نور چشم آبادان

پاسداشت مجاهدات و پایمردیهای ایت الله جمی ره

روزهای حصر، خوشترین روزهای زندگی ام بود...
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤  

آخرین گفت وشنود از مرحوم آیت الله غلامحسین جمی؛

پیر جوان دلی که عاطفه و همت بسیاری متوجه تجلیل از اوست، همچنان به سان روزهای حصر آبادان، اطرافیان را میهمان محبت، آرامش و وقار خود می سازد. چشمان زلالی که آیینه ضمیر تابناک و صیقل خورده اویند، بیش از هر چیز، بیننده را به عالم معنا و جهاد فرامی خوانند و صحنه های ناب و بی بدیل روزهای خون و آتش را تداعی می کنند. از او خواستیم تا از خود بگوید که نپذیرفت و آنچه بیان داشت یادگارهایی از بیش از هشت دهه حیات طیبه اش بود. به امید آنکه سالکان طریق حق و عدالت را به کار آید و بر اراده و نیرویشان بیفزاید. آخرین گفت وگوی مرحوم آیت الله جمی امام جمعه غیور آبادان که 25 سال سنگر امامت جمعه را برپا داشت و روز یکشنبه گذشته، درگذشت را که همکاران نشریه <شاهد یاران> در اختیار ما قرار دادند، با هم می خوانیم. شیرین ترین خاطره شما چیست؟
    بهترین خاطره من پیروزی انقلاب بود، چون این پیروزی تمام زحماتی را که در طول قرن اخیر کشیده شده بود، به ثمر رساند. من در طول جریان نهضت نفت شاهد تلاش همه مردم و امیدشان به پیروزی بودم که البته به یاس تبدیل شد. با ظهور امام این امیدها مجددا زنده شد. من ایشان را قبلانمی شناختم، چون تا آن زمان خدمت شان نرسیده بودم. بعد از قضایای 15 خرداد، هنگامی که ایشان از زندان آزاد شدند، همه به دیدن شان رفتند. ازدحام فوق العاده زیاد بود. من چند روزی صبر کردم تا منزل امام خلوت شود، سپس به اتفاق آیت الله سبحانی، خدمت امام رفتم. ایشان قبلااسم مرا شنیده بودند و از جلسات هفتگی ما در آبادان هم اطلاع داشتند. علاوه بر این برخی از اطرافیان شان هم درباره بنده مطالبی را خدمت امام گفته بودند. ایشان در آن دیدار خیلی به من محبت کردند و این اولین دیدار من با امام بود. از همان وقت بود که دل ما در گرو محبت و علاقه به ایشان قرار گرفت و تا پیروزی انقلاب هر کاری که کردیم، ناشی از همین علاقه و محبت بود.
    بزرگ ترین آرزوی شما چیست؟
    خوشبختی ما روزی است که ببینیم در این مملکت چیزی جز اسلام نیست و جز به منویات اسلام عمل نمی شود. هدف ما و همه ملت از همه تلاش ها تحقق اسلام بود و طبعا آن روز بیش از هر زمان خوشحال خواهیم بود که شاهد اسلامی باشیم که همه ملت برای تحقق آن تلاش کردند و امام راحل تمام هم خود را مصروف آن کرد و طبعا تمام مومنان و مجاهدان در این کشور هرگاه که ببینند این کشور، قدمی به سوی تحقق اهداف اسلامی پیش می رود، شادمان تر خواهند بود. آرزوی ما هم جز این نیست.
    بهترین دوست شما در زندگی که بود؟
    البته تعبیر دوست را به کار نمی برم ولی برای من محبوب ترین شخصیت در زندگی، حضرت امام بودند. البته من همه علما و خادمان و مروجان اسلام را دوست دارم اما حضرت امام در راس آنها بودند. یکی از جنبه هایی که مرا شیفته ایشان کرد، این خصوصیت بود که وقتی انسان به شخصیت های بزرگی که آوازه ای دارند، نزدیک تر می شود و به واقعیت وجودی آنها بیشتر پی می برد، معمولاارادتش نسبت به آنها کمتر می شود اما امام بالعکس بودند، یعنی انسان هرچه بیشتر به ایشان نزدیک می شد، ارادت و احترام بیشتری را برمی انگیختند و این هم ناشی از کمال و عظمت بسیار بالایی بود که در ایشان وجود داشت و نتیجه سال ها خودسازی بود. ایشان در مراوده با افراد، این حالت را به آنها هم منتقل می کردند، به ویژه در درس اخلاقی که سال ها پیش از مرجعیت و آغاز دروس فقهی و اصولی در حوزه قم داشتند. دوست عزیزمان مرحوم آیت الله مطهری می گفتند <درس اخلاق دو جور است. یک دسته از بحث های اخلاقی هستند که فقط باید خواند و یاد گرفت و مثل هر کتاب علمی دیگری است که انسان برای افزودن به اطلاعاتش می خواند اما یک دسته از بحث های اخلاقی هستند که انسان وقتی می خواند یا می شنود، او را به پیش می برد. آن بحث دست انسان را می گیرد و به پیش می برد. درس اخلاق آقای خمینی و آقای ملکی تبریزی از این دسته اند.> این خودسازی و تعالی روحی در جاهای مختلفی بروز می کرد، من جمله در عرصه سیاست. تصمیم های قاطعی که امام در عرصه های سیاسی می گرفتند، ناشی از تعالی روحی ایشان بود و افراد زیادی هم به این واقعیت اذعان داشتند. در این مورد خاطره جالبی دارم. شاید بدانید که من یک ماه تحت تعقیب فرمانداری آبادان بودم و به تهران آمدم و در منزل آقای مطهری مخفی شدم. این دوران واقعا برای من نعمتی بود و چیزهایی از آن بزرگوار یاد گرفتم که پیوسته برایم مغتنم بوده است. آقای مطهری جلساتی درباره انقلاب و مبارزات مردم داشتند و چهره هایی چون مرحوم طالقانی، شهیدبهشتی، شهیدمفتح، شهیدباهنر و دیگران در این جلسات شرکت می کردند. یک بار آقای مطهری هنگامی که از جلسه برگشتند گفتند: <امروز آقای طالقانی درباره امام چیزی گفتند. ایشان می گفت این حرکت ها و تصمیم های امام، عادی نیست. انگار این مرد با مبدا ارتباط دارد و یا به او الهام می شود که چه کند.> این سخن از زبان مردی چون مرحوم طالقانی بیان شده که در مسائل سیاسی و اجتماعی، مرد بسیار هشیار و زرنگی بود. ایشان می گفت این دستورهایی که اخیرا امام درباره انقلاب صادر می کنند، همه به موقع و کاملامناسب هستند. اگر زودتر یا دیرتر صادر می شدند، تاثیر نداشتند. دقیقا سروقت هستند و این حاصل نمی شود مگر اینکه انسان با عوالم بالادر ارتباط باشد. بعدها در دیدارهای خصوصی ای که خود ما با امام داشتیم، جنبه های بسیار درخشانی از شخصیت ایشان بر ما نمایان می شد. یادم هست همان اوایلی که ایشان تازه در جماران مستقر شده بودند، به همراه یکی دو نفر دیگر از روحانیون برای دیدار امام رفتیم. صبح زود به جماران رسیدیم. از راه دوری آمده بودیم و گرسنه هم بودیم. در همان محله جماران قهوه خانه ای بود و قرار شد برای خوردن صبحانه به آنجا برویم. یکی از همراهان مان را فرستادیم که از نانوایی نانی بگیرد و به قهوه خانه بیاورد. او نان را گرفت و آورد، منتها قیافه متعجبی داشت. پرسیدیم <چه شده؟> گفت <واقعا امام شخصیت فوق العاده ای است. نانوا برایم تعریف کرد که امروز صبح یک نفر آمد و از من پرسید که آیا برای منزل امام از اینجا نان می خرند؟ و من جواب دادم بله. گفت امام پیغام داده اند از همان نانی که به دیگران هم می دهید، برای من و خانواده ام بدهید و من اگر متوجه بشوم که نانی را که برای ما می دهید، به شکل دیگری و بهتر از دیگران است، خواهم گفت که نان را از اینجا نخرند و از جای دیگر تهیه کنند.> نانوا بسیار تعجب کرده بود. این دقایق و ظرایفی که ما در رفتار امام می دیدیم، طبیعتا عشق و علاقه ما را به ایشان بیشتر می کرد و ما بیش از پیش به ایشان وابسته می شدیم.
    از چه زمانی وارد سیاست شدید؟
    بعد از شهریور 20 که رضاشاه از کشور رفت، آزادی بیشتری در کشور پیش آمد و نشریه های مذهبی منتشر شدند. از آنجا که افرادی مثل کسروی، جریانات ضدمذهبی راه انداخته بودند، چند جریان مقتدر مذهبی هم پیدا شدند؛ از جمله فداییان اسلام. این گروه ها افرادی مثل مرا به طور طبیعی جذب می کردند و من از همان زمان مرید مرحوم نواب صفوی بودم. فداییان اسلام در آبادان تشکیلاتی داشتند و نیروهای خوبی را هم جذب کرده بودند. علتش هم این بود که یکی از اصلی ترین پایگاه های تبلیغات کسروی، آبادان بود و لذا فداییان اسلام هم برای دفع و خنثی کردن این تبلیغات، عنایت خاصی به آبادان داشتند. من در آبادان برای فداییان اسلام، منبر می رفتم و منبرهایم هم داغ و انقلابی بودند.
    شهید نواب چه ویژگی هایی داشت؟
    شخصیت عجیبی داشت. خیلی تیزهوش و در عین حال بااخلاص بود. هنوز هم بعد از سال ها وقتی به یاد او می افتم، حالتی از شور و هیجان را در وجود خودم احساس می کنم. ایشان و سایر اعضای فداییان اسلام به آبادان رفت وآمد زیادی داشتند. ورود و خروج آنها به عراق و بالعکس، گاهی از آبادان و خرمشهر بود. شهید نواب هنگامی که برای مقابله با کسروی از نجف به ایران برگشت، وقتی متوجه شد که او در آبادان طرفداران زیادی دارد، در اینجا منبرهای داغی رفت. انصافا اگر فداییان اسلام، رزم آرا را از سر راه برنمی داشتند، نه جبهه ملی به مجلس راه پیدا می کرد و نه نفت ملی می شد. این حقیقتی است که تمام تاریخ نویسان و پژوهندگان باید به آن توجه کنند. بسیاری از دوستان فداییان اسلام هم با ما آشنایی داشتند. یکی از آنها شخصی بود به نام مظفر ذوالقدر که آخرین ترور آنها، یعنی ترور حسین علاء را انجام داد. او در آبادان با ما آشنا بود و به مساجد آبادان هم می آمد. آدم توانایی به نظر می رسید. با بروز و ظهور توده ای ها، شبانه توده ای های خطرناک را سر به نیست می کرد. افرادی مثل او هنگامی که با مرحوم نواب صفوی مواجه می شدند، به شدت تحت تاثیر عبادت و اخلاص او قرار می گرفتند.
    آیا با آیت الله کاشانی آشنایی داشتید؟ در جریان نهضت ملی شدن نفت نسبت به ایشان چه احساسی داشتید؟
    در آن دوران که همه مردم در صحنه بودند تا ملی شدن نفت تحقق پیدا کند، آیت الله کاشانی محبوبیت زیادی داشتند. عوامل استعمار در ایران هم به شدت از این قضیه نگران بودند و به همین دلیل در مقطعی توسط طرفداران دکتر مصدق و از طریق برخی از جراید، بساط فحش و ناسزا علیه ایشان را پهن کردند. انصافا نسبت به آیت الله کاشانی توهین و ظلم زیادی شد. آنها کار را به جایی رساندند که مرحوم آیت الله کاشانی بعد از کودتای 28 مرداد خانه نشین شدند و نتوانستند زندگی روزمره خود را اداره کنند. مرحوم آیت الله بروجردی نسبت به ایشان عنایت داشتند و توسط مرحوم آقای فلسفی به ایشان کمک می کردند.
    از شخصیت هایی که از دیگر شهرها به آبادان می آمدند، کدام یک در بسط گرایش اندیشه دینی در آبادان نقش داشتند؟
    فکر می کنم بیش از همه مرحوم شهیدمطهری بودند که به آبادان دعوت می شدند و روشنفکران و تحصیلکرده های آبادان از ایشان استفاده زیادی می کردند. ایشان مکررا به دانشکده نفت آبادان می آمدند یا در برخی از محافل دینی آبادان سخنرانی می کردند و به منزل ما هم به دلیل رابطه نزدیکی که با هم داشتیم، زیاد تشریف می آوردند. من مدتی به دلیل تشدید فشارها مجبور به فرار شدم و همان طور که عرض کردم یک ماهی در منزل ایشان مخفی بودم. مرحوم مطهری با آنکه از چهره های انقلابی و مبارزاتی بودند اما در شیوه شان نوعی اعتدال، روشن بینی و توجه به مقتضیات زمان در پیشبرد انقلاب دیده می شد و یکی از علل توفیق ایشان هم همین بود. یکی دیگر از چهره هایی که فعالیت های شایان توجهی در آبادان انجام دادند، مرحوم شهید مفتح بودند که مکررا به آبادان می آمدند. مردم آبادان ایشان را خیلی خوب می شناختند و در منبرهایشان حضور می یافتند. اگر حضور مرحوم مطهری و مرحوم مفتح با جمعه مصادف می شد، ما از آن شخصیت می خواستیم که در جلسه هفتگی روحانیون آبادان به منبر برود و سخنرانی کند. یک بار که مرحوم آقای مفتح برای تبلیغ آمده بودند و جلسه روحانیون هم برقرار بود، از ایشان خواستیم که منبر بروند. اعلام هم کردیم که سخنران جلسه هفتگی روحانیون هم آقای مفتح هستند. روز جمعه جمعیت فوق العاده ای در محل سخنرانی که همان مسجد قدس آبادان بود، جمع شد تا جایی که حیاط مسجد هم پر شد. رئیس ساواک آبادان هم پایش را در یک کفش کرد که مفتح نباید منبر برود و این در حالی بود که همه مردمی که در مسجد جمع شده بودند، منتظر آن بودند که ایشان به منبر برود. به هر حال یکی از روحانیون دیگر را راهی کردند که منبر برود. وقتی او روی منبر نشست که صحبت کند، همه مردم یکصدا فریاد زدند <مفتح! مفتح>! و آقای مفتح را روی دست بلند کردند و با سلام و صلوات روی منبر نشاندند. ایشان هم از فرصت، استفاده و انصافا سخنرانی انقلابی و داغی را ایراد کردند. مردم با این کارشان، ساواک را کاملادستپاچه کردند. از دیگر سخنران ها آیت الله مکارم شیرازی، از مراجع تقلید امروز بودند. یادم هست در مقطعی، ممنوعیت نام بردن از حضرت امام، رسما از طرف ساواک اعلام شد. تا مدت ها بعد از آن هم کسی جرات نمی کرد نام امام را روی منبر بیاورد. نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که من تصمیم گرفتم هرطور شده روی منبر نام حضرت امام را بیاورم. قضیه مربوط به ماه رمضانی است که من و آیت الله مکارم شیرازی، هر دو در مسجد <نو>ی آبادان منبر می رفتیم. اول من منبر می رفتم و بعد منبر ایشان شروع می شد. من نیتم را به آقای مکارم گفتم و ایشان فرمودند <بسیار خب، من اسم می برم.> ما بعدها متوجه شدیم که ریسک کرده بودیم و حقیقتا انجام این کار در آن مقطع، نوعی انتحار محسوب می شد. از شخصیت های دیگر آیت الله نوری همدانی، آیت الله جعفر سبحانی، آیت الله خزعلی، مرحوم حجت الاسلام والمسلمین دوانی و مرحوم دکتر شریعتی بودند که هر کدام در دینی و انقلابی کردن فضای شهر، تاثیر بسزایی داشتند.
    چگونه امام جمعه آبادان شدید؟
    در اوایل انقلاب که نمازجمعه در تهران، رسما توسط آیت الله طالقانی اقامه شد، به تبع آن در شهرهای دیگر هم این قضیه شروع شد. یکی از روحانیون مبارزی که به آبادان آمده بود، به من گفت که <شما باید نمازجمعه را در آبادان اقامه کنید و از آنجا که مردم آبادان، شما را قبول دارند، اگر نمازجمعه را اقامه کنید، خواهد گرفت.> این گذشت و چند روز بعد، آقای شیخ حسن صانعی از دفتر امام در قم با من تماس گرفت و گفت، <امام فرموده اند شما در آبادان نمازجمعه بخوانید.> من هم طبیعتا از همان موقع نمازجمعه را اقامه کردم. این برنامه به شکل عجیبی رسمیت پیدا کرد و مردم هم خیلی پرشور و انقلابی در نمازجمعه شرکت می کردند. از جمله عواملی که واقعا از سقوط آبادان جلوگیری کرد و موجب حفظ روحیه مردم و اثبات حاکمیت جمهوری اسلامی خوزستان شد، همین اقامه نمازجمعه بود. در ایام محاصره، به دلیل خطراتی که وجود داشت، ناچار بودیم جای برگزاری نماز را چندین بار تغییر بدهیم ولی حتی یک هفته هم این نماز ترک نشد و پخش آن پس از نمازجمعه تهران در رسانه ها، تاثیر بسیار زیادی بر مردم و حتی بر مسوولان داشت. حضرت امام هم پیگیر نمازجمعه آبادان بودند و بر حسب نقل های موثقی که می شد، به نمازجمعه آبادان گوش می دادند. من هم در دوران جنگ هر وقت خدمت شان شرفیاب می شدم، از وضعیت نمازجمعه آبادان خدمت شان گزارش می دادم. جالب اینجا بود که من از امام برای امامت نمازجمعه، هیچ حکم رسمی ای هم نداشتم، تا اینکه دو سه سال قبل از رحلت ایشان به فکر افتادم که برای امام جمعه بودنم، دستخطی از امام داشته باشم. به احمدآقا گفتم و ایشان هم فرمودند <هر جوری که دلت بخواهد، این فرمان را می نویسیم و برایت می فرستیم.> و حکم مفصلی را هم برایم فرستادند.
    بخش اعظم شهرت شما در میان مردم ایران، مقاومتی است که در روزهای جنگ نشان دادید و در تقویت و پایداری نیروهای رزمنده در آبادان نقشی تعیین کننده را ایفا کردید. از خاطرات شیرین آن روزها، نکاتی را بیان کنید.
    من واقعا نمی دانستم سرانجام ما چه خواهد بود. در نمازهای جمعه به مردم وعده پیروزی می دادم ولی خودم نمی دانستم سرانجام کارمان چه خواهد شد. در ایام حصر آبادان و به رغم تمام اخبار بدی که به ما می رسید، از جمله اخبار انفجارها و ترور شخصیت های بزرگی چون شهیدبهشتی و 72 تن یاران انقلاب، بحمدالله روحیه ما تضعیف نشد. این یک توان خدایی بود. خدا این روحیه را به ما داده بود که در اثر شنیدن این خبرها روحیه مان را از دست نمی دادیم. به رغم اینکه آبادان، شهری محاصره شده بود، من مردم را تشجیع می کردم که به مقاومت ادامه بدهند. هرجا چند تا رزمنده جمع می شدند، در آنجا حاضر می شدم و آنها را به مبارزه ترغیب می کردم و سخنان قوی می گفتم اما خودم در درونم حال دیگری داشتم و نمی دانستم چه می شود. همه ارتش های جهان برای جنگ با ما که بی سلاح بودیم، آمده بودند. من رزمنده ها را دلداری می دادم و تشجیع می کردم و خودم هم در درونم به خدا پناه می بردم و خدا هم حفظ فرمود.
    در ایام حصر، رابطه عاطفی شما با امام و پیام هایی که ایشان برای شما می فرستادند تا چه حد در حفظ روحیه تان تاثیر داشت؟
    امام همیشه به ما وعده نصرت و پیروزی می دادند. البته همه به ما نظر موافق داشتند. شرایطی بود که حتی یک ساعت در آبادان ماندن هم مشکل بود اما هنگامی که رزمنده ها می دیدند که من مانده ام، انگیزه پیدا می کردند که بمانند و مقاومت کنند.
    پس از شکسته شدن حصر آبادان، خاطره شیرین شما کدام است؟
    اینکه مملکت بلافاصله پس از رحلت امام، رهبر پیدا کرد و آن هم شخصیتی چون رهبر معظم انقلاب، از خاطرات خوش من است. من در آن جلسه خبرگان حضور داشتم و وقتی تاییدات امام نسبت به ایشان نقل شد، به ایشان رای دادم و بعد از آن هم یک روز به اتفاق آقای جزایری و عده ای از مردم خوزستان خدمت شان رفتیم. ابتدا ما صحبت کردیم و بعد هم ایشان صحبت کردند. آن روز هم از اوقات خوش زندگی ما است


کلمات کلیدی: