نور چشم آبادان

پاسداشت مجاهدات و پایمردیهای ایت الله جمی ره

دلیر تنگستانی؛ جمی .نویسنده: منوچهر گودرزی
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤  






ساعت 11 شب بود که عزیزی از آبادان تلفن کرد و خبر را گفت، هرچند می دانستم آقای جمی حال خوبی ندارد ولی خبر مرگ همیشه ناگوار است، آن هم مرگ کسی که نماد بخشی از گذشته توست و با خاطراتش زندگی می کنی. غم سنگینی بر دلم نشست، با SMS به چند نفری این خبر را دادم، چند دقیقه ای گذشت که همسر برادرم که اصالتا آبادانی است تماس گرفت، صدای بغض آلودش در پشت تلفن، به من جرات گریه کردن می داد ولی خودم را کنترل کردم، او هم نتوانست خیلی صحبت کند و خداحافظی کرد. در تنهایی حزن آلودم، بغضم ترکید. خاطرات گذشته به سرعت در ذهنم می گذشت. پشت کلانتری 5 آبادان، مسجد <جمی>، در روزهای اوج گیری انقلاب وقتی که نیروهای ساواک در مقابل چشمان بهت آلود مردم، عمامه از سرش انداختند و با ضرب وشتم او را بردند و روز بعد از آن واقعه، در خیابان های امیری و احمدآباد شعار می دادیم <حجت الاسلام جمی آزاد باید گردد.>
    خطبه های نمازجمعه ایشان در دانشکده نفت آبادان، روزهای جنگ، خمپاره و گلوله و آتش و حضور ایشان در آبادان، آن روز که برای تشییع پیکر پاک شهیدان جمال گودرزی و حمید قبادی نیا و... برای اجرای وصیت جمال از ایشان نظر خواستیم، روزهای سخت تنهایی و غربت آبادانی ها؛ یک شهر بود و عده ای جوان و روحانی کوتاه قامت ساده زیستی که با حضورش در شهر، پشتوانه روحی جوانان پرشور برای دفاع از شهر بود.
    به سراغ کتاب یادداشت های روزانه جنگ آیت الله جمی رفتم که نوشته بود تا بماند. جمی ساده زیست و خاکی، با یادداشت های روزانه خود که به سادگی تحریر شده عظمت و بزرگی آن روزهای پراضطراب را به زیبایی به تصویر کشیده است. جمی تنگستانی، برای آبادانی ها یک روحانی معمولی نبود، کوله باری از خاطرات، رشادت ها، ایثار و مقاومت و استقامت بود. جمی بعد از جنگ هم خود را بستانکار مردم ندانست و بی منت و بی ادعا به کنج خلوت دل رفت و بی مهری ها را با سکوت پاسخ گفت. آن روز که جمی را روی ویلچر در سالن همایش های صدا و سیما دیدم نیز گریستم، آن روز هم دست خودم نبود، دلم مثل امشب به آبادان رفته بود.
    روحش شاد و یادش جاودانه باد.


کلمات کلیدی: