بزرگداشت شهید صالح ز در مشهد

یادمان سردار شهید مهندس «سیدعلی اصغر صالحی» باحضور آیت ا... محسن اراکی، دبیر کل مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی و برخی از همرزمان و یاران آن شهید، امروز در مشهد برگزار می شود.

تالار ابن سینای مشهد در تقاطع دکترا، بعد از نماز مغرب و عشاء امروز شاهد برپایی محفلی است که بعد از 34 سال و برای اولین بار برگزار می شود؛محفلی به یاد شهید مهندس «سیدعلی اصغر صالحی». در یادمان این سردار شهید که همزمان با ایام عزاداری حضرت صدیقه اطهر(س) برگزار می شود دوستانی که روزهای رشادت او را به خاطر دارند، حضور می یابند و از او سخن می گویند.

آیت ا... محسن اراکی (حاکم شرع دادگاه های انقلاب خرمشهر و آبادان در روزگار دفاع مقدس و دبیر کل فعلی مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی) سخنران این محفل خواهد بود و برخی از همرزمان و یاران آن شهید، از جمله دکتر معصومه آباد (از معدود اسرای زن جنگ تحمیلی و نویسنده کتاب تحسین شده «من زنده ام» و نماینده فعلی شورای شهر تهران)، دکتر عبدالحسن مقتدایی (استاندار فعلی خوزستان)، مهندس رکن الدین جوادی (معاون فعلی وزیر نفت و مدیرعامل شرکت ملی نفت ایران)، دکتر اصغر زارعی (نماینده فعلی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی)، سردار مهدی کیانی (فرمانده سپاه آبادان در آغاز دفاع مقدس)، مهندس رضا اصغرزاده، دکتر نادر نجف پور و ... از خاطرات ناگفته و نانوشته او خواهند گفت.

زندگی به سبک شهید صالحی

برگزاری یادواره های شهدا شاید مهمترین برکتش شناخت بیشتر این اسوه های شهید به سبب رسیدن به سبک زندگی شهدا و زندگی به سبک شهداست که امروز ناظر ما هستند و امنیت و سرفرازی امروزمان را مدیونشان هستیم.

بنابراین برش هایی کوتاه از زندگی این شهید بزرگوار را به امید رهروی مسیر سرخش تقدیم می‌داریم.

شهید صالحی که بود ؟!

شهید مهندس سید علی اصغر صالح شریعتی، فرزند استاد گرامی حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی مشهور به صالحی مدرس (دامت افاضاته) در 1338 هجری شمسی و در نیمه ماه رمضان و هم‌زمان با ولادت امام مجتبی (ع) زاده شد.

در سال 1353-1352 (در 15 سالگی) در کنکور دانشگاه شرکت کرد و در مراکز تحصیلی عالیه‌و معتبری همچون دانشگاه صنعتی شریف ، دانشگاه تهران (دانشکده فنی) و دانشکده نفت آبادان و... قبول شد، اما دانشکده نفت آبادان را برای آینده تحصیلی خود برگزید.

شهید جاویدالاثرصالح یکی از فرماندهان مقاومت 34 روزه (و به روایتی 45 روزة) خرمشهر است که در آخرین روز مقاومت به شهادت رسید.

این شهید را هیچکس بهتر از پدرگرانقدرشان نمی تواند بشناساند.پدر این شهید حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی ، پیش از فوتشان خاطراتی را از شهید روایت کرده اند که اینک پیش روی شماست.

پسری که نشان پدر داشت

حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی (مشهور به صالحی)  پدرشهید صالح در سال‌1306 شمسی در روستای رخنه از توابع فریمان زاده شد و تحت آموزه‌های پدر و مادر خود بزرگ شد. در دوران کودکی شاهد جریان کشف حجاب و نهضت گوهرشاد بود. در آبان 1323 در حوزه علمیه مشهد مقدس از خدمت استادانی چون مرحوم شیخ محمدتقی ادیب نیشابوری و آیت ا… حاج شیخ هاشم قزوینی و آیت ا… العظمی حاج سیدمحمد هادی میلانی – رحمت ا... علیهم اجمعین – و بزرگانی دیگر بهره‌مند شد و به مدت بیش از نیم قرن به تدریس علوم دینی در شبستان‌های مسجد جامع گوهرشاد و مراکز دیگر پرداخت. تأثیر ایشان تنها از بُعد علمی نبوده است، بلکه تا کنون به لحاظ اخلاقی و معنوی نیز تأثیری ماندگار روی طلاب و فضلای حوزه داشته است. ایشان در زمینه تربیت فرزندانی صالح و نام‌آور نیز عالمی موفق و سرافراز بوده و هستند. چون شهید جاویدالاثر مهندس سید علی اصغر صالح شریعتی (صالحی) یکی از فرماندهان مقاومت 34 روزه (و به روایتی 45 روزة) خرمشهر که در آخرین روز مقاومت به رفیق اعلی متصل شدند.

 او یک طرف واهل علم یک طرف

حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی درباره فرازهایی از زندگی پرافتخار فرزند برومند و سرافرازش چنین می‌گوید: «در نیمه ماه رمضان سال 1338 هجری شمسی بود که خداوند پسرم اصغر را به ما عنایت کرد. او فرزند دوم از اولاد ذکورم بود. در 5/4 سالگی ایشان را برای تحصیل به مدرسه جوادیه فرستادم. پیشرفت تحصیلی خوب و حافظه‌ای خیلی قوی داشت. سال اوّل که در جوادیه بود، در مدت 6 ماه جزء سی‌ام قرآن را حفظ کرد. یک روز تابستانی که در کلاس سوم یا چهارم درس می‌خواند، به یکی از دهات قلندرآباد به نام «اره کمر» رفتیم. چند نفر از آقایان اهل علم هم آن‌جا آمده بودند. بنا شد مشاعره کنند، تمام آقایان اهل علم یک طرف قرار گرفتند، این بچه یک طرف. آن‌قدر اشعار از حفظ داشت که بر تمام آنها غالب شد و همه را شگفت‌زده کرد. این، کاشف از حافظه و استعداد عجیب ایشان بود. اصغر کلاس پنجم را که تمام کرد، در امتحانات متفرقه ششم شرکت جست. در آن‌جا هم با معدل خیلی بالایی قبول شد و کارنامه کلاس ششم را از امتحانات متفرقه دریافت کرد؛ سپس برای ادامه تحصیل در دبیرستان فردوسی (خیابان دانش) مشغول شد و سیکل اول را در این دبیرستان تمام کرد. این ایام مصادف بود با موقعی که حضرت آیت ا… خامنه‌ای – دام عزّه - در مسجد امام حسن (ع) (نزدیک دبیرستان فردوسی)‌نماز می‌خواندند و اصغر، ارتباط نزدیکی با مسجد و پیش‌نماز عالی‌مقامش پیدا کرده بود.

او سیکل اول را که تمام کرد، اعلام شد دبیرستانی در خیابان کوهسنگی تأسیس شده به نام دبیرستان علم و از شاگرد اول‌ها ثبت نام می‌کند. این دبیرستان زیر نظر دانشگاه بود و تحصیل‌کردگان آنجا مستقیم وارد دانشگاه می‌شدند. ایشان را در آن‌جا ثبت نام کردیم. روش تحصیل آن‌جا از آمریکا گرفته شده بود. بعد از آن‌که نیمی از سال گذشت، آموزش و پرورش اعلام کرد که این روش را قبول نداریم و دومرتبه اوضاع به همان روال سابق برگشت.

فرزند شما اصغر!

اصغر در ۱۵ سالگی در دانشگاه نفت آبادان ثبت نام کرد. یک سال گذشت و من در تهران بودم که برای ایشان نامه نوشتم تا اگر می‌تواند تابستان را به تهران بیاید. اصغر هم آمد. ایشان از مفاسدی که در شرکت نفت رخ می‌دهد، صحبت کرد و ‌گفت بی‌بند و باری در آبادان فراوان است و من دیگر نمی‌توانم آن‌جا بمانم. بعد هم تلاش زیادی کرد تا وسایل انتقالش به تهران را مهیا کند، اما نشد و مجبور شد در آبادان بماند. در اواسط سال دوم بود که دیدیم ایشان دیگر شکوه‌ای از وضع موجود در آبادان نمی‌کند. خوشبختانه با انقلابیون ارتباط پیدا کرده و مشغول فعالیت شده بود، به طوری که در بیشتر مساجد آن‌جا برای قشرهای مختلف کلاس گذاشته بود.

سال سوم تحصیل را می‌گذراند که از دانشگاه برای ما نامه آمد به این مضمون: «بدین وسیله به شما ابلاغ می‌شود که فرزند شما چند روزی است در دانشگاه حضور نمی‌یابد...» اصغر از سال سوم فعالیت گسترده‌ای را شروع کرده بود و ما هیچ اطلاعی نداشتیم. در این خلال ایشان نیاز کامل به دروس عربی پیدا کرده بود و دلش می‌خواست درس‌های حوزوی را بهتر از پیش بداند. در نامه‌هایی که برای ما می‌نوشت اشاره‌ای به فامیلی‌اش نمی‌کرد. فقط می‌نوشت فرزند شما اصغر. یادم است که وقتی یکی از بستگان، نامه‌ای برایشان نوشته و "مهندس سید علی اصغر صالحی شریعتی" خطابش قرار داده بود، ایشان خیلی ناراحت شده و در پاسخ نوشته بود که من راضی نیستم که از کلمه مهندس و این‌گونه عبارت‌ها برای من استفاده کنید. گفته بود که بیشتر از کلمه اصغر، لفظ دیگری را دوست ندارم. برهمین منوال در آبادان فقط مشهور به اصغر بود نه اصغر صالحی و می‌گفت من از فامیلی و موقعیت پدرم نمی‌خواهم استفاده کنم. به همین دلیل در رابطه‌ای که ایشان با حضرت
 آیت ا… خامنه‌ای داشت (در زلزله ایرانشهر به آن منطقه رفته بود)، معظمٌ له تا آخر متوجه نشدند که اصغر پسر من است.

خوزستان جرقه آتش است

پسرم از ابراز شخصیت، و هر عنوانی خوشش نمی‌آمد. او باید امتحان می‌داد و گواهی مهندسی‌اش را می‌گرفت، ولی یک ترم شرکت نکرد و در سال 1356 به مشهد آمد و کتابهای حوزه را ‌خواند و فصل تابستان نیز به همین منوال گذشت. وقتی ما کربلا رفتیم ایشان در مشهد بود، تا اینکه مسأله فعالیت‌های پس از شهریورماه در مشهد شروع شد. ایشان تا دی 1357 در مشهد بود و در همین ایام حدود یک ماه به زندان افتاد. پس از آزادی از بند عمال رژیم ستم‌شاهی، بلیت گرفت و با ماشین به آبادان رفت. در روزهای پیروزی انقلاب آن‌جا بود و به طور شبانه‌روزی فعالیت فرهنگی داشت. در همین ایام لیسانس مهندسی خود را گرفت و در پالایشگاه مشغول به کار شد. یک روز هم خبرداد که به تهران آمده‌ام و برای سربازی ثبت نام کرده‌ام و در تهران مشغول خدمت هستم. چهار ماه خدمت آموزشی‌اش که تمام شد ما به ایشان اصرار کردیم این دو سال را به مشهد مقدس بیاید، ولی جواب داد که نمی‌شود... علت را که پرسیدیم گفت شما اگر می‌دانستید الان خوزستان جرقه آتش است، این سخن را نمی‌گفتید. در آن محیط ما 10، 15 نفر هستیم که فعالیت مذهبی می‌کنیم. این بود که بعد از چهار ماه آموزشی به خوزستان رفت.

در بازگشت به خوزستان وظایف گوناگونی را برعهده گرفت. آقای ری‌شهری ایشان را به عنوان دادستان ارتش در خوزستان منصوب کرد. در ضمن، مسؤولیت سیاسی عقیدتی ارتش و نیز فرماندهی دژ خرمشهر را به عهده داشت و عضو مؤثر دادگاه انقلاب هم بود. فرماندار آبادان هم ایشان را معاون سیاسی خود قرار داده بود و علاوه بر این‌ها مسؤولیت تشکل‌های دینی آبادان را هم بر عهده داشت.

  پسر شما اسیر شده است!

چند روز به اول مهر باقی مانده بود که دامادم آقای حسینی و دخترم برای دیدن او عازم آبادان شدند. اصغر به من پیغام داد و گفت اگر ممکن است این‌ها را منصرف کن. ما از قضا یا خبر نداشتیم و فقط می‌دانستیم که عراق به قصر شیرین حمله کرده است. آقای حسینی رفتند و از فعالیت‌های متراکم و شدید ایشان در آن‌جا در آغاز جنگ باخبر شدند. اوایل آبان به ما گفتند که ایشان زخمی شده و گفتند برویم ستاد ارتش. حجت‌الاسلام و المسلمین صفایی مسؤول سیاسی- عقیدتی ارتش تا عکس ایشان را دید خیلی متأثر شد؛ زیرا آقای صفایی مرا به خوبی می‌شناخت، ولی اصغر نسبت خودش را با من با ایشان در میان نگذاشته بود. او دستور داد بیمارستان‌ها را تجسس کنند تا ببینند اصغر را به کجا منتقل کرده‌اند. ما دو سه روز در تهران به دنبالش بودیم و نشانی از او به دست نیاوردیم. در اصفهان و اراک هم پسرم را پیدا نکردیم؛ سپس رفتیم قم، منزل حضرت آیت ا… وحید خراسانی و به کمک ایشان با جاهای مختلفی تماس گرفتیم. آخرالامر به آقای صفایی تلفن زدیم که گفت طبق آن‌چه به نظر ما آمده، این است که فرزند شما به دست بعثی‌ها اسیر شده است؛ در ضمن در ایامی که ما قم بودیم خبر آمد که حجت‌الاسلام ربانی از آبادان برگشته، ایشان را پیدا کردیم و از فعالیت‌های اصغر خیلی تعریف کرد که چه شجاعت‌هایی در آبادان و خرمشهر از خود نشان داده بود. به هر حال بعد از آن‌که به ما گفتند پسرمان اسیرشده، از گشتن مأیوس شدیم و برگشتیم.

یادم هست، آقایی به نام حاج شیخ محمد روحانی - از قضات دادگستری - رفته بود، آبادان و آن‌جا پرس و جو کرده بود، در دادگاه انقلاب، این قصه را به چشم خودش دیده بود، که در پرونده یک نفر که به نام ستون پنجم دادگاه انقلاب بازداشت شده بود، چنین منعکس شده بود که در تمام گزارش‌های این شخص به عراق به فعالیت‌های اصغر شریعتی اشاره می‌شده است؛ مثل این‌که ماموریت خبرچینی از پسرم را بر عهده داشته و از ایشان به دشمن خبر می‌داده است.

آقای روحانی از سرهنگ صمدی فرمانده تکاوران نقل کرد، خرمشهر را می‌خواستند بمباران کنند، که دستور آمد ما عقب نشینی کنیم. هنگام برگشتن اصغر را با نفراتش دیدیم. گفتم دستور آمده است که برگردید، گفت برای ما دستوری نیامده است. از آن‌جا به بعد کسی از ایشان خبری نداشت، ولی گزارشگر خبر داده بود که بعد از این ما دیدیم ایشان نفراتش را کنار شط آورد و آن‌ها را سوار قایق کرد و به طرف آبادان فرستاد و خودش مثل این‌که چیزی را گم کرده بود برگشت و از آن‌جا به بعد ما دیگر اثری از او ندیدیم.

اصغر شریعتی با 50 نفرنیرو

هنگامی که خوزستان در محاصره بود، آقای دکتر شیبانی به آبادان رفته بود، با اصغر رفیق شده و علاقه خاصی به او پیدا کرده بود. در سالگرد رفع حصر آبادان آقای شیبانی در روزنامه جمهوری اسلامی مقاله‌ای نوشت که هدفش از این مقاله، بیان چگونگی سقوط خرمشهر به بنی صدر بود. در آن‌جا آورده بود که بنی صدر هیچ نیرویی به خوزستان گسیل نداشت، با آن‌که از هدف نهایی صدام که فتح خرمشهر و خوزستان بود آگاهی داشت. بعد هم چنین آورده بود در خرمشهر اصغر شریعتی با همان 50 نفر نیرویی که در اختیار داشت با عراقی‌ها می‌جنگید. ایشان در مقاله‌اش تصریح می‌کند که او سه مرتبه خرمشهر را از دست عراقی‌ها پس گرفت و در اثر کمبود نیروهای مقاوم و امکانات لازم، عراقی‌ها بار دیگر خرمشهر را اشغال کردند. این‌ها آخرین اخباری بود که ما از اصغر به دست آوردیم و از آن به بعد، ایشان مفقود شد... .

 برای تفکر و ایمانش ارزش قایل بود

برادر شهید روایت می کند: «با توجه به فاصله سنی 5 ساله‌ای که بین ما و اصغر آقا بود، ایشان در حقیقت دو نقش را برای من ایفا می‌کردند. با توجه به ویژگی‌هایی که داشتند نسبت به دیگران با مهربانی ویژه با اهل خانه و من برخورد می‌کردند. نقش دومشان هم نقش معلمی بود که خیلی خوب ایفاکردند. من کلاس 5 ابتدایی بودم که ایشان رفتند. علی‌رغم فاصله‌ای که بین ما به واسطه دانشجویی ایشان و حضور درآبادان به وجود آمد، اما هر وقت که به مشهد می‌آمدند تابستان یا فاصله بین دو ترم هر دو نقش را به خوبی ایفا می‌کردند و تاثیر خوبی در شکل‌گیری شخصیت من و خانواده داشتند. ایشان برای فکر و ایمانش ارزش و اهمیت زیادی قایل بود. شاید خیلی‌ها برای ورودی فکر و  ایمانشان ارزش قایل نباشند، اما اصغر آقا برای این مساله یک جایگاه اساسی قایل بود.

 سال 57 ایشان یک ترم از دانشگاه مرخصی گرفت تا بیاید یک سیر مطالعاتی داشته باشد. درست زمان پیروزی انقلاب آمد. در شرایط خاصی بود که ذهن‌شان در حال شکل‌گیری فکری و باورهای خاص و جدی بود؛ باورهایی که بعدها جدی‌تر و عمیق‌تر شد. یادم هست آخر سال 56 این نوع نگاه به مسایل فکری بسیار برایشان با اهمیت شده بود، به همین خاطر آمدند مشهد و به کلاس‌های حوزوی رفتند. جامع‌المقدمات را شروع کردند. آن وقت چند سالی بود که من طلبگی را آغاز کرده بودم و حضور در درس برخی استادان را برایشان فراهم می کردم. ایشان مانند یک طلبه نوآموز و جدی جامع‌المقدمات را زیر بغل می‌زد و می‌رفت دم حجره‌ها برای آموختن. در عین تعلق به مسایل سیاسی اجتماعی به مبادی فکری‌اش اینقدر اهمیت می‌داد. سال 57 اصول فلسفه و روش رئالیسم را با هم مباحثه می‌کردیم. ماه مبارک رمضان بود و تا نیمه‌های شب ما مشغول درس و بحث بودیم. خاطرات زیادی از این دوران دارم، اما در مجموع باید بگویم برای تفکر و ایمانش ارزش قائل بود و آن را جدی می‌گرفت چون می‌خواست نسبت به آن اقدام کند. دومین نکته‌ای که در ایشان بارز بود تعلقش به شناخت جامعه و مردمی بود که با آنها زندگی می‌کرد. جایی که در آن زندگی می کرد. مرخصی‌های محدودش را که شامل یکی دو روز بیشتر نبود می‌گفت به حاشیه شهر و جنوب شهر برویم. می‌خواست زندگی مردم و مستضعفان را ببیند و بشناسد. نمی‌خواست از آنها منفصل باشد. در این بخش هم خاطراتی از ایشان دارم که بماند این را جهت اینکه درسی برای من بود عنوان کردم. مجالست و مصاحبت ایشان درس‌های زیادی دارد. ایشان باور داشت که نه تفکر و ایمانش را سهل بگیرد، نه از جامعه منفصل باشد و یا نسبت به آنها بی‌تعلق باشد.

در 19 سالگی مدرک مهندسی گرفت

سردار شهید سیدعلی‌اصغر صالحی (صالح‌شریعتی) در استعداد و هوشمندی کم نظیر بود، در سن ۱۵ سالگی، در دانشگاه‌های مطرح و رشته‌های مهم آن روز قبول شد، به گونه‌ای که طبق یکی از نامه‌هایی که اخیراً به دستمان رسید، از گروهان ژاندارمری آبادان – حوزه وظیفه به ریاست امور اداری دانشکده نفت آبادان درباره او، چنین پاسخ داده بودند:

بازگشت به نامه شماره .... با توجه به این‌که دانشجوی فوق متولد ۱۳۳۸ بوده و صغیر می‌باشد، لذا نمی‌توان برای نامبرده  تا سن مشمولیت کارت معافیت صادر نمود.

او با این همه در درس و تحصیل کوشا بود و در سال ۱۳۵۷ و در سن ۱۹ سالگی (علی رغم فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی) مدرک مهندسی خود را دریافت کرد و در آبان ۱۳۵۹ در دفاع از خرمشهر و آبادان جاوید الاثر شد.

/ 0 نظر / 6 بازدید