نور چشم آبادان

پاسداشت مجاهدات و پایمردیهای ایت الله جمی ره

من و جمی نزدیک بود اسیر شویم...:عبدالرضا سالمی نژاد
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢  

 

 
 
 

 

نزدیک بود اسیر شویم...


 





 


 

 




 
روزهای غرورانگیز فتح المبین وآزادسازی سایت های چهار و پنج و جشن پیروزی مردم مقاوم شهرمان دزفول بود. شخصیت های سیاسی، فرهنگی کشور از سراسر میهن، خود را به دزفول رسانده بودند تا در شادی مردم این شهر که روزهای آزادی خود را از زیر توپ و خمپاره های دشمن تجربه می کردند، شریک باشند. اولین در خواست شخصیت ها به محض رسیدنشان به مقر سپاه دزفول، همراهی آنها تا مناطق جنگی و مشاهده میزان پیشروی قوای اسلام نزدیک بود.من که چند هفته ای بود با فرمانده و مسئولین خود در سپاه دزفول کلنجار رفته بودم تا اجازه دهند من نیز به مناطق جنگی بروم، این فرصت را مغتنم شمردم.
سهم من از شخصیت ها، همراهی حضرت آیت الله جمی تا مناطق جنگی بود. این اولین باری بود که این شخصیت بزرگ و رزمنده را از نزدیک می دیدم. این دیدار، شادی مرا دو برابر کرد. آیت الله با کمال تواضع سلام کرد و از من خواست که به جای او در صندلی بنشینم و او را تا جبهه های جنگ همراهی کنم.
قبل از اینکه خودروی جیپ سیمرغ از داخل سپاه دزفول به بیرون حرکت کند، دوستم گندمی را دیدم. او در حالی که لبخندی بر لبانش بود؛ یکی از اعضای شورای انقلاب فرهنگی را که چند ساعت پیش به جبهه برده بود، خاکی و گِل مالی به سپاه می آورد. با تعجب از او پرسیدم، «گندمی! بیچاره را کجا بردی که اینقدر گِل مالی بود؟» او با لبخندی شیطنت آمیز گفت،«در جبهه در هر فاصله ای که صدای سوت خمپاره ها یا توپ ها بلند می شد، روی زمین دراز می کشیدم و به دکتر می گفتم،«روی زمین بخواب.» خصوصا جاهایی که پر از گل و لای بود، این کار را بیشتر می کردم، بیچاره او هم می خوابید.»گفتم، «بی انصاف! او از شخصیت های مملکتی است. برای چه این کار را با او کردی؟ او پاسخم داد،«پدر آمرزیده با کت و شلوار اتو کرده آمده جبهه سر و وضع خاکی من و تو را ببینه. مگه اینکه سالن همایش است یا سخنرانی؟» جوابی برای حرفش نداشتم، دستی محکم روی شانه اش زدم و از کنارش رد شدم.

خودم نمی دانستم که بچه ها تا کجا پیشروی کرده و اینک در کدام سوی میدان نبرد، خاکریز زده اند و با این نادانی، می خواستم اوضاع را برای آیت الله شرح دهم.
خودرو که از دو تا پل کرخه عبور کرد، سمت راست جبهه را انتخاب و به راننده اشاره کردم تا به طرف دشت عباس برود. از شانس بد، تنها جایی که هنوز درگیری با شدت هر چه تمام تر ادامه داشت، همین منطقه بود. بچه ها سایت های چهار و پنج را آزاد کرده و تا مرز دو سلک پیش رفته بودند و فوج فوج اسرای عراقی را به پشت جبهه انتقال می دادند.
در این چند روز هر چه درباره عملیات شنیده بودم، همه را برای آیت الله و همراهانش مو به مو تعریف می کردم که ناگهان چند گلوله خمپاره در کنار جاده یعنی درست جایی که ما در حرکت بودیم، منفجر شد. از دور بچه های سپاه و ارتش را دیدم که از پشت خاکریز مثل اسپند روی آتش ورجه ورجه می کردند و برایمان دست تکان می دادند. من هم برای آنها دست تکان دادم. در همین حین آیت الله صبورانه پرسیدند،«پسرم! رزمنده ها برای چه دست تکان می دهند؟ مثل اینکه خطری را اعلام می کنند؟» جواب دادم،«حاج آقا! آنها دارند برای شما ابراز احساسات می کنند.» یکی از همراهان گفت، «پدر آمرزیده! ابراز احساسات کدام است؟ از این راه دور چطور متوجه آیت الله جمی شدند؟ بابا مثل اینکه ما داریم به طرف عراقی ها می رویم.»
وقتی بر شدت گلوله ها افزوده شد و خودروی ما نزدیک ترین فاصله را با میدان نبوت طی کرد در انفجار چندین گلوله و توپ تلو تلو خورد و نزدیک بود واژگون شود، همراهان آیت الله با ترس و لرز پرسیدند، «آقای راهنما! چه خبر است؟ نکند ما داریم راه را کج می رویم؟» من که نمی خواستم چیزی از پرستیژ راهنما بودنم کم شود، محکم جواب دادم، «نخیر! اینجا دشت عباس است و بچه ها تا مرز پیش رفته اند.» از دور وقتی حرکت تند تانک ها را در جهت خود دیدم، تردیدم به یقین تبدیل شد و متوجه شدم که چه کاری کرده ام. ما داشتیم دقیقا به طرف مواضع عراقی ها می رفتیم. بلافاصله به راننده گفتم، «برگرد که داریم اسیر می شویم.» بیچاره تا این را شنید، کم بود خودرو را واژگون کند. از بس خجالت زده شده بودم، هیچی نگفتم. فقط منتظر بهانه ای ماندم تا پیاده شوم، چیزی که از همان اول مترصد آن بودم. من داشتم دستی دستی یکی از یاران امام را تحویل عراق می دادم! لحظاتی بعد وقتی از مهلکه بیرون آمدیم، خوشبختانه از دور بچه های عملیات سپاه دزفول را پشت خاکریزی دیدم که در حال محکم کردن آن بودند. به راننده گفتم بایستد. در یک چشم به هم زدن از صندلی، بیرون پریدم و از آیت الله عذر خواستم و گفتم، «آقای جمی! بچه ها همین جا را آزاد کرده اند. با کلی از زمین های آن وری را. انگیزه من از همراهی شما، فرار از دست فرمانده ام بود، چون او چند هفته ای است که نمی گذارد پا به جبهه بگذارم، می گوید نوبت تو عملیات بعدی است.» آیت الله فقط لبخندی زدند و گفتند، «برو به سلامت رزمنده! ما خودمان راه را پیدا می کنیم.»
منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره