شهید صالح.مهندس شهید «سید علی اصغر صالحی»

در گستره شخصیت جهادی و اخلاقی مهندس شهید «سید علی اصغر صالحی» فرزند آیت ا... استاد صالحی مدرس  

عبدالهی- هنگام غروب خسته و کوفته به ستاد هماهنگی فرمانداری آبادان آمد و خیلی جدی گفت: تا فردا صبح 700 نفر نیروی رزمنده می خواهم. به شوخی به او گفتیم مگر خم رنگرزی است؟! خیلی جدی گفت کار ندارم، تا فردا صبح 700 نفر نیروی رزمنده با اسلحه و تجهیزات می خواهم. ما تا کی باید با ۴ سرباز از پادگان دژ دفاع کنیم . مگر خرمشهر مال این مملکت نیست! زنگ بزنید نیرو بفرستند … دوستان و همرزمانش با خواندن این چند جمله خوب به یاد می آورند از چه روزهایی سخن به میان آمد و چه کسی با آن ها چنین سخن می گفت. این خاطرات مربوط به حدود 34 سال قبل است، در جنوب ایران، در خرمشهر و در روزهایی که بخشی از خاک وطن به دست دشمنان بعثی افتاده بود. آن روزها هنوز مدت زیادی از پا گرفتن انقلاب اسلامی در کشور نمی گذشت و ساختارهای نظامی و دفاعی مان انسجام کاملی نداشت، اما مردانی از همین آب و خاک دست به کار شدند و با جان و دل برای ایستادگی در برابر تجاوز دشمن قد علم کردند. مردانی همچون شهید «سید علی اصغر صالحی» که همچون بسیاری دیگر از رزمندگان بی ادعا ایستادند و جان دادند تا ایران بایستد و جان بگیرد ...

او فرزند استاد صالحی مدرس بود

مهندس شهید «سید علی اصغر صالح شریعتی»، فرزند حضرت آیت ا... سید میرزا  حسن صالحی شریعتی مشهور به صالحی مدرس بود. آیت ا... صالحی شریعتی در دوران کودکی شاهد جریان کشف حجاب و نهضت گوهرشاد بود و در آبان ماه سال 1323 در حوزه علمیه مشهد مقدس مستقر شد. تأثیر ایشان تنها از بُعد علمی نبوده است بلکه تاکنون به لحاظ اخلاقی و معنوی نیز تأثیری ماندگار بر طلاب و فضلای حوزه داشته است. ایشان در زمینه تربیت فرزندانی صالح و نام آور نیز عالمی موفق و سرافراز بوده اند. فرزندانی همچون شهید جاویدالاثر مهندس سید علی اصغر صالح شریعتی (صالحی) یکی از فرماندهان مقاومت 34 روزه خرمشهر.

روایت فرماندار سابق آبادان از جسارت شهید صالح

«فریور باتمانقلیچ»، فرماندار آبادان در دوران پیش از شروع جنگ تحمیلی و روزهای آغازین دفاع مقدس، همان مردی است که خاطره ابتدایی این مطلب را از او نقل کردیم. خاطره ای از روزهای حضور شهید صالحی در شهرهای خرمشهر و آبادان و تلاش او برای جلب حمایت ها در دفاع از خرمشهر. خاطرات او درباره درخواست علی اصغر برای اعزام نیرو به خرمشهر، این گونه ادامه می یابد:

درخواست شهید صالحی در شورا به بحث گذاشته شد . هر کسی پیشنهادی داد . یکی گفت باید با دفتر امام تماس گرفت و موضوع را رک و پوست کنده به ایشان توضیح داد. دیگری گفت به بنی صدر زنگ بزنیم، فرماندهی کل قوا به رئیس جمهور تفویض شده است. یکی گفت باید به نخست وزیر رجایی خبر دهیم، او با امام در تماس است. دیگری گفت اصلا باید با همه مسئولان تماس بگیریم؛ شهید بهشتی رئیس قوه قضائیه، آقای ری شهری دادستان، ارتش و نمایندگان مجلس شورای اسلامی. یکی هم گفت باید مستقیما با فرماندهی نیروی هوایی و هوانیروز تماس گرفت و از آن ها کمک خواست. دیگری گفت با چمران تماس بگیریم، او وزیر دفاع است درد ما را خوب می فهمد چون تاکنون در چنین شرایطی قرار گرفته است و می داند ما چه می گوییم. دیگری گفت با روزنامه ها و خبرگزاری پارس و صدا و سیما تماس بگیریم آنها می توانند درد ما را منعکس کنند. یکی گفت اگر استاندار و معاونانش دلخور شدند چه باید کرد؟ دیگری گفت کار از این حرف ها گذشته و خرمشهر در حال سقوط است، بعدش هم نوبت آبادان است. اگر صدام دستش به ما برسد تکه بزرگ مان گوش مان است. یکی گفت آخرش این است که سر فرماندار را می برند! دیگری گفت وای به حال فرماندار که هم در عزا و هم در عروسی سرش را می برند. اصغر گفت این حرف ها برای ما نیرو نمی شود. فردا باید 700 نفر نیرو در خرمشهر مستقر کنیم . این جا بود که به یاد نیروهای اعزامی از تهران و شهرستان های دیگر افتادیم. نیروهایی که از مساجد جمع کرده و آنها را بدون هیچ گونه آموزش نظامی فرستاده بودند....

و او جاویدالاثر شد ...

فرماندار سابق آبادان از این شهید صالح خاطره ای دیگر را هم خوب به یاد دارد: یک روز به ستاد هماهنگی اطلاع دادند که بنی صدر دستور عقب نشینی داده است. همه ناراحت و خشمگین شدیم. اما اصغر آخر کار خودش را کرد. معلوم نبود کجاست و هیچ کس از او خبری نداشت؟ یکی می گفت روز قبل او را دیده است. دیگری می گفت به او اطلاع نداده اند و به طور حتم اسیر شده است. یکی می گفت درحال عقب نشینی و عبور دادن نیروهایش از رودخانه دیده شده است. اما دیگر از اصغرمان خبری نشد. اصغر که هر روز در جبهه های مختلف دیده می شد، دیگر دیده نشد، اصغر که همیشه در حال نظارت و پشتیبانی و تجهیز رزمندگان جبهه های خرمشهر و آبادان بود دیگر دیده نشد. سرهنگ صمدی فرمانده تکاوران، آخرین لحظات دیدن اصغر را این گونه تعریف کرده است: می خواستند خرمشهر را بمباران کنند که دستور آمد ما عقب نشینی کنیم. هنگام برگشتن اصغر را با نفراتش دیدیم. گفتم دستور آمده است برگردید، گفت دستوری برای ما نیامده است. از آن جا به بعد کسی از او خبری نداشت، ولی گزارشگر خبر داده بود دیده است که او نفراتش را کنار شط آورد، آن ها را سوار قایق کرد و به طرف آبادان فرستاد خودش نیز مثل این که چیزی را گم کرده بود برگشت و از آن جا به بعد ما دیگر اثری از او ندیدیم. این گونه بود که اصغر جاوید الاثر شد ... . اصغر برای خوش آمد فرماندار نمی جنگید . برای خوش آمد دوستان هم نمی جنگید . برای خوش آمد هیچ کس نمی جنگید . اصغر سرشار از ایمان بود . ایمانی پاک و مخلصانه، ایمان به خدا .

پسر در کلام پدر

حضرت آیت ا... سید میرزا  حسن صالحی شریعتی درباره فرازهایی از زندگی پرافتخار فرزند برومند و سرافرازش چنین می گوید: در نامه هایی که برای ما می نوشت به نام خانوادگی اش اشاره ای نمی کرد. فقط می نوشت فرزند شما اصغر. یادم هست وقتی یکی از بستگان، نامه ای برایش نوشت و «مهندس سید علی اصغر صالحی شریعتی» خطابش قرار داده بود، خیلی ناراحت شد و در پاسخ نوشته بود که راضی نیستم از کلمه مهندس و این گونه عبارت ها برای من استفاده کنید. گفته بود جز کلمه اصغر، لفظ دیگری را دوست ندارم. به همین دلیل در آبادان فقط به اصغر شهرت داشت نه اصغر صالحی و می گفت نمی خواهم از نام خانوادگی و موقعیت پدرم استفاده کنم. به همین دلیل در دیداری که با حضرت آیت ا... خامنه ای داشت (در زلزله ایرانشهر به آن منطقه رفته بود)، معظمٌ له تا آخر متوجه نشدند که اصغر پسر من است....

باید راهی خوزستان شوم

تا دی ماه 1357 در مشهد بود و در همین ایام حدود یک ماه به زندان افتاد. پس از آزادی از بند عمال رژیم ستمشاهی، راهی آبادان شد. در روزهای پیروزی انقلاب آن جا بود و شبانه روز فعالیت فرهنگی داشت. در همین ایام مدرک مهندسی خود را گرفت و در پالایشگاه مشغول به کار شد. یک روز هم خبرداد به تهران آمده ام و مشغول خدمت سربازی هستم. وقتی 4 ماه خدمت آموزشی اش تمام شد اصرار کردیم 2 سال خدمتش را به مشهد مقدس بیاید ولی گفت نمی شود... علت را که پرسیدیم گفت اگر شما می دانستید که خوزستان الان جرقه آتش است، این سخن را نمی گفتید. این بود که پس از ۴ ماه دوباره راهی خوزستان شد.

روایت برادر از برادر شهید

برادر این شهید هم خاطراتی از وی به یاد دارد: یادم هست اواخر سال 56 بود که به مشهد آمد و به کلاس های حوزوی رفت. «جامع المقدمات» را شروع کرد. آن وقت چند سالی بود که من درس طلبگی را آغاز کرده بودم و امکان حضور در درس برخی اساتید را برایش فراهم می کردم. او هم مثل یک طلبه نوآموز جامع المقدمات را زیر بغل می زد و می رفت دم حجره ها برای آموختن. در عین تعلق به مسائل سیاسی اجتماعی به مبادی فکری اش هم اهمیت می داد. سال 57 اصول فلسفه و روش رئالیسم را با هم مباحثه می کردیم. ماه مبارک رمضان بود و تا نیمه های شب مشغول درس و بحث بودیم. خاطرات زیادی از این دوران دارم اما در مجموع باید بگویم برای تفکر و ایمانش ارزش قائل بود و آن را جدی می گرفت. دومین نکته ای که در ایشان بارز بود تعلق خاطرش به شناخت جامعه و مردمی بود که با آن ها زندگی می کرد. تا آن جا که در مرخصی هایش که دو روز بیشتر نمی شد به حاشیه و جنوب شهر می رفت، می خواست زندگی مردم و مستضعفان را ببیند و بشناسد و نمی خواست از آنها منفصل باشد.

شلیک با آر.پی. جی 7

سرهنگ جانباز «علی قمری»، تنها بازمانده افسران پادگان دژ است که مدتی با شهید صالحی هم نفس بوده است. او هم خاطراتی برای بازگو کردن دارد: درجه این شهید بزرگوار ستوان بود و در عقیدتی سیاسی گردان دژ انجام وظیفه می کرد. جنگ که شروع شد همه کارکنان گردان اعم از پیاده، ستادی، موتوری، عقیدتی و حفاظت، سلاح به دست گرفتند و به نبرد با مزدوران عراقی پرداختند. شهید صالحی به اتفاق فریبرز اسدی دانشجوی دانشکده افسری، با یک قبضه 106 که روی جیپ مستقر بود به شکار تانک  های بعثی هامی رفتند. من که پیش از آغاز جنگ فرمانده شلمچه بودم از 7/7/1359 به من ابلاغ شد که به علت از هم  پاشیدگی گردان و شهید شدن افسران، شما مسئول هدایت رزمندگان هستید. 38 قبضه 106 باقی مانده بود و 38 گروه تعیین کردم. آن ها از پلیس راه تا جنوب گمرک و راه آهن جلوی پیشروی بعثی ها را سد  کردند. در هر گروه چند قبضه آر.پی. جی 7 وجود داشت و هر گروه شامل 50 تا 80 نفر می شد. کارکنان دژ شامل دانشجویان، هوانیروز، تکاوران نیروی دریایی، شهربانی، ژاندارمری، دژبان، سپاه و بسیج و مردم عادی بودند و همگی در کنار هم می جنگیدند. شرایط دشواری بود و آب و غذا و به ویژه مهمات دیر به دست ما می رسید. از طرفی ستون پنجم و گروهک موسوم به «خلق عرب» وارد منطقه شده بودند و در بین راه رزمندگان ما را از پشت سر هدف قرار می دادند. به همین علت شهید شریعتی را صدا کردم و گفتم نیازی نیست شما بجنگید، فقط 40 یا 50 نفر را که می شناسید سازمان بدهید و مسئول آوردن مهمات باشید تا به دست منافقان و ستون پنجم نیفتد. شهید شریعتی قبول کرد و با کمک عده ای از همرزمان مسئول رساندن مهمات به رزمندگان شد. بعد از آن هر موقع شهید شریعتی وقت می یافت سریع یک آر.پی. جی 7 برمی داشت و با چند نفر از دانشجویان افسری یا سربازان گردان دژ به شکار تانک ها می رفت. وقتی معاون گروهان دوم یعنی ستوان انصاریان شهید شد، ستوان شریعتی را به جای ایشان فرستادم و یگان را خیلی عالی جمع و جور کرد. بعد خبر رسید که تانک های دشمن از غرب پادگان وارد شده اند. علی اصغر چند نفر را آماده کرد و سریع به کمک شهید سرگرد مصطفی کبریایی رفتند و تانک های دشمن را از غرب پادگان بیرون راندند. ایشان انسانی مؤمن و انقلابی بود و به حضرت امام (ره) علاقه خاصی داشت. زیر باران گلوله ها همانند بیشتر رزمندگان نمازش را به موقع می خواند.

 

/ 0 نظر / 76 بازدید