نور چشم آبادان

پاسداشت مجاهدات و پایمردیهای ایت الله جمی ره

زندگینامه شهید عبدالناصرقیم.ابادانیها.باتسکر از خواهرگرامی مائده قیم
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢  

 

عکس کودکی:دبستان مهرگانعکس نوجوانی:مدرسه فروردینعکس جوانی:مدرسه شهید ابراهیمی

رونوشت:تقدیم به بهترینم

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 12:34 ] [ م/ قیم ] [ 28 نظر ]
منزلگه عشاق دل حسین است .....بیراهه نرو ساده ترین راه حسین است .

 

شهیدعبدالناصرقیم فرزندحاج محمدقیم  متولد سال 15/1/1340   در شهر آبادان در خانواده ای  مذهبی دیده  به جهان گشود .

 

وی در آغوش پدر و مادری مومن و با تقوا پرورش یافت .تدین تعهد تقوا و پرهیزگاری پدرش زبانزد عام وخاص بود.و مردم شریف آبادان در دوران ستم شاهی واوج بی حرمتی ها و بی قید وبندی پاکی- صفا -خلوص و درجه تدین پدر شهیدرا به خوبی اذعان داشتند.

پدر ایشان از ملازمان روحانی جلیل القدر آیة الله شیخ کاظم هجری امام جماعت مسجد باب المراد بود.

وی در دوران خفقان ستم شاهی از فعالان عرصه بیداری نسل جوان آبادان  به شمار می رفت وبه همراه دیگر بازاریان مومن پیشتاز در برگزاری مجالس و محا فل سخنرانی شخصیت های دینی همچون آیة الله مکارم شیرازی -آیة الله سبحانی- حجةالاسلام هادی غفاری -مرحوم استاد فخرالدین حجازی ودیگر بزرگان انقلابی بود.

بالطبع رشد ونمو در چنین کانونی حاصلی جز بالندگی در عنفوان جوانی نمی باشد.وبرگزیدن این هدف  مقدس و انتخاب این راه پر فراز و نشیب مرهون پرورش در چنین محیط خانوادگی بود.

شهید عبدالناصرقیم تحصیلات ابتدایی تا متوسطه  خودرا  درمدارس مهرگان وفروردین ودکترفلاح وشهید ابراهیمی  شهرستان آبادان سپری کرد.

شهید این دوران را با موفقیت تمام پشت سرگذاشت.وی انسانی باذوق و استعداد بود.

واز کودکی با هنر انس داشت؛.فعالیت های ایشان در زمینه های نویسندگی و شعر و نقاشی بر همگان آشکار بود.

وی که از کودکی به همراه پدر در محافل دینی شرکت می کرد به نوعی بلوغ انقلابی و مذهبی رسیده بود به همین خاطر توانست به زودی راه خودرا انتخاب کند و در آن مسیر گام نهد.

همزمان باشکل گیری نهضت امام خمینی (ره) در اوج مبارزات  ملت ایران در سال 1355 شهید نیز به هسته های مخفی انقلابیون مسلمان علیه رژیم شاه پیوست.

شهید از مربیان خوبی درزمینه قیام برعلیه رژیم ستم شاهی  در محیط خانوادگی برخورداربود. حس انقلابی از دوران نوجوانی در وجود ایشان ظهور کرد.از آنجایی که وی اهل مطالعه بودو در خانواده ای تحصیل کرده  و برخورداراز فرهنگ انقلابی  -مذهبی و سیاسی رشد یافته بود .همین امر سبب شدتا روز به روز عشق وعلاقه اش  به شرکت در فعالیتهای ضد رژیم پهلوی دوچندان شود.

ودر فعالیت های فرهنگی مذهبی از همسالان خود پیشی می گرفت.و سعی در روشن سازی دوستان و آشنایان داشت.وهمچنین در تدارکات مراسم خاص آن روزها نقش بسزایی داشت.

بعداز پیروزی انقلاب اسلامی واخذ دیپلم وی علاقه فراوانی  به ادامه تحصیل داشت .وانگهی حمله ناجوان مردانه رژیم بعث همه آمال وآرزوهای وی راکه جوان 18ساله ای  بیش نبود به میدان های جنگ برد وحالا از آن جوان -انسانی بزرگ باروحی متعالی- رزمنده ای پرانرژی ودر نهایت فرمانده ای دلیرساخته بود.این فرشته در سن 22 سالگی درتاریخ 2/1/62 به ندای حق لبیک گفت وجام شیرین شهادت را نوشید.

[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 3:14 ] [ م/ قیم ] [ 1 نظر ]

کلمات کلیدی: شهدای ابادان ،وبلاگستان
 
جمی اسوه تقوی .نظر و لطف دوستان
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢  
با سلام : بر برادر عزیزم  اصغر وطن خواه
ضمن تسلیت به مناسبت ایام شهادت بر سلاله نیکان وسید وسرور شهیدان اهل بهشت وکاروان عشق وخاندان نبی اکرم (صل الله )
سلام بر اسوه تقوای جناب حجت الاسلام والمسلمین حاج اقا جمی
که حضورش در کوران جنگ تحمیلی مایه ارامش همه مردم ابادان مقاوم خصوصا رزمندگان ان بود .

آنــچه از مــن خواستـــی بـا کــاروان آورده‌ام
یــک گلســتان گل به رســم ارمـغان آورده ام
از در و دیـوار عــالم فــتنه می بــارید و مــن
بــــــی‌پــناهان را بـدیــن دارالامـــان آورده‌ام
اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست
کــــاروان را تـــا بدیـن جا بــا فغــان آورده‌ام
تـا نگویــی زین سـفر با دســت خــالی آمـــدم
یـک جـــهان درد و غم و سوز نهــان آورده‌ام
برادر عزیز از اشنائیت خوشحالم
در این ایام حزن مارا از دعای خود بی نصیب مگردان .
الاحقر ذهابی
نویسنده: ذهابی [http://meshkat-m.blogfa.com/]

 
بوسه بر خاک وطن .خرمشهر کی شود خرم‌گونه چون نامش!
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٩  

خرمشهر به عنوان پایتخت دفاع مقدس و سمبل مقاومت، حماسه‌آفرینی و پیروزی‌های بزرگ ملت ایران است که سالانه پنج میلیون زائر و میهمان را در خود پذیرایی می‌کند و نزد یکایک ایرانیان عزیز و گران‌سنگ است.

 

 

خرمشهر به عنوان پایتخت دفاع مقدس و سمبل مقاومت، حماسه‌آفرینی و پیروزی‌های بزرگ ملت ایران است که سالانه پنج میلیون زائر و میهمان را در خود پذیرایی می‌کند و نزد یکایک ایرانیان عزیز و گران‌سنگ است.
این بندر ثروتمندترین شهری بود که به دست صدامیان جنایتکار افتاد و به‌طور کامل ویران گشت و اما وضعیت فعلی این خطه زرین با گذشت 19 سال از آغاز جدی بازسازی آن هنوز به جایگاه قبل از جنگ بازنگشته و ساختار این شهر همچنان از مشکلات اساسی رنج می‌برد.
کمترین انتظار مردم قهرمان خرمشهر از دولت عدالت‌محور این است که نگاه ویژه خود را در مورد خرمشهر با درک تمام مشکلات آن عملاً تحقق بخشد.
از یاد نبریم که خانه و کاشانه و مغازه‌های خرمشهر، کلاس درس و بازار و کارخانه و بندر این شهر سنگر و خاکریز شد تا در نبردی نابرابر با ماشین جنگی تا دندان مسلح دشمن، 35 روز پشت دروازه‌های این شهر بماند و همین مقاومت مسیر جنگ را به نفع نظام مقدس جمهوری اسلامی عوض کند؛ نباید از یاد ببریم که جنگ هشت ساله ویرانگر، توسعه خرمشهر را متوقف و دوران بازسازی نیز نتوانست انتظارات را برآورده سازد.
نرخ بالای بیکاری، بازسازی نشدن بیش از 30 درصد از شهر، انبوه نخیلاتی که دیگر در کمربند سبز خرمشهر دیده نمی‌شوند و جای آن خاک و میادین مین نشسته‌اند، خدمات شهری ناقص مانند برق، فاضلاب و آب و همچنین بسیاری از مردمی که زیرپوشش بهزیستی و کمیته امداد هستند به‌عنوان گوشه‌ای از مشکلات این شهرستان می‌توان نام برد و چاره همه این مشکلات را ارتقای سطح فعلی خرمشهر در قالب یک مجموعه کارآمدتر می‌توان مشاهده کرد.

* خرمشهر کی شود خرم‌گونه چون نامش!از وبلاگ (خرمشهر,شهری در آسمان)


کلمات کلیدی: خرمشهر ،وبلاگستان
 
وبلاگ مردابادانی :حامد اتشانی .(معرفی )
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧  

مشخصات نویسنده 

مرد آبادانی

 درباره : «ای آبادان پر بلا! گلهای پرپرت کو؟ یاران رهبرت کو؟...» این نوحه همیشه از دوران کودکی در گوشم طنین انداز بود. پدرم توی قفسهء کتابخونه اش نوارهای کاست زیادی از نوحه های جبهه و جنگ داشت که من هر از چندگاهی به اونها گوش فرا میدادم: «ای شیعه بر پا کن حق را در عالم! گویا هویدا شد ماه محرّم!...» «آبادان ای شهر پُر بلا! مدفن پاک مردان خدا!...» «در شهر آبادان همه جا خون نشسته؛ هم شهر و هم خانه و کاشانه شکسته...» بعضی وقتها هم سراغ آلبوم عکسهای زمان جنگ بابام میرفتم و محو تماشای عکسها میشدم؛ بین عکسها به چهره هایی برخورد میکردم که یه جورایی برام جذّاب بودند، چه از لحاظ سیما، و چه از لحاظ شکل و ظاهرشون؛ حالا چرا؛ اون وقتها نمیدونستم! از پدرم هم که درباره شون میپرسیدم، خیلی جواب نمیداد: چهره اش تغییر محسوسی میکرد؛ گویی از درون برانگیخته شده بود؛ شاید هم اون لحظه طیّ الأرضی داشته به سالهایی دور و دراز... من هم خیلی پا پی موضوع نمیشدم و سعی میکردم که افکارش رو به هم نریزم. به قول معروف: بیخیال میشدم و میرفتم پی کارم!... وقتی که تلویزیون، فیلمهایی مستند رو از جبهه و جنگ پخش میکرد، همیشه از خودم این سؤآل رو میکردم که چرا هیچ اسمی از «آبادان» به میون نمیاد؟!... گاهی اوقات اعصابم به هم میریخت وقتی که میدیدم که اسم هر کوی و کوچه و برزن و دهات و قصبه و هر کجای این کشور پهناور رو به عنوان نماد و مظهر مقاومت در جنگ تحمیلی معرّفی میکردند و کلّی آب و تاب بهش میدادند (که در اکثر مواقع به دور از واقعیّات بود)، ولی هیچ اسمی از «آبادان» برده نمیشد! مگه آبادان چه ظلمی را روا داشته بود که باید اینجوری مورد بی مهری قراربگیره؟! خوب ما هم آبادانی هستیم و کلّی خونوادهء شهید و رزمنده رو میشناسیم؛ اصلاً باهاشون همسایه هستیم. چرا حتّی یک مصاحبهء تلویزیونی با یه خونوادهء آبادانی انجام نشده بود؟! مگر نه اینکه در تمام دوران جنگ تحمیلی، این واقعیّت به وضوع مشهود و نمایان شده بود که تمام شهرهای مرزی کشور، طیّ 1400 کیلومتر مرز مشترک با عراق یکی پس از دیگری به چنگ دشمن بعثی افتادند به جز آبادان؟! و این نبود مگر به یاری و مدد حضرت حقتعالی و نیز «استقرار قوی ترین سپاه کشور» در جنگ تحمیلی در آبادان؟... همه چیز از خواندن یک کتاب آغاز شد: «آبادانِ من»، کتابی که برای نخستین بار به تعدادی از رزمندگان و شهدای گلگون کفن آبادان به صورتی زیبا و سلسله وار پرداخته بود و متعاقباً «داستانهای شهر جنگی» که روایتی حماسه گونه از شهری مظلوم و زیر آتش مداوم دشمن بعثی داشت. بعدها «نخلها و آدم ها» و «شطرنج با ماشین قیامت» روایت کاملتری از این دو کتاب را بهم معرّفی نمود. (و البتّه سالها بعد کتاب خاطرات مادرم: «گنجینهء رنج») در مراسم «کنگرهء بزرگداشت سرداران و 4000 شهید آبادان» (بهمن 1379) توفیق و فرصتی دست داد تا بطور جدّی با موضوع «رزمندگان و شهدای آبادان» آشنا بشم. خانواده های معظّم رزمندگان، ایثارگران و شهدای آبادان از گوشه و کنار و اقصی نقاط کشور آمده و گرد هم جمع شده بودند. در نمایشگاهی که به همین مناسبت جنب محلّ اجلاسیّه برپا شده بود، با صحنه های دیگه ای روبرو شدم: خانواده هایی که به یکسری از عکسها و ماکتها چشم دوخته بودند و بعضیهاشون، همین عکسها را جوری بغل کرده بودند و چنان شیون و زاری میکردند که گویی به تازگی عزیزشان را از دست داده بودند! این سؤآل اینبار خیلی بیشتر از قبل ذهنم رو به خودش مشغول کرد: «به راستی این گلهای پرپر، کی هستند؟ چطوری میشه یک نشونی، یک ردّپایی چیزی از اونها یافت؟» ...پس از سالها دوری از شهر و دیارمان؛ در تیرماه 1386 به آبادان برگشتیم، ولی هنوز عطش دانستن و کنکاش پیرامون حقایق پیدا و پنهان شهرمان، با من همراه و همدم بود. به ویژه که حالا عملاً وارد گود شده بودم و هی سراغ این و اون میرفتم و عکس و فیلم و ... جمع آوری میکردم! اسناد و مدارکی که اشارت و دلالت داشت بر نسلی سوخته و فراموش شده و به جای مانده از قافلهء عشق و نور و ایثار، که بعد از جنگ، به ناحق و غریبانه، مهجور مظلوم؛ ناشناس و گمنام؛ همچون مولایشان علی(ع) «خار در چشم، زبان در کام، و استخوان در گلو» در پیچ و خم روزمرّهء زندگی امروز «به فراموشی سپرده شدند...»! مدّتی رو به صورت پاره وقت و بدون دریافت حتّی یک ریال حقوق! در بنیادشهیدآبادان مشغول به کار شدم، و همونجا بود که به بسیّاری از این حقایق پیدا و پنهان و عمدتاً تلخ واقف شدم؛ که مجال پرداختن به همهء اونها در اینجا نیست... ایدهء ایجاد یک وبسایت و یا یک وبلاگ در این خصوص از مدّتها قبل به ذهنم خطور کرد. این شد چیزی که میبینید: «پاتوق مجازی رزمندگان و شهدای آبادان»! سعی کرده ام تنها و تنها به مشترکات فی مابین بپردازم و از هرگونه إظهارنظری که باعث ایجاد شکّ و شبهه و اختلاف نظر شود بپرهیزم. (آبادانیها منظورم رو درک میکنند!) هنگامی که با سوژهء تازه یا مناسبت تاریخی و قابل ذکری دربارهء آبادان روبرو میشدم، نخستین امری که به ذهنم خطور میکرد اینست که «چه بنویسم؟» و «چگونه بنویسم؟». اوایل کار، پرداختن به مقولهء گذشتهء سرشار از افتخار آبادان، کاری بس دشوار و ناممکن می نمود؛ چرا که میبایستی از رویدادها و حوادثی سخن میگفتم که آنها را عملاً و حضوراً درک نکرده بودم؛ حتّی زمان وقوع برخی از آنها، به پیش از پا به عرصهء وجود گذاشتنم باز میگشت! هرچه که گذشت اندک اندک به دانسته هایم افزوده شد و توانستم در این بین رهتوشه های ارزشمند و متعدّدی را با خود برگیرم. البتّه لازم به ذکر است که در این راه، همراهی و همفکری تنی چند از رزمندگان آبادان، خیلی کمک حالم بود، تا آنچه که گفته شود، به واقعیّت نزدیکتر باشد. إظهار نظر در خصوص مطالب منتشره را بر عهدهء بازدیدکنندگان محترم گذاشته ام، تا بدینوسیله هم معلومات بر خود بیفزایم و هم به سهم خودم قدمی کوچک را در این راه برداشته باشم. هرچند هنوز هم معتقدم که تا تحقّق أهداف، راه زیادی را در پیش دارم... از آنجا که درج پیوندهایی همچون عکس، فیلم، صدا و ... جزیی از محتوای وبلاگ است، از عموم بازدید کنندگان میخواهم که تا باز شدن پیوندها صبور باشند. و در آخر اینکه رزمندگان عزیز آبادانی، حتماً مطالب قبلی را در بخش «عناوین مطالب وبلاگ» ببینند. آبادان؛ حماسهء مقاومت؛ آباد از خون شهیدان... أَللَّهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج... «مرد آبادانی: یک آبادانی که دغدغه هایی آبادانی دارد...»

 
مهران ولی زاده .وبلاگ نویس رزمنده دفاع مقدس و جانباز سرافراز
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥  
مهران ولی زاده

 

من : متولد آبادانم و دوستدار شهرم.خاطراتم از ایستگاه 6 کوی قدس (فرح آباد) و شهیدان مسجد صدر( قدس) است
پروفایل مهران ولی زاده
ایمیل مدیر وبلاگ

مطالب اخیر


 
عمو شولی سلام.90/09/27 | علیرضا بختیاری
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸  

سلامت میکنم چون نمیخواهم رفتنت را باور کنم چون سخته کسی مثل تورا از دست رفته دانست شاید من را هم بیادت نمانده باشد چون تو فرزندان زیادی میان بچه رزمنده های ابادانی داشتی همانها که با سن و سال کم مثل عبدالرحیم ماندند و یا شهید شدند یا مجروح و انهائی هم که ماندند هیچ وقت خاطره ات را از یاد نخواهند برد چون هر وقت تو را میدیدند وجودت قوت قلبی بود برایشان هیچ کدام از بچه ها فراموش نمیکند حضورت با خانواده را درشهر، همان شهری که بعضی ها به بهانه خطر ناک بودن تا آخر جنگ هم پای بدان نگذاشتند و تو را هم ندیدند و نشناختند تا مثل منی بیاید و چند خطی را در وصفت ابتر و ناقص بنویسد و دلم را خوش کنم که دارم وظیفه ام را در حقت ادا میکنم .

میدانم خیلی از افرادی که تو را با ان صندلی چرخدار برقی که با آن به مسجد حجت برای نماز خواندن می آمدی میدیدند نه تو را میشناختند و نه زحمت شناختنت را بخودشان میدادند چون نه صدا و سیمای شهرم و نه مطبوعات آن هم تو را نشناختند تا دیگران را با شما آشنا کنند اما حالا که رفته ای پیش فرزندان شهیدت مستندت پخش میشود !!! و...بگذریم هر کسی از کنارت میگذشتند از همین اشنا های غریبه پیرمردی را میدید مثل خیلی پیرمردها آخه میدانی بچه که بودیم هر وقت یکی از افراد مسن میخواست برایمان از جنگ تعریف کند فوری میرفت سراغ جنگ  3 شهریور 1320 و آنچنان از آنروز تعریف میکرد که هر کسی که نمیدانست فکر میکرد که هر کدام از انها چه دلاوریها که نکرده اما وقتی بزرگتر شدیم و تاریخ را خواندیم تازه فهمیدیم که ای بابا .......اما روزهای جنگ هشت ساله هر وقت تو را دیدیم نه یک پیرمرد ناتوان بلکه بمبی از انرژی را  که بجز روحیه دادن هرگز کناری ننشستی تا هنرت تنها نصیحت بی عمل باشد یادش بخیر روزهائی که به موتوری سپاه آبادان می آمدیم تا وسیله درب و داغانمان را بدهیم برای تعمیر تو را میدیدم با ان عصائی که نه از بابت بیماری بلکه بخاطر قطع پایت مجبور به استفاده از ان بودی پائی که ترکش دشمن بر ان بوسه زده بود  و لبخندهای همیشگیت راستی یادم رفت عبدالنبیت را روزهای اول جنگ قربانی کردی نه ؟ همان روزهائی که دشمن از کارون عبور کرد تا خودش را به ابادان برساند و شهر را بتسخیر در بیاورد و عبدالنبی، مهدی فرهانیان و و و شهید شدند و جسد فرزند رشیدت ماند توی منطقه اشغالی عراقیها تا موقعی که حصر آبادان شکست  و تو چه روزهائی که بدنبال جسدش که نگشتی ولی دستت خالی ماند تا که خودش جای جسدش را به دامادت سید هاشم نشان داد در خواب ! راستی کی میداند که خانواده ات آبادان را ترک نکردند و عبدالرحیم و عبدالکریم هم جنگیدند و جنگیدند تا جانباز شدند و عبدالرحیم زرنگتر از برادر بزرگترش کریم پر زد و رفت پیش عبدالنبی، هنوز مقر قبضه بوارده که الان شده خانه معلم و محل دست افشانی و پایکوبی ها ....رحیم را بیاد دارد همان رحیم نوجوان که با مهارت گرای دشمن را میگرفت و آتش خمپاره اش دشمن را ذله کرده بود همان محلی که یکبار رحیم در ان مجروح شده بود تا با آن پائی که پنچه هایش قطع شده بود بازهم راهی بیمارستان بشود تا آن روز موعود که پرواز کند ،راستی عامو نمیدانم مستندی که سیمای آبادان از شما پخش کرد همان مستندی است که موقع محاصره از زندگی شما تهیه شد بود یا نه ولی خیلی قشنگ بود نه ؟ صبحانه خوردن در خانه ای زیر آتش خمپاره و توپها و بچه دبستانیت را راهی مدرسه کنی همان مدرسه ای که ده ها دختر و پسر دیگه هم در آن درس میخواندند راستی وضعیت چطور بود ؟ سفید یا قرمز ؟ قرمز قرمز بود نه ؟ و تازه با رحیم راه بیافتی در شهر و همه جا را نشان مستند سازها بدهی  زیر اتش دشمن زندگی و درس خواندن بچه های کوچکتر، دختر شوهر دادن و  پسر داماد کردن خیلی سخت نبود نه ؟ البته برای شما و مادر فرزندانت نه چون برای اعتقادتان مایه گذاشته بودید و تا دم..........خیلی برایم سخته بگویم مرگ که تا دم حیات دوباره ات که معتقدم شهید شدی نه مرده ادامه دادی و انهم با غرور و افتخار یادت می اید سه روز قبل از سفرت به سوی دیار باقی توی مسجد حجت که آمدم کمکت کنم چطور با خنده بهم گفتی هنوز پیر نشدی ... میدانی وقتی حاج طاهری خبر رفتنت را بهم داد خیلی غصه خوردم از این بابت که هم ناگفته ها را با خودت برد و هم چرا عکسی در آن شب از تو نگرفتم عکسی که یادگاری جاوید برایم باقی بماند از یکی از بزرگترین سرمایه های شهرم ....دریغ که نشناختمت ....جایت در مسجد حجت خالی است و دوستانت در فراغت غمگسار.

و درود بر او روزى که زاده شد و روزى که مى‏میرد و روزى که زنده برانگیخته مى‏شود (قرآن کریم )


کلمات کلیدی: وبلاگستان ،خانواده شهدا
 
زندگینامه مرحوم آیت الله جمی امام جمعه فقید آبادان.بنقل از احمدنجفی
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸  
 

آیت الله "غلامحسین جمی" در سال 1304 خورشیدی در قریه "اهرم" مرکز تنگستان از توابع بوشهر در یک خانواده فقیر ومذهبی به دنیا آمد.
پدرش مرحوم حاج احمد جمی شخصی مذهبی و مورد اعتماد مردم محله بود، او با قرآن و دعا مانوس بود، دعای کمیل شبهای جمعه را هرگز فراموش نمی کرد، با این که تحصیلات حوزوی نداشت، اما با همان سواد مکتب خانه ای بیشتر سوره های قرآن را حفظ بود.

بقیه در ادامه مطلب

آیت الله جمی تا کلاس ششم ابتدایی را در قریه اهرم درس تحصیل کرد و بعلت مشکلات مالی نتوانست برای ادامه تحصیل به شهر (بوشهر) برود، ازاین رو با توجه به علاقه قلبی به دروس حوزوی به برازجان و سپس بوشهر عزیمت کرد.
درسال 1327 خورشیدی به آبادان مسافرت کرد و دراین شهر با روحانی مبارزه "شیخ عبدالرسول قایمی" موسس حوزه علمیه آبادان آشنا و جهت ادامه تحصیل وارد این مدرسه شد.
پس از مدتی اقامت در آبادان برای ادامه تحصیل به نجف اشرف رفت و از محضر آیت الله راستی کاشانی و در مجلس درس حاج شیخ محمد علی مدرس شرکت کرد.
آیت الله جمی بعد از مدتی که در نجف بود بیمار شد و برای ادامه معالجه به آبادان بازگشت و در همین شهر ماندگار شد.
درسال 1324 که سازمان انقلابی فداییان اسلام توسط روحانی مبارز سید مجتبی نواب صفوی تشکیل شد، جذب شاخه آبادان این سازمان شد و برای معرفی این سازمان منبرهای می رفت.
آیت الله جمی، در طول زندگی با برکتش منبر را به کانونی برای روشنگری و اطلاع رسانی مردم علیه رژیم تبدیل کرده بود و از همین طریق با رژیم پهلوی مبارزه می کرد.
وی پس از نهضت ملی شدن نفت و تبعید حضرت امام خمینی (ره ) به نجف، آبادان را بعنوان پل ارتباطی با نجف قرار داده بود و مسایل کشور را به سمع امام راحل و فرامین ایشان را به مردم ایران انتقال می داد.
با شروع حرکتهای انقلابی مردم در کشور، حرکتهای مردمی در شهرستان آبادان را سازماندهی کرد و مامن امنی برای انقلابیون شد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی از سوی امام خمینی (ره ) بعنوان نماینده امام و نخستین امام جمعه آبادان منصوب شد.
وی در طول دوران دفاع مقدس یکی از دژهای تسخیر ناپذیرترین رزمندگان اسلام بود و همیشه یار و یاور رزمندگان و مردم بی دفاع آبادان بود.
آیت الله جمی در آبان ماه سال 82 به دلیل کهولت و بیماری از سمت خود استعفا و بجای وی حجت لاسلام "سید علی دهدشتی" به عنوان امام جمعه آبادان معرفی شد.
وی در سال 76 به علت تحت درمان بودن در یکی از بیمارستاهای تهران بستری شد و به توصیه پزشکان در تهران اقامت کرد.
وی 24 سال امامت جمعه آبادان را بعهده داشت و در دوران دفاع مقدس و بازسازی در آبادان حضوری فعالی داشت.

آیت الله غلامحسین جمی در سن 83 سالگی شب گذشته در بیمارستان امام (ره ) آبادان به دیار باقی شتافت.

منبع:www.ostan-kz.gov.ir


 

زندگینامه آیت الله جمی-سالگرد وفات آیت الله جمی-آیت الله جمعی-بیوگرافی ایت الله جمعی-آیت الله جمعی در آبادان-آیت الله جمی چه روزی وفات کردند؟-نقش آیت الله جمی در ژیروزی ایران-نقش آیت الله جمی در پیروزی ایران-آیت الله جمی اسوه ی مقاومت-hdj hggi [ld-ckn'dkhli Hdj hggi [ld-زندگینامه-زندگی نامه-عکس های آیت الله جمی-عکسهای آیت الله جمی.


 
تصویری از ایت الله جمی در وبلاگ ابادانی (باشهیدان ابادان )و 19اعلام نظر
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳  
+ نوشته شده در 89/10/05ساعت توسط علیرضا بختیاری | 19 نظر

کلمات کلیدی: وبلاگستان