امیر سرتیپ منوچهر کهتری یا ناجی آبادان

ناجی آبادان را مردم آبادان بهتر از همه می شناسند و شاید فقط مردم آبادان می دانند که امیر کهتری فرمانده جوانی بود که در آن روزهای سخت یکی از بزرگترین حماسه های دفاع مقدس را آفرید.

همیشه در ذهن خود می پنداشتم امیر حتماً باید مدرس دانشکده های نظامی باشد و به دانشجویان درس دهد تا تجربیات نظامی خود را به آنان منتقل کند، اما امیر را در بنیاد تعاون لشکر ملاقات می کنم!

وقتی وارد ساختمان می شوم، با استقبال گرم ناجی آبادان روبه رو می شوم. مرا به اتاقش راهنمایی می کند. اتاقی جالب و دیدنی است. در نگاه اول پرچمهای جمهوری اسلامی ایران را می بینی و بعد تابلوهای زیادی از عکس شهدا و توضیح عملیاتهاو...
لحظاتی در اتاق می چرخم. غرق در آثار موجود در اتاق می شوم. لحظه ای به خود می آیم که زمانی گذشته است. 

از امیر عذرخواهی می کنم و اجازه می گیرم مصاحبه را شروع کنیم و امیر کهتری با خوشرویی استقبال می کند.
اعطای لقب ناجی

می پرسم امیر، تا آن جا که من اطلاع دارم لقب ناجی آبادان به شما اعطا شده است. این لقب را چه کسانی به شما دادند، مردم، مسؤولان و یا...؟

چهره امیر پر از نشاط می شود و می گوید:

داستانش طولانی است، حوصله می کنید؟

با علاقه می گویم: البته!

و امیر شروع می کند به گفتن خاطرات خود که شبیه یک داستان هیجان انگیز به نظر می رسد. وی می گوید:

حماسه خرمشهر حماسه بزرگی است که داستانی جدا دارد و جایش این جا نیست. اما در چهارم آبان 1359 خرمشهر سقوط کرد. در نهم آبان، عراق با احداث پلی بر روی رود کارون به قصد تصرف آبادان از کارون عبور کرد و یک تیپ خود را وارد ذوالفقاریه کرد. گردان ما در آبادان مستقر بود.

بعد از اینکه به ما خبر دادند عراق از بهمنشیر وارد ذوالفقاریه شده، من با گردان خود حرکت کردم و خداوند هم کمک کرد و ما تا شب تیپ مجهز عراقی را که وارد ذوالفقاریه شده بود، بیرون راندیم.

می پرسم شما فرمانده گردان بودید؟

می گوید: بله، من فرمانده گردان 153 از لشکر 77 خراسان بودم که از قوچان به آبادان اعزام شده بودیم.

می گویم، خب بعد چه اتفاقی افتاد؟

 ادامه می دهد: ما تعداد قابل توجهی اسیر و غنایم گرفتیم و این اولین شکستی بود که بعد از آن همه تلاشهای دشمن و تبلیغاتی که کرده بود، متوجهش شد و این شد که مردم خوب آبادان این لقب را به من دادند.

می گویم امیر !من شنیده ام که حتی خیلی ها اسم فرزندانشان را بعد از این حادثه کهتر گذاشتند؟

می خندد و می گوید: ما به وظیفه خود عمل کردیم و همه پیروزیها لطف و کرم خداوند بود. ما فقط وسیله بودیم و توانستیم دشمن را از ذوالفقاریه بیرون برانیم. خوب است این را هم بگویم که من وقتی به قرارگاهمان در ماهشهر وارد شدم، روحانی سیدی را در آن جا دیدم که بعدها فهمیدم مقام معظم رهبری است که آن زمان رئیس جمهور ایران بودند و این دیدار را به فال نیک گرفتم. ایشان با من صحبت کردند و پرسیدند که چه کم داریم، چه لازم داریم و.....

 صدام: در آبادان همه چیز هست!

بعدها در بازجویی که از اسرا کردیم معلوم شد صدام با آنها قرار گذاشته بود که در

آبادان از نیروهایش سان ببیند و دستور داده بود که نیروهای عراقی مهمات و سوخت و امکانات زیادی با خود نیاورند، چون در آبادان همه چیز هست. یعنی ما را خیلی دست کم گرفته بود.

امیر کهتری از خیانتهای منافقین علیه ایران در هشت سال دفاع مقدس خاطرات زیاد و تلخی را به یاد دارد و دوست دارد به این قضیه اشاره کند. او می گوید:

در ماجرای ورود تیپ عراقی به ذوالفقاریه، منافقین سهم بسزایی داشتند. آنها تمام ساختمانهای ذوالفقاریه را اشغال و تأمینی برای عراقی ها برقرار کرده بودند و عامل اصلی پیشروی عراق به آن جا بودند.

می گویم: من شنیده ام در همان زمان بنی صدر شما را به خلع درجه تهدید کرده بود، درست است؟

می گوید: جریان این بود که بعد از بیرون راندن دشمن از بهمنشیر، ما یک خط پدافند دفاعی درست کردیم که در این خط از نیروهای شهربانی، فداییان اسلام و نیروهای مردمی که توسط امام جمعه های هر استانی انتخاب و به منطقه اعزام می شدند، استفاده می کردیم.

من مجبور بودم همه این افراد را مسلح کنم و به اسلحه و مهمات تجهیز کنم. بنی صدر به صورت کتبی به من نوشته بود که اگر اسلحه به سپاهی ها و نیروهای مردمی بدهید شما را تسلیم دادگاه جنگ خواهم کرد و من چون می دانستم که این دادگاه نمی تواند قانونی باشد و هیچ وقت کسی را محکوم نمی کند، به کار خود ادامه دادم، چون من اسلحه به دست کسی می دادم که از وطنش و خاکش دفاع می کرد و کدام دادگاه می توانست چنین کسی را محکوم کند؟ از این لحاظ بنی صدر خیلی با من در ستیز افتاده بود.
حق شناسی مردم آبادان

از امیر درباره ارتباط مردم آبادان با وی و ارتباط او با مردم آبادان در جنگ و بعد از جنگ می پرسم؟

امیر می گوید: من راوی هستم و جنگ را برای راهیان نور روایت می کنم. گاهی هم به درخواست صدا و سیمای آبادان از همین جا با مردم آبادان صحبت می کنم. مردم آبادان چه در زمان دفاع و چه بعد از پایان جنگ مردمی بسیار حق شناس بوده اند.

می گویم: حتی شنیده ام می خواستند بهمنشیر را به کهتر شیر تغییر نام دهند

! امیر می خندد و می گوید: بله، مردم آبادان آن قدر جدی پیگیر این تغییر نام بودند که به مجلس هم رفت، اما چون ماه بهمن، ماه پیروزی انقلاب اسلامی است و مهمتر هم هست، بهمنشیر به همان نام باقی ماند و من یقین دارم که همه پیروزی ها از جانب خدا بود و این همه محبت لطف مردم آبادان است.
دریافت مدال فتح یک

از امیر درباره تغییر درجه شان بعد از فتح ذوالفقاریه می پرسم.

وی می گوید: بله، خدمت آقا(مقام معظم رهبری) رسیدم و ترفیع درجه گرفتم.

می پرسم، بعد از جنگ هم از شما قدردانی شد؟

با افتخار می گوید: من از دست آقا مدال فتح یک را گرفتم. برای من افتخار بزرگی است و متواضعانه عرض می کنم، وقتی به پشت سر خود نگاه می کنم و می بینم تا آن جا که توان و امکان داشتم به وظیفه ام عمل کرده ام و خداوند هم پشتیبان من بود و همین که امروز دشمن در خاک ما نیست، برای من ارتقای درجه و مدال و همه چیز است، یعنی کسی که به وظیفه اش عمل کرده نیاز به تشویق ندارد.



فرمانده این جاست

می پرسم: امیر !آن طور که قبلاً توضیح دادید، بنی صدر به عنوان جانشین فرمانده کل قوا اجازه حرکت به ارتش و کلا نیروهای نظامی را نمی داد، پس شما برای اعزام از چه کسی دستور گرفتید؟

امیر می گوید: بهتر است کمی به عقب برگردیم. وقتی «امریه» شهید سرلشگر فلاحی به دست من رسید، بلافاصله حرکت کردیم.

به گردان ما، گردان 153 پیاده با یک گردان تانک و یک آتشبار مأموریت حرکت به سمت خرمشهر داده شد. وقتی ما به فولی آباد اهواز رسیدیم، به دستور بنی صدر ما را در آن جا مستقر کردند.

در فولی آباد هر روز چندین بار هواپیماهای عراقی می آمدند و روی سر ما شیرجه می

رفتند و بمباران می کردند. من در آن جا نفری داشتم که پنجاه و ششی بود. او ستوان یک و پزشک بود. خیلی آدم شجاعی بود. یک روز به من گفت: این جا تلفن نیست؟ من فکر کردم شاید می خواهد به خانواده اش زنگ بزند. آدم فعالی بود بردمش قرارگاه جنوب و تلفن در اختیارش گذاشتم. بعد از اینکه شماره را گرفت، می گفت: «ما را آوردند و گذاشتند توی فولی آباد و چه و چه ...!» من زدم به پهلویش که چیزی نگو ! او

 گفت: فرمانده این جاست با خودش صحبت کنید!» گوشی را به من داد.

شهید بهشتی بود. ایشان پرسیدند: «او درست می گوید؟» گفتم: بله درست می گوید و بعد خداحافظی کردیم.

وقتی به فولی آباد برگشتیم، دیدیم دستور آمده که بالگرد در اختیار ما بگذارند تا به ماهشهر برویم و واحدمان در آبادان مستقر شود. ما زمانی به آبادان رسیدیم و در آن جا مستقر شدیم که یک روز بعد خرمشهر سقوط کرد. اگر ما زود می رسیدیم شاید می شد خرمشهر را نگه داشت، اما...!

لشکر پیروز ثامن الائمه

از امیر می پرسم، شهرت لشکر 77 به لشکر پیروز ثامن الائمه خراسان به چه علت بود؟

 وی می گوید: لشکر 77 در مناطق مختلف پراکنده بود. برای این عملیات همه در منطقه جمع و در ماهشهر و آبادان مستقر شدند.

برای نامگذاری عملیات، فرماندهان اسمهای زیادی را پیشنهاد کردند، اما چون لشکر 77 منصوب به امام علی بن موسی الرضا(ع) بود، عملیات، ثامن الائمه(ع) نامیده شد. عشق سربازان و کادر درجه دار ارتش به امام هشتم حرکت عجیب و معجزه آسایی را سبب شد. این لشکر که مأموریت شکستن حصر آبادان را بر عهده داشت، بعد از پیروزی عملیات، لقب «لشکر 77 پیروز ثامن الائمه(ع)» را دریافت کرد.


بعد از آن عراق از نام لشکر 77 وحشت زیادی پیدا کرد و تبلیغات زیادی هم علیه لشکر انجام می داد.

لشکر 77 بعد از آن پیروزی در هر عملیاتی که شرکت می کرد، پیروز می شد.

آبادان قلب جنگ بود

از امیر درباره تأثیر این عملیات در سرنوشت جنگ می پرسم.

امیر می گوید: دشمن به هدف خود که تصرف آبادان بود، نرسید. آبادان قلب جنگ بود و تمام سعی دشمن تصرف آبادان بود، اما شکر خدا با شکست مفتضحانه ای عقب نشینی کرد.

فکر می کنم حدود سه ساعت است که با امیر گفتگو می کنم.

صدای اذان در فضای اتاق زیبای امیر منوچهر کهتری، ناجی آبادان، می پیچد. دلم می خواهد قبل از خداحافظی یک سؤال دیگر را از امیر بپرسم و می گویم:

امیر موقع عملیات چه حسی نسبت به آبادان داشتید و امروز چه حسی دارید؟

 امیر می گوید: من همین حالا اگر حتی کلمه آبادان را روی ماشین ببینم، آن قدر چشمم آن را دنبال می کند تا از نظرم برود. آبادان قلب جنگ بود که با چنگ و دندان حفظش کردیم. علاقه من به آبادان وصف ناپذیر است. وصف ناپذیر!

هنگام خداحافظی، امیر با محبت مرا تا پایین پله ها بدرقه می کند و ماشین شخصی خود را در اختیار سرباز قرار می دهد تا مرا به مقصد برساند. امیر عقیده دارد که کار ما اهالی مطبوعات خیلی مهم است، چون انعکاس تلاشهای رزمندگان برای جوانان که کار بسیار مهم و ارزشمندی است، وظیفه ما محسوب می شود.

 

/ 0 نظر / 764 بازدید