نور چشم آبادان

پاسداشت مجاهدات و پایمردیهای ایت الله جمی ره

فرقش را شکافتند و گفتند: «قتلنا الخمینی»/ به یاد شهید شریف قنوتی.S
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩  

کد خبر: 10318

آبادان نیوز: ۲۴ مهر ماه، سالروز شهادت روحانی آزاده حجت الاسلام والمسلمین «محمدحسن شریف طبع» معروف به «شریف قنوتی» است.
به گزارش تابناک ، در دفتر تاریخ پرشکوه انقلاب اسلامی، گمنامان و بی نشانان بسیارند؛ بزرگ مردانی که نشان در بی نشانی دارند و شیرمردانی که مخلصانه زندگانی خویش را وقف خدمت به خلق و انسانیت کردند و فارغ از هیاهوی سیاسی و دنیوی، تنها برای رضای خدا وارد عرصه مبارزه شدند.
رادمردانی که با پایداری و ایثار در حفظ ارزش ها و تمامیت ارضی ایران اسلامی و ناکام گذاشتن دشمن در رسیدن به اهداف شوم خود، حماسه ای بزرگ آفریدند. حجت الاسلام والمسلمین شریف قنوتی، نخستین شهید روحانیت در دفاع مقدس، از شمار این گمنامان تاریخ انقلاب اسلامی است.

شهید شریف قنوتی

شریف قنوتی کیست؟

او نخستین روحانی مجروح و اسیر جنگ تحمیلی، نخستین روحانی شهید دفاع مقدس، نخستین نماینده امام خمینی(ره) که در جنگ به شهادت رسید، نخستین فرمانده شهید جنگ های چریکی و پارتیزانی، تشکیل دهنده گروه های مسلح به امر امام خمینی ـ رحمت الله علیه ـ در سال ۱۳۴۲، نخستین برگزار کننده تظاهرات در شهرستان بروجرد تا جایی که به عنوان رهبر انقلاب بروجرد معرفی شد، نخستین تشکیل دهنده ستاد پشتیبانی از جبهه های جنگ و حمایت از جنگ زدگان در بروجرد، نخستین ارسال کننده محموله های تدارکاتی از بروجرد به مناطق جنگی به ویژه خرمشهر، نخستین گروه اعزامی از بروجرد به خرمشهر جهت دفاع ازشهر و نخستین گروه مدافع در خرمشهر به نام «لشکر الله اکبر» که همراه برادران ارتشی و سپاهی به مدت ۳۵ روز مقاومت کردند.

شهید شریف قنوتی

از تولد تا دوران مبارزه:

شهید شریف قنوتی در سال ۱۳۱۳ در اروندکنار از توابع آبادان دیده به جهان گشود. در اطاعت از پدر و مادر، کم نظیر بود. اهل دعا، قرآن و مناجات بود. پدرش شیخ محمود و عمویش شیخ عبدالله استاد اسلامی وقتی چنین دیدند او را به حوزه علمیه آبادان فرستادند.

شهید شریف قنوتی

دو سال در آن حوزه بود، سپس به بروجرد رفت و از اساتید مجرب آن دیار بهره ها گرفت و از محضر مرحوم آیت الله العظمی حاج آقا حسین بروجردی استفاده کرد و سپس در قم رحل اقامت افکنده و در محضر امام خمینی(ره) و مرحوم آیت الله العظمی گلپایگانی فقه و عرفان را آموخت و همزمان با تحصیل، مبارزه با ظلم را آغاز کرد تا جایی که از یاران عالی قدر شهید نواب صفوی گشت و در آن ایام در زندان اوین مدت شش ماه زندانی شد.

شهید شریف قنوتی

پس از شهادت نواب صفوی در مبارزه با طاغوت، به امام خمینی ـ رحمت الله علیه ـ پیوست تا جایی که او را به عنوان نواب ثانی لقب دادند و در یاری امام چنان ایستادگی کرد و پیروی نمود که می گفتند: شریف قنوتی در امام خمینی ذوب شده است. منبرهایش کوبنده و حماسی بود. با کمال شهامت و شجاعت در منبرهایش شاه را مرجانه خطاب می کرد و به او یزیدبن معاویه دوم می گفت.

شهید شریف قنوتی

نخستین پایه گذار جنگ های چریکی

شاید به جرأت بتوان گفت شهید شریف قنوتی، نخستین پایه گذار جنگ های چریکی در خرمشهر بود. در حالی که نیروهای مردمی با پیروی از دستور امام خمینی ـ رحمت الله ـ برای مقابله با دشمن و دفاع از انقلاب اسلامی و کیان کشور به طور داوطلب وارد خرمشهر می شدند، شهید شریف قنوتی با تشکیل گروه های چریکی، به آنها آموزش های خاص مقطعی می داد و آنها را در مکان های حساس خرمشهر مستقر می کرد. او با توجه به امکانات محدود، با عملیات های ایذایی و بازدارنده، تلاش داشت جلو تصرف خرمشهر را بگیرد.

از این روی، با انسجام نیروهای داوطلب و مردمی و آموزش آنها، به ارتش مجهز عراق حمله می کرد و در حد توان خود، نیروها و امکانات موجود دشمن را به صورت مقطعی به عقب می راند.

شناخت شهید شریف قنوتی از وضعیت خرمشهر در آن دوره زمانی به اندازه ای بود که فرماندهان دسته یا گروهان های اعزامی به خرمشهر، درباره نوع درگیری با دشمن و ادوات زرهی آنها و شیوه انهدامشان، از شهید شریف قنوتی یاری می گرفتند.

شهید شریف قنوتی

مقاومت دیگر فایده ای ندارد

آقای رضا آلبوغبش، اهل خرمشهر، از رزمندگان مقاومت خرمشهر می گوید:

«.. شب را تا صبح همراه شیخ شریف در کوچه و خیابان در اطراف شاه آباد قدیم، پشت پلیس راه با عراقی ها درگیر بودیم. صبح که شد، از عراقی ها خبری نبود. خیال کردیم که آنها عقب نشینی کرده اند. در صورتی که در خانه های پیرامون کمین کرده بودند. عراق نیروهای زبده اش را وارد میدان کرده بود. آنها بدون داد و فریاد و با حرکت دست با یکدیگر ارتباط برقرار می کردند. با توجه به قضایایی که در حضور بنی صدر پیش آمد، به شیخ گفتم: «مقاومت دیگر فایده ای ندارد.»

گفت: «تو که می گفتی نمی ترسم!… تو هم جا می زنی؟»

همراه شیخ به طرف مسجد جامع رفتیم. شیخ نیروهای تازه نفس را فرستاد به محل درگیری تا نیروهایی که تمام شب را جنگیده بودند لحظاتی استراحت کنند.»

شیرینی شهادت

روز ۲۴ مهر ۵۹ پس از اینکه در پاسگاه امیرآباد سرپایی چند لقمه غذا (سیب زمینی کوبیده با گوجه) خوردم، دوباره همراه شیخ به سمت خرمشهر حرکت کردیم. در بین راه شیخ، شیرینی خودش را که در پاسگاه به او داده بودند و نخورده بود، از جیبش درآورد، و به من گفت: «این شیرینی را بخور».

گفتم: «من سهم  شیرینی خودم را خورده ام، این مال شماست.»

شیخ خنده ها و شوخی هایش با من زیاد شد، تا آن موقع سابقه نداشت که با من یا کس دیگری شوخی یا مزاح کند. دست در گردن من انداخت و شیرینی را به من داد و گفت: «این شیرینی شهادت من است. انشاءالله بخواست خدا، اگر سعادت داشته باشم، امروز یا فردا به شهادت می رسم. لذا از شما می خواهم که اگر من رفتم و تو زنده ماندی (و احتمال می دهم که تو زنده بمانی)، مواظب بچه ها باش!»

چون پسر بزرگش محمد محسن مجروح و در آبادان بود و ایشان با اینکه مجروح بود، برای حمل شهدا و مجروحین و کمک رسانی یک خودرو وانت در اختیارش بود و پسر دیگرش محمد سعید هم در خرمشهر حضور داشت. من فکر کردم بچه های خودش را می گوید. از این روی گفتم: «آقا کدام بچه ها؟»

گفت: «بچه های گروه الله اکبر را می گویم!»

درست ۱۵ دقیقه بعد از این قضیه من و شیخ شریف اسیر عراقی ها شدیم.

ما یک خمینی را اسیر کردیم

به همراه شیخ از پل گذشتیم و داخل خرمشهر شدیم. میدان فرمانداری را که دور زدیم، یک تانک روبه رویمان بود. به علامت پیروزی انگشتمان را بالا بردیم و سلام کردیم. آنها هم جواب سلام ما را دادند.

در خرمشهر تجهیزات نظامی نداشتیم. ادوات جنگی ما عبارت بود از: سه سه فروند تانک فاقد مهمات. چهار قبضه آرپی جی هفت و یک قبضه خمپاره انداز ۶۰ میلی متری و تعدادی اسلحه ژ-۳  ویک نوع سلاح قدیمی به نام، ام یک (استفاده از سلاح ام یک هم خود حکایتی دارد، که گاهی مجبور بودیم با پا روی گلنگدن برویم تا یک گلوله شلیک کنیم) و از تکاوران عراقی کلاش های تاشو غنیمت گرفته بودیم، برخی که کار با آنها را بلد بودند به دیگران هم یاد می دادند.

داخل خیابان چهل متری که شدیم، شیخ شریف گفت: «می ترسم خرمشهر سقوط کند و ما نزد مردم شرمنده شویم».
نزدیکی های مقر گروه الله اکبر (مدرسه استثنایی سابق  و بنیاد شهید کنونی) چند نفر سرباز دیدیم. اول خیال کردیم  ایرانی هستند بلافاصله به من ایست دادند و به عربی گفتند: «قف!»

فریاد زدم: «اینها عراقی هستند.»

شیخ گفت: «با سرعت برو!»

… پدال گاز را فشار دادم . عقربه سرعت  روی ۹۰ کیلومتر بود، که ما را به رگبار بستند.

چند گلوله به گردن و دست شیخ و یک گلوله هم به زانوی من اصابت کرد. من تعادلم را از دست ندادم. شیخ شریف دست به اسلحه برد، اما فرصت نشد. در همین زمان، یک گلوله آرپی جی۷ به چرخ عقب ماشین اصابت کرد و منفجر شد. کنترل ماشین از دست رفت و ماشین واژگون شد و پس از دو بار غلتیدن روی سقف به جدول کنار بلوار برخورد کرد و باز هم به حالت اول برگشت.

تا خودمان را از ماشین بیرون کشیدیم، عراقی ها از درون خانه ها بیرون دویدند. چند نفر به سراغ من آمدند و یک عده عراقی هم به سراغ شیخ شریف رفتند. عراقی ها بیشتر متوجه شیخ شریف بودند تا من  آنها خیلی خوشحال بودند که شیخ شریف را اسیر کرده اند. خیال می کردند، امام خمینی (ره) را اسیر کرده اند. آنها اطراف شیخ را گرفته بودند و حوسه (رقص) و هلهله می کردند و فریاد می زدند:

«اسرنا الخمینی! اسرنا الخمینی! ما یک خمینی را اسیر کرده ایم.»

من را به باد کتک گرفتند. سه، چهار متر با شیخ فاصله داشتم. نگرانش بودم. تمام حواسم به او بود.
شیخ فقط می گفت: «الله اکبر- لااله الا الله…».

استقامت، پایداری، شجاعت و مردانگی شیخ شریف در مقابل عراقی ها درآن لحظه انگیزه و جرأتی دوچندان در من ایجاد کرد. هرچند مجروح بودم آنها بینی و کتفم  را هم شکستند، اما موفق نشدند زبان من را باز کنند! و بفهمند من، عربم یا عجم.

این فرمانده مقاومت است!

چندین گلوله به بدن شیخ شریف اصابت کرده بود وخونی که از بدنش می رفت و به خاطر بی خوابی شب ها و روزهای گذشته و تلاش های خستگی ناپذیر و مجاهدت ها و سلحشوری ها و سخنرانی های پی در پی و گرسنگی و تشنگی، دیگر رمقی برایش نمانده بود. با این حال، عراقی ها با اسلحه به پاشنه پای راست شیخ  شلیک کردند ولی این مرد شجاع چون کوهی ایستاد و با لحنی رسا به عربی فصیح به عراقی ها گفت: “از خاک ما بیرون بروید، مگر ما همه مسلمان نیستیم؟”
عراقی ها که مقاومت و شجاعت شیخ شریف را دیدند بیش از پیش عصبانی شدند و به دست راست و پاشنه پای راست شیخ، شلیک کردند و گفتند: «هذا آیة المقاومة… این فرمانده مقاومت است.»

سپس آنها شیخ را به رگبار بستند که پاهای این روحانی بزرگوار سوراخ، سوراخ شد. پس از آن حدود ده نفر شیخ شریف را می زدند. شیخ تکبیر «الله اکبر» می گفت و آنها می زدند.

عراقی ها همان گونه که اطراف شیخ شریف (حوسه) هلهله و پای کوبی می کردند، عمّامه شیخ را با سرنیزه برداشتند و به زمین انداختند و فریاد می زدند: «اسرنا الخمینی، اسرنا الخمینی، ما خمینی را اسیر کرده ایم.»
اسارت شیخ برای آنها خیلی مهم بود.

شهید شریف قنوتی

دفاع از امام خمینی (ره)

هرچند من در کربلا نبودم که ببینم کوفیان با امام حسین (ع) و یارانش چه کردند ولی در کربلای خونین شهر بودم و دیدیم که عراقی ها با یکی از اصحاب امام حسین (ع) چه کردند.

شیخ شریف، در آن ساعت نتوانست از اسلحه استفاده کند، ولی از زبانش استفاده کرد با اینکه مجروح بود، آنها می زدند و روی زمین می کشیدند. شیخ به زمین می افتاد ولی دوباره برمی خاست.

در آخرین ایستادن، به زحمت برمی خاست و چون کوه در کنار ماشین سر پای ایستاد و در همان وضعیت با صدای بلند به زبان عربی فصیح فرمود: «الیوم خمینی حسین (ع) و صدام یزید… امروز خمینی، همانند حسین زمان و صدام یزید زمان است. از زیر پرچم یزید بیرون بروید و زیر پرچم حسین ـ علیه السلام ـ قرار بگیرید.»

این کلام شیخ لرزه بر اندام دشمن افکند. آنها شگفت زده به شیخ چشم دوختند.

ترسیم صحنه شهادت

یکی از عراقی ها که فرمانده آنها نیز بود شخصی بلند قامت، تنومند و بسیار ورزیده بود. مثل شمر، با سرنیزه به طرف شیخ شریف حمله ور شد. متحیر ماندم که این دشمن خدا با شیخ شریف چه می خواهد بکند؟ او به محض اینکه به شیخ رسید، از سمت چپ سرنیزه را در شقیقه شیخ فرو برد و چرخاند. از شیخ فقط آیه «انالله و انا الیه راجعون» شنیده شد.
ضربه دوم را که زد، فریاد شیخ به تکبیر الله اکبر بلند شد، ضربه سوم که پیشانی شیخ را از هم درید. شیخ زبانش را لای دو دندان گذاشت تا آرزوی شنیدن ناله را به دل دشمن بگذارد. عراقی ها چشمان او را از حدقه بیرون آوردند ولی صدای ناله شیخ شریف قنوتی را نشنیدند.

آن سفاک با همان سرنیزه کاسه سرشیخ را جدا کرد. جمجمه اش را از جای عمامه برداشت. محاسنش را به خون سرش رنگین کرد. مغز سر شیخ نمایان شد و پس از افتادن کاسه سر به روی آسفالت گرم خیابان چهل متری خرمشهر، مغز سر شیخ نیز به روی زمین قرار گرفت، بعد بدن مقدسش به آرامی به حالت نشسته کنار زمین افتاد.

همان گونه شد که شریف قنوتی در سال ۱۳۵۲ حدود هفت سال پیش از شهادتش گفته بود که خیال کردید من به این مفتی ها می میرم. من باید فرقم مانند مولایم علی ـ علیه السلام ـ شکافته شود و این گونه بود که فرق شیخ شریف قنوتی شکافته شد.

این آخر کار نبود. بعثی های جنایتکار در اطراف بدن مقدس شیخ شریف به رقص و پای کوبی پرداختند هلهله می کردند و فریاد می زدند: «قتلنا الخمینی، قتلنا الخمینی، ما خمینی را کشتیم…»

سه مزار برای یک شهید

روز ۲۴ مهر با خون شیخ و یارانش خرمشهر، خونین شهر شد. جسد مطهر شیخ با حمله مدافعان اسلام از صدامیان پس گرفته شد و در روز ۲۷ مهر ۱۳۵۹ آن بدن مطهر با قبای خونین ـ که حالاکفنش شده بود ـ در قبرستان شهدای آبادان، قطعه شهدای خرمشهر در میان یارانش غریبانه دفن شد تا برای همیشه مزارش میعادگاه عاشقان و آزادگان باشد.

شهید شریف قنوتی

این قدر یاد این شهید در دل مردم (اردکان) جاودانه مانده که یادبودی از شهید قنوتی در قبرستان شهدای این شهر ساخته اند. مردم که همواره برای زیارت قبور شهدا می روند، نخست به زیارت مزار شهید قنوتی می روند.

شهید شریف قنوتی در بهشت شهدای بروجرد و در میان خیل مقدس شهدا سنگ  یادبودی  برای زیارت عاشقان خود دارد، ولی مدفن اصلی این شهید بزرگوار همان گونه که گفته شد، در گلزار شهدای آبادان است؛ جایی که شهدای گمنام قبر آن بزرگوار را در بر گرفته اند.

سخن آخر از زبان روحانی شهید شریف قنوتی:

بالای هر نیکی، نیکی است تا آن‏گاه که مرد در راه خدا کشته شود. پس چون در راه خدا کشته شد، بالاتر از آن نیکی و ارزشی وجود ندارد.

امروز، روز امتحان است. برای خدا کار کنید و خود را به سختی بیندازید و جسمتان را پرورش ندهید که این جسم، فانی است و به زیر خاک می‏ رود. شهادت، سعادتی است که نصیب هر کس نمی‏شود و خون پاک و مطهر می‏خواهد.

عبدالرحیم سعیدی راد

منابع:
۱٫ سه مزار برای یک شهید، سیره زندگی روحانی شهید شریف قنوتی،‌ نشر آزدگان، ۱۳۸۶
۲٫ روزنامه کیهان، شماره ۱۸۹۲۸ به تاریخ ۲۹/۷/۸۶، صفحه ۹ (ادب و هنر)
۳٫ سایت تبیان
۴٫ سایت ساجد



 
پشهادت حجت الاسلام محمد حسن شریف قنوتیدیدآورنده: زهرا رضاییان
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢  
شهادت حجت الاسلام محمد حسن شریف قنوتی

 

سه شنبه

24 مهر 1386

4 شوال 1428

16.Oct. 2007

اشاره

در دفتر تاریخ پرشکوه انقلاب اسلامی، گم نامان و بی نشانان بسیارند. بزرگ مردانی که نشان در بی نشانی دارند و شیرمردانی که مخلصانه زندگانی خویش را وقف خدمت به خلق و انسانیت کردند و فارغ از هیاهوی سیاسی و دنیوی، تنها برای رضای خدا وارد عرصه مبارزه شدند. رادمردانی که با پایداری و ایثار در حفظ ارزش ها و تمامیت ارضی ایران اسلامی و ناکام گذاشتن دشمن در رسیدن به اهداف شوم خود، حماسه ای بزرگ آفریدند؛ آن گونه که امام امت، خمینی کبیر رحمه الله درباره شان فرمود: «بیمه بودن کشور و آسیب ناپذیر بودن ملت، مرهون همین روحیه شهادت طلبی آنان است.» حجت الاسلام والمسلمین محمدحسن شریف قنوتی، نخستین شهید روحانیت در دفاع مقدس، از شمار این گم نامان تاریخ انقلاب اسلامی است.

ولادت

حجت الاسلام والمسلمین شهید محمد حسن شریف قنوتی، در سوم تیر 1313، در خانواده ای مذهبی، در اروند کنار از توابع آبادان به دنیا آمد و تحت تعلیم و تربیت پدر و مادری پارسا و باتقوا قرار گرفت. محمد حسن از همان دوران کودکی، کلام وحی را در ذره ذره جان خویش جای داد تا یاری رسان تشنگان هدایت باشد و پرتویی از روح بلند اسلام و هدف والای آن را بر عاشقان این دین مبین عرضه دارد. شهید شریف قنوتی در دامان پدر و مادری پرورش یافت که از همان اوان کودکی، او را با نور علم و تقوا آشنا کردند. او به دلیل علاقه ای که به روحانیت و علوم دینی داشت، به کسب معارف دینی و اسلامی روی آورد و با هوش سرشار خود، مدارج کمال را به سرعت پیمود.

تحصیلات

شهید شریف قنوتی، مقدمات علوم اسلامی را در آبادان و نزد عمویش، شیخ عبدالستار اسلامی که از بزرگان خوزستان بود، فراگرفت. او در سال 1332 وارد حوزه علمیه آبادان شد و پس از دو سال تحصیل، به حوزه علمیه بروجرد رفت و از محضر آیت الله العظمی بروجردی رحمه الله بهره ها برد. او سپس به قم عزیمت کرد و با شرکت در درس حضرت امام خمینی رحمه الله و آیت الله العظمی گلپایگانی رحمه الله از محضر آنان استفاده برد و به درجه اجتهاد رسید.

اعزام به اردکان

شهید شریف قنوتی هم زمان با تحصیل، مبارزه با ستم رژیم پهلوی را آغاز کرد و از سوی امام خمینی رحمه الله برای تبلیغ به اردکان اعزام شد. او هم زمان با مبارزات سیاسی، به فعالیت های اجتماعی نیز پرداخت. بازسازی مساجد جامع و حجت بن الحسن (عج) و ساختن حمام و مسجد در روستاهای اطراف منطقه اردکان، سبب شد تا خیلی زود مورد احترام و اعتماد مردم قرار گیرد؛ آن گونه که وقتی به دلیل فعالیت های سیاسی، ساواک وی را دستگیر کرد و به زندان انداخت، طوایف اطراف شیراز و اردکان خواستار آزادی وی شدند و رژیم نیز برای آرام ساختن ایل های منطقه، او را آزاد کرد. شریف قنوتی برای مردم اردکان و حومه، مصلحی خیراندیش، معلمی آگاه، مبلغی پرهیزکار، عالمی دل سوز و مرجعی برای حل مشکلات و شریکی برای غم ها و شادی هایشان بود.

همکاری با شهید نواب صفوی

شهید شریف قنوتی در جریان مبارزه با رژیم پهلوی، با گروه فداییان اسلام و شهید نواب صفوی نیز همکاری داشت، به طوری که پس از شهادت نواب، همواره مورد تعقیب رژیم بود و به طور مرتب در شهرهای گوناگون تردد می کرد. الگوگیری از شیوه مبارزه گروه فداییان اسلام در مبارزه با رژیم، او را به «نواب ثانی» معروف کرده بود. جسارت و شجاعت و مبارزه با هرگونه ظلم و تعدی، چنان در وجودش گسترش یافته بود که هیچ گاه دست از فعالیت ها و مبارزات خویش برنداشت. او پس از شهادت نواب صفوی و یارانش، فعالیت های خویش را در کنار یاران امام خمینی رحمه الله ادامه داد.

فعالیت با نام مستعار

شهید حجت الاسلام و المسلمین شریف قنوتی، در ردیف کسانی بود که به علت پیشینه مبارزاتی اش، همواره مورد تعقیب عوامل ساواک بود. از این رو، در شهرهای گوناگون با نام مستعار رفت و آمد می کرد و به فعالیت های خویش ادامه می داد. در شیراز، ساواک که از فعالیت های وی احساس خطر کرده بود، برای دستگیری به خانه اش هجوم برد، ولی او به اصفهان گریخت. پس از شهادت آیت الله سعیدی، به دلیل فعالیت های سیاسی دستگیر و در دادگاه نظامی شیراز به اعدام محکوم شد، ولی برخورد مثبت، ارشادی و هدایت گرانه او با عوامل نظامی، سبب لغو حکم و آزادی وی گردید. او هرچند ممنوع المنبر شده بود، به طور جدی به مبارزه ادامه می داد و در این سال ها از نام های مستعار برای پیشبرد اهداف مبارزاتی اش استفاده می کرد.

شریف قنوتی در مسجد سلیمان

شهید شریف قنوتی که به دلیل حجم فعالیت ها و مبارزاتش، چهره شناخته شده ای در اردکان، شیراز، یاسوج و اصفهان بود، به مسجد سلیمان عزیمت کرد و آنجا به مبارزات خویش ادامه داد. او به دلیل آنکه تحت تعقیب عوامل ساواک بود، برای آنکه مشکلی برای کسی به وجود نیاورد، مسجد را پایگاه خود قرار داد و همواره شب ها را در مسجد می گذراند. البته با وجود این احتیاط ها، عوامل ساواک، آنجا هم دست از سرش برنداشتند و شبانه او را دستگیر و به زندان اهواز منتقل کردند. شهید شریف قنوتی در زندان نیز دست از فعالیت برنداشت و برای افشاگری بر ضد رژیم، به مدت هشت روز دست به اعتصاب غذا زد. او در عاشورای 1357 به همراه زندانیان به اقامه عزاداری پرداخت که به شورش زندانیان انجامید. این فعالیت ها در درون زندان و نیز فشار روحانیت مبارز و مردم مسجد سلیمان سبب شد تا رژیم، شریف قنوتی را از زندان آزاد کند.

پیروزی انقلاب

با پیروزی انقلاب اسلامی، شهید شریف قنوتی با شور و عشقی مضاعف برای پاسداری از دستاوردهای انقلاب، بار دیگر به اردکان رفت و بنا به درخواست مردم منطقه، مسئولیت نمایندگی شورای شهر را بر عهده گرفت. او باز هم به فعالیت های عمرانی و اجتماعی مشغول شد و به رفع مشکلات فرهنگی مردم پرداخت. شریف قنوتی پس از چندی، به عنوان دادستان انقلاب بروجرد به خدمت مشغول شد و بدین سان، عمر بابرکت خویش را در راه خدمت به ملت و مملکت اسلامی اش گذراند. او در راه رسیدن به لذت وصل، هرگز دل به زیورهای دنیوی نبست و عارفانه و عاشقانه، سلوک وصل را پیمود تا آن گاه که جام شیرین شهادت را سر کشید.

دوره تازه فعالیت های شهید شریف قنوتی

شهید محمد حسن شریف قنوتی با شروع جنگ تحمیلی، نخستین ستاد کمک رسانی و پشتیبانی جنگ را در بروجرد دایر کرد و برای کمک به جبهه های نبرد، در سوم مهر 1359 همراه کاروانی متشکل از 21 کامیون آذوقه، به خرمشهر رفت. او پس از بازگشت از خرمشهر، گروه هایی از جوانان بروجرد را سازمان دهی کرد و دوباره به خرمشهر بازگشت. در آنجا با تشکیل گروه الله اکبر که بعدها به «لشکر الله اکبر» تبدیل شد و گروهان های مقاومت، چندین بار شهر را از خطر سقوط نجات داد. در شرایطی که عراق توان نظامی عظیمی را برای اشغال خرمشهر بسیج کرده و توان نظامی خرمشهر برای دفاع تنها سیزده دستگاه تانک بود و سپاه خرمشهر و شهید جهان آرا، با تمام توان در حفظ شهر می کوشیدند، شهید شریف قنوتی مسئولیت تأمین مهمات را بر عهده گرفت. او با روحیه بلند و مقاوم خود، مایه دلگرمی رزمندگان شد و چندین بار دشمن متجاوز را از شهر بیرون راند.

شریف قنوتی و انسجام نیروها

شاید به جرئت بتوان گفت شهید شریف قنوتی، نخستین پایه گذار جنگ های چریکی در خرمشهر بود. در حالی که نیروهای مردمی با پیروی از دستور امام خمینی رحمه الله برای مقابله با دشمن و دفاع از انقلاب اسلامی و کیان کشور به طور داوطلب وارد خرمشهر می شدند، شهید شریف قنوتی با تشکیل گروه های چریکی، به آنها آموزش های خاص مقطعی می داد و آنها را در مکان های حساس خرمشهر مستقر می کرد. او با توجه به امکانات محدود، با عملیات های ایذایی و بازدارنده، سعی داشت جلو تصرف خرمشهر را بگیرد. از این رو، با انسجام نیروهای داوطلب و مردمی و آموزش آنها، به ارتش مجهز عراق حمله می کرد و در حد توان خود، نیروها و امکانات موجود دشمن را به صورت مقطعی به عقب می راند.

شناخت شهید شریف قنوتی از وضعیت خرمشهر در آن دوره زمانی به اندازه ای بود که فرماندهان دسته یا گروهان های اعزامی به خرمشهر، درباره نوع درگیری با دشمن و ادوات زرهی آنها و شیوه انهدامشان، از شهید شریف قنوتی یاری می گرفتند.

شهید شریف قنوتی عامل روحی و روانی قوی

شهید شریف قنوتی، مصداق آیه شریفه «اِسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ»بود. او در مواقع بحرانی، با حفظ آرامش خویش، نیروها را به صورت شایسته هدایت می کرد و در آن شرایط نیز دست از تبلیغ برنمی داشت. در حقیقت، در شرایط حساس جنگ، آن شهید والامقام، عاملی قوی و محکم از نظر روحی، روانی و معنوی برای رزمندگان و مدافعان خرمشهر بود. او با سخنرانی های پرشور و بیان محبت خویش به نیروهای سپاهی، ارتشی و مردمی، در آنان انگیزه ایجاد می کرد و می کوشید روحیه امید را در وجود آنان همواره زنده نگاه دارد. مقاومت خرمشهر، مقاومت عرف نظامی نبود؛ جلوه گر عشق بود و این عشق را انسان های وارسته ای همچون شهید شریف قنوتی که تمام حرکات و گفتارش روحیه بخش و عامل تقویت کننده برای همه نیروهای موجود بود، تقویت می کرد. به راستی، در دوران اوج مظلومیت انقلاب و ارزش ها و یارانش، شخصیتی همچون شهید شریف قنوتی حجتی برای بسیجیان، ایثارگران و عاشقان امام و انقلاب بود.

عامل اصلی توقف ارابه جنگی عراق

با نگاهی به وضعیت خرمشهر و شرایط حساس زمان جنگ، به جرئت می توان گفت شهید شریف قنوتی، یکی از عوامل اصلی و اساسی توقف ارابه جنگی عراق در منطقه بود. عراق با توان نظامی خود باید در همان یکی دو روز اول، خرمشهر را اشغال می کرد، چنان که با همین تصور وارد خرمشهر شده بود، ولی مقاومت سرسختانه نیروهای دفاعی شهر و مردم، مانعی بر سر تحقق این هدف بود. مقاومتی که برخاسته از حضور نیروهای نظامی و امکانات نظامی نبود، بلکه از شجاعت ها، رشادت ها و ایثارگری های نیروهای مردمی سرچشمه می گرفت. شهید شریف قنوتی به عنوان نقطه ثقل وحدت میان نیروها و عامل اصلی و قوی شکل دهی این مقاومت مردمی در خرمشهر، نقشی انکارناپذیر داشت. درگیری در کوچه های خرمشهر، درگیری چریکی در خیابان ها و حتی در مناطق مسکونی، سبب زمین گیر شدن دشمن شده بود. این حرکت های مردمی و انسجام و اتحاد در برابر دشمن که بر محور شهید شریف قنوتی می چرخید، سبب اصلی کند حرکت کردن عراق شمرده می شد.

دمیدن روحیه امید در کالبد مردم

بی شک، شهید شریف قنوتی را می توان از رزم آوران بزرگ و ارکان استوار روزهای آغاز دفاع مقدس دانست. نقل می کنند در آن شرایط که هر روز تعداد زیادی از نیروها به شهادت می رسیدند، شهید شریف قنوتی برای بازگرداندن روحیه امید به نیروها، اقدامات گوناگونی انجام می داد. حمله به دشمن و غنیمت گرفتن و اسیر کردن برخی از نیروهای دشمن و چرخاندن آنها در شهر، یکی از این اقدامات بود؛ آن هم در شرایطی که نه تنها به اسارت گرفتن نیروهای دشمن، بلکه گرفتن غنیمت و حمل آن به جبهه های خودی، آسان نبود و شاید بتوان گفت در آن شرایط، این اندیشه به ذهن ها خطور نیز نمی کرد؛ چرا که نیروها تنها به دفاع از شهر و جلوگیری از سقوط آن می اندیشیدند.

رفتار با زنان

نقش زنان در حماسه خرمشهر، به زمان و مکان خاصی محدود نمی شد. هجوم گسترده دشمن، از تعداد امدادگران مرد کاسته بود و زنان، میدان دار اصلی این فعالیت مشقت بار شده بودند. انتقال مجروحان و شهیدان، کمک های اولیه، پرستاری، شناسایی شهیدان و مجروحان و حتی گاه شرکت در رویارویی های با دشمن، از جمله فعالیت های زنان در حماسه مقاومت خرمشهر بود. در آن شرایط که زنان نقش چشم گیری بر عهده داشتند و در هر امر ضروری شرکت می کردند، شهید شریف قنوتی با حمایت و تشویق آنان، امور مهمی از جمله توزیع سلاح و مهمات میان نیروهای مردمی برای دفاع و پنهان کردن سلاح های غنیمت گرفته شده از دشمن از تیررس منافقان و نیروهای ستون پنجم را به آنان می سپرد.

شهادت

دستور پیشروی یگان های دشمن به سوی خرمشهر، در 24 مهر 1359 صادر شد و خیابان چهل متری این شهر، به عنوان خیابان مرکزی، شاخص تقسیم نیروها و محورها قرار گرفت. با گذشت ساعاتی از روز، در حالی که مدافعان اندک شهر به مقابله مشغول بودند، یگانی از نیروهای دشمن با راهنمایی ستون پنجم، خود را به خیابان چهل متری رساند و با استقرار تیربار در چند نقطه و موضع گیری تک تیراندازان در ساختمان های مسلط بر این خیابان، محور مرکزی و اصلی ترین راه پشتیبانی و رفت و آمد نیروهای مدافع را بستند. دشمن، ماشین حامل شهید شریف قنوتی را در این خیابان هدف قرار داد. پس از برخورد هفت ـ هشت گلوله به بدن شهید، ماشین با آرپی جی هدف قرار گرفت و واژگون شد. دشمن که از همان ابتدا در پی دستگیری و شهادت شهید شریف قنوتی بود، پیکر مجروح او را اسیر کرد و با سر نیزه کلاشینکف، به شقیقه او ضربه زد و به شهادتش رساند.

بازتاب شهادت

خبر شهادت شهید شریف قنوتی، تلاطم عجیبی در منطقه به دنبال داشت. دشمن، پیکر پاکش را به بند کشید و در خیابان های شهر می چرخاند. خبر شهادت او می توانست ضربه روحی و روانی شدیدی برای نیروهای مدافع باشد، ولی با توجه به شیوه رفتاری شهید در آن دوره، نیروها بیش از پیش متوجه مسئولیت خویش شدند و پایداری و مقاومت بیشتری به خرج دادند. شهادت شهید شریف قنوتی، نه تنها موجب رکود مقاومت شهر نشد، بلکه به وجود آورنده حرکت تازه ای در مقاومت رزمندگان بود. شهادت او، اعتقاد به نقش برجسته روحانیت را در دفاع از کیان امت اسلامی عمیق تر کرد و نشان داد که روحانیت، مرد عمل و مبارزه است.

درس ایستادگی و مقاومت به تمام نسل ها

مقاومت شهید شریف قنوتی و نیروهایش در خرمشهر، این امکان را برای مسئولان کشوری و لشکری فراهم کرد تا بتوانند در برابر دشمن ایستادگی کنند. به یقین، پایداری و استقامت شهید شریف قنوتی، در آن دوره حساس و بحرانی، به همه نسل ها و قشرها درس مقاومت و ایثار داد. حماسه هایی که او در دوران مقاومت در خرمشهر آفرید، همیشه در ذهن ها باقی خواهد ماند. این شهید، پیکی بود که خداوند در آن زمان برای نیروهای مدافع اسلام فرستاد تا از او درس جهاد، شهادت، رشادت و مردانگی بیاموزند. او راه جاودانگی را یافته و خود به الگویی برجسته در این مسیر تبدیل شده بود. اگر امثال شریف قنوتی ها نبودند، خط سرخ شهادت بیمه نمی شد؛ چرا که شریف قنوتی ها همواره در نوک پیکان حمله دشمن بودند.

کلام شهید

جبهه و میدان نبرد، مکانی است که قدم نهادن در آن، لیاقت و سعادت می خواهد و نصیب هر کس نمی شود، ولی آنان که مورد توجه خاص خداوندی قرار می گیرند، این مکان را عزیز می یابند. شهید شریف قنوتی که همواره در آرزوی شهادت بود و رسیدن به چنین توفیقی را عاجزانه از خداوند درخواست می کرد، به یقین می دانست که «بالای هر نیکی، نیکی است تا آن گاه که مرد در راه خدا کشته شود. پس چون در راه خدا کشته شد، بالاتر از آن نیکی و ارزشی وجود ندارد.» از این رو، معتقد بود که: «امروز، روز امتحان است. برای خدا کار کنید و خود را به سختی بیندازید و جسمتان را پرورش ندهید که این جسم، فانی است و به زیر خاک می رود. شهادت، سعادتی است که نصیب هر کس نمی شود و خون پاک و مطهر می خواهد».

 

 

 

 

 

 

پدیدآورنده: زهرا رضاییان


کلمات کلیدی: شریف قنوتی ،محصورین
 
وطن کجاست .فتوبلاگ ابادان
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢  

 

Abadan - Braim Area - R.F Camp

 

وطن کجاست؟ آن‌جا که به خاک‌ات می‌آورند؟ آن‌جا که می‌بالی؟ آن‌جا که به زبان مادری‌ات، هرچند مهجور و تک‌افتاده می‌گویی و می‌شنوی؟ وطن کجاست؟ سرزمین‌ات؟ سرزمین پدران و مادران‌ات؟ سرزمین تاریخ‌ات، حتا اگر تاریخی پرآشوب و تلخ باشد؟ سرزمین دین و آیین‌ات؟ یا سرزمین گورستان رفتگان‌ات، حتا اگر دوست‌شان نمی‌داشته‌ای؟ وطن کجاست؟ قلب‌ات؟ هنگام که به عشقی می‌تپد؟ نگاه‌ات؟ هنگام که به گرمی نگاهی آشنا می‌چرخد؟ وطن کجاست؟ زبانی که در آن زندگی می‌کنی؟... (ر. شکرالهی)


کلمات کلیدی: عکس ،وطن من
 
سالگرد شکستن محاصره آبادان.عکس
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢  
کلمات کلیدی: عکس
 
فرمانده عملیات شکست حصر آبادان در گفت‌وگو با فارس عنوان کرد
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥  
:
سرتیپ کهتری: ارتش و سپاه در دوران دفاع مقدس یک روح در دو بدن بودند

خبرگزاری فارس: فرمانده قرارگاه عملیاتی آبادان با بیان این که وحدت ارتش و سپاه در دوران دفاع مقدس بی‌نظیر بود گفت: اگر بین ارتش و سپاه کوچک‌ترین اختلافی بود، ما نمی‌توانستیم موفق شویم؛ ارتش و سپاه مثل یک روح در دو بدن در عملیات‌های دفاع مقدس که مشترک بودند.


به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، عملیات ثامن‌الائمه (ع) در شرایطی اجرا شد که دشمنان در رسانه‌های خارجی تبلیغات نامطلوبی بر علیه ایران داشتند ولی این امر موجب نشد تا رزمندگان اسلام و فرماندهان از موضع خود عقب بکشند. از 5 مهر 1360 عملیات ثامن‌الائمه(ع) را با هدف شکست حصر آبادان آغاز کردند و پس از 48 ساعت توانستند آبادان را از محاصره درآورند.
در این زمینه گفت‌وگویی با امیرسرتیپ منوچهر کهتری فرمانده عملیات شکست حصر آبادان متولد 14 بهمن 1314 که اکنون در بنیاد تعاون ارتش مشهد فعالیت می‌کند، داشتیم؛ این گفت‌وگو را بخوانید.

* فارس: چه زمانی به ارتش وارد شدید و تحت چه آموزش‌هایی بودید؟

* امیرسرتیپ کهتری: سال 1332 به ارتش وارد شدم و دوره‌های مقدماتی، عالی، ستاد و هوابرد را در ایران آموزش دیدم.

* فارس: به وضعیت ارتش دوران رژیم طاغوت اشاره‌ای می‌فرمایید.

* امیرسرتیپ کهتری: فرماندهای رده‌های بالا، تام‌الاختیار بودند؛ آنها از نظر اخلاقی جالب نبودند. یک روز فرمانده نیروی زمینی برای سخنرانی به سرپل ذهاب آمد؛ وسط سخنرانی وی، شهید صیاد شیرازی که آن زمان ستوان یک بود، داخل جلسه آمد، احترام گذاشت. فرمانده نیروی زمینی از وی پرسید «کجا بودی؟» شهید صیادشیرازی پاسخ داد «نماز می‌خواندم». فرمانده نیروی زمینی فریاد زد «من فرمانده نیروی زمینی آمده ام و سخنرانی می‌کنم و تو رفته‌ای نماز می‌خوانی؟!».
در آن زمان ارتش ایران به طور مطلق در اختیار آمریکایی‌ها بود و فرماندهان ما نیز تابع فرماندهای آْمریکایی بودند؛ تا حدی که آمریکایی‌ها از توپخانه ما بازدید کردند و گفتند «اینها به در نمی‌خورد بیندازید دور!». جالب آن که در دوران جنگ تحمیلی بنده آن توپخانه را به جبهه‌ بردم و تا آخر جنگ تحمیلی عراق علیه ایران از آن استفاده کردم.

* فارس: چطور شد که ارتش با انقلاب گره خورد؟

* امیرسرتیپ کهتری: همه دنیا با شاه همراه بودند؛ زمانی که حضرت امام خمینی (ره) وارد ایران شدند، نیروهای ارتش ایشان را با هلی‌کوپتر به بهشت زهرا (س) بردند؛ حضرت امام (ره) در بهشت زهرا (س) فرمودند «ارتش حامی مردم است؛ مردم حامی خودشان را دوست دارند» همان جا شعار بلند شد که «ارتش فدای ملت؛ ملت برای ارتش».

* از آغاز مأموریت خود در جنگ تحمیلی بگویید.

* امیرسرتیپ کهتری: هنگامی که عراق به ایران حمله کرد، به دستور شهید فلاحی مأموریت پیدا کردم تا به خرمشهر بروم. من با یک گردان پیاده؛ یک گروهان تانک و یک آتش توپخانه از مشهد مقدس به اهواز اوایل مهر 1359 حرکت کردم.
در ایستگاه قطار و در بین راه مردم استقبال زیادی از ما داشتند و این استقبال مردم باعث شد تا مسئولان و ما محکم‌تر به جبهه اعزام شویم و به‌خوبی احساس کردیم که مردم پشتیبان ما هستند و ما هم باید ادای دین کنیم.
زمانی که به اهواز رسیدم به دستور بنی‌صدر به جای این که ما را به خرمشهر ببرند، ما را به فولی‌آباد فرستادند؛ پس از استقرار در آنجا مرتباً هواپیماهای عراقی را می‌دیدیم که برای ما مزاحمت ایجاد می‌کردند. تا اینکه ما تماس با شهید بهشتی پیدا کردیم و اوضاع را گزارش دادیم که به دستور وی با هلیکوپتر بنده را به ماهشهر منتقل کردند.
در ماهشهر وارد قرارگاه اروند شدیم، زمانی که وارد آنجا شدم مقام معظم رهبری که نماینده در وزارت دفاع بودند را ملاقات کردم. زمانی که ایشان را دیدم این دیدار را به فال نیک گرفتم، ایشان دستورات لازم را به من دادند.
بنده از همانجا با فولی‌آباد تماس گرفتم تا گردان به دستور مقام معظم رهبری به آبادان بیاید. تقریبا 4 آبان 1359 وارد آبادان شدم. زمانی که وارد آبادان شدم، خرمشهر سقوط کرده بود.
البته سقوط و فتح خرمشهر حماسه بود. اگر در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، دوران دفاع مقدس و زندگی حضرت امام خمینی (ره) را بررسی کنیم می‌بینیم چقدر شریف است.
در آبادان مستقر بودم که به ما خبر دادند، عراق از بهمن‌شیر عبور کرد. به همراه تکاوران دریایی نیروها را حرکت دادم و امیر سیاری که اکنون فرمانده نیروی دریایی هستند در آن زمان ستوان بودند؛ تا نزدیکی تاریکی هوا وارد نخلستان‌ها شدیم و دشمن را بیرون کردیم.
در کوی ذوالفقاری ما با همان ذوالفقار حضرت علی (ع)، دشمن را از خاک بیرون راندیم، تعدادی اسیر گرفتم و تعداد قابل توجهی از نیروهای دشمن را به هلاکت رساندیم.

* محاصره آبادان توسط صدام به چه شکلی بود؟

*امیرسرتیپ کهتری: همه می‌گویند عراق آمده بود تا آبادان را محاصره کند. در حالی که عراق در ابتدا نمی‌خواست آبادان را محاصره کند بلکه با تبلیغات خارجی و روحیه‌ای که در تصرف خرمشهر پیدا کرده بودند، به نیروهایش گفته بود که بروید و آبادان را اشغال کنید.
صدام می‌خواست مثل هیتلر عمل کند و حتی به نیروهایش گفته بود سوخت و خواربار با خود نبرید در آبادان همه ملزومات وجود دارد در واقع آنها می‌خواستند 3 روزه آنجا را بگیرند.
دشمن یک‌بار هم با 2 گردان تکاور به ما تک زد؛ آنها از سوی بهمن‌شیر پل زدند و عبور کرد و از آنجایی که خداوند یار ما بود، با تمام قدرت و بیشتر آنها را با نارنجک در ساحل دفن کردیم.
آقای مهندس قروی استاندارد خوزستان بود. وی شاهد است که چه بلایی سر آنها آمد. یک نفر از نیروهای عراقی نتوانستند به آن طرف آب بروند. تا چند روز جنازه عراقی‌ها در کنار نخل‌ها مانده بود و بوی تعفن می‌داد که ما جنازه‌ها را زیر نخل‌ها جمع‌ کردیم و دفن کردیم. عراق توانست در آن سوی بهمن‌شیر خطی را برای محاصره آبادان تعیین کند.

* فارس: آبادان چه مدتی در محاصره بود؟

* امیر سرتیپ کهتری: آبادان 11 ماه در محاصره بود. در این 11 ماه عراق خیلی تلاش کرد تا آبادان را تصرف در آورد. حتی فرماندهی که می‌خواست آبادان را تصرف کند ولی موفق نشد، توسط صدام اعدام شده بود.
این موضوع در کتاب خاطرات بازدید اسرا ثبت شده است. حتی در مقاله که روزنامه نیوز تایم آن را نوشته بود، آمده است «چون عراق نتوانست آبادان را بگیرد، در نتیجه مشخص شد که رژیم [نظام] جمهوری اسلامی ایران سقوط نخواهد کرد».

*فارس: چرا آبادان 11 ماه در محاصره بود؟

*امیرسرتیپ کهتری: در این 11 ماه ارتش، در تمام مناطق مستقر بود و یگان‌های سپاه هنوز تشکیل نشده بود ولی به دنبال این بودیم که زمان مناسبی پیش بیاید و دستوری صادر شود. در طول 11 ماه، صدام مرتب به ما تک زد ولی موفق نشد.

* فارس: درخصوص پیام حضرت امام (ره) برای شکست حصر آبادان برای ما بگویید.

*امیرسرتیپ کهتری: امام خمینی (ره) خیلی به شکست حصر آبادان اصرار داشتند؛ اگر آبادان به تصرف رژیم بعثی عراق درمی‌آمد، اهواز و بندرامام سقوط می‌کرد. 9 آبان سال 1359 نقطه عطفی در تاریخ جنگ است.
حضرت امام خمینی(ره) طی پیامی فرمودند «حصر آبادان باید شکسته شود» در هیچ عملیاتی «باید» وجود نداشت و استفاده امام خمینی (ره) از این کلمه نشان دهنده، اهمیت شهر آبادان بود.
فرمایش ایشان یک دستور نظامی نبود بلکه یک تکلیف الهی بود؛ بعد از بررسی به این نتیجه رسیدیم که باید تمام تجارب خود را برای موفقیت به کار می‌بردیم. طرح‌ریزی عملیات ثامن‌الائمه (ع) را لشکر 77 بر عهده گرفت.

* فارس: با توجه به وضعیت نامناسب داخلی و سیاسی کشور بر اثر ترورها و عملیات‌هایی که منافقان و ضدانقلاب انجام می‌دادند، چه چیزی باعث شد تا نیروهای مسلح با اقتدار بیشتری برای اجرای عملیات شکست حصر آبادان اقدام کنند.

* امیر سرتیپ کهتری: انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و به شهادت رسیدن شهید بهشتی و 72 تن از یارانش، اگر در هر کشوری اتفاق می‌افتاد، آن کشور را به زانو در می‌آورد.
مدیریت و نفوذ حضرت امام خمینی (ره) موجب اقتدار مردم شد. زمانی که صدام به ایران حمله کرد امام خمینی (ره) فرمودند «دزدی آمده و یک سنگی انداخته» این خیلی مهم است.
بچه‌ها در جبهه‌ها می‌گفتند ما کاری می‌کنیم تا حضرت امام خمینی (ره) خوشحال شوند.
قدرت رهبری حضرت امام (ره) و روحانیون به قدری مؤثر بود که رزمندگان در جبهه‌ها شب‌های عملیات را با خواندن دعا و مناجات سپری کنند و این امر موجب تقویت روحیه آنها می‌شد.
یک بار در شبکه جام جم مصاحبه داشتم یکی از منافقان تماس گرفت و گفت «چقدر از جنگ بی‌حاصل صحبت می‌کنید؟»‌ بدون این که احساساتی شوم در پاسخ گفتم «برادر من! اگر کسی بیاید در منزل تو را بشکند و به ناموس و مال تو تجاوز کند به آن فرد می‌گویی بفرما یا مقابله می‌کنی؟»

* فارس: در آغاز جنگ تحمیلی، رسانه‌های خارجی بازتاب نامطلوبی بر علیه ایران داشتند. آیا انعکاس اخبار نامطلوب در رسانه‌های خارجی تأثیری در روحیه نیروهای مسلح داشت.

* امیرسرتیپ کهتری: نیروها خود شاهد وضعیت جبهه‌ها بودند؛ صدام در آن زمان مرتباً به سربازان ما پیام می‌داد که خودتان را در آغوش سربازان ما بگذارید، خودتان را به کشتن ندهید و به قتلگاه نیندازید؛ در آن زمان صدام برای سر بنده نیز جایزه تعیین کرده بود.
همه رسانه‌های خارجی در اختیار و در پشتیبانی صدام بودند ولی سربازان ما اهمیتی به مطالب رسانه‌های خارجی نمی‌دادند.

* فارس: خاطره‌ای از شکست حصر آبادان برای ما بگویید.

* امیرسرتیپ کهتری: در دوره فرماندهی قرارگاه عملیاتی آبادان، در بانک ملی مستقر بودم؛ 2 هواپیما به آن منطقه حمله کرد و در حالی که نیروها را ساماندهی می‌کردیم، زنگ تلفن به صدا درآمد؛ یکی از نیروها تلفن را جواب داد و به من گفت «احمد‌آقا می‌خواهد با شما صحبت کند»؛ نمی‌دانستم احمد ‌آقا کیست. تلفن را جواب دادم و احمد‌آقا خمینی گفت «من از بیت امام با شما صحبت می‌کنم برای من از رویداد‌های منطقه تعریف کنید». من هم در پاسخ رویداد‌ها را تعریف کردم و احمد‌آقا پس از گوش کردن به حرف‌های من در خصوص موقعیت منطقه، ادامه داد «اکنون این گزارش را به اطلاع امام خمینی (ره) برسانید» با شنیدن این حرف احمد‌آقا، خشکم زده بود و باورم نمی‌شد که با حضرت امام خمینی (ره) صحبت می‌کنم؛ زمانی که با ایشان صحبت می‌کردم ایشان مکرراً می‌فرمودند «فَاللّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ ».
همه باید بدانند که حضرت امام خمینی(ره) از ثانیه‌ها و رویداد‌هایی جبهه‌ها در طول دفاع مقدس اطلاع کافی داشتند.

* فارس: در برخی از مطالب ذکر شده است که طرح اولیه عملیات شکست حصر آبادان در فروردین سال 60 توسط فرماندهان سپاه صورت گرفت. نظر شما چیست؟

* امیرسرتیپ کهتری: من از اول جنگ تحمیلی تا سال 70 در منطقه جنگی حضور داشتیم؛ و قدم به قدم مناطق را پشت سر گذاشتم.
متأسفانه تحریفاتی در بازگویی تاریخ دفاع مقدس صورت گرفته است؛ در برخی مطالب گفته می‌شود که مردم ایران با چوب و سنگ به مبارزه با دشمن پرداختند و این موجب گمراهی جوانان می‌شود.
در این مطالب دشمن را ضعیف تلقی می‌کنند. در حالی که تمام دنیا پشت صدام بود و بمباران بی‌وقفه، صورت می‌گرفت.
قدرت دشمن را نباید ضعیف اعلام کنیم، دشمن تجهیزات بسیار زیادی داشت و چندین کشور از صدام حمایت می‌کردند.
طرح عملیات شکست حصر آبادان بر عهده لشکر 77 بود؛ در قرارگاه اروند به همراه فرماندهان سپاه و ارتش طرح‌هایی ارائه و مطالعه می‌شد و آخرین تجدیدنظر مبنی بر این بود که 5 مهر سال 60 عملیات شکست حصر آبادان اجرایی شود.
از آن جایی که لشکر 77 خراسان هسته اصلی طرح عملیاتی بود، این طرح به نام عملیات ثامن الائمه (ع) نامگذاری شد.
نیمه شب 5 مهر این عملیات با رمز «نصر من‌ الله و فتح‌ قریب» آغاز شد؛ در این عملیات با سردار رحیم صفوی همراه بودم.
عملیات در منطقه مثلث شکل بود که رزمندگان باید به مرکز مثلث حمله می‌کردند و طرح‌ریزی آتش به قدری مشکل بود که با کوچک‌ترین اشتباه نیروهای خودی به کشته می‌شدند.
ساعت 10 صبح روز 6 مهر با سردار رحیم صفوی سوار نفربر شدیم و به منطقه جنوب رفتیم که عملیات با موفقیت به پایان رسیده بود.
ما ضربات سنگینی به دشمن وارد کردیم به طوری که 90 دستگاه تانک و نفربر زرهی، 100 دستگاه خودرو، 3 هواپیما، یک فروند هلی‌کوپتر منهدم شد و تیپ‌ 70 زرهی، تیپ 4 گارد مرزی، تیپ‌های 54 ، 417 ، 430، 502 تیپ 506 پیاده، تیپ 37 زرهی و 100 دستگاه تانک، 40 دستگاه لودر، 60 دستگاه نفربر زرهی، 5 قبضه توپ، 150 دستگاه خودرو و 50 قبضه توپ، به غنیمت گرفتیم.
در این عملیات 4 هزار کشته و 2 هزار و 930 نفر از نیروهای دشمن زخمی شدند.

* فارس: ما در عملیات ثامن‌الائمه (ع) چند شهید داشتیم؟

* امیرسرتیپ کهتری: حدود 150 شهید در کل منطقه در عملیات ثامن‌الائمه (ع) داشتیم.

*فارس: وحدت ارتش و سپاه در عملیات ثامن‌الائمه (ع) چگونه بود؟

* امیرسرتیپ کهتری: وحدت ارتش و سپاه در این عملیات بی‌نظیر بود و اگر بین ارتش و سپاه کوچک‌ترین اختلافی بود، ما نمی‌توانستیم موفق شویم. ارتش و سپاه مثل یک روح در دو بدن در عملیات‌های دفاع مقدس که مشترک بودند.این عملیات اولین عملیات مشترک بود که بین سپاه و ارتش اجرا می‌شد. سپاه با 25 گردان در این عملیات حضور یافت.

*فارس: فرماندهان چه نقشی در هدایت نیروها داشتند و در مواقع حساس چه تدابیری می‌اندیشیدند.

*امیرسرتیپ کهتری: فرماندهان نیروی مسلح در طول دفاع مقدس، همپای سربازان بودند. درحالی که در دوره رژیم طاغوت فرماندهان ارتش، جدا از سربازان، می‌خوردند و جدای از آنها زندگی می‌کردند.

* فارس: خاطره‌ای از شهید فلاحی دارید؟

* امیرسرتیپ کهتری: بعد از آزادی آبادان، شهید فلاحی به من گفت 3 شب می گذرد که نخوابیده‌ام گفتم « چرا؟» پاسخ داد «شب اول در فکر این بودم که اگر پیروز نشویم چه می‌شود و نخوابیدم». توجه داشته باشید پیروز شدن در این عملیات تبعات بسیار زیادی برای ما داشت. حرف امام(ره) زمین مانده بود. علاوه بر این ما یک سوژه شدید تبلیغاتی در اختیار دشمن گذاشته بودیم و هم چنین آبادان هم در اشغال دشمن مانده بود. شهید فلاحی ادامه داد «شب دوم را از خوشحالی انجام عملیات نخوابیدم و در شب سوم از شوق گفتن خبر پیروزی به حضرت امام خمینی(ره) و دیدن خنده شوق ایشان خوابم نبرد».

* فارس: جنگ تحمیلی را برای ما در چند کلامی توصیف کنید.

* امیرسرتیپ کهتری: جنگ تحمیلی برای همه جوانان، مسئولان و همه اقشار جامعه بزرگترین درس است. ما در محاصره اقتصادی بودیم و امکانات نداشتیم ولی چون مسیر ما مسیر حق بود ما توانستیم پیروز شویم. در گوشه هر کوهی، زیر هر تونلی نوشته شده است «شما پیروزید».
ای کاش سلسله برنامه‌هایی در صدا و سیما برای معرفی همه ابعاد دفاع مقدس پخش می‌شد تا همه بدانند در 8 سال چه گذشت که اگر اینگونه شود همه قدر انقلاب اسلامی و دفاع مقدس را خواهند دانست.

* فارس: در طول دفاع مقدس عراقی‌ها جنایات زیادی بر علیه مردم داشتند؛ شما به گوشه‌ کوچکی از این جنایات می‌پردازید.

* امیرسرتیپ کهتری: جنایات صدام در تمام لحظات جنگ مشاهده می‌شد؛ در جاده آبادان ـ اهواز عراقی‌ها یک اتوبوس را به اشغال خود درآورده بودند. عروس و دامادی سوار اتوبوس بودند؛ افسران عراقی می‌خواستند عروس را با خود ببرند.
عروس خیلی فریاد می‌زد و می‌گفت باید داماد هم با من بیاید، عروس به قدری فریاد زد که آنها مجبور شدند داماد را به همراه عروس ببرند. این جنایت عراقی‌ها را به ما خبر دادند و ما از مسیری خود را به آنها رساندیم و آنها را آزاد کردیم.
ما در جاده خرمشهر به جایی رسیدیم که یکی دیگر از جنایات صدام را دیدیم؛ این طور بود که فردی مغازه کفش فروشی داشت، کفش‌ها را به ماشین خاور بار زده بودند تا از منطقه جنگی خارج شود، این خانواده به محاصره عراقی‌ها در آمده بودند.
ما با جنازه این تو نفر روبرو شدیم و از شواهد اینگونه بر می‌آمد که عراقی‌ها این زن و شوهر را مورد آزار و اذیت قرار داده بودند و آنها را تیرباران کرده بودند.

* فارس: وضعیت داخلی و حضور منافقان در کشور و نقش آنها در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران را شرح دهید.

* امیرسرتیپ کهتری: منافقان، خائن‌ترین مردم هستند. زمانی که ما در عملیات ثامن‌الائمه (ع) در منطقه ذوالفقاریه حرکت کردیم، منافقان خانه‌های پشت ذوالفقاریه را اشغال کرده بودند و از آنجا به ما تیراندازی می‌کردند.
آنها حتی سوار موتور می‌شدند و جلو تانک‌ها حرکت می‌کردند و در تمام مناطق تانک‌های عراقی را هدایت می‌کردند. روی هم رفته می‌توان گفت تمام جنگ تحمیلی یک طرف و حضور منافقان در عملیات مرصاد هم یک طرف.

* فارس: نظر شما در خصوص تهدیدات قدرت‌های جهانی علیه ایران چیست؟

* امیرسرتیپ کهتری: همه این تهدیدات حرف است؛ آمریکا حتی جرأت نمی‌‌کند به نقشه ایران نگاه کند. مگر آمریکا در طول انقلاب، جنگ تحمیلی کم به ما حمله کرد؛ در خاطر همه مانده است که آمریکا در حمله به طبس، پودر شد. همه اینها خواست خداوند بود.
ما کشوری مستقل و قدرتمند هستیم و اکنون هیچ کس تاب ایستادگی در مقابل نیروهای مسلح ما را ندارد.

*فارس: نظر شما در خصوص 8 سال دفاع و 30 سال پایداری ایران چیست؟

*امیرسرتیپ کهتری: اگر مردم می‌خواهند بدانند ما در طول 30 سال چه کار کردیم به وضعیت کنونی مردم عراق نگاه کنند. در طول 200 سال گذشته در تمام جنگ‌ها بخشی از سرزمین‌ ما به تصرف دشمن در آمد در حالی که در جنگ تحمیلی حتی عراق علیه ایران یک وجب از خاک ما به دست دشمن نیفتاد.


کلمات کلیدی: کهتری ،محصورین ،مهاجران
 
گفتگو با سرتیپ ستاد امیر منوچهر کهتری؛ قهرمان 8 سال دفاع مقدس ؛ ناجی آبادان
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥  

«ناجی آبادان» را مردم آبادان بهتر از همه می شناسند و شاید فقط مردم آبادان می دانند که امیر کهتری فرمانده جوانی بود که در آن



روزهای سخت یکی از بزرگترین حماسه های دفاع مقدس را آفرید.
من هم امیر را از قبل می شناختم؛ هر وقت می خواست سراغ رزمنده ای، جانبازی و یا آزاده ای بروم، برای پیدا کردنش با امیر کهتری تماس می گرفتم. همیشه در ذهن خود می پنداشتم امیر حتماً باید مدرس دانشکده های نظامی باشد و به دانشجویان درس دهد تا تجربیات نظامی خود را به آنان منتقل کند، اما با امیر را در بنیاد تعاون لشکر ملاقات می کنم!
وقتی وارد ساختمان می شوم، با استقبال گرم ناجی آبادان روبه رو می شوم. مرا به اتاقش راهنمایی می کند. اتاقی جالب و دیدنی است. در نگاه اول پرچمهای جمهوری اسلامی ایران را می بینی و بعد تابلوهای زیادی از عکس شهدا و توضیح عملیاتهاو...
لحظاتی در اتاق می چرخم. غرق در آثار موجود در اتاق می شوم. لحظه ای به خود می آیم که زمانی گذشته است.
از امیر عذرخواهی می کنم و اجازه می گیرم مصاحبه را شروع کنیم و امیر کهتری با خوشرویی استقبال می کند.

اعطای لقب ناجی
می پرسم امیر، تا آن جا که من اطلاع دارم لقب ناجی آبادان به شما اعطا شده است. این لقب را چه کسانی به شما دادند، مردم، مسؤولان و یا...؟
چهره امیر پر از نشاط می شود و می گوید:
داستانش طولانی است، حوصله می کنید؟!
با علاقه می گویم: البته!
و امیر شروع می کند به گفتن خاطرات خود که شبیه یک داستان هیجان انگیز به نظر می رسد. وی می گوید:
حماسه خرمشهر حماسه بزرگی است که داستانی جدا دارد و جایش این جا نیست. اما در چهارم آبان 1359 خرمشهر سقوط کرد. در نهم آبان، عراق با احداث پلی بر روی رود کارون به قصد تصرف آبادان از کارون عبور کرد و یک تیپ خود را وارد ذوالفقاریه کرد. گردان ما در آبادان مستقر بود.
بعد از اینکه به ما خبر دادند عراق از بهمنشیر وارد ذوالفقاریه شده، من با گردان خود حرکت کردم و خداوند هم کمک کرد و ما تا شب تیپ مجهز عراقی را که وارد ذوالفقاریه شده بود، بیرون راندیم.
می پرسم شما فرمانده گردان بودید؟
می گوید: بله، من فرمانده گردان 153 از لشکر 77 خراسان بودم که از قوچان به آبادان اعزام شده بودیم.
می گویم، خب بعد چه اتفاقی افتاد؟
ادامه می دهد: ما تعداد قابل توجهی اسیر و غنایم گرفتیم و این اولین شکستی بود که بعد از آن همه تلاشهای دشمن و تبلیغاتی که کرده بود، متوجهش شد و این شد که مردم حق شناس آبادان این لقب را به من دادند.
می گویم امیر !من شنیده ام که حتی خیلی ها اسم فرزندانشان را بعد از این حادثه کهتر گذاشتند؟
می خندد و می گوید: ما به وظیفه خود عمل کردیم و همه پیروزیها لطف و کرم خداوند بود. ما فقط وسیله بودیم و توانستیم دشمن را از ذوالفقاریه بیرون برانیم. خوب است این را هم بگویم که من وقتی به قرارگاهمان در ماهشهر وارد شدم، روحانی سیدی را در آن جا دیدم که بعدها فهمیدم مقام معظم رهبری است که آن زمان رئیس جمهور ایران بودند و این دیدار را به فال نیک گرفتم. ایشان با من صحبت کردند و پرسیدند که چه کم داریم، چه لازم داریم و ...!

صدام: در آبادان همه چیز هست!
بعدها در بازجویی که از اسرا کردیم معلوم شد صدام با آنها قرار گذاشته بود که در آبادان از نیروهایش سان ببیند و دستور داده بود که نیروهای عراقی مهمات و سوخت و امکانات زیادی با خود نیاورند، چون در آبادان همه چیز هست. یعنی ما را خیلی دست کم گرفته بود.
امیر کهتری از خیانتهای منافقین علیه ایران در هشت سال دفاع مقدس خاطرات زیاد و تلخی را به یاد دارد و دوست دارد به این قضیه اشاره کند. او می گوید:
در ماجرای ورود تیپ عراقی به ذوالفقاریه، منافقین سهم بسزایی داشتند. آنها تمام ساختمانهای ذوالفقاریه را اشغال و تأمینی برای عراقی ها برقرار کرده بودند و عامل اصلی پیشروی عراق به آن جا بودند.
می پرسم فتح ذوالفقاریه قبل از پیام تاریخی حضرت امام(ره) بود که فرمودند، حصر آبادان باید شکسته شود؟
می گوید: بله !قبل از آن بود. یعنی وقتی دشمن از ذوالفقاریه بیرون رانده شد و موفق نشد آبادان را اشغال کند، دست به محاصره آبادان زد. یازده ماه آبادان در محاصره ماند؛ ما روزهای حساسی را می گذراندیم. اگر آبادان به دست دشمن می افتاد تا بندر امام سقوط می کرد و خرمشهر تنها اتکای آنها نمی شد و در واقع پیروزی آنها تثبیت می شد.

امام در جریان همه امور منطقه بودند
امیر وقتی به این جا می رسد، کمی مکث می کند و ادامه می دهد: حضرت امام(ره) باهوش و ذکاوتی که داشتند دقیقاً در جریان همه امور منطقه بودند و برای خاتمه دادن به این غائله که خطر بزرگی را از سر ما رد کرد، آن دستور تاریخی و مهم را صادر کردند که: «حصر آبادان باید شکسته شود.»
در حالی که تا آن روز حضرت امام(ره) هیچ وقت از کلمه باید استفاده نکرده بودند و همین پیام معجزه آسای امام(ره) حصر آبادان را در مدت کوتاهی شکست.
می گویم: من شنیده ام در همان زمان بنی صدر شما را به خلع درجه تهدید کرده بود، درست است؟
می گوید: جریان این بود که بعد از بیرون راندن دشمن از بهمنشیر، ما یک خط پدافند دفاعی درست کردیم که در این خط از نیروهای شهربانی، فداییان اسلام و نیروهای مردمی که توسط امام جمعه های هر استانی انتخاب و به منطقه اعزام می شدند، استفاده می کردیم.
من مجبور بودم همه این افراد را مسلح کنم و به اسلحه و مهمات تجهیز کنم. بنی صدر به صورت کتبی به من نوشته بود که اگر اسلحه به سپاهی ها و نیروهای مردمی بدهید شما را تسلیم دادگاه جنگ خواهم کرد و من چون می دانستم که این دادگاه نمی تواند قانونی باشد و هیچ وقت کسی را محکوم نمی کند، به کار خود ادامه دادم، چون من اسلحه به دست کسی می دادم که از وطنش و خاکش دفاع می کرد و کدام دادگاه می توانست چنین کسی را محکوم کند؟ از این لحاظ بنی صدر خیلی با من در ستیز افتاده بود.و وقتی بنی صدر نیروهای ارتش را این چنین غیور و وفادار به امام(ره) دید، زیرپایش خالی شد.

حق شناسی مردم آبادان
از امیر درباره ارتباط مردم آبادان با وی و ارتباط او با مردم آبادان در جنگ و بعد از جنگ می پرسم؟
امیر می گوید: من راوی هستم و جنگ را برای راهیان نور روایت می کنم. گاهی هم به درخواست صدا و سیمای آبادان از همین جا با مردم آبادان صحبت می کنم. مردم آبادان چه در زمان دفاع و چه بعد از پایان جنگ مردمی بسیار حق شناس بوده اند.
می گویم: حتی شنیده ام می خواستند بهمنشیر را به کهتر شیر تغییر نام دهند!
امیر می خندد و می گوید: بله، مردم آبادان آن قدر جدی پیگیر این تغییر نام بودند که به مجلس هم رفت، اما چون ماه بهمن، ماه پیروزی انقلاب اسلامی است و مهمتر هم هست، بهمنشیر به همان نام باقی ماند و من یقین دارم که همه پیروزی ها از جانب خدا بود و این همه محبت لطف مردم آبادان است.

دریافت مدال فتح یک
از امیر درباره تغییر درجه شان بعد از فتح ذوالفقاریه می پرسم.
وی می گوید: بله، خدمت آقا(مقام معظم رهبری) رسیدم و ترفیع درجه گرفتم.
می پرسم، بعد از جنگ هم از شما قدردانی شد؟
با افتخار می گوید: من از دست آقا مدال فتح یک را گرفتم. برای من افتخار بزرگی است و متواضعانه عرض می کنم، وقتی به پشت سر خود نگاه می کنم و می بینم تا آن جا که توان و امکان داشتم به وظیفه ام عمل کرده ام و خداوند هم پشتیبان من بود و همین که امروز دشمن در خاک ما نیست، برای من ارتقای درجه و مدال و همه چیز است، یعنی کسی که به وظیفه اش عمل کرده نیاز به تشویق ندارد.

فرمانده این جاست
می پرسم: امیر !آن طور که قبلاً توضیح دادید، بنی صدر به عنوان جانشین فرمانده کل قوا اجازه حرکت به ارتش و کلا نیروهای نظامی را نمی داد، پس شما برای اعزام از چه کسی دستور گرفتید؟
امیر می گوید: بهتر است کمی به عقب برگردیم. وقتی «امریه» شهید فلاحی به دست من رسید، بلافاصله حرکت کردیم.
به گردان ما، گردان 153پیاده با یک گردان تانک و یک آتشبار مأموریت حرکت به سمت خرمشهر داده شد. وقتی ما به فولی آباد اهواز رسیدیم، به دستور بنی صدر ما را در آن جا مستقر کردند.
در فولی آباد هر روز چندین بار هواپیماهای عراقی می آمدند و روی سر ما شیرجه می رفتند و بمباران می کردند. من در آن جا نفری داشتم که پنجاه و ششی بود. او ستوان یک و پزشک بود. خیلی آدم شجاعی بود. یک روز به من گفت: این جا تلفن نیست؟ من فکر کردم شاید می خواهد به خانواده اش زنگ بزند. آدم فعالی بود بردمش قرارگاه جنوب و تلفن در اختیارش گذاشتم. بعد از اینکه شماره را گرفت، می گفت: «ما را آوردند و گذاشتند توی فولی آباد و چه و چه ...!» من زدم به پهلویش که چیزی نگو ! او گفت: فرمانده این جاست با خودش صحبت کنید!» گوشی را به من داد.
شهید بهشتی بود. ایشان پرسیدند: «او درست می گوید؟» گفتم: بله درست می گوید و بعد خداحافظی کردیم.
وقتی به فولی آباد برگشتیم، دیدیم دستور آمده که بالگرد در اختیار ما بگذارند تا به ماهشهر برویم و واحدمان در آبادان مستقر شود. ما زمانی به آبادان رسیدیم و در آن جا مستقر شدیم که یک روز بعد خرمشهر سقوط کرد. اگر ما زود می رسیدیم شاید می شد خرمشهر را نگه داشت، اما...!

لذت دیدار با امام(ره)
از عشق و علاقه امیر نسبت به حضرت امام(ره) قبلاً خیلی شنیده ام. می پرسم شما با حضرت امام(ره) دیدار داشتید؟
با شوقی وصف ناپذیر می گوید: بله! دو سه بار.
می گویم: امیر !وقتی اسم امام(ره) آمد چشمهایتان برق زد و نشاط خاصی در چهره تان پیدا شد. مشخص است هنوز لذت دیدار با امام(ره) در وجودتان هست؟
با حسرت می گوید: واقعاً لذتبخش بود. ما هر چه داریم از حضرت امام(ره) داریم. من همیشه و در هر جایی می گویم که اگر آن نفوذ کلام حضرت امام(ره) که الهی هم بود، نمی بود، مقاومت معنی پیدا نمی کرد. کلاً یکی از اهداف مهم حضرت امام(ره) در انقلاب این بود که ترس و جهل را از میان مردم بردارند. همه کسانی که آن زمان بودند، امروز شاهدند که با یک کلام ایشان چه مقدار نیرو به منطقه سرازیر می شد.
سرباز، درجه دار، بسیج و ...!
می پرسم در آن دیدارها حضرت امام(ره) پیامی یا تضمینی هم به شما دادند؟
می گوید: هر وقت پیش ایشان می رفتیم، همین که دستی بر سرمان می کشیدند، کافی بود. جاذبه ای وصف ناپذیر داشتند!
امیر اضافه می کند:خاطره ای از حضرت امام(ره) دارم، بگویم؟
با علاقه می گویم: بفرمایید!
با هیجان خاصی شروع به صحبت می کند و می گوید: ما در بانک ملی مستقر بودیم، یک شب دو هواپیمای عراقی آمدند، بمباران کردند و رفتند. منافقین عادتشان بود که هر وقت هواپیما می آمد یا توپخانه تیراندازی می کرد، تلفن آن مرکزی را که بیسیمهای ما در آن جا بود، گزارش می کردند. ما مشغول رد گم کنی آنها بودیم و داشتیم اوضاع بعد از بمباران را جمع و جور می کردیم که تلفن زنگ زد. یکی از بچه ها مدتی صحبت کرد و بعد گفت، سرهنگ شما را می خواهند. گفتم: کیست؟ گفت: «حاج احمدآقا».
تعجب کردم. گوشی را گرفتم و با ایشان صحبت کردم. گفت من از بیت حضرت امام(ره) صحبت می کنم؛ «چی شده».
گفتم، مشکلی نیست هواپیماها آمدند، بمباران کردند و رفتند. حاج احمدآقا گفتند: «همینها را بگو امام(ره) گوش می کنند!»
باور کنید وقتی صدای امام(ره) را شنیدم، روح از بدنم پرواز کرد.
امام(ره) چند سؤال کردند و من هم پاسخ گفتم. ایشان زیر لب دعا کردند و گفتند:«وا... خیرحافظا و هو ارحم الراحمین.»
همیشه همین دعا را بر لب داشتند. وقتی صحبت ایشان تمام شد، همین طور خشکم زده بود و گوشی در دستم مانده بود!
من این خاطره را گفتم، شما هم بنویسید تا همه استحضار داشته باشند که حضرت امام(ره) در جریان جنگ و جبهه ها بودند.
هنوز چند دقیقه از بمباران نگذشته بود که ایشان تلفن زدند. خب آبادان هم جای حساسی بود!

جنگ مکتبی
امیر اضافه می کند: می دانید دنیا بیشتر با مکتب ما می جنگید تا وطن ما. تمام تلاش عراق که به دستور آمریکا به ما حمله کرد، این بود که انقلاب را به زانو درآورد.
در واقع به حیات اصلی ما تک کرده بود. این بود که امام(ره) همه را متوجه کرد که این جنگ، مکتبی است. کجای دنیای شما سربازی را دیده اید که در حین تک، نمازش ترک نشود و این بود که برای همه رزمندگان، وطن بی امام(ره) معنی نداشت، چون معنی عشق و علاقه به وطن را از امام(ره) آموخته بودند. کل نیروهای مسلح اگر عشق به امام(ره) و مکتب امام(ره) را نداشتند، معلوم نبود چه می شد. امام(ره) به هیچ چیز جز رضای خدا نمی اندیشید.

شکست حصر آبادان
می گویم: امیر، حالا که به اوج بیان عاطفه ها رسیدید، می خواهم بپرسم ویژگیهای شکسته شدن حصر آبادان که بیشتر شبیه به یک معجزه بود، خارج از چارچوب مسائل نظامی چه بودکه حتی معادلات نظامی جهان را هم بر هم زد؟
امیر کهتری می گوید: اول: فرمان تاریخی حضرت امام(ره) که برای همه حجت بود و دوم رسیدن این فرمان به گوش رزمندگان که وا... از پای ننشستند تا حصر آبادان را شکستند.
یعنی شما باید باور کنید که اگر آبادان به دست دشمن می افتاد، عیناً وضعیت عراق امروز بر ما حاکم می شد. آمریکا برای بیرون راندن عراق در ایران مستقر می شد و این یعنی پایان همه چیز !الان فرصت بیان چگونگی شکسته شدن حصر آبادان نیست، فقط بدانید که ما ساعت12 نیمه شب عملیات را شروع کردیم و 10 صبح آن را با پیروزی به پایان رساندیم، این معجزه نیست؟ !باور کنید خود من 55 شب نخوابیدم و آب به بدنم نخورد. ماجرای جنگ ما ماوراء الطبیعه بود و این را فقط آنهایی می دانند که در جبهه حضور داشتند.

لشکر پیروز ثامن الائمه(ع)
از امیر می پرسم، شهرت لشکر 77 به لشکر پیروز ثامن الائمه خراسان به چه علت بود؟
وی می گوید: همان طور که قبلاً گفتم، لشکر 77 در مناطق مختلف پراکنده بود. برای این عملیات همه در منطقه جمع شدند و در ماهشهر و آبادان مستقر شدند.

برای نامگذاری عملیات، فرماندهان اسمهای زیادی را پیشنهاد کردند، اما چون لشکر 77 منصوب به امام علی بن موسی الرضا(ع) بود، عملیات، ثامن الائمه(ع) نامیده شد. عشق سربازان و کادر درجه دار ارتش به امام هشتم حرکت عجیب و معجزه آسایی را سبب شد. این لشکر که به امر حضرت امام(ره) مأموریت شکستن حصر آبادان را داشت، بعد از پیروزی عملیات، لقب «لشکر 77 پیروز ثامن الائمه(ع)» را از طرف حضرت امام(ره) دریافت کرد.
بعد از آن عراق از نام لشکر 77 وحشت زیادی پیدا کرد و تبلیغات زیادی هم علیه لشکر انجام می داد.
لشکر 77 بعد از آن پیروزی در هر عملیاتی که شرکت می کرد، پیروز می شد.

آبادان قلب جنگ بود
از امیر درباره تأثیر این عملیات در سرنوشت جنگ می پرسم.
امیر می گوید: دشمن به هدف خود که تصرف آبادان بود، نرسید. آبادان قلب جنگ بود و تمام سعی دشمن تصرف آبادان بود، اما شکر خدا با شکست مفتضحانه ای عقب نشینی کرد.
***
فکر می کنم حدود سه ساعت است که با امیر گفتگو می کنم.
صدای اذان در فضای اتاق زیبای امیر منوچهر کهتری، ناجی آبادان، می پیچد. دلم می خواهد قبل از خداحافظی یک سؤال دیگر را از امیر بپرسم و می گویم:
امیر موقع عملیات چه حسی نسبت به آبادان داشتید و امروز چه حسی دارید؟
امیر می گوید: من همین حالا اگر حتی کلمه آبادان را روی ماشین ببینم، آن قدر چشمم آن را دنبال می کند تا از نظرم برود. آبادان قلب جنگ بود که با چنگ و دندان حفظش کردیم. محبت من به آبادان وصف ناپذیر است. وصف ناپذیر!
***
هنگام خداحافظی، امیر با محبت مرا تا پایین پله ها بدرقه می کند و ماشین شخصی خود را در اختیار سرباز قرار می دهد تا مرا به مقصد برساند. امیر عقیده دارد که کار ما اهالی مطبوعات خیلی مهم است، چون انعکاس تلاشهای رزمندگان برای جوانان که کار بسیار مهم و ارزشمندی است، وظیفه ما محسوب می شود.

روزنامه قدس

کلمات کلیدی: مهاجران ،کهتری ،محصورین
 
بعثت نبی (ص)بروایت مرحوم جمی (ره )
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳  

درنظر است حنی المکان نسبت به جمع اوری ودرج اثار قلمی وزبانی مرحوم جمی در حدوسع  اقدام گردد.در اولین قدم متن  سخرانی ایشان تقدیم میگردد بعثت رسول اکرم (ص) . سخنرانی مرحوم آیت الله جمی درسال 53

 

 

بعثت رسول اکرم (ص) .

 

سخنرانی حجه الاسلام جمی درسال 53 .  46 سال قبل بمناسبت بعثت حضرت

 

رسول اکرم (ص) .

 

توضیح :

 

1- این سخنرانی درکتاب گفتاروعاظ اثر محمدمهدی تاج لنگرودی  بشماره ثبت 59  درفروردین ماه 1354 درج شده است .

2-  دردوران قبل  ازانقلاب اشاره وکنایه به پادشاهان . معاویه ویزید .بت پرستی وتبعیضات طبقاتی  اشاراتی هنرمندانه به  ستم های رژیم پهلوی بود . که  آیت الله جمی دراین نحو بیان استادانه سخن می گفتند. وآوردن این سخنرانی در روزهائی  است که از 5 مهرماه شکست حصر آبادان دورنشده ایم و لازم بود یادی ازآن بزرگوار داشته باشیم .

3-  بمنظوررعایت امانت هیچگونه تغییری درمتن که جنبه گفتاری دارد داده نشد.

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم . لاحول ولاقوه الابالله العلی العظیم . الحمدلله الذی جعل الحمد مفتاحالذکره وسببا لمزید من فضله ودلیلا علی آلائه وعظمته . والصلوه والسلام علی خیرخلقه وسید رسله . سیدنا ونبینامحمدوآله الطاهرین لاسیماناموس الدهروولی العصرحجه ابن الحسن ارواحنا فداه واللعن الدائم علی اعدائهم اعداءالدین من الان الی یوم الدین .

 

اعوذبالله من الشیطان الرجیم.

 

لقدمن الله علی المومنین اذبعث فیهم رسولامن انفسهم یتلواعلیهم آیاته ویزکیهم ویعمهم لکتاب والحکمه وان کانوامن قبل لفی ضلال مبین .

ایام بعثت رسول اکرم (ص) است .بزرگترین عیدینی بلکه بزرگترین عید برای جامعه بشریت

این خجسته عیدرابعموم شنوندگان محترم تبریک گفته . توفیق پیروی ازتعالیم مقدس حضرتش رابرای همگان مسئلت دارم .

 

بزرگترین تحول .

 

15 قرن قبل باظهورشخصیت والای محمدابن عبدالله (ص) بزرگترین تحول دردنیای بشریت ایجاد شد. تحولی که ازآن روزتاکنون دردرخشش وتلالو بوده وگذشت زمان نتوانسته است جلو

نفوذش رابگیرد .سهل است بلکه هرروز که ازعمربشرگذشته وصفحاتی برتاریخ بشریت افزدوه گشته دنیابهتروبیشتر به عمق واصالت این تحول پی برده است . اگرخداوند متعال توفیق عنایت فرماید میل دارم امشب قدری باشنوندگان عزیزدراین محفل مقدس درباره اصالت وارزش تعالیم

حیات بخش این رجل الهی بحث کنیم .

دوران قبل ازبعثت .

برای اینکه بهتربه عمق تعالیم حضرتش پی ببریم وارج وارزش آن رابفهمیم لازم است  دوران قبل ازبعثت رامرورکنیم وبه عصروزمان بعثت آن جناب نظری   بیفکنیم وبه بینیم دنیای آنروز درچه حالی بوده .

 

جاهلیت درهمه جا.

 

این سخن معروف وشایع است کهدوران قبل ازبعثت حضرت را عصجاهلیت میدانند امااشتباهی که دراینجاشده این است که جاهلیت رااختصاص به عربستان ومحیط ولادت وبعثت رسول الله

میدانند درحالیکه دنیای آن روزسراپاغرق درفساد وجهل وعقب ماندگی بوده وماامشب نمونه هائی ازجاهلیتهای آن عصر درجوامع بشری آن روز بعرض شنوندگان عزیزمیرسانیم وسپس نظری به تعالیم عالیه آن یگانهانسان الهی میافکنیم .

 

جاهلیت درمحیط بعثت .

 

شکی نیست که درعربستان محیطو لادت وبعثت رسول الله جهل ونادانی وحشی گری وبربریت بتمام معنی حکمفرمابودواینک نمونه هائی ازآن بیان میشود. بت پرستی مذهب شایع آنان بود بت های معروف وگوناگونی داشتند. بت (هبل . لات . عزی ) ازبتهای معروف آنان بود.خانه کعبه که بدست ابراهیم بت شکن برای اقامه توحیدساختمان یافته مرکزبت ها گردیده بود.

 

بهترین سوغات .

 

ابن هشام درسیره می نویسد "عمربن لحی " ازمکه بشام سفرکرد. درآنجاطایفه ای رادیدکه دربرابرمجسمه های کرنش وخضوع میکنند بت هارامی پرستند سوال کرد فایده این کارچیست ؟ گفتنند اینها ملجاوپناهگاه مایند هروقت باران بخواهیم ازآنان استمدادمیکنیم . درگرفتاریها ازآنها طلب یاری میکنیم . آن جریان جلب توجهش کرد. باخودگفت خوب است ازاین جابرای مردم وطن خود سوغاتی ازاین بت هاببرم .چراماازین راه ورسم محروم باشیم . بت (هبل ) را باخودازشام به مکه آورد این بت رادرخانه کعبه جاداده وباتشریفات خاصی به پرستش وسجده اش مشغول شدند . (عزی ولات ) وصدهابت دیگرازجمله بت هائی بودند که دارای تشکیلات وسازمانهای خاص و ویژه بودند به پای این بت ها به سجده خمی افتادند وقربانی می کردند چه بساگاهی انسانی رافدای بتی میکردند.

 

شتری ازبت رم می کند!

 

یکی ازقبائل بتی داشت بنام "سعد" روزی یکی ازافرادقبیله برای برکت گرفتن ازبت مهارشترخودراگرفته وبسوی بت روان شد نزدیک بت رسیدند چشم شتر به بت باآن شکل عجیبش افتاد یکباره وحضت زده مهارراازدست صاحب خود گسیخت . سردربیابان روبفرارگذشت . صاحب شتر ازمشاهده این جریان سخت ناراحت شده خم شده سنگی برداشت ومحکم برسربت کوفت وفریادزد . نفرت علی ابلی .. شترمرارم دادی ومرابیچاره کردی .

بیچاره انسان وقتی روبه نفهمی میرود کارش به اینجا میرسد . موجودی که حتی  شتروحیوانات دیگرنیزازاووحشت دارند ورم میکنند موردخضوع  وستایش قرارمیدهد. ماجرای بت وبت پرستی آنان بسیارمفصل وشایسته نمیدانم بیش ازاین وقت حضارعزیزرادراین باره بگیرم .

 

طریق معیشت آنان .

 

گرچه دارای تجارت بازارودادوستد بودند . اماامرازمعاش ازطریق غارت وچپاول نیزمیان آنان معمول وهیچگونه قبح ومنعی نداشت . اگرطایفه ای زورش میرسید به طایفه دیگر دستبرد زند مجازبود . اغلب طوایف  باهمدیگر درجنگ وزدوخوردبودند . جنگهای طولانی آنان یکی ازفصول مهم تاریخ آن عصراست .

 

زن وازدواج

 

درمیان آنان زن چون کالائی بیش نبود.همان طوریکه یک مردحق داشت چندین زن درزمان واحد داشته باشد زنان نیزحق داشتند درزمان واحد دارای شوهران متعدد باشند البته تاتعدادمعینی وتازها ین ازدواجهای قانونی آنان محسوب میشد. سخن درباره راه ورسم جاهلانه آنان طولانی است  وبیش ازاین ازحوصله مجلس خارج است . خلاصه کارجاهلیت آنان به آنجامیرسدکه عمروبن کلثوم ازشعراءمعروف آن عصر درقصیده معروفش که ازمعلقات سبع است میگوید.

 

الالایحملان احدعلینا

 

فنجهل فوق جهل الجاهلینا

 

مادرمیدان جهل سابقه راازهمه برده ایم وجاهلیت مامافوق تمام جاهلیت هااست .

 

درسایرنقاط

 

همانطوریکه درآغازسخن گفتم اشتباه است که ماجاهلیت رافقط اختصاص به محیط عربستان دهیم وسایرجاهااگردراینخصوص ازعربستان جلونبوده اند چیزی هم ازآنهاکم نداشتند. همان وحشی گریها. خونریزیها . پامال کردن حقوق مردم . بی عفتی که درعربستان حکمفرمابود درسایرنقاط بصورت های فجیج تری حکومت می کرد. همین ایران خودمانرادرآن دوروزمان به بینیم چه وضعی داشت . آیازمامداران آنروزبرای طبقات پائین وتوده های  ملت ارزرش قائل بودند ؟ آیاجان ومال وناموس مردم ازتجاوز حکومت درامان بود. بامراجعه بتاریخ جواب این سوالات رامی توانیم بیابیموبامراجعه بناریخ آن روزرامیبینیم ک چگونه ظلم وبیدادگری بودتاجائیکه توده های مردم حق درس خواندن نداشتند. درس خواندن اختصاص به طبقه خاصی داشت . ظهوراسلام دردوران ساسانیان وهم زمان باسلطنت خسروپرویز بود.همان شخصی که فرمان داد زندانیانی که تعدادبه 36000نفر می رسید نابودکنند.

 

به خسروگفتندفلان حاکم بدرگا ه خواندیم تعلل می ورزد . جوب داد اگر نمیتواندبه تمام بدن نزدمانمی آید مابه جزئی ازاو اکتفامیکنیم . بگویید تافقط سراورابه درگاه مابیاورند . ازشهوترانی سیرنمی شد هزاران زن ودخترزیبادرحرمسراداشت . ولخرجی های اوازدسترنج ملت به افسانه است . پولهای گزاف خرج عیاشی وشهوترانی وساختن کاخ های فسانه ای میکرد علواهبراینها مبالغ هنگفتی به عنان ذخیره درخزاین خود داشت . بطوریکه درسال سیزدهم سلطنتش بمبلغ هشتصد ملیون مثقال طلاودرسال سی ام سلطنت 1500 میلیون مثقال طلادرخزینه داشت . سه هزارخاد م مردوهشت هزاروپانصد مرکب وهفتصدوشصت فیل ودوازده هزارقاطر مخصوص حمل باروبنه اوبود وجزءتشریفات درباروی میبود . ازدواج بامحارم درایران درآن روز هیچ معنی بدی نداشت ومباح بود. اردشیزبادودخترازدختران خودازدواج نمود. کمبوجیه بادوخواهرخویش ازدواج کرد وازاین نمونه ها تاریخ زیاددارد.

سایرکشورها ازاین بدبختی هابرکنارنبودند .همه وهمه غرق درعقب ماندگی وفسادو تباهی بودند. مذاهب وعقایدخرافی ظلم وخونریزی وتقریباقانون جنگل بردنیای آنروز حکومت میکردکه مثنوی شرح آن هفتادمن کاغذشود .امپراطور روم یکجا دستورمیدهد سی هزارنفررامحاصرهوقتل عام میکنند . هندوستان شاهد مذاهب وادیان گوناگون. میلیونهاخدابرای خودقائل بودند. هندوها معتقدبودندکه خداونددرکالبد بسیاری ازموجودات حتی حیوانات وحشرات حلول کرده وخدائی میکند . ریاضت های وحشیانه دربین آنان رایج بود . ساعات متوالی چشم به خورشید میداشتندتاکورشوند.درگرمای سخت دورادورآتش میافروختند . باپای برهنه روی آتش راه میرفتند .خویشتن رادرقفس زندانی میکردند تابمیرندوازاین قبیل حرکات وحشیانه بعنوان ریاضت ووصول به معنویت زیادداشتند.

 

طلوع اسلام .

 

آری درچنین موقعیت که جهان باچنان وضعی درفسادوانحطاط غوطه می خورد خورشید جهانتاب اسلام ازافق عربستان طلوع کرد " محمدابن عبدالله صلی الله علیه وآله وسلم " به پیامبری مبعوث ازجانب پروردگارمتعال برای بشرگم شده آئین آورد که اوراازسرگردانی وجهل ونادانی وبدبختی نجات داد بجای آنهمه رذائل ریشه های ملکات حسنه درجهان بشریت استوارسازد. روح توحید وعدل وتقوی وفضیلت وسعادت به معنای حقیقی آندرکالبد مرده بشرآن روزبدمید. نسخه تمام دردهاوبیماریهای مهلکی که جامعه رابسوی اضمحلال ونیستی سوق میداد برای بشر آورد.

 

توحیدبجای بت پرستی

 

آری به آنان گفت این احجارواصنام که میپرستید چیست ؟ چرافکرومغزتانراتااین درجه تنزل داده اید که خودازاجسام بیجان اشکال وصور گوناگونی ساخته آنگاه معبود خود قرارمیدهید. دراولین ایات نازله برآن حضرت از پروردگارانسان وتوجه آدمی به خالق آفریننده خویش سخن رفته "اقراباسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من علق "

بخوان بنام پروردگارت . پروردگاری که آفریننده انسان است یعنی آنکه قابل پرستش وبندگی وعبادتاست .این ذات مقدس است که وجودانسان یکی ازجلوه های قدرت وعلم اواست .نه احجارواخشاب بصورت این بت هاومجسمه ها. آری قران مقدسش فرمان داد که عبادت جزبرای خالق جهانیان حرام است و " وقضی ربک ان لاتعبدواالاایاه وماامرواالالیعبدوالله مخلصین له الدین.

عقدپرستش زتوگیرد نظام

جزبتو برماست پرستش حرام

هرکه نه گویای توخاموش به

هرچه نه یادتو فراموش به

 

مبارزه باعوامل عقب ماندگی وفساد.

 

اری باتمام عوامل وموجبات انحطاط وفساد اجتماع مبارزه کرد. باظلم وبیدادگری . آئین مقدسش نه اجازه ظلم کردن میدهد ونه اجازه زیربارظلم رفتن. " ولاترکنوالی الذین ظلموا فتمسکم النار. اجازه مساعدت وکمک به ظلم وفسادنیزنمیدهد. " ولاتعاونواعلی الاثم والعدوان " دریکی ازسخنان ارجدارش می فرماید خداوند متعال مرابه 9 چیز فرمان داد. ازجمله العدل فی الرضا والغضب . رعایت عدالت درهرحال . قران مقدس باصدای رسااعلام میدارد. "لایجرمنکم شنان قوم علی ان لاتعدلوااعدلوا هواقرب للتقوی .

دریکی ازخطابه هایش بعدازآنکه زنی ازتیپ اشراف بجرم سرقت مجازات میکنند میفرماید. اگرفرزندمن هم دزدی کند بجرم سرقت قطعامجازات میشود تاآنجابحدود وحقوق ملت احترام می گذازد که حتی استفاده ازحق شخصی نیز موکول به این میکند که به آزادی وحقوق دیگری لطمه وارد نیاورد. داستان " سمره ابن جندب " ومردانصاری معروف است وقتی که" سمره " به هیچ یک از پیشنهادهای آن جناب گردن ننهاد وبالجاجت به بهانه استفاده ازنخله خود می خواست یک مردمسلمان را اذیت کند وآسایش اوراسلب نماید. حضرت به آن مرد انصاری دستورداد برو نخله اش راازریشه بکن وبدور انداز .

 

لاضررولاضرارفی الاسلام .

 

لغوامتیازات نژادی

 

15قرن که امتیازات همه روی ظواهرومادیات دورمیزد ملاک شخصیت ثروت. نژاد. طایفه وقبیله بود . قرآن مقدسش باجمله . ان اکرمکم عندالله اتقیلم . قلم سرخ برروی امتیازات بیهوده کشید.

درحجه الوداع. خطبه عمیق ومفصلی ایرادفرمودوضمن آن حقایق عالیه ای ازاسلام مقدس بیان کردمنجمله فرمود: ایهاالناس ان ربکم واحد وان اباکم واحد کلکم لا دم وآدم من تراب " ان اکرمکم عندالله اتقیلکم " ولیس العربی علی عجمی فضل الا بالتقوی .

خدای همه . پدرهمه نیزیکی تمامشان ازآدم وآدم ازخاک. مکرم ترین شماد رپیشگاه حق کسی است که درمیدان تقوی ازدیگران جلوباشد. عرب رابرعجم فضلی وتقدمی نیست جز بتقوا.

چه بساافرا دی که تاقبل ازظهوراسلام بجرم رنگ پوست وفقر درجامعه آنروز به چیزی گرفته نمیشند . اما پس از ظهوراسلام وتشرف باین آئین مقدس درسایه تقوی وایمان به مناصب ومقامات مهمی گماشته ومفتخرمیشد ند . آنکه تادیروز برده وزیربازظلم وبیدادابوجهل ها دست وپامیزد امروز د رسایه اسلام به مقام فرماندهی سپاه جنگی منصوب واربابان دیروز زیرفرماندهی وی قرارمیگرفتند . سیاه وسفید .غنی وفقیرهمه دریک صف به نمازمی استاد ند . به میدان جنگ میرفتند. آنچه ارزش   داشت تقوی ومعنویت بود وبس .

 

مبارزه باجهل وبیسوادی

 

گمان میکنم شنوندگان محترم دراین موضوع خود خوب روش مطلع باشند که عالیترین برنامه مبارزه بابیسوادی را15قرن قبل پیامبر بزرگواراسلام اوراعمیق ترین انقلاب دراین زمینه اسلام پی ریزی کرد. اسلام است که برای تحصیل علم تمام مرزهارابرداشت ازحیث زمان. مکان .استاد. شاگرد. مرزی قائل نشد. این پیامبراسلام است که میفرماید کسی ازدانش فراغت نمی یابدوفارغ التحصیل بودن عنوان بی حقیقتی بیش نیست . زیراعلم انتهاوحدومرزی  ندارد.

اطلبواالعلم من المهد الی اللحد.  زگهواره تا گور دانش بجوی

اطلبواالعم ولو بالصین . درهرمرز وبومی که علم راسراغ داری برو وبگیر

طلب العلم فریضه علی کل مسلم ومسلمه .  زن ومرد بروند درس بخوانند وعالم شوند اختصاص به جنس خاصی ندارد.

 

مبارزه بافقروسستی

 

معلوم است که سستی وتن آسائی عامل بدبخیتی وبیچارگی است ( زسستی کژی زایدوکاستی ) ازاین جاست که خود آن بزرگوار وجانشینان معصومش بشدت بااین بلایعنی فقر وتنبلی وبی حالی مبارزه کردند.  کادالفقران یکون کفرا. فقرونداری انسان رابه مرز کفرمیکاند .مثل شکم گرسنه ایمان نداردوفرمودملعون من القی کله علی الناس . آنکه بارخودرابردوش دیگران افکنده ازرحمت خدا دوراست . خلیفه بحث وبلافصلش مولای متقیان (ع) میفرماید: ان ااشیاء لماازدوجت . ازدوج الکسل والعجزفنتجا منهماالفقر.  بی حالی وسستی وقتی دست بهم دادند ازمیان آنان نوزاد شوم فقرونداری متولد میشود.

امام ششمین حضرت صادق جانشین آن حضرت میفرماید:

کثره النوم مذهبه للدین والدنیا.    خواب زیاد دین ودنیای آدمی رابرباد میدهد .چه زیباحقایق رابیان کرده اند . مردمی که بخواب رفته اند وازخواب عمیق بیدارنشدندهمه جیزازدستشان میرود .زیراشخص خواب دیگر چیزی نمیفهمد . دزد میاید خانه اش رامی برد .غارت می کند .هستی اوراازبین می برد اونمی فهمد چون خواب است . ملت درخواب فرورفته هم این حال رادارد . دین واخلاق . حیاوعفتش همه راغارت میکنندو میبرند واونمیفهمد چون بخواب بدتر ازمرگ فرورفته . درخانه نشستن وبارخودرا بدوش دیگران افکندن  دراین آئین حرام است . شخصی خدمت امام صادق (ع) آمد ودرخواست دعابرای روزی کرد حضرت باوفرمود اخرج فاطلب .  بیرون برو وکمارکن ونان بدست آر.

 

بوسه بردست کارگر

 

ابن اثیر دراسد الغابه می نویسد رسول الله (ع)ازغزوه تبوک مراجعت میفرمود . مسلمانان باستقبال آمده بودند ازجمله مستقبلین شخصی ازانصاربنام (سعد)بود. نبی اکرم باسعدمصافحه کرد درحین مصافحه دید دردست های سعد اثرپینه وزخم پیداست فرموداین آثارازچیست ؟

عرض کرد ازبس برای تامین معاش خودکارکرده ام دستم پینه بسته است . اینهاازاثرزیادی کاراست حضرت دستهای پینه خورده سعدرابوسید وفرمودهذه یدلاتمسهاالنار. آتش این دست رامس نخواهد کرد. این ازآتش محفوظ است .

 

نفوذ وتاثیرتعالیم مقدسش .

 

آری این تعالیم عالیه ومبانی عمیق واصیل بودکه دردل وجان مردم ریشه کردوچون نیروی مغناطیسی دلهارابخودجلب وجذب نمود . چه بسا افرادی که باشنیدن یکی دوآیه ازقرآن مقدس یکباره عوض میشدندوباجان ودل اسلام رامیپذیرفتند سپس تاپای جانودادن آخرین قطره خون خود ایستادگی میکردند.

تاریخ اسلام ازاینگونه افراد زیاد دارد برای نمونه خلاصه حال یکی ازآنان رادراینجا می اوریم .

 

داستان طفیل

 

ابن اثیر درجلد سوم اسد الغابه طبع جدید می نویسد که طفیل عمرودوسی ازاشراف طایفه  دوس ومردی ادیب وشاعر وسخنوربود . دراوائل بعثت خاتم الانبیاء واردمکه شد . جمعی از رجال قریش اورادیده وبه وی اعلام خطرکردند که تازگی درشهرمامردی باداعیه ای جدید ظهورکرده که موجب مفاسد زیادی شده وجمعیت مارابه تفرقه مبدل ساخته . بین پدروپسرجدائی انداخته . مابیم آن داریم که توراهم بفریبد . لذاتذکرمیدهیم ازدیداروگفتگو واستماع سخنان وی برحذرباش . نکند بسحرسخن تورابفریبد. زیرااوسحاراست مخصوصا درکلام وسخن .

بیچاره طفیل تحت تاثیر این تلقینات تصمیم گرفت بارسول الله روبرووهم سخن نشود.

طبق معمول برای طواف کعبه وارد مسجد الحرام شد اما قبلا پیش بینی آنکه سخنان حضرت رانشنود ونزدیک مردان پاک که جزحق چیزی نمیگویندوچیزی جز خیرومصلحت جامعه چیزی نمی جویند نشودوگوش خودراپرازپنبه میکند . بالاخره پس ازورود به مسجد چشم طفیل به رسول اکرم افتاد که مشغول نمازاست قدری نزدیک شد پنبه هارادرآورد. دیدرسول خدامشغول اذکارنمازاست . ازشنیدن آیات قران که پیغمبر درنمازمی خواند خوشش آمد. پیش خودخودراملامت کردکه چراشخصی مثل من بایدازشنیدن کلام همچومردی واهمه داشته باشد که من خودشاعر. سخنوروسخن شناسم . این اندازه که میان خوب وبدتمیزدهم . چراگوش به سخنش ندهم .خیر.من حتماکلام این آقارابشنوم وتامل درآن کنم اگردیدم موافق عقل ومصلحت است چرامتابعت نکنم واگردیدم سست وبی پایه است که نمیپذیرم وضرری هم نکرده ام .

صبرکرد تا پیغمبر ازنمازفارغ شدوبسوی منزل روانگشت . طفیل بدنبال حضرت حرکت کردودرمنزل شرفیاب حضوررسول اکرم شد وماجرای خودراازاول تاباخروسخنانبزرگان قریش کااوراازنزدیک شدن با پیغمبربرحذرمی داشتندهمه راشرح دا د وگفت : منبرخلاف توصیه آنان الان آمده ام سخن شما رابشنوم وبه بینیم آئین شماچیست وچه داعیه ای دارید؟رسول الله بعضی ازمبانی اسلام رابرایش شرح دادوآیاتی ازقرآن مقدس برای اوخواند.

طفیل چنان تحت تاثیرجاذب حقیقتاسلام قرارگرفت که فورا فریاد زد. ماسمعت قولاقط احسن منه ولاامرااعدل منه . بهترازاین سخن درعمرم نشینده وآئینی عادلانه ترازاین دین ندیده ام . ودرشمار مسلمانان ثابت ومومن درآمد. دربسیاری ازجنگهای اسلام شرکت کردومجاهدتها نمود بعاد ازوفات رسول اکرم (ص)درجنگ یمامه کشته شد. درفتح مکه افتحارشرکت درلشکراسلام داشت وقتی که مکه فتح شد ومسلمانان براوضاع مسلط شدند رسول اکرم تصمیم به ازمیان بردن بت هاراگرفت . بتی بنام ذی الکفلین متعلق به یکی ازاشراف قریش بود. طفیل ازرسول الله درخواستکردکه ازبین بردن آن بت هارابه وی اگذارد. حضرت درخواست اوراپذیرفت . اتفاقا بت مزبورراازچوب قیمتی ساخته بودند . طفیل آمد دربرابرآن مجسمه چوبی بی جان ایستاد قدری نگاه کرد. سپس بت راآتش زد شعله های آتش بالاگرفت طفیل روبه بت این شعرراخواند.

یاذی الکفین لست من عبادک                      میلادنا اقدم من میلادک

مابنده بتی بی ارزش ومجسمه ای بی جان چون تونیستیم زیراماخودتوراساخته ایم وپیش ازآنکه توبوجود آئی ماباعقل وهوش خود زندگی میکردیم (بدبخت ماکه بدست خودبتهاومجسمه هائی چون توساخته ومعبود خودقرارداده ودربرابرش کرنش و تعظیم میکنیم ) .

اری این یک گوشه ازتاثیرعمیق تعالیم وبرنامه های حیاتی آن حضرت دردل وجان مردم بی غرض است. تعالیم مقدس اسلام نه تنهادرزمان حیات رسول دلهائی راچنین تکانداده بلکه ازآنروزتاکنون که 15 قرن ازظهورش گذشته هرزوز بیش ازپیش دلهای مردم روشن وفهمیده متوجه این حقایق عالیه شده ومیشود وآن خورشید درخشان افول وغروب نداردزیراتعالیم وقوانینش  باروح ورشت وفطرت بشر آمیخته است . فطره الله التی فطرالناس علیها .

 

عصرما

 

متاسفانه مافعلا درعصروزمانی زندگی میکنیم که گذشته ازنامهای دهان پرکنی که باین عصرداده اند. عصرطلائی .قرن علم . عصر اتم . عصرتسخیرفضاوپیاده شدن انسان خاکی

درکره ماه ووو باید نام دیگری هم به آن اضافه کرد.

عصرتضاد. جداچه تضاد عجیبی هم اکنون درجامعه بچشم میخورد . ازیکطرف پیشرفت صنعت . علم . تکنولوژی .ازطرفی جاهلیت . بربریت . وحشی گری . خیلی شدید تر وبدترازجاهلیت قبل ازبعثت .خونریزها امروزشدیدتروبدتر ز یراآن روزاسلحه مردمان زورگوومقتدر دربرابرگروه ستمدیده وبیچاره فقط شمشیر ونیزه بود اما امروز اسلحه مردمان مقتدر دولت های قوی دربرابرملت های ضعیف وبیچاره بمب های اتمی واسلحه های موجوده است .

ظلم وستم وتبعیض وامتیازات نژادی وطبقاتی امروز خیلی بدترازعصر جاهلیت بردنیاحکمفرمااست . آنکه قدرت وزوری ندارد چه فردوچه ملت . زیرسلطه قدرتهای اهریمنی صاحبان زوراست . شعله های جنگ ازویبتنام گرفته تاخاورمیانه جان میلیونها زن وبچه وافراد بی گناه رادرخودسوخته وخاکسترکرده ومیکند.

ازحیاوعفاف دیگرنامی باقی نمانده . متاسفانه مامسلمانان نیز تحت تاثیرباصطلاح تمدن جدید غرب داریم تمام سنن دینی وملی خودرازدست داده درآنهاهضم میشویم .هرگونه فسادی دردیارغرب بعنوان پدیده جدیدی ظهورمی کند. فورادرمیان مامسلمانان جلوه زننده تری پیدامیشود.

ازمدهای لباس زنان گرفته تاپشم آلودشدن جوانان ومردان . باید بالصراحه گفت . امروزجامعه عموما ومسلمانان خصوصا دچاربلای خانمانسوزستم . بی عفتی .وحشی گری وووشده ودوای این دردهابلا شک پیروی ازتعالیم مقدس اسلام است وبس .

بمناسبت  جشن بعثت ازذکرمصیبت خودداری شد.

والسلام علیکم ورحمه الله وبرکاته. این متن توسظ برادر محمدرضا امیرتییمور دبیربازنشسته دبیرستانهای ابادان در اختیار قراردداده شده است با تشکر از ایشان


 
«د!ریاقلی» رکاب زد تا آبادان سقوط نکند.(بمناسبت 5مهر)
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸  
اگر هشیاری، عزم و دلیری این مرد گمنام که چند روز بعد به شهادت رسید، نبود، کسی نمی‌داند چه رخدادهای تلخی پیش می‌آمد و سرانجام چه سرنوشتی برای مردم ایران ـ و حتی منطقه ـ رقم می‌خورد! دست کم این بود که آبادان با تلفاتی سنگین سقوط می‌کرد و باز پس گرفتنش نیازمند نبردهایی خونین تر و پرهزینه تر از فتح خرمشهر بود! جا دارد آنها که گذشته را به ارزانی می‌فروشند و به سادگی نفی می‌کنند، بدانند که اگر این شهیدان گمنام نبودند...
سرویس دفاع مقدس ـ دشمن تا دندان مسلح به سمت آبادان پیشروی می کرد و از این هجوم گسترده کسی آگاهی نداشت. در این میان، یک جوان ساده به نام دریاقلی متوجه این قضیه می شود و با دوچرخه کهنه اش چند کیلومتر رکاب می زند تا خبر این هجوم گسترده را به آگاهی مدافعان شهر برساند... .

به گزارش خبرنگار «تابناک»، به مناسبت پنجم مهر، سالروز شکست حصر آبادان، بجاست از دریاقلی سورانی یادی شود و اینکه مزار این جوانمرد بزرگ در قطعه اموات! بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شده است.



پوستری که در سال های خیلی دور برای دریاقلی سورانی تهیه شده بود

«دریاقلی» اوراق فروشی بود در گوشه ای از «کوی ذوالفقاری» آبادان و در گورستانی از اتومبیل های فرسوده زندگی می‌کرد. در ماه های آغاز جنگ، آبادان در محاصره نیروهای دشمن بود و در کوران اختلافات داخلی جناح های سیاسی و آشفتگی های ماه های آغاز جنگ در آستانه سقوط قرار داشت، تقدیر این بود که هنگامی که دشمن، غافلگیرانه از رودخانه بهمنشیر گذشته و وارد آبادان شده بود، تنها دریاقلی متوجه حضور و نیت شوم دشمن بشود.

دریاقلی در آن شب پاییزی آبان ماه 1359 با شجاعت و عزمی شگفت، مسافتی 9 کیلومتری را با وجود حضور دیدبانان دشمن و خطرات موجود با دوچرخه کهنه خودش پشت سر گذاشت تا این خبر را به مدافعان شهر برساند و پس از آن بود که با حضور رزمندگان و مردم شهر، دشمن به آن سوی بهمنشیر رانده شد یا تن به مرگ و اسارت داد تا حماسه‌ای بزرگ پدید آمد.

اگر هشیاری، عزم و دلیری این مرد گمنام که چند روز بعد به شهادت رسید، نبود، کسی نمی‌داند چه رخدادهای تلخی پیش می‌آمد و سرانجام چه سرنوشتی برای مردم ایران ـ و حتی منطقه ـ رقم می‌خورد! دست کم این بود که آبادان با تلفاتی سنگین سقوط می‌کرد و باز پس گرفتنش نیازمند نبردهایی خونین تر و پرهزینه تر از فتح خرمشهر بود! جا دارد آنها که گذشته را به ارزانی می‌فروشند و به سادگی نفی می‌کنند، بدانند که اگر این شهیدان گمنام نبودند، آنها امروز چیز چشمگیری برای معامله کردن و فروختن نداشتند!
 

یادبود شهید دریاقلی سورانی در آبادان


مزار شهید دریاقلی سورانی در میان قطعه اموات بهشت زهرای تهران!
 








شعری از استاد محمدرضا ترکی که برای شهید دریاقلی سروده شده:

آن سوی نخل ها پُر سرباز دشمن است
این شهر ِ در محاصره، شهر تو و من است
دشمن نفوذ کرده و این شهر بی پناه
اینک به زیر چکمهّ ناپاک دشمن است
دریاقلی! رکاب بزن، یا علی بگو
چشم انتظار همت تو دین و میهن است
ای مرد اهل درد، بنازم به غیرتت
این خانه‌ها هنوز پر از کودک و زن است
فردا ـ اگر درنگ کنی ـ کوچه‌های شهر
میدان جنگ تن به تن و تانک با تن است
از راه اگر بمانی و روشن شود هوا
تکلیف شهر خاطره‌های تو  روشن است!
دریاقلی! رکاب بزن گرچه سهم تو
از این دیار، ترکش و یک مشت آهن است
دریاقلی! به وسعت دریاست نام تو
تاریخ در تلفظ نام تو الکن است
هی مرد ِ مرد از نفس افتاده‌ای مگر؟!
همپای مرگ، کار تو امشب دویدن است
چون موجها به دامن ساحل نمی‌خزی
دریایی و طریقت  دریا تپیدن است.

عکس ها از وبلاگ مرد آبادانی: http://abadanman.webphoto.ir

کلمات کلیدی: دریا قلی ،ابادانیها
 
ثامن‌الائمه(ع)روایت مستند از شکست محاصره آبادان(بمناسبت5مهر)
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸  

 

نوارهای صوتی ضبط شده توسط راویان مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، در مراحل مختلف طرح‌ریزی، آ‌ماده‌سازی، هدایت و جمع‌بندی و ارزیابی عملیات ثامن‌الائمه مهمترین و مستندترین بخش از اسناد جنگ تحمیلی را تشکیل می‌دهد که به طور مستقیم از زبان فرماندهان و مسئولین جنگ و غالباً در جریان و کوران کار طراحی و هدایت عملیات ضبط شده است. آنچه در ادامه می‌آید پیاده شده بخشی از یکی از این نوارها(با ویرایشی مختصر) است که از جلسه ستاد عملیات جنوب ضبط شده و حاوی گزارش و جمع‌بندی شهید حسن باقری از طرح عملیاتی آبادان که دارای 2 محور اصلی (فیاضیه و دارخوین) و 3 محور فرعی (ایستگاه 7، ایستگاه 12 و جاده ماهشهر- آبادان) است .


● شرح گزارش از زبان شهید حسن باقری (افشردی):
با توجه به تجربیاتی که در طی چند ماه جنگ و انجام عملیات‌های محدود به دست آوردیم، به این نتیجه رسیدیم که برخلاف ارتش عراق که به هنگام حمله نیروهایش نسبت به طرح مانور در بی‌خبری به سر می‌برند، ما جزئیات طرح عملیات را با ذکر نکات ریز و ظریف آن برای همه فرماندهان لشگر (فرمانده گردان تا فرمانده دسته) بازگو می‌کردیم تا ضمن آگاهی از اهداف عملیات، چنانچه نقطه‌نظر اصلاحی دارند، از آن بهره‌مند شده و استفاده کنیم. برای این منظور تعدادی کالک عملیاتی که از روی عکس‌های هوایی تهیه شده بود در اختیار برادران قرار دادیم. چون بعضی از این نیروها برای شناسایی معابر وصولی به خطوط دشمن در رفت وآمد بودند، توصیه‌های حفاظتی بسیاری به آنها شده بود. با این حال متأسفانه یکی از عناصر شناسایی که با خود مدارکی را از منطقه عملیات بویژه جبهه دارخوین به همراه داشت، به اسارت نیروهای دشمن درآمد و از آن پس ما شاهد تقویت خطوط پدافندی دشمن بودیم به طوری که خطوط خود را به سه رده تأمینی تقسیم کرد. در خط اول از یک گردان مکانیزه با تعدادی تانک از تیپ 8 مکانیزه بهره جست و در خط سوم نیز یک گردان سواره‌نظام زرهی مستقر نمود.
از سویی چون فاصله بین خطوط تماس خودی با دشمن در جبهه دارخوین بین 8-7 کیلومتر بود و توان نیروهای پیاده برای عبور از موانع و رسیدن به اهداف (طبق استانداردهای رزم کلاسیک) حداکثر 3 کیلومتر است، لذا مجبور شدیم تا معابر دیگری را جست‌وجو کنیم. اما ادامه این روند (شناسایی) باعث حساسیت و هوشیاری دشمن شد، به همین لحاظ 18 روز قبل از شروع عملیات، باقی‌مانده گردان 3 مکانیزه را که در حمله قبلی دارخوین متلاشی شده بود و در فرصت پیش آمده در شلمچه مجدداً بازسازی کرده بود درخاکریز رده سوم احتیاط که قوی‌ترین احتیاط به شمار می آمد، مستقر نمود.
همچنین سه روز قبل از عملیات دشمن در ادامه فعالیت‌های خود دو خاکریز تأمینی دیگر احداث و یک گروهان تانک از تیپ 8 را پشت آنها مستقر نمود.
با وجود تمام تمهیدات پوششی و تأمینی دشمن در خطوط پدافندی، فرماندهان خودی هیچ تغییری را در طرح مانور ایجاد نکردند و طبق پیش‌بینی‌های صورت گرفته، در سه محور مهیای عملیات شدند.
سازمانی که برای این عملیات در نظر گرفته شده بود متشکل از 11 گروهان رزمی سپاه و 2 گردان ارتش بود که باید به صورت مشترک انجام وظیفه می کردند. که در این رابطه 4 گروهان ارتش به همراه 90 نفر از نیروهای سپاه و یک گردان ارتش و 5 گروهان سپاه از نهر (شهر) شادگان به مواضع دشمن هجوم می بردند. همچنین سپاه 4 گروهان به عنوان احتیاط منطقه در نظر گرفته بود ضمناً بنابر تجربیات عملیات قبلی ، به سبب برتری نیروهای زرهی عراق، برای هر دسته 22 نفره از گروهان‌های سپاه،‌3نفر آرپی‌جی زن و برای هر 70 رزمنده، 22 نفر برای تخلیه مجروحین و شهدا و همچنین اسرای دشمن در نظر گرفته شد.

● شرح عملیات:
طبق پیش‌بینی‌های قبلی قرار بود نیروها بدون تحریک قوای دشمن، ساعت یک بامداد زیر خاکریزهای آنها باشند اما برخلاف انتظار حرکت نیروها از نقطه رهایی – که به سر و صدا و عدم رعایت اصل غافلگیری انجام شد - باعث هوشیاری دشمن گردید. به طوری که یک ربع قبل از آغاز عملیات(45 دقیقه بامداد) درحالی که نیروها به 200متری خاکریز صلاح‌الدین (محل استقرار عراقی‌ها) رسیده بودند، ناگهان منطقه مثل روز روشن شد و دشمن کاملاً هوشیار، با شلیک بی‌حد منور، رزمندگان را مورد هدف قرار می داد. جنگ سختی در این محور (خط اول و دوم دشمن) در گرفت، در حالی که در ناحیه دیگر (خط سوم دشمن)، نیروهای خودی در اختفای کامل و رعایت اصل غافلگیری مواضع دشمن را تصرف کرده و پس از 5 کیلومتر پیشروی خود را از نهر شادگان به جاده اهواز- آبادان رساندند. با این حال دشمن علی‌رغم از دست دادن مواضعش در خط سوم- که تهدیدی جدی به شمار می‌آمد- همچنان مقاومت می‌کرد.
از سویی مطابق طرح، پیش‌بینی شده بود برای مسدودکردن راههای ارتباطی و تدارکاتی دشمن در حین عملیات، همزمان با غروب آفتاب با کمک برادران شرکت نفت ترتیبی داده شود تا با انتقال جریان نفت سیاه به رودخانه کارون و به آتش کشیدن آن در ساعات اولیه صبح، علاوه بر ایجاد رعب و وحشت میان سربازان عراقی، معابر وصولی و تدارک لجستیکی و نیروی آنها را قطع کنیم.
همه کارها مطابق برنامه اجرا شده بود. نفت سیاه حجیمی به ضخامت 1-2 سانتیمتر سطح رودخانه کارون را پوشانده بود. لیکن در ساعت بعد از نیمه شب بر اثر اصابت گلوله توپ یا خمپاره به منبع ذخیره نفت، ناگهان زبانه‌های آتش همه جا را فرا گرفت و بتدریج اطراف منطقه در هاله‌ای از آتش قرار گرفت. این حادثه اگرچه بعضاً باعث نگرانی ستاد فرماندهی و هدایت عملیات شد اما در مجموع دستاوردهای مثبتی را در برداشت زیرا با روشنایی هوا، همه شاهد دود بسیار غلیظ سیاه‌رنگ (متصاعدشده) از سوخت مواد نفتی بودیم که کاملاً منطقه عملیاتی را در بر گرفته بود؛ بویژه در بخش شمالی منطقه درگیری و همین باعث رکود قابل ملاحظه‌ای در نقل و انتقالات واحدهای پشتیبانی و امدادرسانی- نظیر مهمات‌رسانی و یا بهداری و... در حد فاصل جاده سلیمانیه و محمدیه شد و این در حالی بود که تعدادی از نیروهای خودی بر اثر شدت درگیری مجروح و یا شهید شده و در منطقه باقی‌مانده بودند.تشویش و نگرانی فرماندهان زمانی شدت بیشتری به خود گرفت که جریان حرکت باد به سمت جنوب باعث شد تا مرکز فرماندهی و هدایت عملیات تیپ 3 ارتش در هاله غلیظی از دود قرار گیرد و عملاً توان فعالیت را از نیروها سلب کند و آنها ناچار به سنگر فرماندهی سپاه که در 300-200 متری مقر تیپ 3 قرار داشت نقل مکان کرده و با در اختیار گرفتن یکی دو بی‌سیم به هدایت نیروهایشان مشغول شوند هوا کاملاً تاریک و سیاه به نظر می‌رسید. جریان باد به تدریج دودهای منتشر شده درهوا را به سمت تنها سنگر فرماندهی عملیات نزدیک و نزدیکتر می‌کرد. دود به 100متری سنگر رسیده بود تمام فضای کارون و قسمت‌هایی از جنگل‌های حاشیه آن را به آتش کشیده بود. بروز بحران جدی‌تر شده بود. همه برادران در نگرانی و التهاب به سر می‌بردند و در حال تضرع از خدا طلب کمک و یاری می‌کردندکه ناگهان- خدا شاهد است- باد عجیبی شروع به وزیدن گرفت که تا به حال در منطقه سابقه نداشت، به طوری که فیبرهای نصب شده روی سنگر را از جا کند و دودهای متصاعدشده را تا ارتفاع 100متری از سطح زمین بالا برد و مانند یک طاق بالای سر ما گذاشت و کمی بعد باد فروکش کرد و دودها در سطح زمین پخش و منتشر شد.
از دستاوردهای این واقعه، سقوط خط‌های اول و دوم دشمن بود که تا نزدیک صبح همچنان مقاومت می‌کردند، این جریان منجر به استیصال فرماندهان عراقی در هدایت عملیات شد، به نحوی که برابر دریافت خبرهای شنود فرماندهان عراقی عاجز و مستأصل مانده و به رده بالاتر اظهار می داشتند که ما نمی دانیم چه کار کنیم. بدین ترتیب نیروهای خودی موفق شدند با استفاده از فرصت، مواضع دشمن را تصرف کنند. [و تعدادی از نفرات دشمن را کشته و یا به اسارت درآوردند.]
از نتایج دیگر، تصرف پل قصبه بود و این در حالی بود که به سبب اختلال بی‌سیمی، ارتباط با فرمانده نیروهای عمل کننده به سختی صورت می‌گرفت و آنان به دلیل دشت باز بودن جبهه، موفق نشده بودند الحاق نیروها را برقرار کنند اما در ساعت 5/6 صبح خبر الحاق نیروهای جبهه شمالی با نیروهای جناح سمت چپ و تصرف پل دریافت شد.
نکته حائز اهمیت در پدافند، ضرورت احداث خاکریزهای تأمینی در کنار جاده اهواز ـ آبادان در جنوب این جاده بود که خوشبختانه ارتش عراق این کار را انجام داده بود. به هر صورت، نیروهای خودی موفق شدند در ساعت 9 پدافند نسبی منطقه را فراهم سازند، لیکن به خاطر پراکندگی دشمن در منطقه و نبودن نیروی کافی در خطوط پدافندی خود دشمن توانست ضمن ایجاد شکاف در بعضی از خاکریزها و حرکت به سوی پل حفار، تعدادی از نیروها و حدود یک گردان تانک خود را از چنگ رزمندگان برهاند. همچنین به علت وجود رده‌های مختلف (موانع خاکریز) در مواضع دشمن ـ که پیچیدگی خاصی را ایجاد کرده بود ـ پشتیبانی و مهمات رسانی به نیروهای خودی دچار مشکل و کندی شده بود، ضمن آن که باقیمانده نیروهای دشمن که در سنگرها پنهان شده بودند، مزاحمت‌هایی را برای رزمندگان فراهم می‌ساختند.
از سویی با توجه به وسعت خط پدافندی 4 کیلومتر زیر نهر مارد (شادگان) تا حدود 3 کیلومتر در سمت جنوب و قلت نیروهای پدافندی، دشمن چندین بار با واحدهای زرهی و پیاده در منطقه پل حفار مبادرت به پاتک کرد اما هر بار با مقاومت نیروها مواجه شد و به عقب بازگشت. سپس با سازماندهی و آرایش مجدد، پاتک دیگری را تدارک دیده و به طور مکرر آن را ادامه می‌دادند. شدت پاتک‌ها به حدی بود که گاه رزمندگان را به حلقه محاصره خود درمی‌آوردند اما هر بار با مقاومت رزمندگان به عقب رانده شده و خسارتی را هم متحمل می‌شدند.
در این وضعیت ما به فرمانده تیپ 3 ارتش فشار می‌آوردیم تا با به کارگیری نیروهای تحت امر خود به کمک برادران شتافته و به شکار تانکها اقدام نمایند اما نتیجه‌ای حاصل نشد. مقاومت دلیرانه رزمندگان، بی‌نتیجه ماندن پاتک‌ها و تحمل تلفات سنگین باعث شد که ناگهان 30 دستگاه تانک که بر روی آنها نفرات پیاده (عراقی) سوار بودند، به سمت مواضع خودی حرکت کنند. برادران ابتدا فکر کردند که آنها نیروهای کمکی خودی هستند اما خیلی زود متوجه شدند که آنان نیروهای دشمن هستند که قصد تسلیم شدن دارند. با رسیدن آنها به مواضع خودی، برادران رزمنده آنان را به پشت جبهه انتقال دادند.
بدین ترتیب در اولین روز عملیات رزمندگان موفق شدند مواضع مهمی را از دشمن تصرف کرده و به پدافند بپردازند.

● شرح وقایع روز دوم جنگ:
به کارگیری نیروهای احتیاط در روز اول و مشکل سازماندهی نیروهای جایگزین، گرمای طاقت‌فرسای منطقه، تأخیر نیروهای ارتشی برای تقویت سرپل مهم پل حفار، خستگی شدید نیروهای سپاه به دلیل درگیری بی‌وقفه در طول 24 ساعت و مقاومت یکپارچه جهت دفع پاتک‌های مستمر دشمن، وضعیتی را پیش آورد که رزمندگان ناچار شدند از سرپل مهم حفار، عقب‌نشینی کنند. متعاقب آن درصدد برآمدند تا معابر و راهکارهای نفوذی که احتمال آسیب‌پذیری در آنها بیشتر بود را مسدود و پل‌ها را منهدم نمایند. اما با توجه به کمبود مهمات همه تدابیر میسر نشد و این در حالی بود که دشمن به منظور تقویت روحی نیروهایش [و بازیابی پرستیژ سیاسی نظامی در سطح بین‌الملل] با استعداد 15 دستگاه تانک از حاشیه رودخانه کارون اقدام به پاتک سنگینی کرد. بی‌درنگ به اتفاق برادر صفوی فرمانده عملیات خوزستان به منطقه رفتیم تا اوضاع را از نزدیک کنترل کنیم. پس از برآورد اطلاعاتی از وضعیت عملیات، طی تاکتیکی از نیروهای سه محور خواستیم تا به مواضع دشمن هجوم برده و پل‌های وصولی را منهدم کنند که این عمل با موفقیت انجام پذیرفت و برادران ضمن تقدیم شهدایی، تلفات سنگینی را نیز بر دشمن تحمیل کردند.

● نتایج عملیات حصر آبادان:
با اجرای عملیات ثامن‌الائمه(ع) منطقه شرق کارون از وجود ارتش عراق پاکسازی شد و آبادان پس از 349 روز از محاصره خارج گردید.
  مهمترین دستاوردهای این عملیات چنین است:
1- منطقه شرق کارون به وسعت حدود 130 کیلومتر مربع به طور کامل از اشغال ارتش عراق آزاد شد.
2- شهر آبادان از محاصره خارج و خطر اشغال آن برطرف شد.
3- دو جاده مهم اهواز – آبادان و ماهشهر – آبادان از تصرف دشمن آزاد شد.
4- تلاش‌های رژیم عراق برای بهره‌برداری سیاسی و نظامی از ادامه محاصره آبادان خنثی شد.
5- بسیاری از نیروها و تجهیزات ارتش عراق مستقر در شرق کارون منهدم شدند.
6- نیروهای خودی از خطوط پدافندی پراکنده و گسترده در منطقه شرق کارون آزاد شدند و با اتکا به مانع طبیعی مناسب (رود کارون)، با حداقل نیرو و امکانات خط پدافندی تشکیل دادند.
علاوه بر موارد فوق، این عملیات آثار و نتایج مهمی در ارتقای روحیه رزمندگان و همچنین افزایش تجربه فرماندهان در سازماندهی، طراحی، هدایت و اجرای سلسله عملیات‌های آزادسازی داشت.
در این عملیات از ارتش عراق حدود 1500 تن کشته و حدود 1800 تن اسیر شدند و همچنین حدود 90 دستگاه تانک و نفربر، 100 خودرو، 3 هواپیما و یک هلیکوپتر و تجهیزات بسیار دیگری منهدم شد و حدود 74 دستگاه تانک و نفربر، 40 خودرو و تسلیحات و تجهیزات بسیاری به غنیمت رزمندگان اسلام درآمد.
این نتایج حاصل ایستادگی، جانبازی و شهادت رزمندگان از جان گذشته‌ای بود که در مدت نزدیک به یک سال از پیشروی دشمن در محورهای مختلف این منطقه و ورود ارتش عراق به جزیره آبادان جلوگیری کردند و در نهایت این موفقیت را به ظهور رساندند.

پیام امام خمینی به مناسبت شکست محاصره آبادان
بسم‌الله الرحمن الرحیم
تیمسار سرتیپ فلاحی، تیمسار ظهیرنژاد و جناب آقای محسن رضایی – ایدهم الله تعالی
تلگراف شما درخصوص فتح بزرگ که خداوند تعالی نصیب ارتش، نیروی هوایی و هوانیروز، سپاه پاسداران، بسیج، ژاندارمری، فدائیان اسلام و سایر نیروهای مردمی فرموده و محاصره آبادان به طور کامل شکسته شده است واصل گردید. اینجانب این پیروزی بزرگ را به فرماندهان تمامی نیروهای مسلح و به سربازان ارجمند و سپاهیان نیرومند تبریک می‌گویم و امید است این سرافرازی‌ها را که برای اسلام و میهن فراهم می‌کنند منظور نظر مبارک ولی الله الاعظم، بقیه الله – ارواحناله الفدا – باشد و آخرین پیروزمندی را که بیرون راندن نیروهای متجاوز کافر از سرزمین‌های میهن‌مان است، ملت شریف بزودی مشاهده کند. اینجانب به اسم ملت بزرگ ایران از رزمندگان دلیر ارتش و سپاه و دیگر قوای مسلح – ایدهم الله تعالی – تقدیر و تشکر می‌کنم. از خداوند متعال توفیق، نصرت و عظمت اسلام و مسلمین و بخصوص نیروهای مسلح اسلامی را خواستار است.
والسلام علیکم
روح‌الله الموسوی الخمینی
5 مهر 1360

● متن تلگراف فرماندهان عملیات ثامن‌الائمه(ع) به امام خمینی:
بسم‌الله الرحمن الرحیم، محضر مبارک حضرت امام خمینی رهبر کبیر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران و فرمانده کل قوا. در اجرای فرمان آن امام امت، دایر بر شکستن محاصره آبادان و انهدام نیروهای متجاوز در شرق رود کارون و براساس طرح پیشنهادی نیروی زمینی و سپاه در شورای عالی دفاع که در حضور جنابعالی ارائه و مورد تصویب قرار گرفت، در سحرگاه روز پنجم مهر ماه با شرکت لشکر 77 تقویت شده خراسان و سپاهیان پاسدار انقلاب و نیروی هوایی و هوانیروز و ژاندارمری و فدائیان اسلام و سایر نیروهای مردمی، اجرا و ظرف چند ساعت با اجرای یک مانور ماهرانه نیرویی از دشمن متجاوز عراق به استعداد یک لشکر تقویت شده اسیر و مجروح و منهدم و متواری گردید و شمال آبادان و شرق رود کارون بازپس گرفته شد و به طور کلی محاصره آبادان شکسته شد. ارتش جمهوری اسلامی ایران و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی این پیروزی را مرهون لطف خداوند و رهنمودهای امام امت می‌دانند و این پیروزی را به امام امت و ملت ایران تبریک عرض می‌کنند.

جانشین رئیس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران، سرتیپ فلاحی؛ فرمانده نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، سرتیپ قاسم علی ظهیرنژاد؛ فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، محسن رضایی.

منبع: مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ


کلمات کلیدی: محصورین
 
دان عملیات ثامن الائمه(ع).شکست حصر آبادن.بروایت سایت تبیان (بمناسبت5مهر)
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸  

 

عملیات ثامن الائمه(ع)

 

شکست حصر آبادن

5 مهر 1360

 

 

عملیات ثامن الائمه(ع)

 

 

 

محاصره شهر آبادان

 

منطقه عملیات

 

وضعیت دشمن

 

طرح عملیات

 

شرح عملیات

 

نتایج عملیات

 

پیامدها

 

 

در دورترین منطقه جنوب غربی ایران، جزیره ای به نام آبادان قرار دارد که از جنوب، آب های گرم خلیج فارس و از شمال و مشرق رودخانه های کارون و بهمنشیر و از غرب، اروندرود آن را در برگرفته اند. اروند رود – که تنها رودخانه قابل کشتیرانی در ایران است و تا پیش از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، بنادر بزرگ و فعالخرمشهر و آبادان در مسیر این آبراه واقع بوده اند. آبادان را از عراق جدا می کند. تاریخ شهرآبادان با تاریخ صنعت کشورمان و به ویژه پالایشگاه آن گره خورده است.

 

 

محاصره شهر آبادان

پس از تجاوز عراق در 31 شهریور 1359 و اشغال سریع بخش هایی از خاک ایران، خرمشهر مهم ترین شهر بندری ایران، پس از 40 روز مقاومت دلیرانه، با خیانت آشکار لیبرال ها و منافقین، به دست دشمن افتاد. پس از سقوط خرمشهر، رژیم عراق در صدد برآمد تا جزیره آبادان را هم اشغال کند و تلاش کرد تا از طریق شرق کارون و شمال بهمنشیر وارد آبادان شود، زیرا عبور از این قسمت آسان تر از عبور از رودخانه کارون در جنوب خرمشهر بود. با چنین وضعیتی آبادان در یک محاصره 330 درجه ای قرار می گرفت و عبور از رودخانه بهمنشیر می توانست آن را با خطر جدی روبه رو کند. دشمن می پنداشت اگر بتواند از این رودخانه بگذرد، آبادان را برای همیشه از آن خود کرده است.

 

 

عملیات ثامن الائمه(ع)

 

عراقی ها برای تصرف آبادان در 8 آبان 1359، در منطقه ذوالفقاری روی رودخانه بهمنشیر پل شناور نصب و با عبور دادن قسمتی از نیروهای خود، وارد جزیره آبادان شدند و از آن جهت منطقه ذوالفقاری را انتخاب کرده بودند که با استفاده از پوشش نخلستان ها بتوانند از دید رزمندگان اسلام دور مانده و به راحتی وارد شهر گردند.

عملیات ثامن الائمه (ع) گر چه به عنوان یکی از چهار عملیات بزرگ و برجسته در چارچوب سلسله تلاش هایی که برای آزاد سازی مناطق اشغالی انجام گرفت، به شمار می رود ولی این عملیات به منزله « نقطه عطف» و «حلقه واسط» برای انتقال استراتژی جنگ از وضعیت گذشته به وضعیت جدید بود. سردار محسن رضایی در این باره می گوید:

«عملیات ثامن الائمه(ع) نقطه عطف است و به عنوان مبداء آغاز استراتژی مرحله دوم جنگ است و یکی از نقاط اعتماد به نفس در استراتژی مرحله دوم، عملیات ثامن الائمه (ع) بود که حلقه واسط و مبداء تحول بود.»

رزمندگان اسلام شبانه سلاح بر دوش، پیاده و سواره به منطقه شتافتند و با جانبازی و فداکاری بسیار، چنان مقاومتی از خود نشان دادند که دلاوری ها و شجاعت های آنان در این منطقه به نام «حماسه ذوالفقاری» به عنوان برگ زرینی در تاریخ دوران دفاع مقدس به ثبت رسید. در این نبرد 280 نفر از نیروهای بعثی به هلاکت رسیده و 130 نفر به اسارت در آمدند و رزمندگان ایران توانستند از نفوذ نیروهای دشمن به شهر آبادان جلوگیری به عمل آوردند.

نیروهای عراقی بعداز این شکست، سعی کردند از طرف فیاضیه (بین ایستگاه 12 و خرمشهر) به سمت آبادان پیشروی کنند که در این منطقه نیز با مقاومت دلاورمردان اسلام مواجه و مجبور به عقب نشینی شدند. این عملیات تا 18 آبان 1359، ادامه داشت و سرانجام نیروهای بعثی از روستای نخلستان عبادی نیز پاکسازی و تا 4 کیلومتری شمال رودخانه بهمنشیر مجبور به عقب نشینی شدند.

 

 

عملیات ثامن الائمه(ع)

 

بعداز این حماسه، جهاد سازندگی موفق شد، جاده ای در میان باتلاق های اطراف آبادان احداث کند. این جاده نیروهای دشمن را دور می زد و به جاده آبادان – ماهشهر وصل می شد. از طریق این جاده که به جاده وحدت معروف بود، تدارکات نظامی نیروهای ایرانی آسان تر و سریع تر انجام می گرفت.

به دنبال صدور فرمان امام خمینی (ره) در چهاردهم آبان 1359، مبنی بر این که :

 

«حصر آبادان باید شکسته شود»

نیروهای مسلح تمام تلاش و امکانات خود را برای شکستن محاصره آبادان به خاطر اجرای فرمان امام خمینی(ره) به کار بستند.

صدام که خود را ناتوان از تصرف آبادان می دید، بعداز یازدهمین نشست سران عرب در «امان» که در 6 آذر 1359، تشکیل شد، چنین گفت:

«ما نمی خواهیم کشورگشایی کنیم. ما فقط می خواستیم، تهدید ایران را از شهرهای خود دور سازیم!»

این گفته بیانگر ناتوانی عراقی ها در پیشروی، در خاک ایران بود.

مقام معظم رهبری در مورد تاثیر سخنان امام (ره) در نجات آبادان چنین فرودند:

«آبادان در معرض حمله و خطر بود، مثل خونین شهر، منتهی همین تاکید امام که تکلیف شرعی کردند که مبادا آبادان سقوط بکند، نیروهای رزمنده را که در آن جا بود، تقویت کردند. البته در آبادان سپاه آن روز برتر از ارتش بود. بعداً ارتش هم در آبادان مستقر شد و در یک مورد که نیروهای دشمن ازبهمنشیر عبور کردند و وارد جزیره آبادان شدند، بسیج توده ای مردم و شرافت نظامی عده ای از نظامیان ما حماسه آفرید و عراقی ها را در جایی که واقعاً بیرون کردن دشمن از آن جا بسیار دشوار بود، کوبیدند. عده ای را کشته و تار و مار کردند  و عده ای را به داخل رودخانه انداختند و عده ای هم که توانستند، فرار کردند. عامل اصلی در حفاظت از آبادان همان فرمان امام بود و داغی که از سقوط نیمی از خونین شهر در دل برادران وجود داشت.»

 

 

عملیات ثامن الائمه(ع)

 

 

منطقه عملیات

منطقه عملیات ثامن الائمه (ع) در شرق رودخانه کارون و در حد فاصل شمال شهر آبادان وجنوب منطقه دارخوین قرار داشت و شامل سرپل دشمن به وسعت 150 تا 180 کیلومتر مربع می شد که در اشغال نیروهای عراقی بود. عوارض حساس منطقه، رودخانه کارون و دو جاده اهواز – آبادان و ماهشهر – آبادان بودند و عوارض مصنوعی منطقه نیز بیشتر شامل مواضع و استحکامات دشمن نظیر خاکریزهای متعدد، مواضع تانک، سنگرهای اجتماعی و انفرادی می شدند. با توجه به اهمیت دو پلقصبهو حفار برای دشمن که به منزله معبر و محل اتصال عقبه های او در شرق کارون بودند، مواضع واستحکامات فراوان و تعداد زیادی نیروی رزمی در این دو محور وجود داشتند.

 

 

وضعیت دشمن

دشمن برای استقرار در منطقه سرپل، واقع در شرق رودخانه کارون، دچار تناقض بود؛ از یک سو به لحاظ اهمیت منطقه و ضرورت حفظ آن می بایست از نیروی بسیاری استفاده می کرد و از سوی دیگر، با توجه به محدودیت عقبه خود، تجمع این میزان نیرو برایش ناممکن بود. در عین حال، شناخت عراقی ها از توان نیروهای خودی در عقب راندن دشمن – به ویژه پس از ناکامی ارتش در عملیات های سوم آبان 1359 و بیستم دی 1359 – آن ها را مطمئن کرده بودکه مورد تعرض جدید قرار نخواهند گرفت. استعداد و آرایش یگان های دشمن در این منطقه برابر اسناد به دست آمده از تیپ 8 مکانیزه ارتش عراق در 26 مرداد 1360 عبارت بودند از:

1- تیپ 8 مکانیزه از لشکر 3 زرهی که به سه گردان مکانیزه و یک گردان تانک در شمال سرپل و جنوب سلمانیه مواضع پدافندی را اشغال و تحکیم کرده بود.

2- تیپ 6 زرهی از لشکر 3 زرهی که با سه گردان تانک و یک گردان مکانیزه در قسمت مرکزی و شرقی در شمال جاده ماهشهر – آبادان مستقر بود.

3- تیپ 44 پیاده از لشکر 11 پیاده، که با یک گردان تحت امر لشکر 3 زرهی در قسمت جنوبی منطقه سرپل و جنوب جاده ماهشهر – آبادان پدافند می کرد.

4- تیپ 12 زرهی لشکر 3 در غرب کارون در احتیاط قرار داشت و گردان های تانک الطارق و سیف سعد و چند گردان جیش الشعبی، گردان پیاده از تیپ 44 و گردان 1 از تیپ 33 نیروی مخصوص نیز در منطقه شرق کارون استقرار داشتند.

برابر شواهد، قراین و اسناد موجود، در پی گسترش حملات رزمندگان اسلام به منطقه اشغالی سرپل در نیمه اول سال 1360، دشمن دچار اضطراب شده و احتمال حمله نیروهای خودی را پیش بینی می کرد. بااین حال، عراقی ها همچنان به استقرار در مناطق اشغالی اصرار داشتند و این امر بدین دلیل بود که عراقی ها تصور می کردند که نیروهای اسلام از انجام دادن عملیات دقیق و برنامه ریزی شده در سطحی گسترده ناتوان هستند. در واقع فرماندهی عراق احتمال تدارک حمله از محور شرق رودخانه را پیش بینی می کرد اما به هیچ وجه تصور          نمی کرد این حمله، گسترده و همه جانبه باشد.

 

 

عملیات ثامن الائمه(ع)

 

5- استعداد دشمن در این منطقه برابر یک لشکر تقویت شده بود، ضمن این که فرمانده سپاه سوم می توانست از احتیاط لشکرهای 5 مکانیزه و 9 رزهی که در جنوب غربی اهواز و سوسنگرد مستقر بودند، برای تقویت لشکر 3 زرهی استفاده کند.

 

 

طرح عملیات

 

الف ) اهداف و ماموریت

هدف اصلی عملیات، انهدام نیروهای دشمن در شرق رودخانه کارون وتصرف و تامین منطقه بود. در طرح اولیه سپاه آمده بود:

«سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مستقر در آبادان و دارخوین و ماهشهر ماموریت دارند تا به  همآهنگی و همکاری کامل لشکر 77 پیاده خراسان از محور فیاضیه و دارخوین به طور گسترده و از سه محور ایستگاه 12 و ایستگاه 7 و جاده ماهشهر– آبادان تک نمایند و نیروهای دشمن را که از کنار کارون تا جاده ماهشهر – آبادان گسترش داشتند، به طور کامل محاصره و بعداز انهدام دشمن، در منطقه متصرفه پدافند نمایند.»

سران نظامی امیدوار بودند با انجام عملیات ثامن الائمه (ع) تهدید احتمالی دشمن برای تصرف آبادان که عراق آن را به صورت اهرم فشاری علیه ایران در تبلیغات خود مورد استفاده قرار می داد، خنثی شود. از سوی دیگر، در این عملیات پس از پاکسازی شرق رودخانه کارون، نیروهای خودی از خطوط پدافندی آزاد شده و امکان به کارگیری آن ها در مراحل بعدی آزاد سازی مناطق اشغالی فراهم می شد.

 

 

عملیات ثامن الائمه(ع)

 

 

ب ) سازمان رزم خودی

ترکیب نیروهای عمل کننده در این عملیات، شامل ارتش، سپاه، بسیج و نیروهای ژاندارمری به این شرح بود:

-        لشکر 77 با سه تیپ شامل 9 گردان نیروی پیاده؛

-        سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با 16 گردان نیروی پیاده که در سازمان سه قرارگاه تیپی عمل می کرد؛

-        تیپ 37 زرهی شیراز؛

-        گردان 251 تانک از لشکر 16 زرهی؛

-        گردان 107 ژاندارمری؛

-        گروه رزمی 291 تانک؛

-        جهاد سازندگی، علاوه بر احداث جاده وحدت در فروردین 1360، امور مقدماتی مهندسی عملیات را انجام داد.

پس از حذف بنی صدر برای نخستین بار بود که نیروهای عمل کننده در چنین مقیاسی با هم ترکیب شده به نحو شایسته ای با یکدیگر همکاری و هم آهنگی می کردند، چنان که این اقدام، الگوی مناسبی برای ادامه همکاری ارتش و سپاه در سایر عملیات ها شد.

 

 

عملیات ثامن الائمه(ع)

 

 

ج) طرح مانور

در طرح مانور، سه محور عمده و یک محور فرعی برای انجام عملیات در نظر گرفته شده بود: محور شمالی شامل منطقه دارخوین و محمدیه و محور جنوبی شامل محور فیاضیه و ایستگاه 7 بود. بر اساس این طرح، تلاش فرعی نیروها برای پشتیبانی نیز در محور جاده ماهشهر – آبادان انجام می شد. در این میان، محور دارخوین و فیاضیه با هدف تصرف و تامین پل های

حفار و قصبه دارای اهمیت بیشتری بودند و در صورت برخورداری نیروهای خودی از سرعت عمل، امکان انهدام و اسارت بسیاری از افراد دشمن در این محور وجود داشت. و همین ضرورت، در آرایش نیروها مؤثر بود، که به این ترتیب مشخص شد:

محور دارخوین – محمدیه: پنج گردان از سپاه (چهار گردان آفندی و یک گردان احتیاط) و سه گردان از ارتش (دو گردان آفندی و یک گردان احتیاط) و یک گردان تانک در احتیاط و پشتیبانی.

محور فیاضیه: پنج گردان از سپاه (چهار گردان آفندی و یک گردان احتیاط) و سه گردان از ارتش (یک گردان آفندی و دو گردان احتیاط).

محور جاده ماهشهر – آبادان: دو گردان از سپاه (یک گردان آفندی و یک گردان احتیاط) و دو گردان از ارتش ( یک گردان آفندی و یک گردان پدافند).

برای پشتیبانی عملیات، سه گردان توپخانه و 50 قبضه سلاح پدافند هوایی در نظر گرفته شده بود.

در مجموعه، به نظر می رسید، دشمن به دلیل برخورداری از نیروهای احتیاط و به ویژه امکان به کارگیری لشکرهای 5 مکانیزه و 9 زرهی تحت امر سپاه سوم، در موضع برتری قرار داشت، لیکن نیروهای خودی با توجه به شناخت دقیق از دشمن، ویژگی برتر عملیاتی، ترکیب جدید سپاه و ارتش – که پیش از این هرگز در این سطح وجود نداشت – و بهره برداری مناسب از زمین، از موقعیت بهتری برخوردار بودند. افزون بر این، دشمن به لحاظ درک و باوری که از توان نیروهای خودی داشت، به طور نسبی در غافل گیری به سر می برد و این عوامل در مجموع می توانست دست یابی به پیروزی را آسان کند.

در این میان، افزایش قابل توجه نیروهای سپاه در مقایسه با عملیات های پیشین و نقش طراحان نظامی سپاه در طرح ریزی و هدایت عملیات، از جمله ویژگی های عملیات ثامن الائمه (ع) و عامل برتری نیروهای خودی در برابر دشمن بود.

بدین ترتیب، عملیات ثامن الائمه (ع) به منظور شکستن محاصره آبادان و انهدام نیروهای دشمن در شرق رودخانه کارون پس از آماده سازی مقدمات آن، آغاز شد.

 

 

عملیات ثامن الائمه(ع)

 

 

شرح عملیات

عملیات در ساعت 1 بامداد روز پنجم مهر 1360 آغاز شد. قوای ایران در ساعات نخست عملیات، باتهاجم به مواضع دشمن و در هم شکستن مقاومت نیروهای آنان، خاکریزهای اول دشمن را تصرف وتأمین کردند. مقاومت اولیه نیروهای عراقی در برخی از محورها و به ویژه تداوم آن در منطقه پل حفار، نشان دهنده هوشیاری نسبی دشمن بود. بنابر گزارش اسیران عراقی، اسارت یکی از نیروهای خودی در منطقه  عملیاتی تیپ 8 مکانیزه در محور دارخوین سبب هوشیاری دشمن شده بود، ولی شناخت نادرست فرماندهان نظامی عراق نسبت به توان نیروهای خودی که بر مبنای برآوردهای عملیات های ناکام پیشین ایجاد شده بود، سبب شد در برابر حمله نیروهای خودی واکنش مناسبی نشان ندهند.

با روشن شدن هوا و ادامه پیشروی نیروهای خودی از محور شمالی به سمت پلماردو تهدید عقبه نیروهای دشمن، نخستین ضربه شکننده بر نیروهای عراقی وارد آمد. بااین حال، نیروهای دشمن در منطقه پل حفار همچنان مقاومت می کردند. گستردگی محورهای تهاجم و عقب ماندگی دشمن سبب شد تا نیروهای خودی با به دست گرفتن ابتکار عمل و ادامه پیشروی در محورهای مختلف، دشمن را تحت فشار قرار دهند.

از سوی دیگر، در پی تغییر وضعیت میدان نبرد، فرماندهی نیروهای دشمن تلاش می کرد تا تاریک شدن هوا به مقاومت در پل حفار ادامه دهد. دشمن قصد داشت، باتقویت منطقه، ابتدا منطقه سرپل را حفظ کند و پس از آن، با نصب پل روی رودخانه کارون، نیروهای محاصره شده را نجات دهد وسپس، با استقرار در منطقه غرب رودخانه کارون، از ادامه پیشروی نیروهای خودی جلوگیری کند.

بر همین اساس، دشمن در اولین اقدام با وارد کردن تیپ 10 زرهی گارد جمهوری، سعی کرد، پل حفار را حفظ کرده و با استقرار تیپ 16 زرهی از لشکر 6 زرهی درغرب رودخانه کارون، از پیشروی نیروهای خودی جلوگیری کند. تهاجم رزمندگان به نیروهای تیپ 10 سبب شد تا این نیروها در همان لحظات اولیه حضور در منطقه سرپل، محاصره شده و عقب نشینی کنند، در صورتی که اگر در حمله به تیپ 10 تأخیر صورت می گرفت، بی گمان نیروهای تیپ 10 دشمن پس از حضور در منطقه، دست به ضد حمله می زدند.

با آزاد شدن جاده ماهشهر – آبادان در ساعت 8:32 بامداد روز پنجم مهر و پیشروی نیروهای خودی از شمال به جنوب وتصرف پل قصبه، امکان مقاومت از عراقی ها گرفته شده بود.

در بعد از ظهر همان روز بخشی از پل حفار تصرف شده بود ولی عراقی ها برای باز نگه داشتن عقبه نیروهای محاصره شده خود در شرق کارون، همچنان مقاومت می کردند،  چنان که با تاریک شدن هوا حرکت ستون نیروهای دشمن از اهواز به سمت خرمشهر دیده می شد.

بدین ترتیب، روز اول عملیات در حالی به پایان رسید که دشمن به دلیل عقب ماندگی، توان مقابله با نیروهای خودی را نداشت و تنها، به تاریک شدن هوا، باز نگاه داشتن پل حفار برای تقویت منطقه و یا امکان عقب نشینی نیروهای محاصره شده امید بسته بود. در روز دوم عملیات (ششم مهر)، در حالی که پیشروی نیروهای خودی همچنان ادامه داشت، دشمن واکنش جدی از خود نشان نداد و از بعدازظهر همان روز نیروهای عراقی به تدریج تسلیم شده و یا عقب نشینی کردند و سرانجام در پایان این روز عملاً منطقه سرپل دشمن آزاد شد.

 

 

عملیات ثامن الائمه(ع)

 

در روز سوم عملیات نیز در پی پاکسازی منطقه، محاصره آبادان به پایان رسید و فرمان امام خمینی مبنی بر شکستن حصر آبادان، در مدت 48 ساعت آفند تحقق یافت و نیروهای خودی پس از پاکسازی کامل منطقه، در ساحل شرقی رودخانه کارون استقرار یافتند. در این عملیات علاوه بر آزاد سازی منطقه اشغالی در شرق رودخانه، بخش وسیعی از نیروهای خودی – که درگیر پدافند در منطقه بودند – آزاد و برای عملیات های بعدی آماده شدند.

 

 

نتایج عملیات ثامن الائمه (ع)

در این عملیات سلحشوران اسلام به نتایج مهمی دست یافتند، از جمله:

1-    ساحل شرقی رودخانه کارون تصرف و تامین گردید.

2-    آبادان از محاصره یک ساله خارج شد.

3-    بیش از 150 کیلومتر مربع از اراضی اشغال شده، آزاد گردید.

4-    بیش از 3 هزار نفر از نیروهای دشمن کشته و زخمی شدند و 1656 نفر نیز به اسارت در آمدند.

5- تعداد 90 دستگاه تانک و نفربر، 100 دستگاه انواع خودرو دشمن منهدم گردید و تعداد 3 فروند هواپیما و یک فروند هلیکوپتر عراق نیز سرنگون شدند.

همچنین 100 دستگاه تانک، 60 دستگاه نفربر، 3 دستگاه لودر و 150 دستگاه خودرو به غنیمت گرفته شد.

 

 

عملیات ثامن الائمه(ع)

 

صدام پس از این شکست 7 تن از فرماندهان خود را تیرباران کرد.

با توجه به نقش شجاعانه لشکر 77 پیاده با تصویب شورای عالی دفاع درتاریخ یازدهم مهر 1360، به لشکر پیروز خراسان تغییر نام داد.

 

 

پیامدهای شکسته شدن محاصره آبادان

موفقیت عملیات ثامن الائمه (ع) درابعاد مختلف پیامدهایی به همراه داشت که آن را در دو محور عمده، داخلی و خارجی ارزیابی می کنیم.

 

 

الف - پیامدهای داخلی

1- با انجام موفقیت آمیز اولین عملیات وسیع ایران در جبهه ها ، روحیه نیروهای رزمنده تقویت وتوانمندانه تر از پیش به نبرد با دشمن پرداختند.

2- از نظر سیاسی وضعیت سیاسی کشور منسجم تر شد و کمتر از یک هفته بعد از این عملیات، مردم با شرکت در سومین انتخابات ریاست جمهوری، حضرت آیت الله خامنه ای را به ریاست جمهوری برگزیدند، که این امر منجر به موفقیت بیشتر در سیاست های خارجی نظام نیز گردید.

3- با تثبیت دولت اسلامی و وحدت نظر مسئولین نظام، موضع گیری های قاطعانه و به موقعی در قبال مسائل خارجی انجام گرفت.

 

 

عملیات ثامن الائمه(ع)

 

 

ب: پیامدهای خارجی

مهم ترین پیامد خارجی این عملیات تشکیل شورای همکاری خلیج فارس توسط کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس، به منظور جلوگیری از گسترش و نفوذ انقلاب اسلامی و یاری رساندن به رژیم متجاوز عراق بود، همچنین تحرکات نظامی امریکا در خلیج فارس  به منظور اعمال فشار بر ایران و حمایت از کشورهای منطقه بیشتر شد.

امریکا با اعزام ناوگان نظامی خود در خاورمیانه و آب های دریای عمان، مانورهایی انجام داد و تهاجم  تبلیغی گسترده ای را علیه ایران آغاز کرد و با نشر اکاذیب و شایعات، وحشت  بی مورد رژیم های منطقه را از ایران بیشتر کرد.


کلمات کلیدی: محصورین
 
شهیده فرهانیان نقش زن پرهیزکار در جامعه را تقویت کرد.(بمناسبت 5مهر)
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸  

«شهیده مریم فرهانیان»؛ شهیده فرهانیان نقش زن پرهیزکار در جامعه را تقویت کرد


برادر شهیده «مریم فرهانیان» گفت: شهیده مریم فرهانیان حضور و نقش یک زن را در جامعه تقویت کرد و نشان داد که یک زن می تواند با پرهیزکاری و دوری از هرگونه گناه در جامعه حضور داشته باشد.
منبع خبر: www.farsnews.com


علی فرهانیان در همایش «اسوه زن مسلمان ایرانی، شهیده مریم فرهانیان» که امروز در سالن رضوان ساختمان اصحاب الحسین (ع) صدا و سیما برگزار شد، اظهار داشت: تمام زنان در دوران دفاع مقدس در عرصه های مختلف نمونه هستند و همراه رزمندگان اسلام تلاش کردند.
 
وی ادامه داد: شهیده مریم فرهانیان از سال 1356 در حالی که 14 ساله بود به همراه برادرم شهید مهدی با رژیم طاغوت به مبارزه برخاست و تا سال 1363 بدون وقفه در خدمت انقلاب اسلامی بود. مراسم تشییع پیکر مطهر وی طوری بود که گویی یکی از سرداران جنگ را تشییع می کردند.
 
برادر شهیده «مریم فرهانیان» بیان داشت: شهیده مریم حضور و نقش یک زن را در جامعه تقویت کرد و نشان داد که یک زن می تواند با پرهیزکاری و دوری از هرگونه گناه در جامعه حضور داشته باشد.
 
وی افزود: شهیده فرهانیان در طول ایامی که دوشادوش رزمندگان اسلام در جبهه ها حضور داشت، طوری رفتار کرد که ذره ای از وقار و متانت وی کم نشد.
 
فرهانیان به خصوصیات بارز شهیده «مریم فرهانیان» اشاره کرد و خاطرنشان کرد: گذشت از موقعیت های دنیوی، انجام دادن کارهای مؤثر، خدمت صادقانه، شجاعت، رعایت حریم و باوقار بودن از جمله خصوصیات شهید مریم بود که او را اسوه کرد.
 
* مریم فرهانیان شهیده وفای به عهد است
 
مهرزاد ارشدی عکاس دفاع مقدس نیز در ادامه این همایش اظهار داشت: شهیده فرهانیان در آبادان در خانواده ای متولد شد که از نظر پوشش و حیا در زمان طاغوت مانند نگینی می درخشیدند و پدری در این خانواده بود که اسلام و دین و ولایت را رصد می کرد و این گونه شد که چنین فرزندانی را به اسلام تقدیم کرد.
 
وی ادامه داد: انتخاب شهیده فرهانیان انتخاب یک شخص نیست بلکه انتخاب تمام بانوان و دخترانی است که سرنوشت جنگ را رقم زدند و تکریم زنان حزب اللهی است که ما را به این باور رساندند که می توانند در فضای اسلام مؤثر باشند.
 
عکاس دفاع مقدس بیان داشت: شهیده فرهانیان خود خواست که در این مقطع زمانی معرفی شود؛ امروز ما به غذای فرهنگی، فکری و معنوی نیاز داریم که راه را گم نکنیم.
 
وی بیان داشت: بحث ولایت اصل دین ماست و اگر کسی یک شبه در دل خود قرار دهد، باید پاسخگوی شهدا باشد.
 
ارشدی اضافه کرد: اطاعت، بصیرت، وفای به عهد و خودآگاهی از جمله خصوصیات بارز شهیده فرهانیان بود و مبنای شهادت وی وفای به عهد بود.
 
وی با بیان این که شهادت راه دارد و ما باید این راه را پیدا کنیم، اضافه کرد: محل زندگی مان 2 کوچه با منزل آنها فاصله داشت و در جنگ من یک خبرنگار و عکاس بودم؛ تا روزی که عکس مریم فرهانیان به شهادت رسید و عکس او چاپ شد هیچ کس مریم فرهانیان را ندیده بود و من روز قیامت این را شهادت می دهم.
 
این عکاس دفاع مقدس افزود: شهیده مریم فرهانیان در حجب و حیا یک الگو برای دختران و زنان است.
 
* شهیده مریم فرهانیان از منظر اسیر عراقی یک دختر باتقوا و متین بود
 
فاطمه جوشی هم رزم شهیده «مریم فرهانیان» نیز در این برنامه بیان داشت: خدا و آخرت در زندگی شهید فرهانیان 2 اصل بود و او نمونه یک دختر مسلمان به شمار می رود.
وی ادامه داد: از سال 1358 شهیده مریم را می شناختم؛ در طول این سال ها حتی یک بار هم او زبان به غیبت و بدگویی نگشود.
 
همرزم شهیده «مریم فرهانیان» افزود: در بین مجروحان، اسیر عراقی حضور داشت که از منظر این بعثی مریم، دختری با تقوا، باحجاب، متین، بود


 
مهرزاد ارشدی: این ها که ورق می زنی، تاریخ است.(بمناسبت 5مهر)
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸  

مهرزاد ارشدی هستم و متولد سال 1342 در شهر آبادان.
دوران کودکی ام را خوب به یاد دارم که در منازل سازمانی شرکت نفت با دایی ام زندگی می کردیم. دایی من مجرد و کارمند شرکت نفت بود.
آن موقع شرکت نفت، منزل سازمانی در اختیار کارکنان اش می گذاشت.


پدرم یک مغازه خرازی داشت که روبه روی پرشین هتل و در بازار خوشه قرار گرفته بود. با تلاش های پدرم کم کم برای ما هم زمینی تهیه شد و پدرم با کمک خانواده، سرپناهی برای ما دست و پا کرد.


 کلاس اول را خوب به خاطر دارم. اسم معلم مان خانم باشی بود. خانمی بسیار مهربان و دوست داشتنی. به بچه ها هم خیلی احترام می گذاشت. از همان کلاس اول هم من و خانم باشی فهمیدیم که استعداد خوبی در درس خواندن دارم. سال اول شاگرد ممتاز کلاس مان شدم. حتی شعرهایی که معلم کلاس اولم می خواند را هنوز به یاد دارم که شاید تو هیچ کتابی نباشد. شعر این طوری شروع می شد:
هر شب سر شب مامان نازی/ با من می کنه فرفره بازی/ چون خسته شدم گرفته خوابم/ می شینه کنار رختخوابم


این ابیات مثل نقشی که که روی سنگ کنده شود، پس از 39 سال هنوز هم در ذهنم مانده است.

با توجه به حضور خارجی ها در شهر آبادان، کمی از فضای آبادان قبل از انقلاب بگویید؟

با توجه به حضور انگلیسی ها و آمریکایی ها و همچنین وجود پالایشگاه نفت، آبادان یک شهر کاملا" سیاسی بود.
آبادان دروازه مدرنیته به ایران بود.
به خاطر همین روابط بین المللی اش، حتی یک کاسب آبادانی هم به خیلی از کشورهای خارجی رفت و آمد داشت. امکان سفر برای همه فراهم بود و برای تجارت مستقیم به کویت می رفتند. از این لحاظ بازار آبادان قوی بود.

با این اوصاف جرقه انقلاب در آبادان چه زمانی زده شد؟

از سال 1342 به این طرف، آبادان فضای سیاسی داشت.
در آبادان سه چیز بسیار شاخص بود. یکی بحث های علمی و دیگری مباحث ورزشی و بحث های سیاسی.
بیشتر بچه های آبادان هم خوب درس می خواندند و هم در کنارش ورزش می کردند و بعضی ها هم در کار سیاسی سرک می کشیدند. آن موقع ها هر چند سنی نداشتیم، اما می فهمیدیم فضا، فضای سیاسی است.
در دوره راهنمایی معلمی داشتیم به نام آقای بابری که معلم ادبیات ما بود. چهره آرامی داشت، اما فوق العاده انقلابی بود. او برای ما کتاب های دکتر شریعتی را می آورد. ممنوعیت بود. اما ایشان این کار را می کرد. کتاب ابوذر و فاطمه، فاطمه است را برایمان می آورد. یک زمینه هایی در ذهن ما ایجاد می شد که مثلا" ایرادهایی وجود دارد. به طور علنی نمی گفت، اما از ظلم، فقر و بی عدالتی زیاد حرف می زد.
در سال های 1356 و 1357 مدام در خیابان ها راهپیمایی داشتیم که در مرداد 1357 اوج این دوران بود. مردم شهر یک لحظه آرامش نداشتند. اعلامیه های امام توسط جوانان دست به دست می گشت.

شکل ورود شما به عکاسی چگونه بود؟

12 ساله بودم که یک دوربین 120 پشت ویترین یکی از مغازه های شهر آبادان نظرم را جلب کرد. قیمتش 5 تومان بود. در ضمیر ناخودآگاهم به آن علاقه مند شدم، مادرم برای رفتن به مدرسه صبح ها یک ریال به من می داد، می گفت: با اتوبوس برو و برگرد. با دوستانم پیاده می رفتیم، برگشتنی یک بستنی می خریدیم و و با هم می خوردیم. از پس انداز پول هایم دوربین را خریدم. آن سال ها 5 تومان پول زیادی بود.
اولین عکس را با دوستانم کنار رودخانه بهمن شیر گرفتیم. دوستی داشتم به نام محسن اسفندیاری که هم محله ای بودیم. با هم به تظاهرات می رفتیم، محسن پدر پولداری داشت که یک دوربین یاشیکای فلاش سرخود برای او خریده بود. آن موقع ها این دوربین خیلی کلاس داشت.
محسن دوربین را می آورد، می داد به من و من هم با آن عکس می گرفتم.
هفتم بهمن 1357 نزدیکی های پیروزی انقلاب بود که درگیری شدیدی در بازار شهر رخ داد و 7 نفر شهید شدند و من در آن درگیری عکاسی کردم و نزدیک بود تیر هم بخورم اما به خواست خدا، توانستم از مهلکه جان سالم بدر برم. عکس های آن درگیری را هیچ وقت ندیدم.
محسن، می گفت: همه اش سوخته. اما نسوخته بود و من 30 سال است دنبال این عکس ها هستم. در آن روزها با دوربین دوستم عکسبرداری می کردم، اما قدر نگاتیو ها را نمی دانستم و خیلی از آن ها از بین رفت.
خیلی ها دست آقا محسن ماند و به من نداد.

در زمان آغاز حمله دشمن و شروع جنگ کجا بودید؟ 

روز دوم مهر آموزش و پرورش آبادان را عراقی ها زدند و 30 نفر از معلم ها و دانش آموزها و رئیس آموزش و پرورش – آقای صالحی – شهید شدند.
رادیو اعلام کرد بچه های جهاد بیایند برای کمک. آمدیم جهاد. اوضاع خیلی به هم ریخته بود، کسی نمی دانست چه کار باید بکند. اتوبوس گرفتیم رفتیم سپاه.


اکثر بچه های جهاد ذخیره سپاه هم بودند. آموزش دیده بودند تا در لحظات بحرانی از آن استفاده کنند. رفتیم سپاه گفتیم: آمدیم اسلحه بگیریم و برویم خط، گفتند: فعلا" لازم نیست. اسلحه برای خودمان هم کم داریم. در جهاد باشید امداد و پشتیبانی را تشکیل دهید تا بعد. به جهاد برگشتیم. جلسه برگزار شد و قرار شد بچه ها در چند گروه تقسیم شوند. گروه پشتیبانی، سوخت، امداد و تخلیه شهدا.
ما در گروه امداد و پشتیبانی بودیم. به جهاد اعلام کردند: برای تانک ها و ماشین های خودی سوخت لازم داریم. مرکز بریم POD سوخت پالایشگاه روبه روی خط دشمن بود. محل سوخت ها هم مستقیما" در تیررس عراقی ها قرار داشت. در بشکه های 220 لیتری، بنزین و سوخت انبار کرده بودند. شهیدان رضا قائدی، عبدالرضا کماندار، سید عبدالحسین هاشمی، مصطفی برفی، امیر جابری و ... از اولین کسانی بودند که سوخت آوردند و به جبهه های آبادان و خرمشهر رساندند. خیلی از بچه های آبادان روزها می رفتند خرمشهر، و در کنار بچه های خرمشهر عراقی ها را به عقب می فرستادند و بر می گشتند. فردا که می رفتند، می دیدند عراقی ها برگشته اند سر جای خودشان.


آن روزهای اول، جنگ به شکل مردمی اداره می شد. ارتش هنوز به صورت جدی نیامده بود. بعد از سقوط خرمشهر مشکلات آبادان بیشتر شد. عراقی ها از رودخانه کارون عبور کرده یکسری از مردم بی گناه را اسیر کردند و به سرعت به سمت آبادان ادامه مسیر دادند. یک گروه 50 نفره از بچه های آبادان رفتند مقابل عراقی ها و جلوی آن ها را سد کردند. درگیری شدید شد، مخصوصا" در کوی ذوالفقاری واقعا" معجزه بود. روند عراق از روز اول روبه جلوی و به پیروزی بود. تا این که اولین شکستشان در کوی ذوالفقاری آبادان رقم خورد. این جا بود که حدود 400 نفر از تکاورهایش کشته شدند. انگیزه من هم برای عکاسی حرفه ای از همین جبهه ذوالفقاری شروع شد.

چطور می شود که با کشته شدن تعدادی از نیروها انگیزه عکاسی در شما شکل می گیرد؟

بعد از حضور در جبهه ذوالفقاری و دیدن آن همه فداکاری از سوی مردم و نیروهای مردمی که بزرگترین حماسه دفاع مقدس را رقم زدند و با دست خالی به جنگ دشمن تا بن دندان مسلح رفتند و آن ها را شکست دادند.
همیشه در این فکر بودم که چگونه این وقایع بزرگ را به آیندگان انتقال دهم و از چه وسیله ای استفاده کنم تا بتوانم با تمام مردم ارتباط برقرار کنم. به این نتیجه رسیدم که عکس گویاترین و کم هزینه ترین وسیله ای است که می تواند مرا به هدفم نزدیک کند .
از منطقه عملیاتی ذوالفقاری به واحد فرهنگی جهاد نزد برادر خلیل گیاه، مسئوول سمعی و بصری رفتم که تا آن موقع کار فیلمبرداری را انجام می داد. به او گفتم: کسی عکاسی کار می کند؟ گفت: نه. گفتم: من حاضرم از امروز عکاسی کار کنم. ایشان با خوشحالی گفت: خیلی خوبه. چون آن روزها همه به فکر این بودند که بروند خط مقدم و مستقیم با دشمن بجنگند و کسی تو این فکرها نبود. اولین عکس هایم را از برق رسانی بچه های جهاد که مشغول نصب تیربرق و سیم بودند، گرفتم که برایم لذت بخش بود. بعد از آن مدت ها در شهر دنبال شکار لحظه ها بودم. هر چند سختی زیادی داشت، اما بعد از چاپ هر عکس تمام سختی ها از یادم می رفت.
حالا دیگر دوربین تنها مونس من در جنگ شده بود که این هم نشینی تا آخر جنگ هم از من دور نشد. شبها که می خوابیدم می گذاشتمش کنار متکام. می رفتم حمام با خودم می بردمش. تمام حوادث یکسال اول را تقریبا" با آن دوربین کانن AV1 ثبت کردم.

این همه علاقه به دوربین برای چی بود؟

بحث علاقه به دوربین نبود، هدف از دست ندادن لحظه ها بود.
همه چیز یک آن اتفاق می افتاد. شکار لحظه ها بود.
آخر، آن لحظه های جنگ مثل طبیعت نبود که ماندگار باشد. ما مجبور بودیم صرفه جویی کنیم. شهر در محاصره بود، آن موقع فیلم عکاسی کم بود. از 36 تا نگاتیو، حداقل 30 تا از آن ها را باید عکس خوب می گرفتیم چون مجبور بودیم صرفه جویی کنیم. با دقت زیاد عکس می انداختیم و به خاطر این وسواس، بعضی لحظه ها را هم از دست می دادیم.
عکس های سیاه و سفید را همان جا خودمان ظاهر می کردیم. اما برای چاپ رنگی امکانات نداشتیم.
داود حیدری یکی از بچه های تهران که تا شکسته شدن حصر آبادان با ما بود به تهران، رفت و آمد داشت. عکس های رنگی را او ظاهر می کرد. خیلی از آن عکس ها در کتاب ها چاپ شده اما هنوز خیلی از آن ها هم بکر مانده است. از این عکس ها بعد از جنگ چندین نمایشگاه در آبادان برگزار کردم. در کتابخانه شهر تاریکخانه داشتم و عکس ها را چاپ می کردم و نمایشگاه می گذاشتم. آبادان قبل از جنگ یک انجمن عکاسی داشت که وابسته به شرکت نفت بود. و جزء انجمن های معتبر بین المللی محسوب می شد. آدم های بزرگی در انجمن بودند.
هادی شفاعیه، هاشمی، علیزاده و ... که بعد ها به تهران آمدند و در دانشگاه تهران منشا حرکت موثری بودند.
در یکی از روزهای جنگ خبر رسید که انجمن عکاسی آبادان بمباران شده، سریع رفتیم و تجهیزاتی را که آن جا بود، آوردیم. وسایلی که به جا مانده بود خیلی به ما کمک کرد.
آن موقع آموزش خاصی نبود. دو تا از دوستانم مثل: شهید داود حیدری و خلیل گیاه به فنون عکاسی آشنا بودند یکسری نکات را به ما گفتند و ما هم یاد گرفتیم. رحمان شاهینیان که بعدها وارد عرصه سینما شد، دو جلسه هم پیش ایشان رفتم و فوت و فن کار را یاد گرفتم. امکانات انجمن کمک زیادی به من کرد تا به خیلی از چیزهای تجربی برسم.
مدرسه ابن سینا مقر بچه های جهاد، خوابگاه ما شده بود. ما در آن جا، لابراتوار راه انداخته بودیم. هر روز که از جنگ می گذشت، تجربه من هم در رابطه با عکاسی بیشتر می شد. سعی می کردم حماسه های بچه ها و مردم شهر را پشت ویزور دوربینم ضبط کنم.

شما درکنار عکاسی، فیلمبرداری هم می کردید یا ...؟ اصلا" به نظر شما عکس ماندگارتر است یا فیلم؟

یادم هست در عملیات فتح مبین کمی هم فیلمبرداری کردم. اما خیلی زود پشیمان شدم. فقط نکته مثبتی که برایم داشت به اسارت در آوردن افسر عراقی با دوربین 8 میلیمتری در این عملیات بود که بعد از مدتی درگیری و فرار او و تعقیب و گریز بعد از طی چند هزار متر با آن همه تجهیزات جنگی موفق شدم او را در دشت رقابیه اسیر کنم. به این صورت که از پشت سر به او ضربه ای زدم و دوربین را پشت سرش گذاشتم و فریاد زدم: می کشمت.
البته او متوجه کلام من نمی شد، ولی از ترس داد زد: دخیل خمینی...
بعد از این عملیات دیگر فیلمبرداری نکردم و با خودم گفتم: دیگر نباید وقت صرف این کار کنم.

از ویژگی های "عکس خوب" بگویید و توصیه های تان به عکاسان؟

عکاس ها دو گروه هستند. عکاس های معرکه و عکاس های غیر معرکه.
بعضی از عکاس های ما در زمینه تدارکات و پشت جبهه عکاسی می کردند. در نظر آن ها عکس خوب عکسی است که خوب بتواند ایثار مردم پشت جبهه را نشان بدهد.
اما نظر عکاس معرکه را، این چیزها تامین نمی کرد.
در جنگ تو در بطن حادثه هستی.
از هیچ چیزی هم نباید بترسی. چون آمدی برای همین کار. آمدی تا لحظه ها را ثبت کنی.
یکی از دوستان می گفت: تو واقعا" بی کله هستی. این طور عکس گرفتن تو، یعنی خودکشی. می گفتم: پسر خوب! برای این که همیشه یک عکاس خوب باشی باید عاشق حرفه ات بشوی. من هم می دانم توی معرکه کارکردن سخت است. اما عکاس جنگ، نباید از مرگ بترسد. عکاس جنگ صیاد لحظه هااست، باید آن لحظ ها را شکار کند. نباید احساس را داخل کار کند. باید به خودش مسلط باشد.
خود من خیلی انسان احساساتی هستم. اما همین آدم احساساتی وقتی دوستش ترکش خورد فقط می نشیند و از او عکس می گیرد. دوست دیگرمان که در صحنه حضور داشت به من گفت: مهرزاد، باید استغفار کنی! این آدم دوست تو بود. گفتم: هدفم چیز دیگری است. مهرداد باید جاودانه بشود و در تاریخ بماند. اگر بعدها مهرداد شهید شد، عکس هایش بماند. کسی که از مرگ بترسد نمی تواند عکاس خوبی شود.
عکاس باید قدرت تصمیم گیری بالایی هم داشته باشد. چون ممکن است یک اتفاقی که در آن لحظه پیش رویش می افتد مهم ترین لحظه تاریخ جنگ باشد و اگر نتواند تصمیم گیری کند، آن لحظه از دست او می رود. علاوه بر این ها یک عکاس باید چالاک و زبر و زرنگ باشد. وضعیت بدنی خوبی داشته باشد. در برنامه های خود ورزش را هم داشته باشد. ممکن است، لازم باشد کلی مسافت را بدود. اگر قدرت بدنی لازم را نداشته باشد لحظه را از دست می دهد.
یک عکاس خوب، عکاسی است که بتواند یک مفهوم یا یک واقعه را خیلی راحت و صریح به ذهن مخاطب انتقال دهد و درعکس جنگی گاهی اوقات نور، کادر و عمق میدان فدای موضوع می شود.

در زمان جنگ برخورد رزمندگان، با عکاس چه طور بوده است؟

آن اوایل، هنوز تصور درستی از جنگ وجود نداشت و کسی نمی دانست که این واقعه کی تمام می شود.
خودم شاهد بودم در چند تا عملیات که رزمنده ها شهید می شدند، دوستان شان اجازه نمی دادند من به عنوان عکاس بروم و از او عکاسی کنم. حتی به روی من اسلحه می کشیدند. من هم که کم نمی آوردم، می گفتم: بزنید، فوقش من هم شهید می شوم. این را که می گفتم، آرام می شدند.
در بعضی جاها هم جوان بودند و احساسات جوانی بر عقل شان غلبه می کرد. اما وقتی عکس های چاپ شده را می دیدند، کم کم عوض می شدند. این طوری فرهنگ سازی شد. اما در مجموع، یک سال اول جنگ برای عکاسی مشکل داشتیم.

برای حضور در عملیات ها اسلحه هم بر می داشتید؟

نه، هیچ وقت اسلحه نداشتم. فقط در دو عملیات حصر آبادان و آزادسازی خرمشهر، آن هم ضرورتا" اسلحه کلاشینکف داشتیم. در عملیات آزادسازی خرمشهر در شلمچه، 70 % از نیروهای ما زخمی و شهید شدند، لازم بود بچه ها دوستان زخمی شان را به عقب ببرند. از طرفی هم خط نباید خالی می شد، باید کسی در خاکریز می ماند و مقاومت می کرد، تا بچه ها بتوانند عقب بکشند.
دیدم همه دارند به من نگاه می کنند. گفتم: من عکاس هستم؛ اسلحه هم دست نمی گیرم، بعد خودم شرمنده شدم، چون که دیدم همه سن ها پایین است فقط من دو سه سالی از آن ها بزرگترم. گفتم: باشد. من این جا می مانم شما زخمی ها را ببرید عقب. این شد که با اسلحه ماندم بعد هم دوربین ام را برداشتم و به بچه ها ملحق شدم و توی آن عملیات چند تا عکس عالی هم گرفتم.

سازماندهی شما چه طور بود؟ به شکل مستقل عکاسی می کردید یا زیر نظر سازمانی بودید؟

تا پایان جنگ سازماندهی منظمی نبود. ما در جهاد سازندگی آبادان فعالیت می کردیم در اوایل جنگ چون تصور درستی از جنگ و پایان جنگ نبود موافق عکاسی جنگ نبودند.
اوایل حقوقی دریافت نمی کردم و اختیارم دست خودم بود، عملیات کربلای 4 را نگذاشتند بروم خط مقدم. چون که من در سال 1362 با همسر یکی از شهدای جنگ ازدواج کرده بودم و یک پسر هم از شهید داشتم، می گفتند: تو شهید بشوی این خانواده دوباره بی سرپرست می شوند. اما من این حرف ها اهمیتی نمی دادم.
این بود که برای حضور در عملیات کربلای 5 داخل دیگ غذا پنهان شدم و رفتم جلو. اما چه جلو رفتنی! از گرما مردم، ولی هر طوری بود، بالاخره رسیدم. دو تا از دوربین هایم را از دست داده بودم، ولی داخل منطقه یک دوربین فلاش سر خود تهیه کردم و شروع کردم به عکاسی. بچه ها می گفتند: نرو. می گفتم: هر فریم از این عکسها بعد ها در تاریخ حرف می زند.
من در عملیات ها پا به پای بچه های خط شکن جلو می رفتم. بیشتر به مساله ماندگاری فکر می کردم و به نظرم سخت ترین کار همین بود که با بچه های خط شکن بودم یعنی در دل معرکه حضور داشتم. حتی نزدیک بود اسیر شوم. بودن با بچه های مستقر در خط برایم جذاب بود. یعنی این طوری راضی تر بودم. نمی دانی! توی خط بودن چه عشقی است.

از آشنایی ارشدی عکاس و مرتضی آوینی بگویید؟

آشنایی ما با سید مرتضی به عملیات طریق القدس (بستان) بر می گردد.
آن زمان در اهواز دوستی داشتم به اسم اکبر محمدی(مربچه) که در مخابرات جهاد اهواز مسوول بود. بچه هایی که می خواستند بروند خط، دفتر مخابرات جهاد اهواز پاتوقشان بود. آن جا رسیدم، اکبر گفت: یکسری از بچه های جهاد تلوزیون این جا هستند می توانی با این ها بروی خط؟ گفتم: آره چرا که نروم. این طوری شد که با تیم آوینی آشنا شدم.
 رفتیم سوسنگرد و بعد هم دهلاویه. یک سنگر، در خط مقدم گرفتیم.
شب عملیات که می خواستم بخوابم، گروه روایت، شروع به دعا خواندن کردند و 124 هزار پیامبر را آوردند توی سنگر و من مدام از خواب می پریدم و غر می زدم.
شهید آوینی رفت برای تجدید وضو، در همین موقع چند تا از تانک های خودی آمدند داخل خط و آرایش جنگی گرفتند. یک تانک آمد روی در سنگر. من که کنار در به حالت نشسته خوابیده بودم یک آن متوجه شدم تانک جلوی در سنگر را گرفته و شنی تانک را بالای سرم احساس کردم و گفتم: زنده به گور شدیم. آوینی که برای تجدید وضو به بیرون سنگر رفته بود، متوجه ماجرا شد و با سر و صدا تانک را از جلوی سنگر دور کرد و بعد هم در سنگر را با تلاش زیاد باز کرد. و ما را که غرق در خاک بودیم از زیر زمین درآورد. رفتیم و دست و صورتمان را شستیم. ولی انگار آن شب قرار بود این عزیزان نگذارند که خواب به چشم بچه ی آبادان بیاید و دوباره محفل توسل و دعا شروع کردند. عملیات آغاز شد، آتش سنگینی روی خط می ریخت. کم کم هوا روشن شد.
به دوستان گفتم: باید برویم جلو و در کنار بچه ها صحنه ها را شکار کنیم، از سنگر بیرون آمدیم و اشاره کردم به طرف کانال برویم که صدای خمپاره ای آمد و ترکش بزرگی به دو پایم اصابت کرد و ترکش و موج آن مرا چند متر به جلو پرت کرد.
یک آن در ذهنم خطور کرد که پاهایم قطع شده و فاتحه عکاسی ام هم خوانده شده است، اما دست روی پاهایم گذاشتم و متوجه شدم که قطع نشده، خون زیادی از پاهایم می رفت.
شهید آوینی و دیگر بچه ها پاهایم را پانسمان کردند. آقا مرتضی آمد بالای سرم و نگاه تو چشمانم کرد، آمده بود برای شهادت. عجیب به شهادت طمع داشت. به شوخی گفت: ارشدی! ما دیشب تا صبح دعا کردیم، تو ترکش خوردی؟ من هم با خنده گفتم: ان شاالله قسمت تو هم می شود. به بچه ها گفتم: برویم جلو. حرکت کردیم، اما شدت جراحت و درد که لحظه به لحظه اوج می گرفت، مرا زمین گیر کرد.
آقا مرتضی گفت: بگذار تو را ببریم عقب. گفتم: نه! شما بروید مشغول کار شوید من هم همین جا می مانم و آرام آرام عکاسی می کنم.
بعد از آن بارها به جام جم در تهران آمدم و شب ها در کنار بچه های روایت فتح ماندم.
خدا توفیق داد در عملیات کربلای 5 نیز با ایشان و دوستان روایت فتح همراه بودم، البته نادر طالب زاده هم بود. با دوربین فیلمبرداری 35 میلیمتری که هیچ عاقلی چنین کاری نمی کرد. واقعا" بچه ی دل داری بود، حتی تصورش هم سخت است. آن دوربین با آن وزن و فیلم های 35 میلیمتری و با باطری بزرگ دوربین، واقعا" عجیب بود. فقط یک گردان لازم بود تا او را پشتیبانی کند. به هر حال خیلی خوش گذشت. هم شیمیایی شدیم، هم موج گرفته و هم ترکش خورده و هم دوربین از دست داده. همه تو یک سنگر بودیم و تنها مشکل مان این بود که دار و دسته ی روایت فتح دوباره خواب نیمه شب را از چشمان ما می گرفتند. ولی در کنار آقا مرتضی، همایون فر، عباسی، طالب زاده، نواب و... بودن واقعا" لذت داشت.

شما وقایع را مکتوب هم می کردید؟

بله، بعضی وقایع را می نوشتم. اما متاسفانه به علت جابه جایی های مکرر آن ها را گم کردم.

آقای ارشدی! آماری از تعداد فریم های عکاسی ات داری؟

نه، آمار دقیقی ندارم. ولی حجم عکس های من به نسبت 8 سال حضورم در جنگ کم است. حدود شاید چند هزار حلقه. چون امکانات من ضعیف بود. نگاتیو کم داشتم. اما بیشتر عکس هایم خوب بود و قابل ارائه.
از مراسم رحلت امام عکس زیاد دارم. برای مراسم چهل ام امام با خانواده آمدم تهران و با یک بچه شیرخواره سه روز بهشت زهرا (سلام الله علیها) اطراق کردم تا بتوانم عکاسی کنم. بعد از جنگ زیاد عکاسی نکردم چون من عکاس جنگ هستم و هر نوع عکاسی راضی ام نمی کند.
عکس های جنگ عکاس های معروف جهان را با عکس های عکاسان خودمان مقایسه می کردم.
علی رغم امکانات پایین، کار عکاس های ما چیزی از آن ها کم نداشت. جنگ های بوسنی، چچن، عراق، افغانستان و ... انجام شد که ما می توانستیم در زمینه عکس حرف اول را بزنیم و عکس های زیادی را برای تمام جهان ارسال کنیم. از نظر اقتصادی هم خوب بود. آژانس های خبری برای این جور عکس ها ارزش زیادی قائل اند.

حاصل کار 8 سال جنگ ما، چند کتاب بوده است؟

در جلسه ای که چند سال پیش در بنیاد حفظ آثار خدمت آقای افشار بودم گفتم: اگر برای عکاس ها امکانات فراهم شود، هر کدام می توانند یک کتاب عکس چاپ کنند. و در طول یک یا دو سال بیش از صد کتاب عکاسی جنگ چاپ می شود. به نظر من یک عکاس که 8 سال زحمت کشیده و تمام عمرش را روی این 8 سال گذاشته، درس نخوانده و زندگی نکرده، نمی توان توقع داشت ماحصل دست رنجش را بگذارد شما چاپ کنید و پزش را بدهید و به او هیچ توجهی نکنید.
این آدم ها برای جنگ عمرشان را گذاشته اند و جنگ را در تاریخ ماندگار کردند.
وقتی برای عکسی که عکاس از جانش مایه گذاشته 5 هزار تومان پرداخت می شد معلوم است که انگیزه به وجود نمی آید. و در همان زمان در خارج از کشور برای هر عکس بین 100 تا 200 هزار تومان پرداخت می کردند. متاسفانه! برای همه چیز هزینه می کنیم اما برای ماندگاری تاریخ، هزینه نمی کنیم.
دست اندرکاران برای عکاسان جنگ شرایط مناسبی را به وجود بیاورند تا همه ی افراد با ذوق و شوق، آثارشان را در اختیار بگذارند و تالیفات جدیدی خلق کنند.
باید آژانس بین المللی عکاسی با توجه به قابلیت هایی که داریم به وجود بیاوریم.
من 20 سال است که می گویم: هر جا بگویید می روم، به عنوان عکاس وظیفه ام است.
ما باید به عنوان عکاس ایرانی در تمام جهان حضور داشته باشیم و حرف مان را بزنیم.



در مجموع آثارتان، عکسی دارید که از نظر خودتان بهترین باشد؟


بله، یک عکسی است مربوط به عملیات کربلای 5 که پیشروی بچه ها را نشان می دهد. نشان می دهد که یک عکاس در سخت ترین شرایط حضور داشته و کارش را انجام داده است.
این عکس در نشریات خارجی نیز به چاپ رسیده است.
یکی دیگر از عکس ها مربوط به کارگران شرکت نفت است که با وجود آتش سنگین دارند وظیفه اشان را انجام می دهند و زندگی و زادگاه خودشان را ترک نکرده اند.
یک عکس دیگری هم دارم که مربوط به مادری است که در آبادان دست قطع شده بچه اش را در سردخانه رو به آسمان گرفته و با خدا درد دل می کند.
این عکس تا به حال هیچ جا چاپ نشده است.

به عنوان یک عکاس، دغدغه درونی و آرزوی مهرزاد ارشدی چیست؟

با توجه به تجارب عکاسان شجاع و خوش فکر، ما در جنگمان توانستیم آژانس بین المللی عکاسی را ایجاد کنیم و در تمام دنیا حرف برای گفتن داشته باشیم. چون عکاسان ما یکی از پیچیده ترین جنگ های دنیا به مدت 8 سال را تجربه کردند و قادر بودند که تمام نیازهای آژانس های عکس دنیا را بر آورده کنند. امیدوارم مجموعه های دلسوزی که در کشور وجود دارند تا دیر نشده این شرایط را به وجود بیاورند و از فرصت باقی مانده بهره ببرند. دیگر این که امیدوارم هیچ وقت جنگی صورت نگیرد. جنگ خوب نیست، کشتارهای زنان، مردان و کودکان بی گناه و مهاجرت از وطن رنج آور است؛ و پس از سال ها زخمش کهنه نمی شود، اما یک بخش از جنگ شیرین است، آن هم پایداری است. دفاع از وطن است؛ و ثبت پایداری ها برای عکاس.
بعد از جنگ هرگاه در هر نقطه ای از جهان جنگی صورت گرفت گفتم: من آماده ام. اما هیچ کس نگفت: برو، و در این مسیر هیچ گاه به خود و خانواده ام فکر نکردم. چون هدفی والا را روبه روی خود می دیدم. رسالت ما عکاسان جنگ، تاریخی است؛ و هر کدام می توانیم بخشی از تاریخ را ثبت کنیم. هشتم این جلد از کتاب عکس جنگ تحمیلی که با موضوع خرمشهر بوده و توسط دوستان ما در بنیاد حفظ آثار و انجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس چاپ شده کاری بسیار ارزشمند است که باید ادامه یابد.
دخترم این کتاب را ورق می زد، یکدفعه با خوشحالی گفت: بابا! عکس شما، این عکس را شما گرفتید؟
گفتم: دخترم این ها که ورق می زنی، تاریخ است.
صد سال دیگر ما نیستیم اما این عکس ها هستند که زنده هستند و با آیندگان حرف می زنند.
تمام عشق من ماندگاری و ثبت دلاوری ها و شجاعت مردم سرزمینم در تاریخ می باشد.

و اما حرف نا گفته ای اگر مانده است، بفرمایید؟

صحبت هایم را با ذکر خاطره ای تمام می کنم.
یک روز از روزهای جنگ در مدرسه ابن سینا آبادان رفتم حمام.
دوربین را به جالباسی آویزان کردم و لباس خود را درآوردم که به ناگاه هواپیماهای عراق در آسمان آبادان ظاهر شدند. و شیرجه زدند و احساس کردم نزدیکی ما را بمباران کردند. متوجه نشدم چه کار می کنم.
دوربین را برداشتم و به سرعت به طرف محل بمباران که حدود 200 متر با ما فاصله داشت رفتم و شروع کردم به عکاسی که در این میان فرمانده بسیج آبادان شهید حمید قبادی نیا را دیدم که فریاد می زد: ارشدی چه کار می کنی؟
گفتم: عکاسی. گفت: عجب سواستفاده گری هستی؟
گفتم: چرا!
اشاره به پاهایم کرد.
تازه متوجه شدم که با لباس زیر مشغول عکاسی هستم و با خجالت به سمت حمام برگشتم.

 

گفتگو: گ. بابایی، خبرنگار نشریه پلاک هشت


کلمات کلیدی: ارشدی مهرزاد ،عکس
 
مریم فرهانیان، پرستار جنگ.(بمناسبت5مهر)
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸  

 

داستان مریم

کتاب «داستان مریم» داستان زندگی شهیده «مریم فرهانیان» یکی از پرستاران دفاع مقدس است که در قالب 3 بخش و 22 فصل و توسط داود امیریان به چاپ رسیده است.

فصل اول زندگی شهید «مریم فرهانیان» و اوایل جنگ، فصل دوم فعالیتهای وی پشت جبهه و پرستاری از مجروحان و فصل سوم مجروحیت و شهید شدن مریم را روایت می کند.

امیریان در «یادداشت نویسنده» اشاره ای دارد به این که در بهمن ????، به این منظور که به قصد تحقیق درباره زندگی شهید "بهنام محمدی" به آبادان و خرمشهر رفته و آنجا، حبیب احمدزاده، روایتی درباره این پرستار شهید را برایش نقل کرده و بعد هم او را با برادر و مادر شهیدان مهدی و مریم فرهانیان آشنا کرده. این کتاب درواقع، آن هنگام شروع به شکل گرفتن کرده است.

کتاب، از همان آغاز به مخاطب اعلام می کند که نویسنده ابداً قصدش «وقایع نگاری صرف» نیست بلکه می خواهد «مریم» را به عنوان یک شخصیت داستانی به مخاطب معرفی کند تا متن از شکل و شمایل خاطره نگاری خارج شده و رنگ و بویی حکایی ببه خود بگیرد. 

امیریان نویسنده مستعدی است که در برقراری «چفت و بست» روایی موفق است با این همه، گاهی که به نتیجه گیری های مقاله وار می رسد از قوت روایت و ادای دین به «شخصیت» و کارکرد غایی «وضعیت» کاسته می شود

نویسنده به نفع روایت، در وقایع دخل و تصرف می کند که البته این کار حتی در روایت وقایع مستند، کار اشتباهی نیست. مهم این است که صحنه ها در ذهن مخاطب ماندگاری پیدا کنند یا لااقل مخاطب با رضایت از روایت خارج شود و این رضایت، هم حسی و هم متقاعدکننده رویکرد اخلاقی او باشد.

کاری که نه به شیوه ای عاری از نقص، با این همه متقاعدکننده در این متن صورت گرفته است و البته نرمش بیشتر «زبان» در بازنگاری وقایع می توانست، بیشتر از این هم به این موفقیت کمک کند: «داخل کانتینر سرد بود. چند شهید در گوشه و کنار کانتینر دیده می شدند. علی دست حسین را کشید. رفتند ته کانتینر علی نشست و از روی مریم، چادرش را کنار زد. مریم انگار خوابیده بود. حسین جرأت نکرد جلوتر برود. همان جا زانوانش سست شد. سرش را به بدنه فلزی کانتینر کوبید و ناله کرد: مریم، مریم، مریم.»

امیریان نویسنده مستعدی است که در برقراری «چفت و بست» روایی موفق است با این همه، گاهی که به نتیجه گیری های مقاله وار می رسد از قوت روایت و ادای دین به «شخصیت» و کارکرد غایی «وضعیت» کاسته می شود مثل آن ایده درخشان «پرنده روی شاخه» که با جمله پایانی «دشمن حتی به پرندگان شهر آبادان هم رحم نمی کرد» از تأثیر داستانی اش بر مخاطب کاسته شده.

کتاب، از همان آغاز به مخاطب اعلام می کند که نویسنده ابداً قصدش «وقایع نگاری صرف» نیست بلکه می خواهد «مریم» را به عنوان یک شخصیت داستانی به مخاطب معرفی کند

در بخشی از کتاب می خوانیم: «رد نشانه مریم را گرفت. پرنده ای با بدنی طوسی و کاکل سورمه ای روی شاخه درختی نشسته بود. گنجشک های زیادی روی شاخ و برگ درخت ها بالا و پائین می پریدند ... خندید ... هر دو خندیدند. از مدتی پیش به خاطر مانتوی طوسی و مقنعه سرمه ای مریم، خانم جوشی اسمش را زی زی بنگال گذاشته بود و هر وقت با هم شوخی می کردند به همین اسم صدایش می کرد.

ناگهان صدای سوت خمپاره آمد. خانم کریمی مریم را هل داد و هر دو روی زمین دراز کشیدند ... مریم صدای وحشت زده گنجشک ها را شنید. بوی باروت و خاک در مشامش پیچید. چند خمپاره دیگر هم در محوطه بیمارستان منفجر شد ... اوضاع که آرام شد ... دخترها از خوابگاه دوان دوان به سویشان آمدند.

خانم کریمی با چشمانی گرد شده به پای درخت ها خیره مانده بود به طرف درخت ها رفت. مریم و دیگران هم پشت سرش راه افتادند. منظره وحشتناکی بود.

زی زی بنگال و صدها گنجشک تکه تکه شده پای درخت ها افتاده بودند. خانم کریمی زی زی بنگال خونی را که هنوز بال بال می زد برداشت و زد زیر گریه.»

این شیوه که صحنه با خنده شروع شده و با گریه ختم شود(یعنی استفاده از متضادها) شیوه درست و تأثیرگذاری است. البته توجه به این نکته ضروری است که باید برای «فشرده سازی» روایت، اهمیتی ویژه قائل شد؛ درواقع اهمیتی مضاعف؛ امری که گاهی مستندنگارها از آن غافل می شوند.

این کتاب با 128 صفحه، شمارگان سه هزار نسخه و بهای 800 تومان به رشته تحریر درآمده است.

امیریان پیش از این کتاب «داستان بهنام» بر اساس زندگینامه شهید «بهنام محمدی راد» را راهی بازار کتاب کرده است.


 
شهیده مریم فرهانیان کیست؟(بمناسبت 5مهر)
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸  
شهیده مریم فرهانیان که کنگره بزرگداشت وی امروز با حضور رییس جمهور برگزار شد، یکی از 18 خواهر امدادگر داوطلب بود که در سال‌های اولیه دفاع مقدس در بیمارستان‌های منطقه به مداوای مجروحان پرداخت و سرانجام مردادماه 63 با شلیک خمپاره دشمن به شهادت رسید.
دوشنبه ۵ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۳۸
شهیده مریم فرهانیان کیست؟
به گزارش خبرنگار دفاعی برنا، شهیده مریم فرهانیان در 24 دی ماه سال 1342 در آبادان در خانواده‌ای متوسط و مذهبی به دنیا آمد و در 14 سالگی با کمک برادر رشید خود «شهید مهدی فرهانیان» خود را مجهز به سلاح معرفت و بصیرت الهی کرد.

این شهیده بزرگوار با اوج‌گیری مبارزات مردم در جریان انقلاب اسلامی در تظاهرات و راهپیمایی‌های مردمی علیه حکومت شاهنشاهی شرکت کرد و با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران به جمع این خیل عاشق پیوست و دوره‌های آموزشی را با موفقیت به پایان رساند.و با آغاز جنگ تحمیلی درشهر آبادان را ترک نکرد و دوشادوش براردان رزمنده به دفاع ازخاک کشورش پرداخت.

شهیده مریم فرهانیان درسن 17 سالگی در بیمارستان امام خمینی (ره) آبادان مشغول امداد‌گری شد و به مدت سه سال به کار امدادگری و پرستاری از مجروحین جنگ در بیمارستان های مختلف آبادان ادامه داد که در این مدت یک بار به شدت زخمی شد و به اجبار در بیمارستان بستری شد.

این شهیده بزرگوار در غروب سیزدهم مرداد ماه سال 1363 در حالی که همراه با دو تن از خواهران همکار خود بر مزار شهیدی که بنا به وصیت مادر شهید که از آنان قول گرفته بود هر سال به جای او بر سر مزار پسر شهیدش حاضر شوند، در حالی که راهی بهشت زهرا شده بودند مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن بعثی قرار گرفتند و دو خواهر همراه او زخمی شدند و مریم به فیض شهادت نایل شد.

وی در عملیات هایی مانند: شکست محاصره آبادان و آزادی خرمشهر و بسیاری از عملیات‌های دیگر فعالیت چشمگیری داشت تا بالاخره بر اثر متوقف شدن عملیات پس از آزادی خرمشهر به‌منظور رسیدگی به خانواده شهدا در واحد فرهنگی بنیاد شهید آبادان مشغول فعالیت شد.

مریم فرهانیان یکی از 18 نفر خواهران، امدادگران داوطلب بود که در زمان جنگ در بیمارستان طالقانی آبادان در قسمتهای مختلف، خالصانه خدمت کرد وی در تمام مدت عمر گرانبهایش با بیداری و هوشیاری سیاسی، دینی زندگی کرد رفتار و منش این شهیده الگوی زن مسلمان ایرانیست.

وصیتنامه شهیده مریم فرهانیان
وصیتم را با نام خدا، این بزرگ ترین بزرگتر ها، آن یگانه مطلق، این فریادرس مستضعفان، این در هم کوبنده کاخ ستمگران و یزیدیان، این منجی حق و عدالت، این فرستاده قرآن، این شنونده غم ها، این مشگل گشای دردها و... شروع می کنم.

اول از همه چیز از انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی به اندازه فهم خودم و وظایفم که بر دوش دارم بگویم، انقلابی که با دادن خون هزاران شهید و هزاران معلول به اولین مرحله پیروزی خود رسید. انقلابی که مردم در آن، اسلام را، این کامل ترین دین را مبنای کار خود قرار دادن و از آن الهام گرفتند و وحدتی را که بدست آورده بودند، با توجه به دین اسلام و رهبری قاطع امام آن را حفظ کردند.

قدر این رهبری را بدانید و همواره پشت سر او باشید. از امام پیروی کنید. به پیام ها و فرمان ها و دستورات اسلامی امام توجه کنید و سعی کنید که از هر کلمه امام درس بگیرید.

امام را تنها نگذارید. این هوای نفس را که امام از آن صحبت و سعی می کند که آن را از وجود ما بزداید، شما هم سعی کنید که در این راه موفق شوید. سعی کنید که خود را بشناسید که اگر خود را بشناسید خدا را شناخته اید. در هیچ کاری خدا را از یاد نبرید و همواره به یاد خدا باشید و با هم به مهربانی رفتار کنید.

امام زمان را از یاد نبرید. همواره در فکر امام زمان باشید. همواره در راه اسلام باشید و برای تحقق بخشیدن به آرمان اسلام بکوشید و به قدرت الهی توجه داشته باشید که بالاتر و با عظمت تر از تمام قدرت هاست. هیچ وقت قدرت خدا را از یاد نبرد و سعی کنید که هر چه بهتر تزکیه نفس کنید. چیزی را که امام این قدر درباره اش تکیه می کنند که تزکیه نفس کنید و در بین خطراتی که ما را تهدید می کنند، هیچ خطری بالاتر از این نفس نیست که گاه انسان را به انحراف می کشاند و خود انسان متوجه نمی شود، قرآن بخوانید، زیرا قرآن تمام دستورات زندگی را به شما می گوید. نهج البلاغه و صحیفه سجادیه هم همین طور.

مادر! اگر من سعادت شهادت را داشتم و شهید شدم، اصلا ناراحت نباش. ما همه امانت هستیم و از دنیا می رویم، زیرا این دنیا آزمایشگاهی است که خداوند بندگان خود را در آن، مورد آزمایش قرار می دهد. این ما هستیم که باید سعی کنیم و از این امتحان که بالاترین امتحان هاست سربلند بیرون بیاییم و در قیامت پیش خدا سر افکنده نباشیم.

یادم هست که در آخرین جلسه گفتگویی که با برادر شهیدم داشتم ، درباره معاد برایم صحبت می کرد و می گفت، در فکر آخرت باشید و بعد از این جلسه بود که مقام شهادت را بدست آورد. از صمیم قلب به او تبریک می گویم و از خدا می خواهم صداقتی همانند شهیدان به من عطا کند و سعادت این را بدهد که تنها و تنها در راه او قدم برداریم و برای رضای او کار کنیم. شهید کسی است که به آخرین مرحله کمال خود رسیده است و راهش را با آگاهی، ایمان و خلوص می پیماید و همیشه پیروز و جاوید است.

به ولایت فقیه ارج بنهیم و بدانیم که الان امام خمینی بر ما ولایت دارد و بداینم تنها در این صورت ، در دنیا و آخرت موفق می شویم که با همدیگر صمیمی باشیم. یار و رفیق همدیگر باشیم و با دشمن مقابله کنیم. چه دشمنانی که در درون ما هستند، چه دشمنان بیرونی. من هم مانند برادر شهیدم (مهدی) هر چه یادم آمد نوشتم و اگر در گفتارم اشتباهی هست، به بزرگی خودتان ببخشید.
و السلم علیکم و رحمت الله و برکاته


گفتگو با خواهر شهیده فراهانیان
گفتگوی ماهنامه شاهد یاران با خواهرشهید فراهانیان، سمیره فرهانیان در خصوص روحیات وی و برادر شهیدیش مهدی فراهانیان را بخوانید:

از مریم و مهدی بگویید؟
فاطمه و عقیله و مریم تو سپاه آبادان بودند و کارهای خیرزیاد می کردند و حرفی هم در این باره به کسی نمی گفتند . مریم که شهید شد،تازه عده ای آمدند و این چیزها را گفتند. ما از کسانی که سراغ مریم را می گرفتند ، این چیزها را فهمیدیم ، مهدی و مریم هم خیلی با هم مانوس بودند ، موقعی که مهدی شهید شد ، مریم خیلی ناراحت بود و بی قراری می کرد و می گفت : « من باید دنبال مهدی بروم .» پدرمان ، مریم و بقیه خواهرها را از آبادان بیرون برده بود . مریم در آنجا آرام و قرار نداشت و همه را کلافه کرده بود و می گفت باید برگردم آبادان ، او را برگردانیم . توی آبادان هم در بیمارستان کار می کرد و همراه خواهرهایم فاطمه و عقیله به مجروحین می رسید،بعد که فشار جنگ کمتر شد و مجروحین را بیشتر به شهرهای دیگر می بردند، کارش در بیمارستان کم شد. دیگر این کار او را راضی نمی کرد و به بنیاد شهید رفت تا به خانواده های شهدا، جانبازان و مجروحان رسیدگی کند.قبل از شهادتش هم خواب مهدی را دیده بود .


شهادت مهدی چگونه بود ؟
مهدی در مهرماه ، یعنی یک ماه بعد از شروع جنگ شهید شد . درمارد در آبادان عملیات داشتند که در آنجا تیر می خورد و دوستانش عقب نشینی می کنند و نمی توانند فوری جنازه او را بیاورند.

نحوه شهادت مریم چگونه بود ؟
یک مادر شهیدی از او درخواست کرده بود که سرخاک فرزندش برود و سال پسرش را بگیرد و از طرف او برود سرقبرش فاتحه بدهد . مریم و دوستانش برای اینکه وصیت او را انجام بدهند ، راه می افتند که به گلزار شهدا بروند که دشمن منطقه را می زند . دوستانش می گویند هر چه به او گفتیم که مریم! شرایط خطرناک است ، گفت باید بروم . به هر حال اول هر سه آنها زخمی می شوند و مریم شهید می شود . آن روزها جنگ بود و وسیله هم گیر نمی آمد . نمی دانم با چه وسیله ای رفته بودند . خمپاره که می خورد ، مریم توی گودالی که پر از علف بوده ، می افتد . خانم سامری خیلی سعی می کند وسیله ای گیر بیاورد که او را برساند بیمارستان ، ولی او در وسط راه شهید می شود . ترکشی که مریم را شهید کرد ، خیلی کوچک بود و مستقیماً به قلبش خورد .

از ویژگی های اخلاقی خواهرتان بگویید ؟
مریم از همان کوچکی با همه ما فرق می کرد . همیشه به پدرم می گفت که خواب امام زمان(عج) یا سایر ائمه را دیده است . نماز خواندش با فکر و عمیق بود . از غیبت نفرت عجیبی داشت و هر جا می دید دارند درباره کسی حرف می زنند ، بلافاصله بلند می شد و می رفت . هم خودش و هم مهدی خیلی منظم بودند . وقتی دفتر و کتاب هایشان را می دیدم ، کِیف می کردم . یک بار ندیدم که روی آنها خط خوردگی وجود داشته باشد . هیچ وقت ندیدم از درسی بنالد و گلایه کند . از همان دبستان تا دبیرستان ، درسش را مرتب خواند و مزاحمتی درست نکرد . برای درس خواندش برنامه خاصی داشت . روزها می خوابید و شب ها که خلوت بود و همه خواب بودند ، بیدار می نشست و درس می خواند . بالای پشت بام یک اتاقک بود که آن را با مهدی تبدیل به کتابخانه کرده بودند . می رفت و توی گرمای سخت آبادان ، آنجا می نشست و درس می خواند . مثل بچه های لوس امروز هم نبود که بگوید درس می خوانم ، تقویتم کنید و برای غذا خوردن ، ادا در بیاورد . به قدری قانع بود که حد نداشت . یک بار آمد خانه ما . من تازه زایمان کرده بودم . برحسب تصادف من آن روز نان نداشتم . مستاجر هم بودم . مانده بودم چه کار کنم و چه غذایی به او بدهم . مریم پرسید :«چته ؟ چرا داری تاب می خوری ؟» گفتم : «نون نداریم . می خواهم برایت برنج بگذارم .» گفت : «حوصله داری ؟» یادم نمی رود که یک مشت نان خشک داشتیم ، نشست و همان ها را با چنان اشتهایی خورد ، انگار که بهترین نان را توی سفره گذاشته ام . یک ذره قید و بندهای این جوری را نداشت . وقتی یادم می آید ، بغضم می گیرد . همیشه همین طور بود . مهدی هم عجیب دل مهربانی داشت . هر وقت مادرمان می رفت نان بپزد . بالای سرش چتر می گرفت که باران ، اذیتش نکند . مادرم برای نان پختن برای ما دخترها نوبت گذاشته بود . مهدی می گفت :« برای من هم نوبت بگذارید . من هم از این نان می خورم .» انصافاً از ما هم بهتر خمیر می گرفت . خیلی مراقب مادرمان بود ، برای همین مادرم بعد از شهادت مهدی خیلی صدمه خورد و بعد هم که شهادت مریم پیش آمد ، کمرش شکست . نه که مادرم از عراق آمده بود و در اینجا کس و کاری نداشت ، ما بچه ها همه کس او بودیم و رفتن مهدی و مریم بیمارش کرد .

پدر شما زود فوت کردند ؟
خوشبختانه نه ، همه ما ازدواج کرده بودیم که حاج لطیف فوت کرد .

از روحیات ایشان بگویید ؟
بعد از شهادت مریم ، پدرم دست کم دو هفته یک بار می آمد آبادان و می رفت سرخاک آنها . من هر وقت می رفتم قبرستان . می دیدم سنگ قبر آنها برق می زند . پدرم خیلی آدم مقیدی بود . همیشه روزه بود و هر وقت از کار فراغت پیدا می کرد . قرآن و دعا می خواند . بسیار مقید به نان حلال بود . مریم هم خیلی روزه می گرفت . شنیدم که یک سال تمام روزه گرفته بود . وقتی پرسیدند : «چرا این کار را می کنی ؟ گفته بود : می خواهم خودم پیشاپیش برای خودم خیرات بفرستم .»

از خاطرات شیرینی که از خواهرتان دارید چیزی به یادتان مانده ؟
مریم و فاطمه و عقیله در آبادان بودند . جواهر هم بود ، ولی بعد که ازدواج کرد ، رفت . فاطمه می گفت : هر وقت ما را جایی دعوت می کردند ، مریم پیشاپیش می رفت و به آنها می گفت که آبگوشت درست کنید . یک روز من صدایم در آمد و پرسیدم :«خسته شدم از بس آبگوشت خوردم . چرا ما هر جا می رویم به ما آبگوشت می دهند ؟» مریم گفت : « من به آنها می گویم ، هم من دوست داریم ، هم راحت است و صاحبخانه به دردسر نمی افتد .» بسیار بخشنده و سخاوتمند بود . یک وقت هایی چیزهایی را برایش می دوختم و او همه را می بخشید به هر کسی که کمترین علاقه ای به آنها نشان می داد . کوچک ترین توجهی به دنیا نداشت . جنگ که شروع شد ، ما ده دوازده نفری توی یک اتاق زندگی می کردیم . من چرخ دستی ام را برده بودم و برای خواهرها و کسانی که می توانستم با چه زحمتی لباس می دوختم و او این طور می بخشید و می گفت آنها بیشتر احتیاج دارند .

خودش خیاطی بلد بود ؟
آره،با سلیقه بود و با عرضه.از پس کارهایش برمی آمد.خیلی علاقه داشت.توی کارهای خانه خیلی خوب بود ؛ اما بیرون خانه هم حسابی فعال بود .

بیشتر تحت تاثیر چه کسی بود ؟
برادر شهیدمان مهدی ، بعد هم با من چون دختر بزرگ خانواده بودم و بچه هایم نوه بزرگ خانواده بودند و او خیلی با آنها انس و الفت داشت . همیشه می گفت اگر من شهید بشوم ، سمیره بیشتر از مادرم اذیت می شود .

از نظر قیافه و اخلاق به چه کسی شبیه تر بود ؟
از نظر قیافه شبیه من بود ، اما حالا دختر فاطمه خیلی به او شبیه است . از نظر اخلاق هم فاطمه از همه بیشتر به او شباهت دارد .

آیا با دخترهایتان در مورد خاله شان صحبت می کنید ؟تاثیر مریم بر آنها چیست ؟
دخترم خیلی کوچک بود که مریم شهید شد . حالا هم خیلی یادش می کند .

فرق برادر و خواهر شهیدتان با جوان های حالا چیست ؟
والله همان موقع هم آنها با جوان های هم سن و سالشان فرق داشتند . این طور نبود که همه جوان های آن دوره سرشان توی این حساب و کتاب ها باشد . آنها هم ائتلاف وقت های مخصوص خودشان را داشتند . مهدی از آن پسرهایی نبود که موهایشان را بلند می کردند و دائماً دنبال خریدن این بلوز و آن بلوز بودند . یک بار هم که من برایش پیراهن دوختم ، برد و آن را بخشید ! خیلی ساده می پوشید . تمیز و مرتب و آراسته بود . هردوتایشان همیشه مرتب بودند ، اما دنبال مد و این برنامه ها نبودند . کلاً با بقیه بچه ها فرق داشتند . همیشه کتاب های مذهبی و مبارزاتی را مطالعه می کردند . یک بار هم نزدیک بود گرفتار شویم .

چطور؟
مریم و مهدی توی کتابخانه روی پشت بام چند تا کتاب ممنوع هم داشتند . اعلامیه های امام هم بود . مهدی گفته بود که اگر وضعیت خاصی پیش آمد ، همه آنها را به دست احمد برسانیم . یک شب مهدی از شدت دل درد کبود شده بود . مریم دوید سرکوچه و تلفن زد به اورژانس . ماشین که آمد ، جواهر به آنهایی که روپوش سفید داشتند ، مشکوک می شود و به مریم می گوید گمان نکنم اینها دکتر باشند . از وقتی آمده اند ، دائماً به گوش و کنار خانه سرک می کشند و اگر علی جلویشان را نمی گرفت ، می خواستند روی پشت بام هم بروند . مهدی با ایما و اشاره به مریم حالی می کند که چه باید بکند و او می رود و کتاب ها و اعلامیه ها را بر می دارد و از خانه می زند بیرون و با هزار زحمت ، آنها را به دست احمد می رساند . بچه ها هم حواسشان را جمع می کنند که یک وقت آن دکتر قلابی به مهدی آمپولی نزنند و یا به او دارو ندهند . متاسفانه مشکلات زندگی خیلی از خاطره ها را از یاد آدم می برد .

شما تقریباً حکم مادر را برای خواهر و برادر شهیدتان داشتید ...
همه کارهایشان به عهده من بود ، بردن به بیمارستان ، خریدلباس ، مدرسه و همه چیز . بقیه خواهرو برادرها فعالیت سیاسی می کردند ، اما بعد از شهادت مهدی و مریم ، من همچنان در کنار مادرم بودم .

حضور این دو شهید را چگونه احساس می کنید ؟
هر وقت به مشکلی بر می خورم ، سرخاک مریم می روم و کمک می گیرم . گاهی کمکم می کند . با او حرف می زنم و می گویم،« از خدا بخواه کمک کند .» دوستانش هم می گویند هر وقت سرخاکش می رویم ، حاجتمان را می گیریم . خیلی پاک بود . خیلی شجاع بود . دل و جرات عجیبی داشت . از همان بچگی نترس و زرنگ بود . دیوار راست را بالا می رفت . مهدی هم خیلی نترس بود ، ولی آرام بود .

کلمات کلیدی: فرهانیان مریم
 
ابادان ایستاد تا جمی ایستاده بود.دکترغلامعلی رجایی .(بمناسبت 5مهر)
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸  
آبادان ایستاد تا جمی ایستاده بود  
 
  جمی ، همان که در آبادان محاصره شده درمعرض سقوط در اقتدا به مجاهدان صدر اول اسلا م که در رکاب رسول خدا می جنگیدند و از کیان و حرمت دین خدا و رسول او جانانه دفاع می کردند در زیر گلوله باران هر روز و هر ساعت آبادان توسط نیروهای ارتش بعثی عراقی مردانه ایستاد و به رزمندگان آبادانی و غیرآبادانی درس مقاومت و ایستادن داد.  
 
     
 
 
 
 
   
 
 
 
 
 
 
 
     
 
   
 

این روزها در بین بروبچه های آبادانی تهران نشین حال وهوای خاصی حاکم است، جلسه پشت جلسه و دیدار پشت دیدار تا از حضرت آیت ا... غلا محسین جمی امام جمعه مقاوم آبادان دوره جنگ که منزلت مهمی چون نمایندگی حضرت امام در آبادان هم به دلیل شایستگی های فراوانی که داشت از آن او شده بود در دو همایش ملی و استانی در تهران و آبادان تقدیر نمایند.

جمی ، همان که در آبادان محاصره شده درمعرض سقوط در اقتدا به مجاهدان صدر اول اسلا م که در رکاب رسول خدا می جنگیدند و از کیان و حرمت دین خدا و رسول او جانانه دفاع می کردند در زیر گلوله باران هر روز و هر ساعت آبادان توسط نیروهای ارتش بعثی عراقی مردانه ایستاد و به رزمندگان آبادانی و غیرآبادانی درس مقاومت و ایستادن داد. اگر کسی در آن روزهای اول آتش و خون به آبادان سری زده باشد، می داند در آن زیر زمین کمیته ارزاق شهر رزمندگان اسلا م با چه شور و اشتیاقی به نماز جمعه آبادان می آمدند و به سخنان حضرت جمی گوش می دادند. سخنانی که معمولا ً با صدای اصابت گلوله های توپ و خمپاره به اطراف محل برگزاری نماز جمعه همراه بود، نماز جمعه ای که حضرت امام که خود امام ایستادگان بود با حساسیت خاصی برگزاری آن را دنبال می کرد و وقتی آقای جمی به دلا یلی یکی دو هفته ای نتوانسته بود نماز جمعه را اقامه کند و خطبه بخواند، در دیداری که با امام داشتند امام در اولین عبارات به او فرموده بودند شما مثل اینکه چند هفته ای است در آبادان نیستید.

نماز جمعه ای که دشمن بعثی هم با غیظ و غضب خاصی نظاره گر مستمر برپایی آن بود و با تمام توان می کوشید اقامه آن را متوقف کند، ولی حتی برای یک هفته هم به این هدف پلید خود توفیق نیافت و هر جمعه رزمندگان اسلا م و کسانی که به دلیلی در آبادان محاصره شده - که در مقطعی فقط از طریق یک جاده خاکی در زیر آتش شدید دشمن و راه آبی به عقبه خود وصل بود - مانده بودند با اشتیاق بیشتری به نماز حاضر می شدند و به خطبه های شورآفرین جمی گوش می دادند، خطبه هایی که اگر چه در ظاهر خطبه و سخنرانی بود اما در واقع نماد برپایی پرچم بلند همیشه در اهتزاز عزت و سرفرازی حاکمیت نظام مقدس جمهوری اسلا می در شهری بود که کمتر در شهرهای جنگی نظیر آن را می توان یافت. این تفاوت ، نزدیکی بیش از حد تصور، دشمن به آبادان بود تا جایی که می توانست از آن سوی اروند رود با یک تفنگ کلا شینکف شهر را ناامن کند.

خوب به یاد دارم در هفته های نخست جنگ که در فرمانداری ماهشهر بودم، یکی از آن شب های پراضطراب و حادثه شاهد تلفن یکی از کارمندان محلی فرمانداری به آبادان بودم که داشت با فامیلش در اطراف آبادان صحبت می کرد. تلفن را که گذاشت سرش را میان دو دستش گرفت و ساکت ماند. وقتی پرسیدم چه خبر شد؟ گفت فامیل ما می گفت همین الا ن که با شما صحبت می کنم عراقی ها داخل روستای ما شده اند و وارد تک تک خانه ها می شوند و اولین عکس العمل آنها با ورود به اتاق های خانه ها این است که تمثال قاب گرفته حضرت امام خمینی(ره)را با عصبانیت از دیوار به زیر می کشند و می شکنند و تیراندازی های بیهوده می کنند تا به خیال خام خود در دل ما رعب و وحشت بیندازند.

جمی در این شرایط در آبادان ماند و به عنوان حلقه واسط و وصل نیروهای مسلح که در آن زمان هماهنگی مابین آنها به دلیل تنوع وظایف آنها از مشکلا ت و خاص اول جنگ و در عین حال از ضروریات ایستادگی بود عمل می کرد. جمی با صبر و حلم و هوشیاری مثال زدنی سعی در نزدیکی هرچه بیشتر حوزه عمل نیروهای شهربانی ژاندارمری ، کمیته و سپاه ، ارتش داشت تا در پرتو این هماهنگی شهر بهتر بتواند در محاصره به مقاومت سرفرازانه خود ادامه دهد. جمی در این هفته ها و ماه های نخست جنگ کمتر مجال استراحتی داشت. به نقاط مختلف شهر سر می زد، در جلسات مهم نظامی شرکت می نمود و گاه فراغت سری به رادیو نفت آبادان می زد و برای رزمندگانی که در جبهه های جنوب و به ویژه در اطراف آبادان و خرمشهر می جنگیدند، پیام رادیویی می فرستاد.

یادداشت های روزانه ای که وی در طول این روزها نوشته و خوشبختانه در دست چاپ است، بهترین سند و دلیل پرکاری و خستگی ناپذیری این روحانی مجاهدی است که رزمندگان اسلا م از محورهای مختلف برای استماع خطبه های وی به آبادان غرق در گلوله و آتش و انفجار می آمدند. می آمدند تا در کارنامه مقاومتشان در جبهه ها، حضور در نماز جمعه آبادان به امامت جمی این یار انقلا بی امام هم ثبت و ضبط شود. همان جمی ای که در دوران مبارزه ، ساواک در بدر به دنبال دستگیری وی بود و نتوانست او را که مخفیانه از آبادان به تهران آمده و در منزل علا مه شهید مطهری یک ماه تمام مخفی بود پیدا کند.

همان جمی ای که نمی شود و نباید و نمی توان تاریخ نورانی هشت سال دفاع مقدس را که مرتبط با خوزستان و آبادان مقاوم است نوشت، ولی به نام و یاد و حضور و تاثیر و عملکرد او توجهی نداشت . همان جمی ای که اکنون فصلی از تاریخ مقاومت ایران و خوزستان و آبادان به او تعلق گرفته است و این روزها به نشانه قدردانی از وی که الحق از شخصیت ها و مشاهیر برجسته کشور و از چهره های ماندگار این ملک و آیین است به عنوان یک شخصیت ملی تقدیر خواهد شد.


 
بنویسید آبادان بخوانید دریاقلی(بمناسبت 5مهر)
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸  

می‌نویسم «آبادان» قصبه‌ای است کوچک بر کنار دریا... یادم می‌آید بهمن‌شیر، رودخانه‌ای که از کنار آبادان می‌گذرد و خروش آن در روزهای بارانی.

می‌نویسم آبادان و آن رباطی است که در آنجا پاسبانی بودند که دزدان دریا را نگاه می‌داشتند. به کوی ذوالفقاری فکر می‌کنم به نخل‌ها، به خش خش میان نخل‌ها به سایه‌هایی که لای آن رفت و آمد می‌کردند. به قبرستان ماشین، آریا، پیکان، کامیون، جیپ و... ورق آهن‌های روی هم تلنبار شده و اتاقکی حلبی که دریاقلی توی آن خوابیده بود خواب که نه، خواب و بیدار.

با صداهایی که شنید، برخاست و نشست سر جایش. فانوس را از کنار چاله برداشت. فتیله‌اش را بالا کشید بلند شد و فانوس را بالا گرفت. نور فانوس کم جان بود. چیزی دیده نمی‌شد. دریاقلی زیر لب گفت: حرامی‌ها!

... و از گوشه‌ای چماق دست‌سازی را برداشت و راه افتاد از میان ماشین‌ها به طرف نخلستان. از نخلستان نگاه برنمی‌داشت و به این فکر می‌کرد که چگونه دزدها را غافلگیر کند. هر چند لحظه یک‌بار صدای خشک برخورد با تکه آهنی برمی‌خاست. ناگهان خشکش زد. ایستاد. لرزشی خفه در تنش پیچید: این همه آدم لای نخل نمی‌توانند آفتابه‌دزدهایی باشند که برای ورق آهن‌های دریاقلی آمده باشند... «عراقی‌ها... خدای من... یعنی... پل زدن رو بهمن‌شیر، آمده‌اند این‌ور...» شروع می‌کند به دویدن. از جلوی یاتاقان‌‌ها و جک‌های تلنبار شده می‌گذرد. دوچرخه‌اش را تکیه داده به بدنه اتاقک کامیونی. سوار می‌شود و رکاب می‌زند.

می‌نویسم شب 19 مهر نیروهای شناسایی عراق از کارون عبور کردند و تا روستای مارد آمدند. از نبودن نیروهای ایرانی در این منطقه که مطمئن شدند، نیروهای کماندویی تیپ 33 نیروی مخصوص را فرستاد. کماندوها امنیت لازم را برای ورود نیروهای زرهی تیپ 6 فراهم کردند.

بعثی‌ها با نصب پل نظامی بر رود کارون موفق به عبور از رود شدند و جاده اهواز ـ آبادان را بستند و مسافران این جاده (از جمله شهید تندگویان وزیر نفت که برای بازدید و رسیدگی به مناطق نفت‌خیز به منطقه آمده بود، اسیر کردند. جوانان آبادانی که برای کمک به مدافعان خرمشهر در آمد و شد بودند، راهشان سد شد و مجبور شدند در مناطق بیابانی یا متجاوزین درگیر شوند.

فقط خدا می‌داند دریاقلی فاصله 9 کیلومتری تا شهر را چگونه و با چه توانی رکاب زده. به چه فکر کرده و با خود چه گفته. آنچه ما می‌دانیم این است که وقتی دریاقلی به مقر سپاه آبادان رسید از چرخ پایین پرید دوچرخه را به دیوار تکیه داد و دوید جلوی مقر. و فریاد زد: حسن بنادری، برادر بنادری، کجاس؟ کارش دارم...

نگهبان جلوی در با دیدن حال و وضع دریاقلی جرئت نکرد بپرسد با فرمانده چکار داری؟ با عجله داخل مقر رفت و با بنادری برگشت. دریاقلی فرصت نداد چیزی بپرسد: عراقی‌ها... عراقی‌ها از ذوالفقاری دارند می‌آیند سمت آبادان. خودم دیدم. لای نخل‌ها پر از عراقی است. روی بهمنشیر پل زدند.

حسن بنادری خشکش زد. مقر به هم ریخت. تعداد نیروها کم بود. به پایگاه‌های دیگر بی‌سیم زدند و خبر دادند. بعد حسن بنادری با شش نفر یگر همراه دریاقلی به سوی کوی ذوالفقاری راه افتادند. سلاح‌هایشان یک قبضه آر.پی‌.جی و چند تا ژـ3 بود.

مدافعان در گروه‌های دوازده و سیزده نفره تقسیم شدند. نیروهای کمکی هم رسیدند. رزمندگان اسلام متشکل از ارتش، ژاندارمری، فداییان اسلام، بسیج و نیروهای مردمی زیر آتش شدید دشمن به آنها حمله کردند و آنها را تا آن طرف بهمن‌شیر عقب راندند.

دشمن گرچه عقب نشست اما آبادان همچنان در محاصره بود و داستان ما ادامه داشت. چند روز بعد خمپاره‌ای از آن سوی رود زوزه‌کشان بر زمین خورد و دریاقلی را که همراه دیگر رزمندگان پشت خاکریزی سنگر گرفته بود در خون خود غوطه‌ور کرد، دریاقلی با آبادان و دوچرخه‌اش خداحافظی کرد تا شاید روزی آن به اتاقک کوچکش برگردد... اما اگر به آبادان رفتید حتماً سری هم به میدان دریاقلی بزنید میدانی که مجسمه مردی کنار دوچرخه‌اش وسط آن ایستاده و به شهر نگاه می‌کند و اگر گذرتان به بهشت زهرا افتاد حتماً به قطعه 34 هم سری بزنید و سر قبر این جوانمرد فاتحه‌ای بخوانید.

آبادان محاصره شده بود. امام(ره) در پیامی درباره حصر آبادان فرموده بود: هشدار می‌دهم به پاسداران، قوای نظامی و فرماندهان نظامی که باید این حصر شکسته شود. این پیام امام(ره) روح مقاومت و حمله به دشمن را در دل مردم و رزمندگان زنده‌تر کرد.

ساعتی قبل از حمله، به سردار رحیم صفوی و شهید حسن باقری اعلام شد که بنی صدر از فرماندهی کل قوا عزل شده. همانجا حسن باقری پیشنهاد داد که نام عملیات را بگذارند: «فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا.»

امام فرموده بود: نه سپاه به تنهایی می‌تواند حمله کند و نه ارتش، و هیچ کدام از آنها بدون کمک مردم به پیروزی نخواهد رسید و این یعنی اولین حرکت منظم و منسجم و آغاز عملیاتی با همدلی تمام.

این عملیات، مقدمه عملیات ثامن‌الائمه(ع) شد. در اواخر شهریور 1360 تیمسار ظهیرنژاد (فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش) و یوسف کلاهدوز (قائم مقام وقت فرمانده کل سپاه پاسداران) قرارگاه مشترکی برای هدایت عملیات در شادگان تشکیل دادند. قرارگاه در کنار جاده ماهشهر ـ آبادان زیر نخل‌ها و در یک چادر بود.

در طراحی عملیات چند موضوع در نظر گرفته شد. حمله یکپارچه و همه‌جانبه در همه محورها: دشمن آمادگی چنین تهاجم وسیعی را نداشت، بنابراین رعب و هراس در نیروها و دستپاچگی در فرماندهی دزدان، گریبان‌گیر دشمن می‌شد.

حمله شبانه باید انجام می‌شد؛ چرا که اگر عملیات در روز شروع می‌شد، نیروهای زرهی عراق به لحاظ برتری کمی و کیفی که نسبت به واحدهای پیاده ایرانی داشتند،‌ مانع از پیش‌روی رزمندگان اسلام می‌شد.

حسن باقری ابتکار جالبی داشت. در صبح عملیات به کمک کارکنان شرکت نفت، نفت سیاه را روی سطح کارون آتش زد تا راه‌های ارتباطی و تدارکاتی دشمن در حین عملیات بسته شود و رعب و وحشت بر دل دزدها بیفزاید، اما وزش باد به سمت جنوب آغاز شد و دود مرکز فرماندهی ارتش را محاصره کرد و توان فعالیت را از نیروهای تیپ 3 ارتش گرفت، فرماندهان ارتش در سنگر فرماندهی سپاه مستقر شدند، چیزی نگذشت که جریان باد کم‌کم دود را به تنها سنگر فرماندهی عملیات نزدیک و نزدیک‌تر کرد. فرماندهان ارتش و سپاه،‌ همگی دست به دعا برداشتند و استغاثه، حال و هوای سنگر فرماندهی را گرفت تا اینکه...

... ناگهان به فرمان خدا باد عجیبی شروع به وزیدن کرد که تا آن موقع در منطقه سابقه نداشت. دشمن مستأصل شد و رزمندگان بسیار زودتر از برآورد زمانی به هدف اصلی خود، یعنی پل قصبه رسیدند.

بعثی‌ها برای فرار یا پاتک، باید از تنها راه باقی‌مانده در منطقه حفار استفاده می‌کردند. نیروهای دیده‌بان نیز در جبهه دارخوین با هدایت آتش روی این پل، دشمن را گیج و متحیر کردند.

برای آرامش نسبی، عراقی‌ها در غرب پل قصبه پناه گرفتند. شهید تیموری، فرمانده تخریب دارخوین و چند تخریبچی هم پل را منفجر کردند و سپس دزدها برای همیشه از آبادان ناامید شدند.


کلمات کلیدی: دریا قلی
 
آبادان می خواهد دوباره آباد شود.(بمناسبت سالگرد 5 مهر)
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸  

 

کد مطلب: 4055  |  تاریخ: ۱۳۸۹/۷/۳  |  ساعت: ۱۲:۱۵

«سرزمین من» حماسه شکست حصر آبادان را روایت می کند

آبادان می خواهد دوباره آباد شود

روز 19مهرماه 59 ، هنوز خرمشهر در حال دفاع بود که عراقی‌ها بالاتر از روستای مارد از کارون رد شدند و جاده اهواز ـ آبادان را اشغال کردند. مردمی که در حال تخلیه آبادان بودند، هدف تانک‌های عراقی قرار گرفتند. بمب و خمپاره بدون خبر می‌آمد و زندگی مردم را زیر و رو می‌کرد

 

سایت گروه مجلات همشهری: ساعت 1 بامداد پنجم مهرماه سال 60، مقطعی تاریخی برای شهر همیشه ایستاده آبادان است. شکست حصر آبادان پس از 349 روز به دست رزمندگان شجاع ایران یک برهه مهم در جنگ تحمیلی به شمار می رود.

ویژه نامه «سرزمین من» گروه مجلات همشهری در شماره شهریور ماه خود و در بخش «میراث مقاومت»، گزارشی از حال و روز امروز این شهر دارد.

مقداد منتظری خبرنگار «سرزمین من» در ابتدای این گزارش نوشته است: آبادان زمانی پس از تهران پرجمعیت‌ترین شهر کشور بود و تا پیش از تهاجم عراق یکی از آبادترین شهرهای ایران. در آخرین روزهای شهریور 1359 آرامش این شهر که خلیج‌فارس به همراه رودهای بهمنشیر، کارون و اروند، چون جزیره‌ای در آغوشش گرفته‌اند، در هم ریخت. هواپیماها روی شهر شیرجه ‌رفتند و همه‌جا را آتش و خون فرا گرفت. دودی که از پالایشگاه و مخازن نفت بلند شد، آسمان شهر را تاریک کرد.

آبادان محاصره‌ای را تجربه کرد که نزدیک به یک سال به طول انجامید و خرابی‌های زیادی به بار آورد. امروز آبادان یکی از درخشان‌ترین دوران مقاومت مردم ایران را در حافظه‌اش جای داده و هنوز پس از 30 سال می‌توان آثار جنگ را در آن دید...

بخش هایی از این گزارش در ادامه می آید. برای خواندن متن کامل ، شماره شهریور ماه نشریه ایران شناسی و ایران گردی گروه مجلات همشهری را بخوانید. تصویر جلد این شماره «سرزمین من»، عقاب طلایی ایران است و آن را از همه مجلات روی پیشخوان روزنامه فروشی ها ، متمایز می کند.

روز 19مهرماه 59 ، هنوز خرمشهر در حال دفاع بود که عراقی‌ها بالاتر از روستای مارد از کارون رد شدند و جاده اهواز ـ آبادان را اشغال کردند. مردمی که در حال تخلیه آبادان بودند، هدف تانک‌های عراقی قرار گرفتند. بمب و خمپاره بدون خبر می‌آمد و زندگی مردم را زیر و رو می‌کرد. مغازه و کارگاه و خانه مردم بود که روی سرشان خراب می‌شد...

23 مهرماه جاده ماهشهر هم سقوط کرد و از چهار جاده فقط دوتا برای ارتباط با بیرون و ارسال کمک به شهر ماند. چهار آبان‌ماه عراقی‌ها خرمشهر را اشغال کردند و چهار روز بعد نیروهایشان در ساحل بهمنشیر مستقر شدند. جاده قفاص که از آبادان به روستایی به همین نام می‌رسید، وقتی به دست عراقی‌ها افتاد، آبادان محاصره شد.


تن به تن با دشمن


چهل روز از هجوم عراق به ایران گذشته بود. عراقی‌ها هرچند در خرمشهر با مقاومت مردمی مواجه شده بودند اما تا آن روز شکست نخورده بودند. از رود بهمنشیر عبور کردند و وارد کوی ذوالفقاری در شمال‌شرق آبادان شدند. مردم این کوی فقیر بودند و خانه‌هایشان از گل درست شده بود. دریاقلی سورانی، پیرمردی که در مغازه‌اش مشغول کار بود، متوجه حضور عراقی‌ها شد، دوچرخه‌اش را سوار شد و به حسن بنادری در مرکز سپاه خبر داد.

بنادری، فوری بچه‌ها را خبر کرد و به رادیو آبادان گفت خبر را اعلام کند؛ چرا که آن روزها اهالی شهر، رادیو آبادان را گوش می‌کردند. مردم به سرعت با هرچه داشتند به سمت کوی ذوالفقاری دویدند. خبر به مسجدها هم رسید. هر مسجد چند موتورسوار داشت که با بلندگو یا خانه‌به‌خانه مردم را خبر می‌کردند...

جنگ تن‌به‌تن شده بود. دریاقلی هم بین بچه‌ها می‌چرخید و به رزمنده‌ها آب می‌رساند. صدای آیت‌الله جمی، امام جمعه شهر هم از رادیو شنیده می‌شد و به مردم و رزمنده‌ها روحیه می‌داد. نزدیک غروب بود، یگان ارتش به فرماندهی تیمسار کهتری که آن زمان سرهنگ بود به کمک مردم آمدند. عراقی‌ها را دور زدند و پلشان را منفجر کردند. عراقی‌ها هم که ارتباطشان با عقب قطع شد تسلیم شدند.

فقط کافی بود به جاده خسروآباد برسند تا آبادان سقوط ‌کند. همان روز شهید تندگویان وزیر نفت که برای رسیدگی به اوضاع پالایشگاه و شهر به سمت آبادان حرکت کرده بود اسیر شد. عراقی‌ها او را آن‌قدر شکنجه کردند تا شهید شد. الان کمی دورتر در کنار روستای سادات، یادمان شهادت شهید تندگویان بنایی است که به ما یادآوری می‌کند وزیر نفت برای چه به آبادان آمد.

دریاقلی سورانی که خبر را به سپاه رسانده بود، مسبب اصلی شکست عراقی‌ها بود. برای همین هم آنها درصدد انتقام برآمدند. دو روز بعد جاسوس‌های عراق جای دقیق خانه دریاقلی سورانی را به توپخانه دشمن گفتند و آنها هم با خمپاره خانه گِلی‌اش را روی سرش خراب کردند و دریاقلی شهید شد. الان تمام منطقه ‌ذوالفقاری بازسازی شده و هیچ اثری از دوران مقاومت نیست. خانه دریاقلی و بقیه نشانه‌های اولین شکست بزرگ عراق از بین رفته‌اند...


قلب آبادان


«صدای انفجار و بوی دود یک لحظه هم قطع نمی‌شد.»  این را علی پارسا می‌گوید؛ کسی که در زمان جنگ کارمند پالایشگاه آبادان بود و از نزدیک شاهد سختی‌هایی که بر این شهر رفت. او می‌گوید عراقی‌ها قصد داشتند با بمباران پیاپی، شهر را به زانو درآورند. برای همین هم آبادان در روز‌های اولیه بهت‌زده شده بود. آتش و خرابی، امانی برای مردم این شهر نگذاشته بود. هواپیماها بالای شهر موج می‌زدند. پالایشگاه، بندر و کشتی‌های کنار ساحل اروندرود، پشت‌سر هم بمباران می‌شدند. مخازن نفت بوارده که ذخیره نفت ایران به حساب می‌آمدند، یکی‌یکی هدف قرار می‌گرفتند.

حالا که 30 سال از آن روزها می‌گذرد، از 60 مخزن عظیم نفت فقط دوتا باقی مانده‌اند. از جاده خسروآباد به سمت گلزار شهدای آبادان که می‌روم، این دو تانکر سوخته را می‌بینم. محلی‌ها می‌گویند بقیه تانکرها را برده‌اند ذوب آهن و جایشان هم هیچ مخزن جدیدی ساخته نشده. بعد از جنگ، دیگر ظرفیت تولید نفت پالایشگاه آن‌قدر بالا نرفت که برای ذخیره کردنش نیازی به چنین تانکرهای بزرگی باشد.

هنوز هم پالایشگاه نفت، قلب آبادان است. از خیابان «بِرِیم» به روابط عمومی پالایشگاه می‌روم. علی پارسا حالا یکی از مسؤولان روابط عمومی پالایشگاه آبادان است. روزهای جنگ با اینکه می‌توانسته از شهر برود اما مثل خیلی از همکارانش مانده و از پالایشگاه دفاع کرده. با پارسا توی پالایشگاه قدم می‌زنم و او جاهایی را نشان می‌دهد که روزگاری در آتش می‌سوختند؛ لوله‌ها، واحدهای تصفیه و تاسیسات بنزین. می‌گوید:  «حالا همه را بازسازی کرده‌ایم. هرجا آتش می‌گرفت، آتش‌نشان‌ها سریع به سمت آتش حرکت می‌کردند. پالایشگاه، مخازن نفت و انبارهای مهمات جاهایی بودند که چند آتش‌نشان در آنجا شهید شدند.»...

در روزهای محاصره، آبادان کم‌کم تغییرشکل ‌داد و به پادگانی برای دفاع تبدیل ‌شد. ساختمان‌ها، کوچه‌ها و خیابان‌ها دیگر کاربری گذشته را نداشتند، همه‌چیز تغییر ‌کرد. سپاه و جهاد ساختمان‌هایی را که تخلیه شده بود به ستادهای جنگ تبدیل کرد. یکی از آنها هتل آبادان بود؛ یکی از شیک‌ترین و مجلل‌ترین هتل‌های ایران در آن زمان که پایین فرودگاه بین‌المللی قرار داشت.

با این‌که این ساختمان، زیر تیر مستقیم عراقی‌هایی بود که آن سوی اروند موضع گرفته بودند، به عنوان ستاد عملیات جنوب انتخاب شد. این ساختمان که زمانی پر از آثار گلوله بود، حالا کاملا تغییر شکل داده و خبری از آثار گلوله‌ها و ترکش‌ها بر در و دیوارش نیست. گرچه خبری از سرسبزی خیابان‌های اطراف فرودگاه و هتل هم نیست.

برخی دیگر از مراکز و ساختمان ها مانند مدارس ، هنرستان ها و ...  که در دورانه محاصره ، تغییر کاربری دادند هم در این گزارش مورد اشاره قرار گرفته اند.

این گزارش می افزاید: سمت ساحل بِرِیم که می‌روم، کنار اروندرود، خانه انگلیسی‌ها و خانه سوم محمدرضا شاه را که حالا فرهنگسرا شده، می‌بینم. حالا دور این خانه‌ها توسط شرکت نفت حصاری کشیده شده و تحت مراقبت هستند، اما در زمان جنگ، محل استقرار رزمنده‌ها بودند. جای گلوله‌ها و ترکش‌ها نشان می‌دهد که پنجره‌ها محل کمین تیراندازها بوده است.

کنار ساحل اروند که می‌ایستم، زن‌های روستایی عراقی را می‌بینم که آمده‌اند لب رودخانه آب ببرند یا چیزی را توی رود بشویند. جایی که 30 سال قبل عراق توپ‌ها و خمپاره‌هایش را در سراسر ساحل گذاشته بود و به راحتی از فاصله دویست متری آبادان را می‌زد. این‌جا که الان این‌قدر راحت می‌شود ایستاد، روزی محل فرود گلوله‌های عراقی بوده. فاصله آن‌قدر نزدیک است که عراقی‌ها با تفنگ‌های معمولی مردم آبادان را می‌زدند.


مقابله با محاصره

در بخش دیگر گزارش، راهکار آبادانی ها برای تقسیم بنزین دوران محاصره ، تشریح شده است.

در ادامه آمده است: آبادان به امید زنده و به اعتقاد پایدار مانده بود وگرنه نه سلاح کافی برای مقاومت بود و نه غذای کافی برای سرپا ماندن. یکی از کسانی که امید را به جان مردم آبادان تزریق می‌کرد مرحوم‌آیت‌الله‌جمی، امام جمعه آبادان بود. کسی که در تمام مدت جنگ از شهر بیرون نرفت و یاد او هنوز هم در آبادان زنده است. ارشدی از اهالی آبدان می‌گوید مردم او را که می‌دیدند روحیه می‌گرفتند؛  «او هشت سال در آبادان ماند و نقش مهمی در حفظ آبادان در 11 ماه محاصره داشته است.» 

آقای جمی در تمام طول جنگ حاضر نشد حتی یک هفته نماز جمعه را تعطیل کند. می‌گویند حتی با 15 نفر هم نماز خواند. نماز آقای جمی اوایل در مسجد قدس برگزار می‌شد، اما عراق آن‌قدر بمباران کرد و توپ و خمپاره زد تا محل اقامه نماز را اول به زیرزمین کمیته ارزاق و بعد هم به مسجد موسی‌بن جعفر یا مسجد امام خمینی(ره) تغییر دادند؛ همان مسجدی که الان محل اقامه نماز جمعه و مصلای آبادان است.

گلزار شهدا آخرین نقطه شهر است که می‌روم. آخر هفته است و خانواده‌ها آمده‌اند. شهدای شکست حصر آبادان هم که از شهرهای مختلف آمده بودند، این‌جا دفن شده‌اند؛ کسانی که برای راندن عراقی‌ها از دورتادور آبادان تلاش کردند. این عملیات با نام ثامن‌الائمه در ساعت یک بامداد پنجم مهرماه سال 1360 با هدف شکست حصر آبادان آغاز شد و آبادان را از محاصره 349 روزه خارج کرد....

هنوز آبادان با شهری که پیش از جنگ بود، فاصله زیادی دارد. مردم آبادان صبور و سختکوش‌اند. مشکلات زیادی را پشت سر گذاشته‌اند؛ شهید داده‌اند، آواره شده‌اند اما شهرشان را حفظ کرده‌اند و حالا امیدوارند با کمک مسؤولان، آبادان را بسازند و رونق را به کوچه و خیابان‌های آن برگردانند. آبادان می‌خواهد دوباره‌آباد شود.


کلمات کلیدی:
 
عملیاتهای دوره محاصره آبادان
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸  

عملیاتهای دوره محاصره آبادان

عملیات جاده ماهشهر
تاریخ: 3/8/1359
هدف: عقب راندن ارتش عراق از منطقه اشغالی شرق کارون
شرح: رزمندگان خودی از سه محور به دشمن حمله بردند و توانستند در محور سه راهی آبادان نیروهای عراقی را عقب برانند، لیکن در محور شرق جاده آبادان – ماهشهر موقعیتی به دست نیامد و همین موجب شد بین رزمندگان الحاق صورت نگیرد که آنها ناچار به مواضع اولیه خود بازگشتند.

عملیات کوی ذوالفقاری
تاریخ: 9/7/1359
هدف: عقب راندن ارتش عراق از جزیره آبادان
شرح: در پی عبور غافلگیرانه دشمن از بهمنشیر و ورود به جزیره آبادان در منطقه کوی ذوالفقاری، رزمندگان بی درنگ به قوای عراقی هجوم بردند که بخشی ازآنها را منهدم کردند و مابقی را به شمال بهمنشیر عقب راندند و برای همیشه دشمن را از دسترسی به جزیره آبادان مایوس کردند.

عملیات سه راهی آبادان
تاریخ: 19/9/1359
هدف: گسترش مواضع خودی در شمال آبادان
شرح: نیروهای عمل کننده از سه محور به مواضع عراقی ها یورش برده و ضمن وارد کردن خسارات و تلفاتی به آنها، خط دفاعی خود را حدود 1200 متر به خط دشمن نزدیک کردند
.

عملیات توکل
تاریخ: 20/10/1359
هدف: عقب راندن ارتش عراق تا نوار مرزی
شرح: نیروهای خودی مواضع دشمن در محور سه راهی آبادان را در هم شکستند، لیکن در دو محور غرب جاده آبادان – ماهشهر و جنوب سلمانیه موفقیتی کسب نکردند و همین موجب شد بین نیروها الحاق صورت نگیرد و رزمندگان از آرایش پدافندی مناسب برخوردار نشوند که ناچار عقب نشینی کردند.

عملیات تپه های مدن
تاریخ: 25/2/1360
هدف: آزادسازی تپه های مدن
شرح: استقرار دشمن در دو عارضه مصنوعی (معروف به تپه های مدن) که قبل از جنگ در میدان تیر آبادان ایجاد شده بود، او را بر جاده قفاص (تنها عقبه زمینی مرتبط با اسکله احداث شده در قفاص) مسلط کرده بود که نیروهای خودی با اجرای عملیاتی موفق شدند دشمن را از این منطقه عقب برانند.

عملیات فرمانده کل قوا
تاریخ: 21/3/1360
هدف: عقب راندن ارتش عراق از جنوب سلمانیه
شرح: عملیات فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا که نخستین طرح مستقل سپاه پاسداران در جبهه شمال آبادان بود، روز پس از عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا به اجرا در آمد. در این عملیات، همزمان با حرکت نیروهای عمل کننده از دو محور اصلی، 66 تن از رزمندگان نیز از درون کانالی که از قبل تا نزدیکی مواضع عراقی ها احداث شده بود، بیرون آمده و آنها را غافلگیر کردند و ضمن شکستن خط دفاعی دشمن توانستند شش کیلومتر پیشروی کنند. رزمندگان برای تثبیت موفقیت به دست آمده بخشی از منطقه آزاد شده را تخلیه کرده و حدود دو کیلومتر عقب تر با اتکا به خاکریزی که در شب اول عملیات احداث شده بود، موقعیت خود را مستحکم کردند. دشمن طی چهار روز، شش پاتک سنگین کرد تا رزمندگان را عقب براند، لیکن هر بار با شکست مواجه شد.
این عملیات زمینه بسیار موثری برای طراحی و اجرای عملیات شکستن محاصره آبادان فراهم کرد و در جریان آن حدود 220 تن از نیروهای دشمن کشته و 300 تن اسیر شدند و 30 تانک و نفربر، 15 خودرو و یک هلی کوپتر از دشمن منهدم گردید.

عملیات شهید چمران
تاریخ: 4/5/1360
هدف: آزادسازی جاده آبادان – ماهشهر
شرح: در این عملیات – که آخرین عملیات در دوره محاصره آبادان بود – رزمندگان از دو محور وارد عمل شده و خط دفاعی دشمن را شکستند. اما در حالی که پاکسازی در محور چپ پایان یافته بود و در محور راست ادامه داشت، به دلیل نامعلومی به عقب برگشتند.

عملیات شکستن محاصره آبادان
نام عملیات: ثامن الائمه(ع)
منطقه: شمال آبادان
زمان: 5/7 تا 6/7/1360
هدف: شکستن محاصره آبادان و عقب راندن دشمن به غرب کارون
سازمان عمل کننده: سپاه پاسداران و ارتش جمهوری اسلامی
شرح عملیات: رزمندگان در ساعت 1 بامداد 5/7/1360 عملیات را از سه محور اصلی دارخوین، فیاضیه، ذوالفقاری (ایستگاه های 7 و 12) و محور فرعی جاده آبادان – ماهشهر آغاز کردند و پس از شکستن خطوط دفاعی دشمن، به پل قصبه دست یافته و آن را مهندم کردند. باقی مانده نیروهای دشمن در مقابل پل حفار موضع گرفتند که در روز دوم نبردی سنگین در این نقطه در گرفت طوری که در ساعت 17 این روز دشمن با به جای گذاشتن بسیاری از تجهیزات خود، از طریق پل حفار به غرب کارون عقب نشست. رزمندگان پس از دستیابی به پل آن را منهدم کردند و در ساحل شرقی کارون خط پدافندی تشکیل دادند. به این ترتیب، عملیات با موفقیت کامل به پایان رسید و محاصره آبادان پس از 349 روز شکسته شد. در این عملیات حدود 1500 تن از نیروهای دشمن کشته و 1800 تن اسیر شدند و حدود 90 تانک و نفربر و 100 خودرو از دشمن منهدم گردید. از نیروهای خودی نیز حدود 200 تن شهید شدند
.


کلمات کلیدی: محصورین ،عملیات
 
شکست حصر آبادان به روایت آیت‌الله جمی
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸  
پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران - تهران


اشاره: آنچه پیش روی دارید برگ‌هایی از کتاب قطور یادداشت‌های روزانه آیت‌الله جمی می‌باشد که پس از حضور مستمر و دلاورانه‌اش در میادین آتش و خون در فرصت‌های مناسب ثبت گردیده و در ردیف آثار ماندگار تاریخ دفاع مقدس برای نسل امروز و فردا ذخیره شده است. این چند برگ مربوط به عملیات ثامن الائمه می‌باشد که منجر به شکست حصر آبادان گردید و به همین مناسبت گزینش و درج می‌گردد.
4/7/1360
خیلی محسوس است که توفان نزدیک است. شهر آبادان پر از نیروهای رزمنده‌ای که همه از خارج آمده‌اند. شهر به وضع عجیبی حالت جنگی و آرایش نظامی (به خود) گرفته است. اطراف و حوالی شهر، توپخانه‌ها و خمپاره اندازهای جدیدی مستقر شده (است). در نزدیکی منزل ما نیز توپخانه‌ای قرار داده‌اند. تانکها و نفربرهای ارتشی در شهر به وضع چشمگیری آمد و رفت دارند. همه اینها حکایت از این دارد که آبادان آبستن حوادث مهمی است، ولی زمان و ساعت وقوع معلوم نیست. و ما خیلی حالت انتظار و دلهرگی داریم. منتظر حمله و هجوم ارتش و سپاهیان خودی به دشمن کافر هستیم. و اما دلهرگی برای اینکه این حرکت به کجا منتهی می‌شود. اگر خدای ناخواسته این حمله ناکام بماند و نیروهای ما پیشروی نکنند. چه خواهد شد. همه اینها سئوالات تشویش (بر) انگیزی (است) که خاطرم را مشغول کرده. 

امروز دوستم آقای روحانی که مدت یک ماهی است در آبادان به دیدارم آمد، خداحافظی کرد و عازم بوشهر شد و نگارنده از رفتن ایشان در این لحظات بحرانی خوشحال شدم. چه اینکه ایشان پیرمرد و مریض و ضعیف الجثه (است و) ماندنش در آبادان در این موقعیت، خیلی مایه تشویش و نگرانیم بود. گر چه از دیدارش محظوظ بودم.
امروز تا غروب در منزل گذراندم و سپس عازم مسجد شدیم. بعد از نماز به منزل آمدم. چند دقیقه‌ای در منزل بودم که آقای فرماندار تلفن کرد و به طور جدی خواست که امشب در منزل نمانم و بروم در زیرزمین کمیته ارزاق. قضیه روشن است. امشب بناست حمله همه جانبه از نیروهای ما به طرف جبهه‌های عراق در شمال آبادان شروع شود و منزل ما خیلی آسیب پذیر است. چه اینکه نزدیک توپخانه و در تیررس خمپاره‌ها و توپهای عراقی است و هیچ گونه استحکام اطمینان بخشی هم ندارد. با تاکیداتی که فرماندار کرد، دیگر جای توقف نبود. به اتفاق فرزندم مهدی و یکی از پاسداران محافظم به طرف کمیته ارزاق راه افتادیم. دو نفر دیگر از پاسداران محافظ در منزل ماندند. تا ساعت 10 شب در کمتیه ارزاق با برادران آنجا مشغول صحبت از پیروزی بودیم. ساعت 10 برای من جایی برای خوابیدن تهیه دیدند و خوابیدم. اما خواب که معلوم است امشب با چشمهای الفتی ندارد. حدود ساعت 11 دیدم عده‌ای زن و مرد به کمیته آمدند که معلوم شد اینها همه در خانه‌های اطراف کمیته سکونت دارند و مثل من به خاطر حفظ جان به آنجا آمده‌اند.
درست ساعت 12 بود که توپخانه‌(ها)، مشغول شلیک شدند به طوری که لاینقطع غرش آنها همه جا را تکان می‌داد. جنب و جوش هیجان انگیزی در برادران کمیته محسوس بود که همگی در آمد و رفت بودند و اغلب بالای طبقه چهارم کمیته، که خیلی وسیع است، رفته و تماشای صحنه می‌کنند. آسمان آبادان از هر طرف روشن است. گلوله‌های توپ، کاتیوشا، خمپاره و تفنگ و خلاصه همه چیز. چند بار تلفن به منزل کردم. برادرانی که در منزل بودند می‌گفتند توپخانه نزدیک منزل بدون لحظه‌ای توقف مشغول کار است. ولی خبر از چگونگی اوضاع ندارم و همین موجب دلهرگی و اضطراب است. که این حمله و حرکت سرنوشت‌ساز است و چنانچه خدای ناخواسته ناموفق باشد، (چه بسا) آبادان مجددا در خطر سقوط قرار بگیرد. یک بار حدود ساعت 2 تا بیرون کمیته رفتم که همه جا از برق گلوله‌ها روشن بود. نمی‌دانم حدود ساعت 3 یا چیزی کمتر یا بیشتر بود (که) از هتل آبادان، محل تمرکز نیروهای اعزامی تلفن کردند و خیلی خوشحال و مسرور خبر پیشروی و پیشرفت نیروهای خودی را دادند که چندین سنگر خاکی دشمن را به تصرف درآورده و جمعی (را هم) اسیر گرفته‌اند. ساعت 5 برای نماز صبح بلند شدیم. برادران همگی آمدند و نماز را به جماعت خواندیم و همه به طور اجمال از پیروزی خودی و شکست دشمن خبر دادند. اما بی‌صبرانه در انتظار اطلاع از جزییات قضیه هستند. صبحانه‌ای با برادران صرف کردیم. و با تلفن کسب اطلاع کردیم همه خوشحال و هیجان زده خبر از پیروزی نزدیک می‌دادند. اجمالا آنکه عراقیها چنان وحشتی از یورش دلیرانه و حزب‌اللهی جندالله به دلشان افتاده که جمعی فرار و جمعی خود را تسلیم (کرده‌اند) و هر چه داشته‌اند از مهمات جنگی تا وسایل شخصی، همه را جا گذاشته و فرار کرده‌اند. خیلی مایلم از شمار اسرا خبردار شوم، اما هنوز آمار معلوم نشده. به طور خلاصه کشته از بس فزون است کفن نتوان کرد.
5/7/1360
بعد از صرف صبحانه، در کمیته نشسته‌(ایم) و همه جویای اخبار جنگ هستیم. یکی از برادران گفت که بیا بیرون و آسمان را ببین. که رفتم دیدم. تمام آسمان آبادان (را) توده‌ای عظیم از دود و بخار (فرا) گرفته و همچون ابری غلیظ، چهره آسمان را پوشانده است. و اینها همه دود باروت و گلوله‌های توپ و شعله‌های برخاسته از مهمات آتش گرفته عراقیهاست. در این اثنا نمی‌دانم که یک یا دو هنگ جنگنده عراقی، قسمتی از احمد آباد را بمباران کرد که موجش اطراف ما را هم لرزاند. ولی وضع طوری است که دیگر کسی به این فکرها نیست که کجا بمباران می‌شود و از این حرفها. همه خوشحال و مسرور از پیروزی (هستند) و غرش توپها و تانکها و هواپیماها و هلی‌کوپترهای جنگی خودی، آبادان را چنان صحنه رعد و برق کرده که مجال ترس از بمباران هم نمی‌دهد. خودروهای ارتشی و سپاهی و سایر وسایل نقلیه ارگانها، همه با چراغهای روشن به علامت پیروزی در شهر آمد و رفت دارند. 

تا ساعت 9 صبح در کمیته ارزاق ماندم. برادران اصرار دارند که تمام روز و شب، اقلا برای 24 ساعت از این زیرزمین، که نسبتا محل مطمئنی است، بیرون نروم. چه آنکه بیرون همه جا فعلا کانون خطر است. هواپیماهای جنگی عراقی، متصل در آسمان آبادان ظاهر می‌شوند و خشمگین از این شکست فاحش که به آنها وارد شده، هر جا فرصتی کنند، بمبی می‌اندازند. تا کنون چند تای آن سرنگون شده ولی بعضی از نقاط شهر را بمباران کرده‌اند. روی این ملاحظات است که برادران سعی دارند که حقیر از زیرزمین کمیته خارج نشوم ولی حقیقت اینکه نمی‌توانم در این روز حساس و در اینجا، خود را زندانی کنم. حس کنجکاوی دائما در صدد دست یابی به اطلاعات مربوط به جنگ و این پیروزی باور نکردنی است و فعلا گاه‌گاهی با تلفن تماس می‌گیرم. تاکنون معلوم شده که عراق در تمام جبهه‌های شمال آبادان و شرق کارون، رو به عقب نشینی و فرارند و نیروهای ما کوششان بر آن است که نگذارند اینها جان سالم از این منطقه به در برند. عده فراوانی از آنها کشته و جمعی فراوانی تاکنون اسیر گرفته‌اند و این مسئله ادامه دارد. جنگ به شدت در جبهه‌ها حکم‌فرماست و تاکنون چندین سد خاکی و موضع و سنگرهای عراقیها به دست نیروهای ما افتاده و تا حواشی رود کارون عقب‌نشینی کرده‌اند. راه تدارکاتی آنها، که همان پلهای شناوری بود که بر کارون زده‌اند، سخت صدمه دیده ارتباطشان با پشت جبهه شان قطع گردیده و خلاصه شیرازه و نظامشان از هم پاشیده و گسیخته گردیده است. اینها اجمال اطلاعاتی است که تاکنون دارم.
بالاخره طاقت نیاوردم [و] ساعت 30/9 از کمیته ارزاق خارج شدیم و به اتفاق فرزندم مهدی و پاسدار محافظم به منزل آمدیم. هواپیماهای جنگنده عراقی مذبوحانه تلاش می‌کنند در برابر شکست رسوای بعث عراق، عکس‌العمل نشان دهند. جرئت ظهور در جبهه‌ها را ندارند، به طرف شهر آبادان هجوم می‌آورند اما با مقابله شدید ضدهوایی نیروهای جمهوری اسلامی مواجه شده و روبه فرار می‌گذارند. توپخانه‌های ما مرتبا قوای از هم گسیخته دشمن را زیر آتش دارند. ساعت حدود 11 یکی از جنگنده‌های عراقی توانست در نزدیکی منزل ما در ایستگاه 3، نقطه‌ای را بمباران کند که بحمدالله هیچ‌گونه ضایعه مهمی دربرنداشت. ساعت 12 تماس تلفنی با برادران سپاه و بسیج گرفتم. معلوم شد تاکنون بیش از سیصد اسیر از جبهه‌ها به شهر آورده و حدود پانصد اسیر هم با اتوبوس از جبهه‌ها به ماهشهر برده‌اند و نیروهای عراقی در شرق کارون به کلی متلاشی [شده‌اند] و به طرف غرب کارون عقب‌نشینی کرده‌اند. فقط گروه قلیلی از آنها در حاشیه کارون هنوز مقاومت دارند که آنها هم طبق پیش‌بینی آقایان نظامی به همین قریب متلاشی خواهند شد.
بعدازظهر هم دائما درصدد کسب اطلاع بودم و خبرها همه مسرت‌بخش و سرور انگیز بود. در تمام روز در منزل با تهران،‌ دفتر امام و مجلس شورای اسلامی در تماس بودم و اطلاعات خود را در اختیار آنها قرار می‌دادم.
بعدازظهر شدت درگیری فروکش کرده و توپخانه گاه‌گاهی شلیک می‌کند. قریب غروب به عادت همیشگی عازم مسجد شدیم. به اتفاق فرزندم مهدی و دو نفر از پاسداران محافظم. برخلاف همیشه که درب مسجد باز و پیرمرد باوفا، استاد حمید، درب مسجد نشسته بود، امروز دیدیم درب مسجد بسته است. بالاخره دق‌الباب کردیم. استاد حمید درب را باز کرد و دیدیم سراپایش غرق در گرد و غبار و خاک آلود است. داخل شدیم. دیدیم که قسمتی از دیوار به زیر آمده، شیشه‌هایی که از انفجارات قبلی جان سالم به در برده بودند، تمام ریزریز و وضع مسجد درهم ریخته، حیاط و شبستان پر از گرد و غبار و شیشه خرده [است]. که جایی برای نمازخواندن نیست. معلوم شد امروز صبح گلوله توپ به آنجا اصابت کرده و مسجد را به این صورت درآورده است و استاد حمید معجزه‌آسا جان به در برده [است] فقط یک گوشه چشمش در اثر اصابت سنگ‌ریزه، کمی مجروح شده. معلوم بود که دیگر جای نماز خواندن نیست. به منزل برگشتیم و نماز را در منزل خواندیم.
تاکنون رادیو ایران خبر پیروزی را نداده است. ساعت 8 خبر رادیو را گرفتیم. مفصلا ماجرای حمله وسیع نیروهای مسلح جمهوری اسلامی را نقل و جزییات این حمله و این پیروزی را شرح داد که طبق خبر رادیو، حدود هزار نفر اسیر و پانصد نفر از لشکریان بعثیها کشته و بیش از صد تانک و از این شمار متجاوز، نفربر و خودرو و وسایل نقلیه از عراقیها به غنیمت گرفته شده [است].
6/7/1360
جز فکر پیروزی بزرگ و شکست تاریخی ارتش عراق در جبهه آبادان، چیز دیگری در ذهن نیست و همه به این فکرم که حدود این پیروزی چقدر بوده کشته‌های عراقی چقدر است. و [شمار] اسیران تا چه اندازه [است]. خبرهای رادیو از دیشب تاکنون این است که اسرا حدود هزار نفر و کشته‌‌های عراقی پانصد [نفر] و شرق کارون از وجود عراقیها پاک شده [است]. ولیکن وسعت این کار و این پیروزی طوری است که هنوز دقیقا کمیت و کیفیت [آن] روشن نیست. چه اینکه حدود صد کیلومتر مربع [از] شمال آبادان و شرق کارون در اشغال عراقیها بوده و بیش از یک لشکر تقویت شده از هر جهت در این مساحت با دستگا‌های احسن و مهمات فراوان، درین موضع داشته‌اند و حالا تمام این نیرو[ها] تارومار و متلاشی شده و مهماتشان به غنیمت گرفته شده [است]. مسلما به این زودی ابعاد این پیروزی به طور دقیق مشخص نمی‌شود. این است که درصددم تا آنجا که بتوانم کسب اطلاع کنم. به خصوص که از دفتر امام هم دائما در این رابطه استفسار می‌شود. ساعت 10 صبح با برادران مسئول سپاه تماس گرفتم. آنچه گفتند این بود که اسیر به قدری فراوان است که تعدادش مشخص نیست ولی مسلما از هزار نفر متجاوز است و کشته نیز شاید حدود هزار نفر بیشتر باشد. و از من خواستند بروم بعضی از اسیران را که در آنجا،‌یعنی هتل آبادان هستند، ببینم.
ساعت حدود 11 به هتل آبادان رفتم. این هتل از آغاز جنگ محل استقرار نیروهای رزمنده اعزامی از شهرستانهاست که همه به اینجا می‌‌آیند و به وسیله سپاه آبادان سازمان دهی شده و به جبهه‌ها اعزام می‌شوند. و این روزها مملو از نیروست که همه از اطراف کشور آمده‌اند. در میان این افراد، پیرمردهای شصت تا هفتاد ساله هستند و همچنین نوجوانان پانزده، شانزده ساله. ما را به محل اسیران عراقی بردند. حدود هشتاد نفر بودند. به مجری که چشمشان به ما افتاد، شروع به کف زدن کردند که گفتم در جمهوری اسلامی به جای این رسم، که همه از آثار غربی است، بانگ تکبیر بلند می‌کنند و همه الله اکبر گفتند. از آنها احوالپرسی کردم و با یکی از آنها که می‌گفت از مردم نجف هستم، گفتگویی نمودم. می‌گفت ماها اغلب یا سرباز احتیاطی هستیم و یا از به اصطلاح جیش الشعبی. ما را به زور و اجبار به جبهه‌ها آورده‌اند. بعضی از این اسیران لخت بودند که از دست‌پاچگی، وقت پوشیدن پیراهن و زیرپیراهن [پیدا] نکرده بودند. که گفتم برادران برایشان زیر پیراهن آوردند و از این جهت خیلی مسرور و خوشحال شدند. دیدار از این اسیران تا ساعت 12 به طول کشید و نماز را در هتل با برادران رزمنده به جا آوردم و بین دو نماز برایشان حدود نیم ساعت صحبت کردم. و ناهار را هم همانجا صرف کردیم. حدود ساعت 2 به منزل برگشتیم.
7/7/1360
در همه جا سخن از فرار و شکست عراقیهاست. که این بزدلان بدبخت،‌ که صدام این همه دم از جیش باسل، که همینها باشند، می‌زد، چگونه در برابر جنودالرحمن، روحیه‌ها را از دست داده چنین پا به فرار و هزیمت گذاشته‌اند و مضحک این است که رادیو بغداد باز هم با کمال پررویی،‌سخن از قادسیه صدام و جیش باسل دارد. جیشی که یک لشکر نیرومندش اینجا با یک یورش به چنین روزی رسیده‌اند. خیلی مایلم که بروم [و] بعضی از مواضع از دست داده عراقیها را ببینم. با آقای جعفری فرماندار آبادان وعده گذاشتم که عصر بیاید به اتفاق برویم.
ساعت 4 بعدازظهر به اتفاق آقای جعفری،‌ فرماندار و چند نفر دیگر به طرف جبهه‌های فتح شده [از دست] عراقیها رفتیم. البته وسعت این جبهه‌ها بیش از صد کیلومتر است و حالا ما کجا برویم. دیدار [از] این جبهه پهناور، کار یک روز و دو روز نیست. به طرف جاده ماهشهر رفتیم. در تمام بیابان شمال جاده، عراقیها موضع و سنگر داشته‌اند. و کنترل جاده حدود دوازده ماه در اختیار آنها بوده است. این صحرای وسیع، همه‌اش سنگر و خاکریز و کانال و خندق و محل استقرار مهمات [بوده است]. در این صحرا هر چه نگاه می‌کنی، به همین وضع است. زمین را زیرورو کرده‌اند و تیرهای برق را همه انداخته‌اند. لوله‌های بین آبادان و ماهشهر را قطعه قطعه کرده‌اند. قسمت مهمی از جاده را به کلی زیرو رو کرده و سطح آسفالت را برداشته‌اند. اما با همه این امکانات، در شب حمله همه چیز را گذاشته‌اند و فرار کرده‌اند. حتی کفش پا را هم جا گذاشته‌اند. این بیابان و این سنگرها فعلا پر از مهمات جنگی است. صندوقها[ی] دست نخورده از گلوله‌های تفنگ و خمپاره، تفنگهای فراوان کلاشینکف و از همه نوع اسلحه که برادران پاسدار و نظامی مشغول جمع‌آوری هستند. تا نزدیک غروب آنجا بودیم و مغرب به منزل مراجعت کردیم و خوشحال که بعد از دوازده ماه توانستیم از جاده ماهشهر عبور کنیم.
این مطلب از قلم افتاد که صبح همین روز، از بعضی مجروحین در بیمارستان عیادت کردم. در میان مجروحین، یک نوجوان تقریبا چهارده یا پانزده ساله دیدم که از دیدار من خیلی خوشحال شد و جراحتش خیلی سطحی بود. معلوم شد بچه کرمان است و از کرمان و کاشان این نوع نوجوانان پانزده، شانزده ساله فراوان آمده‌اند.

انتهای پیام /*

خبرهای مرتبط

کلمات کلیدی: جماران ،محصورین