نور چشم آبادان

پاسداشت مجاهدات و پایمردیهای ایت الله جمی ره

غلامحسین جمی و جنگ و تاریخ آینده ی ایران(جمی از زبان یک رزمنده )ارشیو
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸  

سلام به رمضان سلام به روزه وسلام به همه  دیروز یک فرصت کوتاه پیدا کردم «مدتیه وضع اینتر نتی که من استفاده میکردم به هم ریخته و بد ارتباط برقرار می کنه منه فرصتم کمتر شده » تا به اینترنت ارتباط برقرار کنم یه خبری دیدم مبنی بر بزرگداشت حضرت آیت ا...جمی  مدتها بود هیچ خبری از این بزرگوار نشنیده بودم خیلی خوشحال شدم و از ته دل برایش آرزوی سلامتی وطول عمر کردم من در زمان جنگ مدتها از طریق جهادسازندگی به منطقه خوزستان رفته بودم اکثر بچه های جهاد روزهای جمعه به آبادان میرفتن برای نمازجمعه (البته آنها که فرصت نمازجمعه داشتن ) آن زمان هم ماه رمضان در تابستان بود و در گرمای خوزستان روزه گرفتن بسیار مشکل (البته رزمنده ها روزه نمی گرفتن بدلیل مسافر بودن )بود این بزرگوار با زبان روزه خطبه های بسیار جالبی میگفت و برای رزمندگان واقعا" اسوه ای بود به همین خاطر این خبر را(بزرگداشت حضرت آیت ا...جمی )عینا" اینجا کپی میکنم (این خبر .متن را وبلاگ حجت السلام والمسلمین ابطحی نوشته بود که از ایشان هم بخاطر اطلاع رسانی دیر هنگام تشکر میکنم ) تا شما هم بخوانید .

 

 

"غلامحسین جمی و جنگ و تاریخ آینده ی ایران

 

در ایام جنگ تحمیلی یک پیرمرد کوتاه قدی بود که به دلیل جراحی مغزی در سال 51 نصف صورتش هم کج شده بود. این پیرمرد امام جمعه اسطوره­ای آبادان بود. هر کس از ایام جنگ چیزی به یاد داشته است نام پر افتخار غلامحسین جمی را شنیده است. هنوز زنده است با سکته­ای که در سال 1382 کرد سال­هاست در گوشه­ی خانه­ای افتاده و با ویلچر گاهی جابه جا می­شود. دیروز در تهران مراسم بزرگداشت او بود. خوشبختانه بزرگداشتی در زمان حیات. مهمترین خصوصیت او این است که هیچ وقت در ایام جنگ آبادان را ترک نکرد. هر روز جمعه حتی اگر مجبور می­شد با 50نفر سرباز باقیمانده در شهر جمع شود نماز جمعه را می­خواند. این نماز­جمعه­ها در آن شرایط سخت، خبر اول رادیو و تلویزیون بود و معنای سیاسی اش این بود که آبادان با اینکه محاصره شده  و در چند کیلومتری خرمشهر سقوط کرده قرار دارد، همچنان ایستاده است و جزء خاک ایران است.هر هفته خبر نماز جمعه دشمن آب و خاکمان را بدجوری کلافه می­کرد. درجریان مراسم تجلیل دیروز کتابی هدیه کردند که حاوی دستنوشته­های آقای جمی در ایام جنگ است.در آن بلبشوی روزهای اولیه جنگ، خرمشهر سقوط کرده بود و اکثریت مردم آبادان به شهرهای دیگر پناه برده بودند. تمام شهر در حال بمباران شدن بود، آب و مواد غذایی نبود،سربازان خسته شده بودند و مرخصی می­خواستند، همه عصبی و ناراحت، عده ای خانواده فقیر همچنان در شهر مانده بودند، خرما های کشاورزان را کسی نمیتوانست جمع کند، برای همه ی این مشکلات، تنها کسی که عنوان امام­جمعه داشت و در شهر مانده بود و باید پاسخگو می­بود آقای جمی بود. سه ساعتی نتوانستم کتاب خاطرات جمی را به زمین بگذارم. از حوادث عادی­ای که بارها نوشته است، این­که به اتفاق برادر و فرزندش در آن گرمای وحشتناک آبادان که در بسیاری از مواقع جنگ کمتر کسی در آن زندگی می­کرد، دنبال یک لیوان آب برای 24 ساعت اش می­گشته. چند جا نوشته امروز آب پیدا نکردیم چند تا انار داشتیم به اتفاق مکیدیم تا رفع تشنگی شود. یکی از برنامه های هر روزش هم سر زدن به قبور شهدای آبادان بوده که خاطرات دردناکی از خانواده ها بر سر مزار نقل میکند. او به راحتی می­توانست با استفاده از رانت امام جمعه بودن از آبادان بیرون بیاید و از تهران پیام بدهد و از رادیو آن­جا پخش کنند، ولی نکرد و یکسره در آبادان ماند. این را نسل امروز خوب است بدانند در میان روحانیون چنین اسوه­هایی هم بوده­اند که تا ایران هست بر گردن این آب و خاک حق دارند. جمی بعد از جنگ عملا منزوی شد. حتی خبر مراسم تجلیل از او که روزی محور جنگ بود در رسانه ملی مطرح نشد. آقای جمی آن­قدر شجاع و منصف بود که وقتی برای دکتر آغاجری به خاطر سخنرانی­اش حکم اعدام صادر شد شجاعانه بیانیه­ای داد که آغاجری و خانواده­اش را به تدین و اعتقاد دینی می­شناسد. خبر برگزاری سمینار بزرگداشت راهم آقای دکتر آغاجری به من داد. ستاد نماز جمعه و بنیاد شهید متولی مراسم تجلیل بودند. آقای هاشمی رفسنجانی هم سخنرانی کرد. وقتی من رسیدم سخنرانی ایشان تمام شده بود. علی معلم شعر زیبایی را در مورد جمی خواند. موقع خداحافظی رفتم روی این پیرمرد ویلچرنشین را ببوسم. از زمان مدیریت رادیو من را می­شناخت. خیلی اظهار لطف کرد.


کلمات کلیدی: