نور چشم آبادان

پاسداشت مجاهدات و پایمردیهای ایت الله جمی ره

با خاطرات دفاع مقدس حجت الاسلام والمسلمین جمی پیر بسیجیان و نماد مقاومت آبادان
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱  
خرمشهر- خبرگزاری ایسکانیوز: روز شمار زندگی و خاطرات مرحوم حجت الاسلام والمسلمین جمی یکی از مستندترین آثار به جا مانده در خصوص دفاع مقدس به ویژه روزهای خون و آتش و روزهای سخت جنگ و تجاوز صدامیان است.
 
به گزارش روز دوشنبه باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز"، مرکز اسناد و خاطرات مرکز فرهنگی دفاع مقدس با ادای احترام به روح این روحانی مقاوم در بزرگداشت یاد و خاطره آن پیر بسیجی برخی از این خاطرات را مرور می کند:
- در ماه های اول جنگ و هجوم دشمن در روزهایی که درگیری شدت داشت به خوزستان یکی از کارهایم پیام های رادیویی بود که هر روز و احیانا هر دو روز یک بار از طریق رادیو آبادان به برادران رزمنده در جبهه و همچنین خواهران و برادران خوزستانی پیام می دادم و این پیام ها بی اثر نبود و گذشته از خوزستان به مناطق دیگری از کشور و خارج از کشور همچون کویت، صدای ما می رسید و مخصوصا از کویت و از خواهران و برداران علاقه مند به جمهوری اسلامی نامه های تشویق آمیز می آمد و دیگر از کارهایم، ارتباط تلفنی با دفتر حضرت امام خمینی(ره) در تهران و همچنین با نمایندگان مجلس و رییس مجلس شورای اسلامی آیت الله هاشمی رفسنجانی و گاهی با رییس جمهوری و همچنین با ذفتر امام در قم تماس می گرفتم ماجرای دفاع جانانه از خرمشهر در روزهای اول جنگ را برای دفتر امام با حساسیت گزارش می کردم.
- روز 25 مهر 1359 از رادیو به منزل آمدم و حال هم گرسنه ایم و هم تشنه، صبح زود برای اوضاع خرمشهر به ستاد عملیات مستقر در ژاندارمری رفته بودیم در منزل نه از غذا خبری بود و نه از آب اثری، فرستادم مسجد قدس که محل استقرار جمعی از رزمندگان بود، برایمان مقداری غذا آوردند، غذا خوردیم حالا برای آب چه کار کنیم که قحطی آب است چون لوله ها قطع و مختل شده است برای رفع تشنگی اناری را فشرده کردم و آب آن را خوردم و اندکی رفع تشنگی شد بعد از آن، اندکی استراحت کردم سپس مهدی و محمود (فرزندانم) با مقداری آب که به دست آورده بودند برایمان چای درست کردند که خیلی به جا و به موقع بود در این وقت با دفتر امام تماس گرفتم و اطلاعاتی را که داشتم گزارش کردم که به عرض ایشان برسانند. نزدیکی غروب، طبق عادت هر روزه، برای نماز مغرب و عشاء به مسجد رفتیم باید بگویم که از بدو درگیری ها تقریبا نماز جمعه و جماعت تعطیل است فقط احیانا شبها مسجد می روم که افردی محدود می آیند در حالی که شبستان مسجد قبل از جنگ گنجایش جمعیت را نمی داد. اکنون تقریبا دو صف در حیاط که به 20 نفر نمی رسد و چون خیلی تشنه بودیم قبل از رفتن به مسجد برای تحصیل آب به ستاد فرماندهی رفتیم معلوم شد کمی آب خنک دارند هر کدام لیوانی سرکشیدیم و به مسجد رفتیم در تمام آن ساعات، غرش توپ و شلیک خمپاره ها، شهر را آرام نمی گذارد و در طول روز، خرابی ها و خساراتی به شهر وارد شده است.
- روز 26 مهرماه 1359 است حدود 10 روز است که برایم میسر نشده است دوش مختصری بگیرم و لباس هایم را تعویض کنم بوی عرق سراپایم را گرفته و خودم به شدت از این موضوع ناراحتم. لباسهایم را برداشته شاید جایی آب لوله ای پیدا کنم و اقلا شست و شویی و تعویض لباسی، در بیمارستان، آقای دهدشتی را دیدم وضعیتم را گفتم، وی گفت حمام نوربخش در خیابان یک احمد آباد تا اندازه ای رفع نیاز می کند به آن جا مر جعه کردم معلوم شد آبی دارد محبت کردند نمره ای به من دادند شست و شویی کرده و لباسم را عوض کردم سپس به رادیو رفتم و در خصوص صدام خائن و جنگ صحبت کردم.
- روز 13 ابان 1359 است به اتفاق برادرم رسول به رادیو رفتم آنجا اندکی نشسته و یک فنجان چای خوردم سپس به استودیون رادیو رفته و پیامی در رابطه با 13 آبان دادم ساعت نزدیک 12 بود که از رادیو آمدیم ستاد. هماهنگی فرمانداری عبدالرسول پایین ایستاد من رفتم بالا سری بزنم دیدم دکتر شیبانی نشسته و مشغول صحبت با تلفن است پیش او نشستم شاید دقیقه ای طول نکشید که صدای انفجاری وحشت زا تمام شیشه های در و پنجره فرمانداری را خرد کرد بی اختیار از اتاق بیرون پریدیم در خیابان فریاد حجازی از شهروندان آبادنی بلند بود به سرعت پایین آمدم خیابان وضع وحشت انگیزی داشت سطح خیابان مملو از شیشه های خرد شده بود. آقای صابری یکی از اعضای فعال جهاد سازندگی را دیدم که ترکش بمب خورده و پشت فرمان ماشین در حال اغما است آمدم جنب اتومبیل برادرم رسول، دیدم رسول افتاده است غرق در خون و دل و روده هایش بیرون ریخته است مثل اینکه یک دستش قطع شده و دردم جان داده است نگاهی به بردار شهیدم کردم و استرجاعی بر زبان جاری کردم نوش جانش باد نعمت شهادت، چند دقیقه ای جسد بی جان و غرقه در خون برادرم در سطح خیابان افتاده بود تا ماشینی آمد و وی را به سردخانه انتقال داد. حقیقی که غیر قابل انکار است اینکه مرگ برادرم رسول آن هم به این وضع فوق العاده تاثر زاست. برادرم رسول را خیلی دوست داشتم بسیار رفیق و صمیمی بودیم همیشه سعی می کرد که کوچکترین حرکتی را که مایه رنجش خاطرم می شود انجام ندهد. او شیفته امام بود فراقش خیلی سخت و دشوار است من که جز خیر و سعادت و کمال او چیز دیگری برایش نمی خواهم چرا از مرگش ناراحت باشم بلکه باید خوشحال و مسرور باشم

کلمات کلیدی: