نور چشم آبادان

پاسداشت مجاهدات و پایمردیهای ایت الله جمی ره

سطرهای صبر تو .تقدیم به مرحوم حاج غلامحسین ظریفیان یگانه
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٢  

دوباره به سلام تو می ایم و شکوه دل دریائی ات را قامت می بندم .باور کن حجم صبر تو در واژه های بی مقدار من نمی گنجد:ای کاش می توانستم غزل چشم هایت را بسرایم و قصیده دل بر قصه ات را در وسعت رود جاری سازم .

باور کن کوچه ها هنوذ تر در قامت شکسته به یاد دارند.وقتی کبوتر بی نشانت تا فراسوی فهم خاکیان ب گشود و تو یعقوب صفت صبوری کردی و رو به قبله انتظار .قنوت استقامت بستی .

آفرین بر دل صبور تو هزاران درور بر شانه های ستبر تو .تحیت بی انتها ب چشمی که در در برواز سرخ "احمد"به جای گریستن به آسمان خدا خیره ماند .هزاران سباس بردست هایی که به نشانه شکر به سمت خدا گشوده شد .ستایش بی بایان برنانی که نوای "الهی رضا برضائک "دا تا ابی ترین نقطه آسمان فریاد کرد بگذار تاب و تحمل تو مشق هر روزه من و کودکان مدرسه زمان ما باشد و هر صبح اذ سطر صبر تو طلوع کنیم .بگذار بار دیگر این همع بغض را بر شانه های صبر تو بباریم .اه با من بگو حرف های ناگفته ات را با من بگو وقتی "احمد"به قاب خاطره ها بیوست .تو در کدامین سطر شب مشق اشک و انتظار اویختی ؟

اینک تو در سفر ابدیت و من مدهوش مقاومت در تند باد فراق دسته گلی بی نشان ار سلاله یرواز و عشق .باور کن من نمی خواهم تو خاطره شوی که گاهی بر تاقچه یادها بدرخشی .من می خواهم تو الگوی هماره نسل ها باشی من می خواهم ایمان زلال تو در خانه هاو خیابان ها را تا همیشه روشن کند .

اینک رفتن ارام تو .بی اختیار ما را اشک ریز کوچه های بائیز کرده است مگر می توان در مجاورت نگاه های روشن تو .خاموش بود؟مگر می توان شاهد صبر جمیل تو بود و قصه هایت را نسرود.ای دیوان بلند صبوری و استقامت .تو بمان برای روزهای تنهائی ما ای حدیث خواندنی صبر امروزموجا موج  درود و هنگامه بدرقه است

تا افلاک بانای جانمان زمزمه می کنیم

ای یعقوب صفت سوخته ز هجر بسر               عاقبت دیده ندوختی تو بر روی بسر

                                                                     حمید رضا عسکری مورودی  


 
بیام خانواده مرحوم حاج غلامحسین ظریفیان
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٠  

هو الحی الشکور

بدین وسیله از همه اشنایان .دوستان و بستگان که از راه دور و نذدیک با حضور در مراسم تشییع و ترحیم مرحوم غلامحسین ظریفیان یگانه حضور یافته اید و یا با تماس تلفنی و ارسال بیامک و گذاشتن بست در شبکه های مجازی با اینجانبان همدری نموده اید و موجب تسلی خاطرمان شدید .مراتب تشکر و سباس قلبی خودمان دا اعلام مب داریم

خداوند به شما اجر فراوان دنیوی و اخروی عطا فرماید

(خانواده مرحوم مغفور حاج غلامحسین ظریفیان یگانه )


 
سخت ترین سال جنگ .حسین علایی.ایسنا
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٠  
 

«روند برنامه‌ریزی و اجرای عملیات کربلای ۴»، «ضرورت و هدف عملیات کربلای ۴»، «شیوه‌ها و تاکتیک‌های ارتش بعثی»، «شرح و نتایج عملیات»، «دلایل عدم موفقیت عملیات کربلای۴» و«اقدام منافقین» از جمله محورهای پیرامون این عملیات هستند که روز چهارشنبه سوم دی ماه سال ۱۳۶۵در منطقه‌ای به عرض حدود ۴۰ کیلومتر از پاسگاه زید عراق در شمال شلمچه تا تقاطع رودخانه های اروند و کارون و در حد فاصل سپاه های سوم و هفتم ارتش عراق، با رمز یا محمد(ص) انجام پذیرفت.

روند برنامه‌ریزی و اجرای عملیات کربلای ۴
عملیات کربلا ۴ یکی از طرح‌های بزرگ عملیاتی ایران در دوران جنگ تحمیلی است که برای کسب برتری نظامی و به منظور ایجاد تحول در جبهه های جنگ، توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به مرحله اجرا درآمد. در سال ۱۳۶۵، جمهوری اسلامی ایران به دنبال ایجاد شرایطی در جبهه‌های جنگ بود تا بتواند از طریق آن، به خواسته های خود برسد. باتوجه به کاهش امیدواری به اقدامات دیپلماتیک، تمرکز تلاش‌های ایران جهت رسیدن به یک موفقیت بزرگ در جبهه‌های جنگ بود. در آن مقطع از جنگ، عمده‌ترین خواسته‌های ایران معطوف به موارد ذیل بود.

الف) وادار کردن حکومت عراق به پذیرفتن معاهده ۱۹۷۵ به عنوان مبنایی برای تعیین حدود مرزی

ب) تأمین خسارات وارده به ایران از سوی تحمیل‌کنندگان و آغازگران جنگ

ج) تنبیه متجاوز با ایجاد یک سازوکار بین‌المللی

برای رسیدن به خواسته‌های فوق و اطمینان از عدم توانایی دشمن برای ادامه حملات زمینی در جبهه‌های جنگ، عملیات کربلای ۴ طراحی شد تا بتواند راهی برای رسیدن به انتظارات فوق باشد. باید توجه داشت که ایران، سال ۱۳۶۵ را سال انهدام ارتش صدام و سال احتمالی پایان دادن به جنگ از طریق فشار نظامی می‌دانست و بسیاری از رزمندگان، آرزوی اقامه نماز در کربلای حسینی را پس از موفقیت در جبهه‌ها داشتند.

از اوایل سال ۱۳۶۵ که پاتک‌های ارتش عراق در منطقه عملیاتی والفجر ۸ دفع و مثلث فاو به طور کامل تثبیت شد، نیاز به تعیین یک راهبرد جدید نظامی برای کشور بود تا بتوان براساس آن، سلسله عملیاتی را طراحی کرد تا دشمن را به زانو درآورد. در آن زمان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که تنها توان و قدرت و بازوی تهاجمی ایران بود می‌توانست سالانه یک عملیات بزرگ را برنامه‌ریزی و اجرا کند. بدین منظور معمولاً سپاه سالانه بین ۱۰۰ تا ۱۵۰ گردان رزمی را آماده می‌کرد و در تابستان و پاییز تعداد عملیات کوچک و محدود و در فصل زمستان یک عملیات بزرگ را به ثمر می‌رساند. طبیعتاً چنین شیوه‌ای که دشمن با آن آشنا شده بود نمی‌توانست راهکار اساسی برای تعیین تکلیف جنگ باشد. بنابراین راهکار اساسی برای مقابله با تاکتیک پاتک‌های سنگین دشمن، پس از انجام یک عملیات از سوی رزمندگان اسلام و نیز غافلگیر کردن دشمن نسبت به محور تلاش اصلی تهاجم قوای اسلام، حمله به مواضع وی از چند محور و در هر محور با استعدادی حدود ۱۰۰ گردان تهاجمی بود.

سپاه در چنین شرایطی پیشنهاد کرد تا برای تصرف بصره نیرویی بیش از ۵۰۰ گردان آماده شود. البته این طرح به دلایل مشکلات اقتصادی کشور، مورد موافقت مسئولین کشور قرار نگرفت و در نهایت قرار شد تا برای انجام یک عملیات سرنوشت ساز، استعدادی در حد ۳۰۰ گردان فراهم شود که سرانجام حدود ۲۵۰ گردان رزمی درقالب ۱۳ لشکر و ۱۲ تیپ مستقل با ۲۰۳ هزار و ۸۱۱ نفر آماده شد.۱ درآن شرایط، یگان‌های سپاه، در چند نقطه مهم از جمله جزایر مجنون و منطقه شلمچه در حال شناسایی برای ارزیابی امکان حمله از آن نقاط علیه دشمن بودند. همچنین در منطقه دهلران و هورالهویزه و هر منطقه‌ای که قابلیت انجام عملیات محدود را داشت، تحرکات محدودی تحت عنوان عملیات‌های کوچکِ “قدس” و “عاشورا” از سوی لشکرها و تیپ‌های سپاه صورت گرفت.

سرانجام با شناسایی‌های صورت گرفته در مناطق مختلف و بررسی معایب و محاسن هر منطقه و با توجه به این که ارتش عراق به منطقه هورالهویزه نسبت به سایر نقاط جبهه‌ها حساس‌تر بود، بنابراین منطقه ابوغریب به عنوان محور تلاش اصلی و شلمچه به عنوان محور تلاش پشتیبانی انتخاب شد. گرچه از ۲۶ شهریور ۱۳۶۴، سپاه نیروی زمینی خود را تشکیل داده بود، ولی برای اولین بار در عملیات‌های کربلای ۴ و ۵، سپاه با عنوان نیروی زمینی وارد عمل شد.

ضرورت و هدف عملیات کربلای ۴
با توجه به شرایط کشور در سال ۱۳۶۵ و نبود هیچگونه طرح سیاسی برای پایان دادن به جنگ، ایران چاره‌ای جز انجام یک عملیات بزرگ و مهم در جبهه‌های جنگ زمینی نداشت. ایران با انجام عملیات می‌خواست ضمن پاسخ دادن به شرارت‌های مرتب دشمن، در حمله به مراکز اقتصادی و اجتماعی کشور و نیز تلاش ارتش بعثی عراق برای گسترده‌تر کردن حوزه‌های جنگ از جمله در دریای خلیج فارس و در شهرها، اعلام کند که سرنوشت جنگ در جبهه‌های زمینی تعیین می‌شود و سیاست عراق در گسترش دادن جنگ به بمباران غیرنظامیان، راه درستی نیست. در زمان برنامه‌ریزی برای عملیات کربلای ۴، تصور بر این بود که یک عملیات گسترده و مؤثر می‌تواند سرنوشت‌ساز باشد و دولت عراق را وادار به پذیرش خواسته‌ها و شرایط ایران برای پایان بخشیدن به جنگ تحمیلی کند.

طبیعتاً پذیرش شرایط ایران در آن زمان از سوی عراق، احتمالا در نهایت منجر به سقوط سیاسی رژیم بعثی در عراق می‌شد. از سوی دیگر در تمام دوران جنگ تحمیلی، رسیدن به اطراف شهر بصره به دلیل اهمیت سیاسی و نظامی آن، جزء اهداف قوای نظامی ایران به شمار می‌رفت.

‌فرماندهان عملیات کربلای ۴ در تلاش بودند تا با عبور یگان‌های رزمی از اروندرود از یک سو و حمله از محور شلمچه به عنوان یکی از معابر وصولی به شهر بصره، بخشی از اهداف عملیات «الی‌بیت‌المقدس» در سال ۱۳۶۱ را که به دلیل کمبود نیرو و توان رزمی، نتوانسته بودند به آن دسترسی پیدا کنند، تحقق بخشند و سرپل فاو را توسعه دهد. در چنین شرایطی برنامه‌ریزی برای انجام عملیات کربلای ۴ به منظور رسیدن به «شرق بصره و منطقه تنومه » در محدوده سپاه سوم ارتش بعثی عراق از یک سو و «عبور از اروندرود و رسیدن به منطقه زبیر» در محدوده سپاه هفتم ارتش بعثی از سویی دیگر در دستور کار طراحان عملیات قرار گرفت.

بنابراین عملیات کربلای ۴ با هدف تصرف منطقه ابوالخصیب و محاصره نیروهای مستقر در شبه‌جزیره فاو و تهدید بصره از جنوب، و نیز همزمان با عبور از شمال منطقه جهت رسیدن به کانال‌های زوجی و کانال ماهیگیری در شرق بصره طرح‌ریزی شد۲٫ این عملیات در تلاش بود تا سرزمین منطقه عملیاتی والفجر ۸ یعنی شبه‌جزیره فاو را که در تصرف ایران بود به جنوب بصره وصل کند و بخش بزرگی از رودخانه اروندرود را به تصرف قوای ایران درآورد. این عملیات تکمیل کننده اهداف عملیات والفجر۸ بوده و قرار بود تا با انجام آن، همه منطقه جزیره فاو آزاد شود و موقعیت ایران در خلیج فارس بیش از پیش تقویت شود. در واقع با انجام عملیات کربلای ۴، سرپل تصرف شده در منطقه فاو توسعه یافته و از خطر بازپس گیری توسط ارتش بعثی عراق نجات می‌یافت.

شیوه‌ها و تاکتیک‌های ارتش بعثی
عبور موفقیت‌آمیز نیروهای سپاه از رودخانه اروند در عملیات تصرف منطقه فاو، موجب شد تا ارتش عراق به تاکتیک عملیاتی رزمندگان اسلام در عبور از رودخانه عریض اروند پی برده و دیگر رودخانه را به عنوان یک مانع طبیعی و دفاعی مناسب برای خود تلقی نکند. غافلگیر شدن ارتش بعثی در عملیات والفجر۸، باعث شده بود تا ارتش عراق تدابیر و اقدامات لازم را برای کشف مکان و زمان عملیات بعدی جمهوری اسلامی ایران به کار گیرد. ارتش عراق به منظور جلوگیری از حمله دیگری از مسیر اروندرود، تمام نقایص پدافندی خود در ساحل این رودخانه را مورد ارزیابی و بررسی قرار داد و تاکتیک‌هایی را اتخاذ کرد تا چنانچه یک بار دیگر چنین شیوه‌ای از سوی قوای ایران اتفاق افتاد، بتواند با اطمینان به مقابله با آن برخیزد. سپاه هفتم عراق قبل از آغاز عملیات کربلای ۴ و به منظور ممانعت و پیشگیری از احتمال عبور رزمندگان اسلام از اروندرود، شیوه‌هایی به شرح ذیل را اتخاذ کرده بود:

۱ – کسب اطلاعات مداوم

ارتش عراق از طریق جمع‌آوری اطلاعات با کمک عکس‌های هوایی، شنود مخابراتی،جاسوسی و مشاهده فعل و انفعالات جبهه خودی از طریق دکل‌های دیده‌بانی و نیز بازجویی از اسرا، در تلاش بود تا هوشیاری مداوم خود را نسبت به تحرکات رزمندگان اسلام افزایش دهد. ارتش بعثی در این راه از تصاویر ماهواره‌ای و از عکس‌های هوایی هواپیماهای آواکس آمریکایی، مستقر در کشور عربستان و نیز از نفوذ جاسوسی سازمان منافقین، بهره می‌برد. جلال طالبانی، رئیس جمهور سابق عراق، از قول «وفیق سامرایی» می‌گوید که در زمان عملیات کربلای ۴، عکس‌های ماهواره‌ای از وضعیت قوای ایران را از ارتش آمریکا دریافت می‌کردیم و در اختیار صدام حسین قرار می‌دادم.

وفیق السامرایی می‌گوید: ما در اِعمال مراقبت و کنترل کلیه مناطق عملیاتی جبهه، شدت عمل به خرج دادیم و جبهه شرق بصره و منطقه میانی خانقین را بیش از مناطق دیگر مورد کنترل قرار دادیم. بسیاری از پروازهای عکس‌برداری گشتی شناسایی را تکرار کردیم و همه نیروهای انسانی و فنی را نیز بکار گرفتیم.۳

در شرایطی که ایران در حال آماده شدن برای انجام عملیات کربلای ۴ بود، فرماندهان ارتش بعثی عراق پس از انجام یک بازرسی میدانی، در آذرماه ۱۳۶۵ از خطوط مقدم جبهه در اروندرود، امکان عبور رزمندگان اسلام از اروندرود را منتفی ندانسته و با توجه به تجربیات بدست آمده از عملیات والفجر۸ و نیز تمرکز قوای ایران در شلمچه و در حاشیه اروندرود، احتمال عملیات نیروهای ایرانی را در این منطقه و نیز منطقه هورالهویزه متصور می‌دانستند. از سوی دیگر برای ستاد ارتش عراق تا حدود زیادی منطقه و زمان عملیات کربلای۴ نیز مشخص شده بود۴٫

سپاه هفتم ارتش بعثی که در حاشیه اروندرود مستقر بود، با استفاده از تجربیات عملیات فاو، روش‌ها و تاکتیک‌های جدیدی را برای مقابله با عبور غواصان از اروندرود و نیز شکستن خطوط اول خود، ابداع کرده بود که آنها را در زمان اجرای عملیات کربلای۴ علیه قوای اسلام، بکار گرفت.
۲- حساسیت نسبت به تاریکی و تیراندازی مستمر

از آنجا که معمولاً عملیات نیروهای ایرانی با استفاده از تاریکی شب صورت می‌گرفت، یگانهای عراقی مستقر در خط مقدم با پرتاب مرتب منورهای مختلف، فضای اروندرود را در شب، روشن می‌کردند تا از عدم انجام عملیات مطمئن شوند.ا ز سوی دیگر با توجه به عبور غواص‌های ایرانی از رودخانه اروند در جریان عملیات والفجر۸ ، یگان‌های مستقر در ساحل اروند، به طور مرتب و متناوب با تیربارهای مستقر در کنار رودخانه بر روی آب تیراندازی می‌کردند تا از حرکت احتمالی غواص‌ها، جلوگیری کند.همچنین با شروع عملیات کربلای۴، سپاه هفتم ارتش عراق تلاش کرد تا با کمک توپخانه دوربرد، عقبه گردان‌های خط شکن را با آتش ایذایی، دچار آسیب سازد.استفاده از آتش انواع سلاح‌های دورزن، همیشه یکی از مؤثرترین شیوه‌های مقابله ارتش عراق با تهاجمات نیروهای ایرانی بوده است.

شرح و نتایج عملیات
عملیات کربلای۴ در روز چهارشنبه سوم دی ماه ۱۳۶۵ در منطقه‌ای به عرض حدود ۴۰ کیلومتر از پاسگاه زید عراق در شمال شلمچه تا تقاطع رودخانه‌های اروند و کارون و در حد فاصل سپاه‌های سوم و هفتم ارتش عراق، با رمز «یا محمد(ص)» انجام شد. چهار قرارگاه برای انجام این عملیات در نظر گرفته شده بود. محدوه «قرارگاه نجف» از شمال پنج ضلعی در شلمچه تا جزایر بوارین و ام‌الطویله در نظر گرفته شده بود. برنامه قرارگاه‌های «قدس»، «نوح» و «کربلا» در این عملیات، عبور رزمندگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از اروندرود، در جنوب شهر خرمشهر و مقابل شهر آبادان و در آن سوی جزیره مینو و نیز حمله به منطقه شلمچه، طرح‌ریزی شده بود.

قرار بر این بود تا با کمک قرارگاه‌های قدس و کربلا، منطقه جزیره ام‌الرصاص و ابوالخصیب واقع در ۱۲ کیلومتری جنوب بصره به تصرف قوای ایران درآید و در نهایت رزمندگان اسلام بتوانند خود را به منطقه خور زبیر برسانند. محور اصلی تک در این عملیات، عبور از اروندرود بود و محور شلمچه و پنج ضلعی به عنوان محور تک (حمله) پشتیبانی در نظر گرفته شده بود. هدف اصلی عملیات آن بود که سرپل تصرف شده در عملیات والفجر۸ را توسعه داده و بتواند آن عملیات را تکمیل کند. در صورت موفقیت این عملیات، امکان بازپس‌گیری منطقه فاو از سوی ارتش عراق تا حد زیادی منتفی می‌شد و این عملیات می‌توانست فشار زیادی بر رژیم عراق وارد آورد و به ختم جنگ کمک کند.

قبل از آغاز عملیات، بخشی از نیروهای رزمنده در خانه‌های خالی مردم در شهر خرمشهر استقرار یافتند تا در شب عملیات به یک‌باره از این خانه‌ها خارج شده و بر قوای ارتش بعثی یورش ببرند. عملیات در حالی شروع شد که فرمانده جنگ در حال بازدید از واحدهای ارتش در بوشهر بود و از لحظه آغاز آن اطلاع نداشت ۵٫ البته فرمانده جنگ در بوشهر مستقر شده بود تا حفاظت عملیات رعایت شود و عملیات کشف نشود، ولی با شروع عملیات، ایشان خود را به اهواز رساند. در مرحله اول عملیات، ۳۰ گردان وارد عمل شدند. با آغاز عملیات مشخص شد که ارتش عراق در آمادگی کامل بسر می‌برد و امکان عبور سریع از رودخانه اروند وجود ندارد و شرایط نسبت به زمان انجام عملیات والفجر ۸ به کلی تفاوت کرده است.۶

از دو هفته قبل از شروع عملیات کربلای ۴، قرارگاه خاتم‌الانبیاء(ص) مرکز عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در محلی به نام فاطمیه مستقر بود، احساس کرده بود که دشمن تا حدی از انجام این عملیات باخبر شده است. سردار احمد سوداگر ۷ می‌گوید: من در حین عملیات کربلای ۵، کالکی را از یکی از سنگرهای دشمن در جزیره بواریَن پیدا کردم و به فرمانده سپاه نشان دادم و گفتم که این کالک، نقشه عملیات خودمان و مربوط به طرح عملیاتی کربلای۴ می‌باشد که به زبان عربی نوشته شده است. در آن هنگام یکی از کالک‌های خودمان نیز همراهم بود و آن را در کنار کالک پیدا شده گذاشتم و دیدم بسیار شبیه به هم هستند. در کالک پیدا شده، نام همه لشکرها و یگان‌های عمل کننده سپاه در عملیات کربلای۴ نوشته شده بود. مفهوم پیدا کردن آن کالک از سنگر دشمن، این بود که در عملیات کربلای۴ فردی، اطلاعات را برده و به ارتش بعثی داده است. البته بعداً معلوم شد که این کالک، نقشه مربوط به برنامه‌ریزی‌های دو دوره پیش از طراحی نهایی عملیات کربلای۴ است و سه ماه با تصمیم‌گیری نهایی و نقشه قطعی عملیات فاصله دارد.

همچنین بعدها معلوم شد که آمریکایی‌ها اطلاعات قوای ایران را از طریق هواپیماهای آواکس که تحرکات نظامی ایران را کنترل می‌کردند در اختیار عراق قرار داده‌اند.۸ از سوی دیگر از اوایل تاریکی شب عملیات، ارتش عراق با پرتاب گلوله‌های منور حساسیت خود را نسبت به تحرک رزمندگان نشان می‌داد. وقتی که حرکت غواص‌های لشکرها برای عبور از رودخانه اروند شروع و نبرد آغاز شد و یگان‌ها برای شکستن خط اول دشمن دست به کار شدند، با آتش سنگین و مقاومت شدید یگان‌های دشمن مواجه شدند.

با زیر آتش قرار گرفتن دهان رودخانه کارون که سمت تلاش اصلی تک بود، معلوم شد که واحدهای ارتش عراق، هوشیار هستند و آماده رویارویی با رزمندگان اسلام می‌باشند و کاملاً مجهز و مهیا برای درگیری هستند. در واقع ارتش بعثی عراق متوجه تاکتیک ویژه این عملیات که عبور غواصان خط شکن از بین دو جزیره ام‌الرصاص و ام‌الطویل و رسیدن به ساحل جنوبی اروندرود بود شده بود و بلافاصله دو طرف معبر کم‌عرض آبی ام‌الرصاص را که از آن به عنوان تنگه یاد می‌شد را با آتش پر حجم توپ‌های ضد هوایی ۲۳ و ۱۴ و نیم میلی‌متری که به صورت افقی و تیر تراش اجرا می‌کرد، مسدود کرد و مشکل عمده‌ای بر سر عبور نیروهای خط شکن ایجاد کرد.اما علیرغم آتش سنگین قوای عراقی، خط اول دشمن شکسته شد اما با آتش تیربارهای دشمن و بسته شدن ورودی کارون به اروندرود، سازمان نیروهای دنبال پشتیبان که سوار بر قایق بودند کاملاً به هم خورد.

ارتش عراق که تهاجم قوای ایران را جدی دید، برای اولین‌بار از هواپیماهای جنگی در ساعت ۹ و ۳۰ شب برای بمباران دهانه کارون استفاده کرد. در برخی از محورها ازجمله در محدوده مأموریت لشکر۷ ولی عصر(عج) که تحت امر قرارگاه نوح بود، یک گردان توانست از جزیره قطعه عبور کرده و خود را به جاده پشت جزیره سهیل برساند. اما گردان‌های دنبال پشتیبان به دلیل اجرای آتش، نتوانستند از نهر جرف خود را به آن سوی اروند برسانند و با عدم پیشروی سایر یگان‌ها در اوایل روشنایی صبح مجبور به عقب‌نشینی شدند. با آغاز تهاجم قوای ایران، ارتش بعثی عراق بلافاصله علیه رزمندگان اسلام وارد عمل شد و تعداد زیادی از رزمندگان به رودخانه اروند افتادند، به طوری که پیکرهای آنها تا چند روز پس از پایان عملیات در کنار ساحل رودخانه یافت می‌شد.

با آغاز روشنایی صبح، پاتک‌های ارتش و بمباران‌های جنگنده‌های عراق ادامه یافت. صدام این ضد حمله را «حصادالاکبر» یعنی «دِرو بزرگ» نامگذاری کرد. اما در محور شلمچه که تلاش فرعی در آن صورت گرفت، نیروهای تیپ ۵۷ ابوالفضل و لشکر ۱۹ فجر توانستند با شکستن خط اول دشمن، نظم و توانمندی دفاعی سپاه سوم ارتش عراق را بر هم ریخته و در مواضع آن نفوذ کنند.

این اقدام نشان داد که محور شلمچه نفوذپذیر است. فرمانده کل سپاه پس از اطمینان از این که ادامه عملیات و تهاجم، موفقیت چندانی را در پی نخواهد داشت علیرغم اینکه برخی از یگان‌ها توانسته بودند از اروندرود عبور کنند و تا حدی جلو بروند و خطوط اول دشمن را شکسته و حتی قسمتی از منطقه ابوالخصیب را نیز تصرف کنند، ادامه عملیات را متوقف کرد و در اوایل صبح به نیروها دستور بازگشت داده شد و تا اندکی گذشته از بعدازظهرِ روز اول عملیات، همه‌ لشکرها و تیپ‌های تک کننده، به مواضع قبلی خود بازگشتند. در مجموع حدود ۶۰ گردان در عملیات کربلای ۴، وارد منطقه عملیات شدند و بقیه نیروها دست نخورده باقی ماندند. با عدم موفقیت عملیات،هدف اجرای آن در تبلیغات پاسخ به شرارت‌های اخیر عراق اعلام شد.۹

در نهایت این عملیات موفقیتی را در بر نداشت و موجب شد تا ارتش عراق با کسب موفقیت بزرگی،حمله قوای ایران را متوقف کند، عراق این عملیات را «روز بزرگ » نامید. از این پس جایگاه بخش اطلاعات در ارتش عراق بار دیگر اوج گرفت و موقعیت خود را باز یافت.۱۰ در این عملیات حدود ۱۰۰۰ نفر از رزمندگان شهید و نزدیک به ۲۰۰۰ نفر نیز مفقود و حدود ۱۱ هزار نفر هم مجروح شدند. شکست عملیات با آن همه امکانات و تبلیغات برای مسئولین کشور و فرماندهان صحنه عملیات بسیار تلخ و آزار دهنده بود.

با ناکامی در عملیات، روحیه نیروهای خودی به شدت پایین آمد و امید به نتیجه عملیات سرنوشت‌ساز ضعیف‌تر شد. ولی در عوض روحیه ارتش عراق بالا رفت و به نیروهای عراقی تلفات چندانی وارد نشد. عراق از ناکام گذاشتن عملیات ایران، بسیار خرسند شد و شکست تهاجمی ایران را جشن گرفت. ۱۱ این عملیات موجب شد تا عراق احساس کند که قادر است هرگونه تهاجم ایران را دفع کند. با پایان یافتن عملیات کربلای ۴، ارتش عراق حملات شیمیایی به عقبه‌های رزمندگان را از سر گرفت. مهمترین حمله شیمیایی در ساعت هشت و نیم صبح روز جمعه پنجم دی ماه ۱۳۶۵ در منطقه آبادان صورت گرفت، به طوری که ابری از گاز شیمیایی خردل تا مدتی منطقه را پوشانده بود. در این حمله حدود ۲۰۰۰ نفر مصدوم شدند که در اورژانس بیمارستان صحرایی علی ابن ابیطالب(ع) مورد مداوا قرار گرفتند. همچنین ارتش عراق با گلوله‌های شیمیایی توپخانه، مناطق اطراف مسجد جامع خرمشهر را مورد اصابت قرار داد که بر اثر آن حدود ۷۰ نفر مصدوم شدند.۱۲

دلایل عدم موفقیت عملیات کربلای ۴
طبیعتاً پیروزی و شکست در جنگ‌ها در هم آمیخته‌اند. حتی قوی‌ترین ارتش‌های دنیا هم گاهی شکست می‌خورند و نمی‌توانند به اهداف برنامه‌ریزی شده خود دسترسی پیدا کنند. ناکامی در هر عملیاتی می‌تواند درس و تجربه‌ای موفق برای آینده باشد. عملیات کربلای ۴ هم نتوانست به پیروزی برسد. عملیات کربلای ۴ در حالی ناموفق شد که شاید حجم امکانات و مقدوراتی که برای انجام آن فراهم شده بود، بیش از یک و نیم برابر نیرو و تجهیزات عملیات والفجر۸ بود۱۳٫ دلایل زیادی برای این عدم موفقیت وجود دارد که پس از گذشت سال‌ها از انجام این عملیات و جمع‌آوری اطلاعات بیشتر می‌توان علل و عوامل ذیل را برای آن برشمرد.

الف) نَشت اطلاعاتی و هوشیاری دشمن

تبلیغات علنی و گسترده ایران از طریق صدا وسیما و نمازهای جمعه جهت بسیج نیرو، موجب شد تا عراق نسبت به عملیات آینده ایران بسیار حساس شود و تمام توان اطلاعاتی خود را برای یافتن منطقه عملیات بسیج کند. ارتش عراق توانست در جهت کسب آگاهی از وضعیت، گسترش و استعداد نیروهای ایرانی از طریق برخی افراد جاسوس و تجهیزات فنی، فعالانه عمل کند. از اسفندماه سال ۱۳۶۰ همکاری اطلاعاتی آمریکا با عراق آغاز شد. این همکاری اطلاعاتی دچار افت و خیزهایی بود تا اینکه با شکست ماجرای مک فارلین در اوایل نیمه دوم سال ۱۳۶۵، ایالات متحده تصمیم گرفت تا اطلاعات بدست آمده از طریق هواپیماهای آواکس و ماهواره‌های فضایی درباره مواضع نیروهای ایرانی را در اختیار ارتش عراق قرار دهد. از سوی دیگر ارتش عراق از تجربه عبور نیروهای ایرانی از رودخانه اروند در عملیات والفجر ۸ بهره برد و ضمن محتمل دانستن عبور نیروهای ایرانی از اروندرود، تدابیر لازم را برای مقابله با آن اندیشیده بود.

ب) آشکار شدن تاکتیک‌های قوای ایران

شیوه عبور از رودخانه و نحوه شکستن خط ساحل و چگونگی حمله رزمندگان ایرانی به مواضع قوای ارتش عراق برای دشمن پس از عملیات والفجر ۸ مشخص شده بود. ارتش عراق تیربارهایی را در ساحل اروندرود بکارگرفته بود و بطور مرتب با این تیربارها آتش تراش بر روی سطح رودخانه اجرا می‌کرد تا چنانچه غواصی در آب حرکت می‌کند نتواند به پیشروی خود ادامه دهد. با بکارگیری این شیوه، ارتش عراق موفق شد تا تعدادی از قایق‌های حامل رزمندگان را قبل از رسیدن به ساحل دور اروند مورد هدف قرار داده و منهدم کند.

نکات فوق را می‌توان از عمده عوامل و دلایل عدم موفقیت در عملیات کربلای ۴ به شمار آورد. بدین ترتیب، عملیات یک روزه کربلای ۴، بدون نتیجه قابل قبول و به منظور کم شدن تلفات خودی متوقف شد و از ادامه تک توسط سایر یگان‌های دنبال پشتیبان جلوگیری به عمل آمد. برای شناسایی، برنامه‌ریزی و طراحی عملیات کربلای۴ و نیز برای بازسازی و تجهیز لشکرها و تیپ‌های سپاه، بیش از هشت ماه وقت صرف شده بود تا آمادگی لازم برای اجرای عملیات بوجود آید. از سوی دیگر برای انجام این عملیات ۲۵۰ گردان نیروی رزمی از سوی سپاه تدارک دیده شده بود که به دلیل متوقف شدن عملیات، حدود ۲۱۰ گردان آن هنوز وارد عمل علیه مواضع دشمن نشده بودند.

اقدام منافقین
با توجه به آنکه سپاه پاسداران کار طرح‌ریزی و اجرای عملیات کربلای ۴ را انجام داده بود، عراق تصمیم گرفت تا با کمک سازمان مجاهدین خلق، اقدامی را علیه سپاه در داخل کشور انجام دهد. با این برنامه، همزمان با پایان یافتن عملیات کربلای ۴، منافقین در روز شنبه ششم دی‌ماه ۱۳۶۵ از طریق عوامل نفوذی خود، انبار مواد منفجره در پادگان شهید بهشتی سپاه در تهران را مورد هدف قرار دادند که باعث انفجار این انبار شد.۱۴ در مجموع می‌توان گفت که سال ۱۳۶۵ یکی از سخت‌ترین سال‌های دوران جنگ تحمیلی بود. در این سال تلفات و خسارات ایران در جبهه‌ها و نیز در شهرها به بالاترین میزان دوران جنگ ۸ ساله رسید.

۱برای این عملیات حدود ۱۵۰ گردان بیشتر از عملیات والفجر ۸ نیرو آماده شد.

۲رضایی محسن، جنگ در متن و حاشیه، به کوشش مهدی بهداروند، تهران،۱۳۸۳،ص/۲۰۲

۳٫وفیق السامرایی، ویرانی دروازه شرقی، مترجم عدنان قارونی، تهران، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، ۱۳۸۸ ، ص/ ۱۲۱

۴٫ وفیق السامرایی، ویرانی دروازه شرقی، مترجم عدنان قارونی، تهران، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، ۱۳۸۸ ، ص/ ۱۲۲

۵٫ هاشمی عماد ، خاطرات هاشمی رفسنجانی، اوج دفاع، تهران، دفتر نشر معارف انقلاب، ۱۳۸۸ ص /۳۹۲

۶٫سردار غلامعلی رشید در بهداروندمهدی ، ما وجنگ، تهران ، پژوهشکده مطالعات و تحقیقات دفاع مقدس ،۱۳۸۸ ، ص/۱۴۱

۷٫ مصاحبه با پایگاه اطلاع رسانی بازتاب، در هفته دفاع مقدس سال ۱۳۸۵

۸٫ اتفاق فر فرشته سادات و زیبا کلام صادق ، هاشمی بدون روتوش، تهران، نشر روزنه، چاپ سوم ۱۳۸۷ ، ص۲۹۵

۹٫ هاشمی عماد ، خاطرات هاشمی رفسنجانی، اوج دفاع، تهران، دفتر نشر معارف انقلاب، ۱۳۸۸ ص / ۳۹۳

۱۰٫ وفیق السامرایی، ویرانی دروازه شرقی، مترجم عدنان قارونی، تهران، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، ۱۳۸۸ ، ص/ ۱۲۳

۱۱٫ هاشمی عماد ، خاطرات هاشمی رفسنجانی، اوج دفاع، تهران، دفتر نشر معارف انقلاب، ۱۳۸۸ ص /۳۹۹ و ۴۰۴

۱۲ فروتن عباس،جنگ شیمیایی عراق و تجارب پزشکی آن،تهران،نشر طبیب،۱۳۸۲،منبع:

 


 
تحلیل سردار دکتر حسین علایی از تداوم جنگ بعد از فتح خرمشهر
ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٥  

بسم الله الرحمن الرحیم

در آستانه میلاد امام حسین (ع) و روز پاسدار و یکی از شیرین ترین روزهای تاریخ ملت ایران یعنی فتح خرمشهر پس از یک اشغال طولانی برگزاری این جلسه مایه مباهات است لذا مراتب سپاس و تشکر خود را از موسسه مطالعات دین و اقتصاد به خاطر برگزاری این جلسه اعلام می دارد.

در این جا اول مقدمه ای راجع به مسائل جنگ می گویم و این که چطور به فتح خرمشهر رسیدیم و بعد موضوعی که فرمودند تداوم جنگ بعد از فتح خرمشهر را مطرح می کنم.

رژیم بعثی عراق وقتی جنگ را شروع کرد هدفش این بود که از این جنگ به اهدافی که برنامه ریزی کرده بود برسد و طبیعتاً جنگ را برای پیروزی طراحی کرده بود این که هدف عراق چه بوده تمام اسناد را که بررسی کردم به نظر می رسد هدف عراق به صورت شاخص چند هدف را می توان طراحی کرد که شاید به صورت پلکانی مطرح شده بوده اند. یک هدف حداکثری دارد و یک هدف حداقلی. حداقل ترین هدفی که عراق از شروع جنگ داشته این بوده که معاهده 1975 را ملغی کند و با ایران یک معاهده مرزی جدیدی را به امضا برساند. تمام اسناد و مدارک عراق را که بررسی کنیم به طور آشکار مشخص است اهداف دیگری هم در طول جنگ مطرح کرده اند که به نظر می رسد برخی از آنها رجز خوانی است مثل سقوط نظام تازه تاسیس جمهوری اسلامی در ایران. یکی از اهداف دیگری که جزو اهداف حداکثری بوده اگر بتوانم خوزستان را از ایران جدا کنم و کردستان را از مدیریت مرکزی جدا کنم نه به صورت کشور جدا یک سری هدف های ضمنی هم در دل این کار داشتند از جمله نظام بعثی را در عراق مستحکم کنند چون با پیروزی انقلاب اسلامی احساس می کردند در عراق ممکن است مردم دست به حرکاتی بزنند که نظام تک حزبی نتواند تداوم پیدا کند. عراق احساس می کرده شیعیان آنجا پتانسیل این را دارند که به سمت ایران گرایش پیدا کنند آنجه باقی می ماند جمعیت کمی از مردم عراق بودند که سمت غرب و شمال غرب عراق بوده اند که رژیم بعثی عراق از نظر پایگاه اجتماعی روی آنها بیشتر حساب می کرده. بنابراین اگر هدف حداقلی را بگیریم. می توان گفت عراق دنبال این بوده که معاهده 1975 الجزایر را ملغی کند و معاهده جدیدی امضا کنند. اساس این معاهده بر مرز اروندرود میان ایران و عراق قرار دارد و عراق به دنبال این بوده که مرز بیاید روی ساحل ایران. ساحل دور خودش را به ساحل نزدیک ما یعنی اروند رود به عنوان رودخانه اختصاصی قابل کشتیرانی برساند برای عراقی که به دریا دسترسی مستقل ندارد بتواند از اروند رود چنین استفاده ای بکنند عمل کند چون اروند از راه خور عبدا.... به خلیج فارس ارتباط دارد از دید ژئوپلوتیکی این کشور کشوری است که در رده درجه دو قرار می گیرد کشورهایی که با دریا ارتباط دارند رده یک هستند کشورهایی که با دریا ارتباطشان مشترک است با سایر کشورها مثل عراق که با ایران و کویت مشترک است درجه دو قرار می گیرند کشورهایی که محاط در خشکی هستند رده سه قرار می گیرند بنابراین اگر از دید عراقی ها نگاه کنیم می توان گفت دسترسی آزاد به دریاهای آزاد بدون نیاز به کشور همسایه می تواند هدف بسیار مهم راهبردی تلقی شود چون همیشه عراق در این تنگنای ژئوپلوتیکی قرار داشته. بحث اروند از زمانی که عثمانی ها بر عراق حاکم بودند تا انگلیس ها آمدند همیشه مطرح بوده. بنابراین شاید بتوان گفت شاخص ترین هدف بوده. فلش های حمله عراق را که نگاه کنیم به نظرم فلش ها هم متناسب با این هدف ها که گفتم عمل کرده. روز اول که عراق حمله کرده عمده ترین فلش حرکت از سمت بصره در محور شلمچه به خرمشهر و گرفتن آبادان و اشغال کامل شمال اروند رود است البته یک فلش به سمت اهواز و یک فلش به سمت دزفول است. در عمل که نگاه می کنیم نوع آرایش نیروهای عراقی هم اهدافی که عرض کردم را می تواند تامین کند. هم جداسازی خوزستان به عنوان کشوری که بتواند جدا شود در این اهداف نظامی هست هم تسلط بیشتر بر اروند رود (اگر مساله خوزستان حل نشود) عراق با این برنامه جنگ را شروع کرد. تصورش این بود که این جنگ بین 3 روز تا یک هفته طول می کشد چون برداشتی که از وضعیت ایران داشتند این بود که ایران آمادگی برای دفاع ندارد و اگر اتفاقی بیفتد ایران بلافاصله شرایط عراق را خواهد پذیرفت عراق حمله کرد در تقریباً 3 ماه اول جنگ عراق دائما حمله می کرد ولی حمله اصلی و اساسی در یک هفته اول جنگ بوده ولی تا سه ماه تقریباً این حملات ادامه دارد تا جایی که عراقی ها به این نتیجه می رسند که نمی توان ادامه داد در این سه ماه 2 هزار کیلومترمربع از خاک ایران را به تصرف و کنترل درمی آورند بعضی جاها به طور کامل، یعنی بعضی جاها یا اشغال کامل شده یا به کنترل درآمده، کنترل در حوزه نظامی به این مفهوم است که ایران در آن ناحیه کنترلی ندارد یا زیر آتش است یا در دست عراقی ها. 20 هزار کیلومترمربع هم محاسباتی است که خودمان انجام دادیم هم حرفی است که صدام حسین بعد از بیرون شدن از خرمشهر در یک سخنرانی این را می گوید، اینکه چه اتفاقی افتاد که عراق نتوانست از نظر نظامی به هدف خود برسد آنچه ما در عمل دیدیم و اتفاق افتاد این بود که امام از این جنگ ترسید و با یک سری اصول با این جنگ رفتار کردند که این عامل مقاومت شد که این ها چند چیز است که عرض می کنم امام یکی گفت ارتش عراق حمله کرده، متجاوز وارد خاک شده جنگ پایان نمی یابد مگر این که متجاوز به خارج مرز برود. این خیلی روشنگر بود. چون هفته اول بعد از این که عراقی ها دیدند نمی شود پیشنهاد آتش بس دادند اتفاقاً عراق از اول تا آخر جنگ یکی از سیاست هایش این بود که در مقاطع مختلف پیشنهاد آتش بس می داد، از دید او این بود که این مقدار از سرزمین ایران را که گرفتیم در اختیارمان باشد ایرانی ها برای بازپس گیری اقدامی نکنند. ولی امام اصولی را که به کار گرفت این بود که تا زمانی که یک سرباز عراقی داخل خاک ایران وجود دارد ما می جنگیم و دفاع می کنیم. مساله دومی که امام فرمود این بود که دفاع در انحصار نیروهای مسلح رسمی نیست دفاع بر همه واجب است این هم یک نکته. نکته سوم این که به مردم انتظار پایان فوری جنگ را ندادند گفتند اگر این جنگ20 سال هم طول بکشد ما ایستادیم. این روشی که اما در رهبری و مدیریت جنگ به کار گرفتند تکلیف را در حوزه نظامی و سیاسی مشخص کرد مردم فهمیدند باید ارتش عراق را بیرون کنند نیروهای مسلح هم فهمیدند که باید در این مسیر گام بردارند.

جالب این که ما آمادگی برای دفاع را قبل از شروع جنگ به لحاظ نظامی نداشتیم این که چرا؟ بحث مستقلی است. دلیل این هم آن است که بعضی لشگرهای ما تا زمانی که می خواستند وارد جبهه جنگ شوند حدوداً یک ماه پس از آغاز جنگ است یعنی لشگر 16 زرهی قزوین تقریباً یک ماه بعد از جنگ توانست همه لشکر را به منطقه بیاورد. لشکر 21 حمزه که در تهران بود تا آمدند به سمت جنوب بیایند تقریباً یک ماه طول کشید. سپاه هم غیرسپاهی که در خوزستان به طور طبیعی حضور داشت واحدی برای مقابله با تجاوز در خوزستان سازمان پیدا نکرده بود این اقدامی که امام به کار گرفتند ساختاری را در مقاومت و مقابله با عراق شکل داد که به آن نمی پردازیم. آن ساختار حاصل اش این شد که هر چه از جنگ جلو می رفتیم قدرت نیروهای داوطلب که از متن مردم می آمدند اینها آرام آرام در جبهه ها توان و قدرتشان به طور طبیعی رشد پیدا کرد به طوری که اگر نگاه کنیم از عملیات شکست حصر آبادان تا فتح خرمشهر تمام طرح این عملیات ها، شناسایی ای عملیات ها و نیروی اصلی عمل کننده در خط مقدم همین افراد داوطلب بودند یعنی طرح عملیات ثامن الائمه، فتح المبین، طریق القدس با اینها بود. ولی این تفکر حاکم بود و ما به جایی رسیدیم که به خصوص بعد از کنار رفتن بنی صدر که باعث انسجام بیشتر در نیروهای مسلح ایران شد و همه احساس کردند بهتر می توانند همکاری کنند ما یک دفعه تحولی را می بینیم که نتیجه برنامه ریزی های سال اول جنگ است هم نتیجه رفع موانع است. و آنچه ما ظرف 8 ماه یعنی 5 مهر 1360 تا 3 خرداد 1361 ما چهار عملیات بزرگ را انجام دادیم که در آن شکست نظامی بر ارتش عراق تحمیل شده و اشغال ایران به معنی نظامی پایان یافته نه این که همه سرزمین ها در اختیار ایران قرار گرفته ولی این که خاک ایران در اشغال بماند خاتمه پیدا کرده. عملیات ثامن الائمه حصر آبادان را شکست.

شکست حصر آبادان با این مفهوم بود که برنامه ای که عراق داشت که شمال اروند رود را در اختیار داشته باشد تا اروند رود را به عنوان گروگان ملغی کردن معاهده 1975 در اختیار داشته باشد از بین رفت. عراق به محض این که حصر آبادن را شکستیم در استراتژی اروندرود برای القا معاهده 1975 شکست خورد و صدام فهمید این مساله نمی تواند تداوم داشته باشد بر همین اساس بعد از شکست حصر آبادان استراتژی صدام تغییر پیدا کرد. به حفظ سرزمین های باقی مانده برای تداوم فشار بر ایران جهت بدست آوردن هدف الغای معاهده 1975 از طریق مذاکره که چون استراتژی امام این بود که تا یک سرباز دشمن در خاک ایران هست نپذیرد در دورتک افتادیم یعنی ثامن الائمه که انجام داد یک ماه و چهار روز بعد از آن طریق القدس را انجام دادیم و تا مرز چذابه رفتیم یعنی برای اولین بار به سمت مرز رفتیم بعد فتح المبین را انجام دادیم و در آن سرزمین وسیعی را از منطقه غرب شوش و دزفول آزاد کردیم عراقی ها فهمیدند گلوگاه خوزستان را که می خواستند از این طریق ببندند به طور کامل این سیاست به هم ریخت و فتح المبین آزاد شد بعد از آن عراقی ها مطمئن بودند ما به سمت آزادسازی خرمشهر و سرزمین جنوب می رویم که این هم عملیات بسیار سختی بود 23 روز یعنی از 10 اردیبهشت تا 3 خرداد جنگیدیم تا این منطقه که بیش از 5 هزار کیلومترمربع بود یعنی نصف سرزمین لبنان آزاد شد و خرمشهر اوج موفقیت ایران در آزادسازی سرزمین های اشغالی بود. اهمیت فتح خرمشهر این بود که علامت پیروزی صدام را تبدیل کرد به علامت شکست صدام. چون وقتی خرمشهر را عراق گرفت همه باور کردند که عراق موفق شده و وقتی از خرمشهر بیرون رانده شد همه باور کردند که عراق در این جنگ شکست خورده یعنی عراق در تحمیل جنگ به ایران با آزادسازی خرمشهر شکست قاطع خورد و تمام شد.

اگر مطالبی که هست را مطالعه کنید هر جا بحث این بوده که آیا از مرز عبور کنیم؟ امام مخالفت کرده در خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی هم هست قبل از عملیات فتح خرمشهر اگر قرار شد نیروهای ما وارد خاک عراق شوند امام شدیدا مخالفت کرده. بعد از فتح خرمشهر ما این گونه ادامه نداریم یعنی جنگ ادامه پیدا کرد تا سال 067 چطور ممکن است؟ این از چند دیدگاه قابل بررسی است یکی از دیدگاه نظامی به محض این که جنگ شروع شود عبور از مرز دشمن مجاز است. چرا؟ چون جنگی شروع شده و این منطقی نیست که شما در خاک خود بجنگید و دشمن هر جا که خواست همان طور که وقتی نیروی هوایی عراق مهرآباد را بمباران کرد نیروی هوایی ما هم بغداد را بمباران کرد و کسی هم اعتراض نکرد چرا از مرز عبور کردیم.

نکته دوم این که آیا بعد از فتح خرمشهر همه سرزمین ایران آزاد شد؟ خیر عراقی ها تمام نقاطی را که از نظر نظامی و سیاسی اهمیت داشت برای این که به ملغای معاهده 1975 کمک شود را حفظ کردند. مثلاً شلمچه و یا منطقه کوشک و طلائیه یا در نقاط غرب کشور همه نقاط را حفظ کردند. بعد از این که صدام گفت من عقب نشینی می کنم و پیشنهاد آتش بس داد در عین حال حفظ 1000 کیلومتر مربع از خاک ایران را (یعنی معادل کشور بحرین) در اشغال نیروهای خود حفظ کرد بنابراین از نظر منطق نظامی تا وقتی همه سرزمین را آزاد نکردی هر کجا که خواستی می توانی بجنگی مساله سوم که از نظر نظامی اهمیت دارد مساله پدافند است که ما وقتی می خواهیم به هر دلیل جنگ را آرام کنیم. کجا باید نیروها را نگه داریم؟ این می شود پدافند در جنگ های کلاسیک برای این که از کمترین نیرو استفاده شود پدافند را متکی به عارضه های طبیعی انجام می دهند که تکیه بر عارضه طبیعی باعث صرفه جویی در نیرو می شود و در آرایش یگان های می شود.

بنابراین از دید ایران در جنوب بهترین نقطه برای پدافند اروند رود و ادامه اش داخل خاک عراق شط العرب بوده یعنی رفتن نیروها و چسبیدن به این رودخانه که مانع طبیعی تلقی می شده چرا برای ما پدافند اهمیت داشته؟ ما در جریان رفع اشغال سرزمین های ایران غنائم زیادی از ارتش عراق گرفتیم خیلی از نیروهای ارتش عراق منهدم شدند. ستون فقرات قدرت نظامی عراق باقی ماند مثلاً در جریان عملیات بیت المقدس 2 لشکر مهم عراق فرار کردند لشکرهای 5 و 6 از جلوی نیروهای ما فرار کردند. بنابراین از نظر نظامی تا زمانی که قدرت تهاجم در نیروهای مقابل وجود دارد وقتی قرار بر پدافند است باید در نقطه ای پدافند کرد که شما نیروی آزاد در اختیار داشته باشید نه این که همه نیروها را در خط بچینید و توان دفاعی تان کاهش پیدا کنداز نظر نظامی تداوم جنگ پس از فتح خرمشهر چیزی طبیعی و عادی بوده. طرف دیگر از دید سیاسی و هزینه فایده باید چه کرد؟ وقتی جنگی شروع می شود مهم ترین مساله برای طرفین سناریوهای پایان دادن به جنگ است مثلا موضوع هسته ای سال هاست وجود دارد ولی مهم ترین مساله این است که چطور آن را پایان دهیم؟ چون نمی توان برای همیشه وجود داشته باشد. از این زاویه ایران چه طرحی برای پایان دادن به جنگ داشته؟ آنچه مشخص است طرح ایران برای پایان جنگ شامل چند مولفه بوده یکی پایان دادن به اشغال سرزمین، دوم نپذیرفتن الغای معاهده 1975 یعنی تاکید بر تداوم این معاهده، سوم مساله مشخص شدن متجاوز برای پیگیری عواقب حقوقی آغاز کننده جنگ و چهارم روشن شدن تکلیف خساراتی که متجاوز برطرف مقابل وارد کرد.

به همین خاطر می بینید در روزهای اول جنگ که هیات های میانجی می آیند به خصوص سازمان کنفرانس اسلامی امام جمعه ای به حبیب شطی که دبیر کل سازمان بود گفت که شما برو اعلام کن دولت عراق متجاوز است ما آتش بس اعلام می کنیم. بگو آنها جنگ را شروع کرده اند و حبیب شطی این کار را نکرد. برای خاتمه جنگ یکی اعلام کنید اینها جنگ را شروع کرده اند و یکی هم از خاک ما بیرون بروند. این سیاست ایران بوده.

سیاست عراق در اول این بود که با اشغال سرزمین به الغای معاهده بپردازد. زمانی که احساس کرد با اشغال سرزمین این کار را نمی تواند انجام دهد با تمرکز ا در مرز حفظ نقاط سرکوب به دنبال این بود که از طریق مذاکره ایران بپذیرد که راهی به جز الغای معاهده 1975 ندارد. بعد از فتح خرمشهر 2 جلسه شورای عالی دفاع خدمت امام تشکیل می شود که البته ما دعا می کنیم یک روزی اسناد این جلسات منتشر شود. افرادی که در جلسه بوده اند اظهاراتشان را داریم. در 6 خرداد 3 روز بعد از فتح خرمشهر امام ضمن اظهار خوشحالی می گوید به حاضرین که حالا می خواهید چکار کنید؟ که در آنجا بحث می شود مرحوم زهیرنژاد می گوید باید برویم کنار شط العرب پدافند کنیم. اظهار نظر نظامی مختص ایشان است از لحاظ سیاسی هم نظری مطرح می شود که می گوید خوب است برویم جایی را از عراق در اختیار داشته باشیم که بتوانیم در مذاکرات امتیازات لازم را از عراق بگیریم و امام با عبور از مرز مخالفت کرد ظاهراً آقای هاشمی رفسنجانی از بقیه آقایان هم اظهار نظری منتشر نشده. امام می فرماید از مرز عبور نکنید جنگ را ادامه دهید تا به 4 خواسته برسیم ولی از مرز عبور نکنیم. در آنجا 4 دلیل برای مخالفت از عبور از مرز مطرح می کنند که اینها بسیار جالب است، اول این که تا الان ما مدافع بودیم اگر غیر از این شود در افکار عمومی متجاوز شناخته می شویم، دوم عرب ها که تا الان ظاهر بی طرف را حفظ کرده اند به طور کامل پشت سرصدام می روند. سوم مردم عراق ممکن است آسیب ببینند، مورد چهارم از ذهنم رفت. در تداوم جنگ همه اینها اتفاق افتاده. امام می فرمایند حالا تصمیم نگیریم بروید فکر کنید تا جلسه ای بعد حدوداً یک هفته بعد جلسه دوم تشکیل می شود که احمدآقا فرزند امام نامه ای به ایشان نوشته در 7 صفحه که منتشر نشده من آن را خوانده ام. در بیت امام در حضور سید حسن آقا خوانده ام و همان جا به ایشان پس دادم. مطلب را این می نویسند که، شما با عبور از مرز مخالفید و شما معتقد به خاتمه جنگ در این مرحله هستید ولی چون به نظرات کارشناسان احترام قائلید و کارشناسان نظرشان با شما متفاوت است من نگرانم که شما نظر کارشناسان را بپذیرید و ما دیگر نتوانیم جنگ را جمع کنیم. تقریبا مفهوم این است.

بعد از جلسه دوم امام می گوید باید فکر کنم و بعد از مدتی مجوز عبور از مرز عراق را می دهد به شرط این که مردم عراق آسیب نبینند که عملیات رمضان بر همین اساس به مرحله اجرا درمی آید در شرق بصره. امام هم در پیامی که در جریان عملیات رمضان به عشایر عراق می دهند در آنجا سعی کرده اند 4 ابهامی را که خودشان درباره عبور از مرز داشته اند را حل کنند از جمله می گوید ما هیچ چشم داشتی به یک وجب از خاک عراق نداریم و از آنها می خواهند از این فرصت استفاده کنند تا دولت بعثی عراق را کنار بزنند. یعنی به این توجه داشتند که عبور از مرز ممکن است اوضاع جدیدی را ایجاد کند. اما نکته مهم این است که من معتقدم دستگاه سیاست خارجی ما برای پایان دادن به جنگ همراه با دستگاه دفاعی در جنگ برنامه ای را ارائه نکرده.

ما از وزارت خارجه هیچ طرح دیپلماتیک برای خاتمه دیده نمی شود اگر آن زمان وزارت خارجه می آمد چنین طرحی را درآورد و برنامه می داد، مهلت هم می داد که اگر عراق پذیرفت جنگ خاتمه می یابد و اگر نپذیرفت ما مجبوریم با تداوم جنگ سرزمین هایمان را آزاد کنیم و دشمن را وادار کنیم به معاهده مرزی که صدام حسین در مجلس عراق آن را پاره کرده پایبند باشد. چنین اتفاقی نیفتاده و این یکی از نقاط ضعف شیوه عمل ایران در جنگ پس از فتح خرمشهر است. اگر چنین می شد ما هرگز این سوال را مطرح نمی کردیم که جنگ پس از فتح خرمشهر آیا لازم بود؟ تصور تمام کسانی که در تصمیم گیری بوده اند این بود که عراق در نقطه ضعف است و ما با یک فشار دیگر می توان مساله را حل کرد و نگران این بودند که اگر جنگ را در این نقطه تمام کنیم فردا از ما این سوال را بپرسند که شما که در موضع قدرت بودید در اوج قدرت جنگ را متوقف کردید و به هیچ دستاوردی هم نرسیدید. مساله مهم این است که ما یک سناریوی مشخص سیاسی ـ نظامی برای این که جنگ را ختم کنیم به صورت رسمی اعلام نکردیم. مثلاً ما بعد از فتح فاو هم می توانستیم چنین کاری کنیم به محض این که ما فاو را گرفتیم و تمام اروند رود را گرفتیم صورت مساله طرح عراق برای ملغا کردن معاهده 1975 را پاک کردیم آن موقع هم وزارت خارجه می توانست بلافاصله جنگ را خاتمه دهد و راه را این قرار دهد که عراق از سرزمین های ما عقب نشینی کند معاهده 1975 را مثلاً اسرا را آزاد کند و یا هر طرح دیگری.

بخواهم جمع بندی کنم این است که این جنگ، برای رسیدن به هدف بزرگی از سوی رژیم بعث عراق بود که به آن نرسید در این جنگ یک دفاع خالصانه از سوی ملت ایران شکل گرفت که ما به حق اسم آن را گذاشته ایم دفاع مقدس. و تمام مردم ایران یا به صورت جسمانی یا به صورت اقتصادی و کمک پشتیبان دفاع بودند حتی کسانی که مخالف نظام بودند موافق دفاع بودند. نکته بعدی این که در این جنگ ما متکی به توان ملی سرزمین ها را آزاد کردیم در آزادسازی ردپایی از هیچ کمک غیرایرانی نیست نکته بعدی این که این دفاع متکی بر تفکر اسلامی شکل گرفت و اگر تفکر اسلامی در این دفاع نبود قطعاً شکست می خوردیم. و اوج آن آیه « و ما بنا اهدالحسنین» بود یعنی یا می جنگیم و دشمن را نابود می کنیم و یا در مسیر جنگیدن با دشمن به فوز عظیم می رسیم همانی که برای امام حسین می گوئیم.

نکته بعدی این که آیا می توانستیم به شکل دیگری جنگ را خاتمه دهیم؟ این باید در تجربیاتی باشد که باید بپردازیم آنچه می بینیم این است که بعد از فتح خرمشهر اگر با یک دستگاه دیپلماسی که سناریو ساز بود مواجه بودیم شاید در همان مقطع می توانستیم جنگ را خاتمه دهیم با وضعیتی که در آن زمان داشتیم. به نظر من حاصل این جنگ این است که خداوند کمک کرد و ما فراتر از آنچه در ابتدا فکر می کردیم به خواسته هایمان رسیدیم الان اروند رود در اختیار ماست، معاهده 1975 برقرار است، حزب بعثی در کار نیست، صدامی نیست. ارتش عراق که همیشه در طول تاریخ تهدید کننده ایران بوده الان از یکی مرزهایی که بیشترین احساس امنیت را داریم عراق است. فضای عراق به قلمرو نفوذ ایران تبدیل شده و عراقی که عربستان و امریکا و بسیاری کشورها دنبال این بودند که پس از سقوط صدام حسین آنجا را در اختیار بگیرند از کنترل همه خارج شده بود نکته ای را هم بگویم که در دوران جنگ یکی از کشورهایی که بیشترین کمک را در همه حوزه ها به عراق کرد عربستان صعودی بود بیشترین کمک مالی، نظامی، تشویق روحی صدام و حزب بعث، بیشترین خدمات در خلیج فارس از سوی عربستان صورت گرفت و الان هم عربستان مهم ترین مزاحم مردم سالاری در منطقه خاورمیانه است و مهم ترین مزاحم بسط اندیشه اسلام درست در جهان است به طوریکه عربستان باعث شده جهان، اسلام را القاعده و داعش بداند، القاعده و داعش فرزند عربستان هستند و دست پرورده اندیشه او سوال و جواب.

سوال: دلم می خواست دکتر علایی از نقش مهندس موسوی در اداره جنگ نکاتی را بیان کنند: جواب: دولت در آن زمان تمام ظرفیت خود را به کار گرفت البته، مقاطع مختلف جنگ متفاوت است سال آخر جنگ تقریبا یک سوم بودجه کل در اختیار جنگ بود و دولت کاری نبود که نخواهد انجام دهد همه ظرفیت خود را به کار گرفته بود. مهاجرین جنگی، آوارگان همه را دولت مدیریت می کرد. بیمارستان های صحرایی را دولت می زد. ما حس می کردیم دولت، دولت جنگ است و همه ظرفیت خود را به کار گرفته.

سوال: من سه نکته را مطرح می کنم اگر دکتر علایی سندی در این زمینه دارند یا تحلیلی دارند بفرمایند یک نکته این که آقای دعایی در خاطرات خود دارد که قبل از شروع جنگ پیش بینی می کردند این مساله شروع جنگ را نکته بعد سند مقتضی ندیدم این که نامه ای حضرت آیت ا... خویی به حضرت امام می نویسند و نسبت به تداوم جنگ برحذر می دارند و این که اگر تصورتان این است که بعثی ها در این جنگ کشته می شوند این اتفاق نمی افتد و پرهیزهایی که مرحوم مهندس بازرگان داشته اند. این سه نکته

جواب: در مورد نامه آیت ا... خویی من چیزی نه دیده ام و نه شنیده ام. نکته دیگر در مورد نهضت آزادی و مرحوم بازرگان تا فتح خرمشهر که حامی بودند و بعد از آن هم تا مدت ها چیزی نیست بعد از این که جنگ مشکل پیدا می کند در مورد مسائل جنگی اظهارنظر می کنند من تقریباً هیچ یک از مسئولین و سیاستمداران ایرانی را ندیدم که با عبور از مرز بعد از فتح خرمشهر مخالفت کرده باشند به غیر از حضرت امام. فضای کشور تداوم جنگ است تا رسیدن به اهداف بلند از سقوط رژیم بعث بگیر تا اشغال سرزمین.

سوال، بعد از فتح فاو عربستان پیشنهاد غرامت کرده بود؟

ج: این همه جا هست ولی هیچ کجا سندی از آن نیست و احتمالاً در حرف ها بوده.

سوال: پرداختن به جنگ از دیدگاه محقق، جمع بندی من از صحبت های شما این است که ما در تداوم جنگ بعد از فتح خرمشهر اشتباه کردیم.

این که طرح نداشتیم پس الان هم طرحی درباره مساله هسته ای نداریم. این که در جلسه دوم شورای عالی دفاع که فرمودید چرا امام نظرش را عوض کرد؟

ج: امیدواریم روزی متن مذاکرات آن جلسه منتشر شود. در جلسه دوم روی این مساله که امام فرموده بوده جنگ ادامه پیدا کند ولی از مرز عبور نکنیم بحث شده بوده که در آنجا از نظر نظامی هم ارتش هم سپاه استدلال می کند که پدافندی باید کنار شط العرب برویم. این که چه متن ریز مذاکرات پیش آمده را در اختیار نداریم. تصور این بوده که اگر ما یکی دو عملیات مهم انجام دهیم با این سیر صعودی قدرتی که پیدا کرده ایم که توانسته ایم ارتش عراق را ظرف 8 ماه از عمده سرزمین های اشغالی شده بیرون کنیم بنابراین باید استفاده کرد تا حصول نتیجه.

سوال: بعد از فتح خرمشهر رژیم عراق رسماً پیشنهاد آتش بس داد؟

بله

این پیشنهاد رسمی مورد بحث و تصمیم قرار گرفت؟ در شورای عالی دفاع؟

ج: اسناد که منتشر نشده ولی ایران آتش بس را نپذیرفت.

آتش بس پیشنهاد شده حفظ وضعیت موجود بود؟ این احتمال بود که اگر ما بپذیریم مجدداً امکاان حمله عراق هست؟

ج: بله ولی من معتقدم قبل از این که دولت عراق طرح آتش بس را بدهد یا به محض این که او داد ما باید طرح صلح اعلام می کردیم. اگر آن کار را می کردیم می توانستیم به خوبی از همه چیز دفاع کنیم. همین طرح که من فی البداهه اعلام کردم که جنگ را خاتمه دهیم طرح مان برای خاتمه این است و این است.

در زمانی که وقتی هیات های کنفرانس اسلامی می آمدند 5 شرط برای خاتمه بزرگ اعلام شد که مشخص شدن متجاوز، دریافت غرامت جنگ، بازگشت به مرزهای اولیه، تبادل اسرا بود. آیا بحثی که شما می فرمائید متفاوت است؟

ج: عملیاتی کردن این بحث ها بود. دستگاه دیپلماسی خارجی کارش این است که طرح را عملیاتی کند و رسماً اعلام کند.

چارچوب قطعنامه 598 بر پایه اصول ایران تنظیم شده بود.

ج: من معتقد نیستم. قطعنامه 598 برای شکست ما طراحی شده بود که منجر به موفقیت ما شد. قطعنامه 598 بر اساس طرح عراق است نه طرح ما. آتش بس و همزمان عقب نشینی به مرزهاست در شرایطی که ما داخل خاک عراق بودیم.

معمولاً قطعنامه ها این طور است که بند اول اجرا می شود و بقیه بندها موکول به زمان می شود و این که اسرا و اینها را می گوئید در بندهای دیگر است. بند اول باید بلافاصله آتش بس را پذیرفته عقب نشینی می کردیم تا بقیه بندها اجرا شود. تحولات جبهه جنگ قطعنامه 598 را به نفع ما تغییر داد نه اصل قطعنامه.


 
شهید صالح شریعتی و هم رزمانش، پیام آور دلاوری و ایثار برای آیندگان.معصومه آباد
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦  
 یک دو، سه، چهار، پنج، شش و ... نوزده، این تنها باقی مانده گردان 151 پیاده پادگان دژ است که علی اصغر شمرد، روز 24 آبان ماه 57 بیست و چهار روز است که این پادگان در مقابل ورود دشمن مقاومت می‌کند.
خبرگزاری فارس: شهید صالح شریعتی و هم رزمانش، پیام آور دلاوری و ایثار برای آیندگان
    •  
 

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش و ...  نوزده، این تنها باقی مانده گردان 151 پیاده پادگان دژ است که علی اصغر شمرد، روز 24 آبان ماه 57 بیست و چهار روز است که این پادگان در مقابل ورود دشمن مقاومت می‌کند. سقوط دژ یعنی سقوط شهر، از داخل شهر پیام می‌فرستند که دشمن اکثر خیابان‌ها و محله‌ها را گرفته و در تلاش است که از پل عبور کند و امکان پشتیبانی از دژ وجود ندارد بهتر است عقب‌نشینی کنید و به داخل شهر بیایید.

ستوان امیری لحظه‌ای درنگ نمی‌کند و می‌گوید ایران کشور بزرگی است، اما جایی برای عقب‌نشینی ندارد، ما تا آخرین فشنگ و تا آخرین قطره خون و تا آخرین نفر همین جا خواهیم ماند . علی‌اصغر نیز مانند بقیه نیروها حتی لحظه‌ای تردید در همراهی با فرمانده به خود راه نمی‌دهد، او همیشه روحیه ای با نشاط داشت و شوخ طبعی اش گرمابخش جمع خانواده و دوستان بود اما در آن لحظات آتش و خون آنها تنها یک اندیشه دارند انجام تکلیف الهی، جهاد در مقابل دشمن متجاوز، تکلیفی که سر مشق و الگوی آن عاشورای سال 61 هجری است.

شاید بیش از 1300 سال از آن دوران می‌گذرد اما گویی تاریخ تونل زمان را در نوردیده است و در مکانی دیگر دلدادگان مکتب حسینی را ظاهر می‌کند، علی‌اصغر صالح شریعتی جوان است اما قفس تن را شکسته و پای در راهی نهاده که همراه دیگر همرزمانش او را به مرجع و منزل ازلی و ابدی که همان جوار و قرب الهی است باز می‌گرداند، برای او مرگ تنها یک معنا دارد زندگی ابدی که هر کس توفیق درک آن را نخواهد یافت، علی‌اصغر در سایه پدری روحانی و عالم و مادری فاضله از طفولیت گام به گام مسیری را پیمود که او را به بلندای رفیع‌ترین قله معنویت و سعادت رساند و چه سعادتی بالاتر از شهادت در لبیک به ندای هل من ناصر ولایت در دفاع از عزت و شرف و اعتلای اسلام ناب محمدی (ص) و سر بلندی و افتخار وطن.

نشستن زیر سایه سلامت و عافیت و دوری از خطر و حادثه و فراموش کردن وظیفه و بی‌اعتنایی به تکلیف، لحظه‌ای گوشه‌ای از ذهن او را نتوانست اشغال کند بلکه بیرون راندن دشمن همۀ ذهن او را اشغال کرده بود. شهید شریعتی که همزمان عنوان دادستان ارتش و معاونت سیاسی فرمانداری آبادان را بر عهده داشت می‌توانست با ترک میدان جنگ تن به تن در نقطه‌ای دورتر و امن‌تر نظاره‌گر باشد و به عنوان تیزهوشی که در شانزده سالگی دیپلم گرفته و فارغ‌التحصیل دانشکده صنعت نفت است ، آینده خود را باژستی از رزمندگی تضمین کند، ولی آنان که تضمین الهی را ضامن سعادت ابدی می‌دانند کی زندگی جاویدان را بر زیستن موقت فانی ترجیح می‌دادند. پادگان دژ تنها ابنیه نظامی نیست بلکه تبدیل به معراج آنانی که باقی مانده‌اند شده است. علی‌اصغر نگاهش را به افق می‌دوزد آنجا که زمین و آسمان به هم می‌رسند و در آستانه غروب رنگ خون می‌گیرد.

دشمن دیگر تقریباً وارد پادگان شده است همه در قسمت ترابری با حداقل تجهیزات در حال دفاع هستند، جنگ زمینی بسیار فراتر از پیش‌بینی‌های دشمن طول کشیده و نقشه تسخیر سه روزه خوزستان به لطیفه‌ای تبدیل شده است و آبروی سردار قادسیه در خطر است، نیروهای کمکی از زمین و هوا گسیل می‌شوند، هلیکوپتری در حال ورود به فضای پادگان و زیر آتش گرفتن آخرین سنگر مدافعین است که ناگهان در کمال تعجب مورد هدف قرار می‌گیرد و سقوط می‌کند. شهید محبی که فرصت نکرده بود همراه بقیه به قسمت ترابری برود تنها با یک قبضه ژسه هلیکوپتر را سرنگون کرد و در حالی که فشنگی برایش باقی نمانده بود او را اسیر کردند و به فجیح‌ترین شکل به شهادت رساندند. شهید صالح شریعتی و هم رزمانش شاهد این لحظه بودند و دیگر مرغ جانشان از قفس خاکی جماد به باغ شهود در قرب الهی پرواز کرده بود و شروع به نوشتن وصیت‌نامه‌هایشان بر پشت لباسهایشان کردنداگرچه آنان خود تجسم حقیقتی بزرگ برای آیندگان بودند.

حملات هر لحظه شدت بیشتری پیدا می‌کرد و هر لحظه‌ یکی از آنها به شهادت می‌رسید. لشکر دشمن کینه‌ای عمیق از این محدود مدافعان به دل گرفته بود اما چه باک که شیعه به اقل نفرات وفادار در برابر کثرت دشمنان قدار خو دارد. تانکهایشان از روی تن مجروحان عبور می‌کرد و گوشت و خونشان را با خاک وطنشان در هم می‌آمیخت و آخرین فریادها و شلیک گلوله‌ها با بمباران هواپیماهای دشمن خاموش شد. حماسۀ پادگان دژ آن چنان حیرت و کینه دشمن را بر انگیخته بود که صدام خود شخصاً به آنجا رفت و در پناه ساختمانی مستحکم و به خیال خودشان بدون نفوذ برای ارتش متجاوز سخنرانی کرد و به همه ترفیع درجه داد و سلاح کمری هدیه کرد. همان کاخی که شهید زارعیان بر روی آن نوشت:

خرمشهر، باز خواهیم گشت

 و چه بازگشت پرافتخاری بود. با عزّت و سربلندی که حاصل خون علی‌اصغر صالح شریعتی‌ها و هزاران شهید و جانباز و آزاده این کشور بود.

پادگان دژ حالا برگ زرینی است از دفتر بزرگ شهادت و ایثارگری که تمام اولیا از ازل تا ابد آن را امضاء کرده‌اند، حالا این ستارگان فروزان از میان ما هجرت کرده‌اند. زنده نگه داشتن نام و خاطره آنان وظیفه مهمی بر عهده همه ما و نزدیکان و همرزمان آنان است و بر تمام وارثان خون شهیدان واجب است فرهنگ غنی ایثار و شهادت را در جامعه اسلامی گسترش داده و از آرمان های انقلاب اسلامی که با خون بهترین جوانان این مملکت رنگین گردیده تحت زعامت فرماندهی مقام معظم کل قوا حضرت آیت ا... عظمی خامنه‌ای مدظله‌العالی پاسداری نماییم.

خوش بحال مجاهدان راه خدا و کشته شدگان راه طاعت او که گرامی‌ترین مرگ‌ها کشته شدن در راه خدا است.

امروز  همه دوستان و همرزمان و هم شاگردی‌های علی اصغر صالح‌شریعتی در حرم امام رئوف، امام هشتم گرد هم جمع آمده‌ایم تا بگوییم: آقا!! اگرچه ما هم زائر و عاشق توایم، اما خجل از آنیم که خادم و نقاره‌زن حرم تو را گم کرده‌ایم.

خادم حرم تو، سیداصغر صالح‌شریعتی هم مراد بود و هم مرید، هم شاهد بود و هم شهید.

 هرچند جسم خاکی او با خاک دژ ممزوج شد و از دیده ها پنهان ،امادر شهری او را گم کردیم که همه از او خاطره دارند، نه خاطره غم، بلکه چهره متبسم و گلواژه‌های شیرینی که از زبان او می‌شکفت، راه را برای ما روشن و روشن‌تر می‌کرد و ما فکر می‌کردیم ما تا پایان راه با او هستیم. غافل از این که این یار خراسانی دل خوشی‌ها و خنده‌هایش را با ما تقسیم می‌کرد و دلهره‌ها و دردهایش فقط برای خودش بود و هر آنچه از صفات او گفتم تنها یک قصه‌ی نیمه تمام است که باید بگویم نقطه سرخط...


 
شهید صالح از منظر همرزمان
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦  

 هیچ وقت یادم نمی‌رود...

خرداد 57، یعنی زمان تعطیلات تابستانی، می‌رفتیم برای کارآموزی. آن‌سال قرار بود من به کارخانه‌ای در تهران بروم.

یک شب سید اصغر به من گفت، موافقید در آبادان بمانید؟ فکر می‌کنم ما که از عدالت در اسلام دم می زنیم باید اقتصاد را که مظهر عدالت اسلامی است، بشناسیم. دلم می‌خواهد در این زمینه مطالعه کنیم. چون یکی از وجوه مباحث بین ما و کمونیست‌ها و چپی‌ها بحث عدالت اجتماعی بود و در کنار بحث‌های خرده بورژوازی و اسلام و بقیه موضوعات، بحث روز بود. با توجه به خلق و خوی سید اصغر که در کنار شوخ‌طبعی‌هایش در این زمینه‌ها خیلی جدی بود، گفتم؛ باشد. من هم بدم نمی‌آید که با هم درباره عدالت صحبت کنیم. دوسه بار که صحبت کردیم به این جمع‌بندی رسیدم که قرار کارآموزی را در پالایشگاه آبادان بگذارم، نه در تهران! آن زمان، من با دو نفر دیگر، خانه‌ای در بهمن‌شیر 3E16 داشتم، آنها که رفتند، سید علی اصغر پیشم آمد و 32 کتاب را فهرست کردیم و دو سه ماهی کتاب‌ها را خواندیم. وقت‌مان را طوری تنظیم کرده بودیم که هر یک از ما یک کتاب را در روز بخوانیم و نت‌برداری کنیم و شب‌ها پس از شام، برنامه مقابله و مباحثه و رفع ابهام داشته باشیم. کتاب‌ها نوشته شهید مطهری، صدر و دیگران بودند. شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماندیم. شاید در هر شبانه‌روز 15-14ساعت، کتاب می‌خواندیم؛ البته در تظاهرات‌خرمشهر و آبادان هم شرکت می‌کردیم. چون تا دیروقت بیدار بودیم برای نماز صبح ساعت می‌گذاشتیم. من زودتر بیدار می‌شدم و می‌گفتم سیدعلی‌اصغر! پاشو، الان است که آفتاب بزند. اما سیدعلی‌اصغر با همان شوخ‌طبعی‌ای که همیشه داشت، می‌گفت: شاید خورشید دلش بخواهد ساعت دو و نیم طلوع کند، من ساعت  شش پا می‌شوم و نمازم را می‌خوانم!

راوی: رکن‌الدین جوادی،  از همرزمان شهید و معاون وزیر نفت و مدیرعامل شرکت ملی نفت ایران.

 در کنار جدیتش، همیشه شوخ‌بود

روحیات عجیب او را فراموش نمی‌کنم. همین روحیه را پس ازپیروزی انقلاب و در زمان جنگ هم داشت. دو سه روز پیش از سقوط خرمشهر بود و نظارت بر بخش مهمی از تحرکات ارتش به دوش وی بود. کار من هم توزیع و تجهیز نیروهای مردمی در آبادان بود. یادم است 1000 تفنگ  «ام- یک» از آقای غرضی گرفته بودیم و حدود 500-400 نیرو را مسلح کرده بودیم که آنها هر روز صبح می‌رفتند خرمشهر، می‌جنگیدند و غروب، خسته به آبادان برمی‌گشتند. آنجا کمی استراحت می‌کردند و دوباره فردا صبح می‌رفتند. یک شب در باشگاه ایران که کنار مرکز سپاه بود، سید اصغر با چهره‌ای خسته آمد و گفت: من فردا 700 نفر نیروی مسلح می‌خواهم. من گفتم، سید جان! تجهیز کردن 700 نفر نیرو در این شرایط خیلی مشکل است. او گفت: همان طور که گفتم ساعت 6 صبح، نمازم را که خواندم 700 نیروی مسلح باید آماده باشد، مشکل شماست که آنها را تجهیز کنی! آنقدر خستگی و سختی از چهره‌اش می‌بارید که نمی‌شد حرفش را نپذیرفت.

در دوران دانشجویی با دوچرخه راه می‌افتادیم و با سید اصغر به جزیره مینو می‌رفتیم. آنجا بحث‌های سیاسی و فرهنگی را می‌کردیم .پیش از جنگ هم دعوت کردیم از سیداصغر که به فرمانداری بیاید. او معاونت سیاسی را پذیرفت. در آن دوران، بمب‌گذاری‌ها زیاد و لازم بود، امنیت منطقه تأمین شود. یک بار با سید اصغر آمدیم تهران و رفتیم خدمت آقای ری‌شهری که ایشان حکم دادستانی ارتش را به سید اصغر داد . آن روز نمی‌فهمیدیم این مسؤولیت چقدر اهمیت دارد. جنگ که شروع شد، اهمیت این حکم را متوجه شدیم. برخی از ارتشی‌ها سایه اصغر آقا را که می‌دیدند، حواس‌شان را جمع می‌کردند. هرگاه به  پادگان خسروآباد می‌رفتیم، بیش از آنکه به من احترام بگذارند، از اصغر آقا حساب می‌بردند. یک بار گفتم، اصغرآقا! همین یک قبضه کاتیوشا که داریم، از مقر خسروآباد به سمت دشمن شلیک می‌کند. شما که زورت می‌رسد بگو بیایند عقب‌تر تا گلوله‌هایش به نیروهای خودی برخورد نکند، به عراقی‌ها بخورد. او سریع به خدمه کاتیوشا دستور داد که جابه جا شوند. به گمانم آمدند و در ایستگاه هفت مستقر شدند. یک بار هم در ستاد فرمانداری بودیم که سید اصغر با جناب سرهنگ زارع آمد و گفت: من ماشین می خواهم. گفتم، تو هرچی ماشین بود بردی جلوی تیر و تفنگ دشمن! حالا هم بگذار این لندرور برای ما بمانَد. برایش توضیح دادم که فرمانداری این ماشین را می‌خواهد. گفت: در پادگان دژ بیشتر به آن نیاز داریم. دست آخر، زورش چربید و ماشین را گرفت و با خودش برد. ویژگی مهم دیگرش که کمتر کسی داشت، درجه بالای اخلاصش بود وهمین اخلاص او سبب شده بود، همه از او تأثیر می‌گرفتند.

راوی: فریور باتمانقلیچ، از دوستان و همرزمان شهید و فرمانده آبادان در آغاز پیروزی انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی

  با این ریخت و قیافه این طرف‌ها پیدایت نشود!

من و آقایان دانشخواه و باتمانقلیچ بیشتر با هم حشر و نشر داشتیم. البته شمار بچه‌های مذهبی محدود بود. 8-7 تا از بچه‌های مشهد در میان ما بودند، 2 تن از دوستان اهل قم بودند و آقای صادقی و ما چند سال اولی با سید اصغر که سال دومی بود، با همدیگر همدل بودیم. روزهای نخست در دانشکده هر کس به گونه‌ای خودش را نشان می‌داد که چه هنری دارد و چه کاری بلد است. سید اصغر خوب پینگ‌پنگ بازی می‌کرد. من علاقه‌زیادی به ورزش نداشتم و در این زمینه به جایی هم نرسیدم. یادم است در یک مسابقه فینال، سید اصغر با یکی از بچه‌های کمونیست و چپی رقابت می‌کرد. این مسابقه، جنگ بچه‌مسلمان‌ها و چپی‌ها دیده می‌شد و با حرارت خاصی آن را دنبال می‌کردیم. خوشبختانه اصغر آقا با همان جدیت همیشگی‌اش در پینگ‌پنگ برد و ما به فال نیک گرفتیم که توانسته‌ایم بر آنها غلبه کنیم.

پس از پایان درس دانشگاه مدتی به درازا کشید تا وی به خدمت وظیفه رفت. ما سه چهار ماه با بچه‌های پالایشگاه زندگی کردیم.

هنگامی که جنگ آغاز شد، ناخواسته در گیر جنگی شدیم که چندان آداب آن را نمی‌دانستیم. تا روزی که هنوز به طوررسمی جنگ آغاز نشده بود، اصغر آقا در پادگان دژ افسر بود و من را چندین جلسه برای سخنرانی دعوت کرد. یکی دو جلسه که رفتم، دیدم نیروهایش هم بچه‌های خوبی هستند. یک روز اصغر آقا از خرمشهر آمد. دیدم بخشی از جلوی موهای سرش سوخته و صورتش سرخ شده است. چون پوست صورتش لطیف و سفید بود، این آسیب‌ها خیلی به چشم می‌آمد. پرسیدم چه شده؟ گفت دشمن، خمسه‌خمسه زد و شعله‌اش به صورتم خورد. هرکاری کردم بماند و مدتی به منطقه نرود تا صورتش را مداوا کنم، قبول نکرد .گفت امشب بچه‌ها عملیات دارند و منتظر من هستند، باید بروم. گفتم پس صبر کن دارویی بگیرم تا با خودت ببری. سرانجام با زحمت در همان ماشین جیپ نگهش داشتم، پماد سوختگی گرفتم، بر صورتش مالیدم و به شوخی گفتم دیگر با این ریخت و قیافه این طرف‌ها پیدایت نشود.

 راوی: محمد بخشی، همکلاسی شهید در دانشگاه صنعت نفت آبادان

 تواضع با توانمندی

 بیشتر دوستان از دوران دانشجویی‌با سید اصغر آشنا بوده‌اند، اما من پس از دانش آموختگی از دانشکده شرکت نفت، او را شناختم. ... سال چهارم دبیرستان که بودم، سید علی اصغر مسؤول سیاسی پادگان دژ و معاون سیاسی فرمانداری و نیز دادستان ارتش بود. سید دو خصوصیت آشکار داشت. توانمندی و تخصص همراه با  خضوع و خشوع که از او یک شخصیت برجسته در منطقه ساخته بود.

بزرگان بهتر از من آگاهی دارند که کمتر کسی در توانمندی تخصصی و عبادی به این پایه از معرفت و معنویت رسیده است. اصغر آقا در 17 سالگیِ من، معلمم بود. من نکته‌های بسیاری را از او آموختم. یک بار پرسیدم، شما که چندین مسؤولیت را پذیرفته‌اید، چگونه به همه این کارها می رسید؟ پاسخ داد: اگر کار دیگری هم باشد در خدمتگزاری حاضرم و همه می دیدیم که در جاهای مختلف بخوبی انجام وظیفه می‌کرد و از عهده همه کارها  برمی‌آمد. سیدعلی اصغر الگوی همه ما بود.

  راوی: نادر نجف‌پور،  همرزم و دوست شهید و فعال در انجمن اسلامی پالایشگاه نفت آبادان

 متدین، خالص و کارامد

به خاطر تربیت چنین فرزندی که برای همه ما الگو بود و از وجود مبارکش درس‌ها می‌گرفتیم، خدمت خانواده محترم و پدر بزرگوارش تبریک عرض می‌کنم.

ما در دوران دانشجویی با این عزیز آشنا شدیم و پس از انقلاب و جنگ خاطرات فراوان با او داشتیم.

سید علی اصغر پاک، متدین، خالص و کارآمد بود. این کلمات فقط تعارف و تعریف و تمجید نیست، بلکه واقعیتی است که همه به آن اذعان دارند. درباره پاکی و مقاوم بودن او باید عرض کنم، یک بار که بشدت بیمار و بدحال بود، ما پافشاری کردیم محل کار را ترک و استراحت کند. آن زمان، شهر در محاصره و خلوت بود. فقط شمار کمی از همسران برادران هم در شهر بودند.

آخرین بار که سید را دیدار کردم، زمانی بود که به خرمشهر می‌رفت. به او گفتم این رسم جوانمردی نیست، باید من هم با شما بیایم. گفت به چه زبانی بگویم شما باید اینجا بمانید و من باید در پادگان دژ باشم. اگر می خواهی کاری بکنی برو عکس شهدا را بردار، عکس من را هم بردار. همین عکسی که از او مانده، یادگار آن روز است. هرچند اصغر آقا را دیگر ندیدم، ولی آن عکس‌ها بسیار مفید بودند. همه مدتی که با سید بودیم برایمان خاطره و درس بود.

ازدیگر ویژگی های اصغر آقا توانمندی‌اش در بحث‌های دینی و علمی بود. آن زمان، برخورد مسلمان ها و کمونیست‌ها در دانشکده زیاد بود. امثال من با افراد تازه‌وارد بحث می‌کردیم و اصغر آقا با دانشجویان سال بالا گفت و گو داشت. هر بار کسی در بحث کم می‌آورد به نزد اصغر آقا می‌رفت.

... و من باز به پدر گرانقدر اصغر آقا تبریک می گویم به خاطر تربیت چنین فرزندی. او برای همه ما الگو بود و خدا را شاکریم که مدتی از عمرمان را در خدمت آن بزرگوار بودیم.

 راوی: محمود یاوراحمدی، همرزم و دوست شهید و فعال در انجمن اسلامی پالایشگاه نفت آبادان.

   نزیه که سهل است، بالاتر از نزیه باید برود

اصغر آقا از نظر جسم و جثه فیزیکی چیزی نبود، اما از نظر توان و کار و اندیشه بسیار ژرف و بزرگ بود. یادش بخیر، درسهای فراوان از او آموختیم. از فعالیت های پیش از پیروزی انقلاب، در تهییج کارکنان پالایشگاه شرکت نفت آبادان برای اعتصاب و پیروزی انقلاب بود. وی بسیار مؤثر خط می داد. طرف مشورت همه او بود و همه موارد را با او بررسی و نهایی می کردیم. خاطرم هست وقتی مشکلی پیش می آمد تا با او مشورت نمی کردیم، به این اطمینان نمی‌رسیدیم که کار به نتیجه می رسد. در انقلاب، ژرف نگر و صاحب تحلیل بود و مسایل را از چند بعد نگاه می کرد. از باب تعارف، عرض نمی کنم. هر یک از بچه های انجمن اسلامی ویژگی خاصی داشتند. اما سید اصغر چند بعدی بود و در مصاحبت با او، راهکارهای خوبی پیدا می شد.

این نکته را هم بگویم که زمان و مکان و قومیت، محدودش نمی‌کرد. به هیچ وجه، با او احساس غریبی نمی کردیم که دانشجویی بیرون از آبادان است و آبادانی نیست. اورا از خود و با خود و همشهری خودمان می دیدیم.

حرص می خورد، چرا در خرمشهر حرکتی برای انقلاب نیست. شبها ساعت دو و سه با چند نفر از بچه ها کوکتل مولوتف و سه راهی برمی داشتند، می رفتند مشروب فروشی های خرمشهر را آتش می زدند. شعله انقلاب و اعتصاب‌ها را تشدید می کردند و  نزدیک صبح برمی گشتند. ما اعضای انجمن اسلامی در ساختمان سپنتا زندگی می کردیم. من، شهید ایراندوست و آقایان بخشی و تیرانداز، مجرد بودیم. با وجود همه  مسؤولیت هایی که داشت، آشپزی و تهیه شام با اصغر آقا بود و الحق که خوب از پس این قصه بر می آمد. همکلامی با او دلنشین بود و خستگی را از تن آدم بیرون می برد. ما جنگ بلد نبودیم، مانند اداره رفتن رفتار می کردیم. صبح می رفتیم خرمشهر می جنگیدیم و عصر برمی گشتیم آبادان و دوباره فردا.

شهید در پادگان دژ بود. خیلی ها از پادگان رفته بودند، فقط اصغر آقا مانده بود و چند سرباز دزفولی که بسیار هم وی را دوست داشتند و به حق که خیلی هم مجاهدت کردند. اصغر آقا می آمد آبادان وبه خرمشهر مهمات می برد. هرچه می خواستیم بماند تا کمی استراحت کند نمی پذیرفت . آخرین بار، او را روز سوم آبان، پیش از سقوط خرمشهر در نوفل لوشاتو- این‌طرف خرمشهر- دیدم که سه تا از بچه های دزفول همراهش بودند. شب گفت من دارم می روم به خرمشهر. گفتم نرو، وضع آنجا خیلی خراب است. رفت وشب به فرمانداری پیش ما برگشت. گفتم آنجا دیگر جنگ تن به تن و کوچه به کوچه و رو در رو با عراقی ها شده، نرو. وقتی کوی شاه عباس سقوط کرد، درگیر شدیم و در خیابان آرش که چند تا از بچه ها شهید شدند، خرمشهر را ترک کردیم. دیگر آخرین خانه ها را هم عراقی ها اشغال کرده بودند . ما هیچ وسیله ای نداشتیم. پس از 45 روز جنگ، اسلحه مدرن ما شده بود ژ۳  با کمی فشنگ که آمدیم، جاده آبادان خرمشهر. یک کیلومتری خرمشهر، شد مقر ما و می توانستیم توی شهر را ببینیم. همان روز اصغر آقا گفت من می روم بچه‌ها را جمع کنم، چند تای شان نیستند .گفتم خطر دارد، نرو. پافشاری کردم، اما رفت .بچه های دزفول را که دیدم سراغش را گرفتم. خبر نداشتند. به آنها هم گفته بود می رود دنبال بچه هایی که ازشان خبری نبود.

یک خاطره دیگر از اصغرآقا درباره اولین وزیر نفت دولت موقت- آقای نزیه - دارم. نزیه خیلی داستان برای نفت کشور درست کرده بود. روزی که آقای نزیه و بازرگان و مدنی برای بازدید و سخنرانی به استادیوم آمده بودند، اصغر آقا گفت باید به مهندس بازرگان برسانیم که نزیه چه خصوصیاتی دارد. او نفت را می بخشید و شیرازه نفت کشور را از هم پاشیده بود. آقایان نجف پور، یاوراحمدی و رحمان راشدی با شهید ایراندوست و حاجی ابولپور- پدر دو شهید -و چند تای دیگر نشستیم، پلاکارد نوشتیم و با شعار مرگ بر نزیه و توضیح کارهایش، سپس آنها را بردیم که وقت سخنرانی بازرگان در استادیوم نشان دهیم. با عنوان انجمن اسلامی و شعار مرگ بر نزیه افشاگری کردیم که بازرگان گفت مرگ بر شما ساواکی ها. مردم که ما را به عنوان بچه های انجمن اسلامی می شناختند برایشان تعارض پیش آمد. همین حرکت سبب شد، فردایش همه ارگان ها زیر یک اعلامیه مشترک را امضا کنند و سپاه آبادان، دادگاه انقلاب و همه آمدند، علیه نزیه راهپیمایی کردند. با انگیزه همین افشاگری، خدمت امام رحمت ا... رسیدیم و در یک جلسه خودمانی، موارد را به ایشان منتقل کردیم. امام گفتند، نزیه که سهل است بالاتر از نزیه باید برود. مرحوم اشراقی را مامور کردند تا وضعیت نزیه را در شرکت نفت بررسی کند. همان حرکت سبب شد کارهای نزیه فاش شود. منشأ این حرکت، اصغر آقا بود. به هر حال، ما با یاد او زنده ایم و بازگشتش را باور داریم وتسلیم هستیم به آنچه  خداوند مقدر کرده است.

 راوی: جعفر مدنی‌زادگان، همرزم و دوست شهید و فعال در انجمن اسلامی پالایشگاه نفت آبادان.

 پس از سوم آبان، دیگر او را ندیدیم

من و اصغر در دوره دانشجویی زمانهای زیادی را با هم گذراندیم.  در تعطیلات بین دو ترم و در مسیر خرمشهر – تهران، یا تهران - مشهد با هم بودیم. او طبعی شوخ داشت و مسایلی را که می خواست به دیگران بگوید، مستقیم نمی‌گفت که ناراحت شوند، بلکه منظورش را با شوخی و کنایه می‌گفت که هم دلنشین بود و هم اثرگذار. رفتار او در جمع برادران دینی، خیلی خوب جواب می‌داد و با همین شیوه امر به معروف می‌کرد . او در برخوردهایش با چپی‌ها هم همینطور بود. طوری رفتار می‌کرد که کسی ناراحت نشود، اما حرفش را می‌زد، با همه هم رابطه داشت و هم‌ سخن می‌شد. هیچ وقت کاری نمی‌کرد که کسی را حذف کند. این ویژگی‌اش سبب شده بود تا آنها که گرایش انحرافی داشتند، جذب مذهبی‌ها شوند. اخلاق اصغر آقا کمک زیادی به رویکردهای اسلامی در دانشگاه می‌کرد.

از خاطراتم با او، روز 30 شهریور 1359 را به یاد دارم که با اصغر آقا به فرمانداری آبادان رفتیم. فرماندار وقت، آقای باتمانقلیچ بود. قرار شد با یکدیگر برویم، پادگان خسروآباد برای سرکشی. آنجا مشکلات زیادی داشت و یک جورهایی هم معلوم بود که جنگ آغاز شده است. در پادگان با فرمانده جلسه داشتیم که همان وقت چند ناوچه عراقی به اروند آمدند و پادگان را به توپ بستند. شاید 30-20 ثانیه بیشتر به درازا نکشید که اصغر آقا با بی‌سیم به بقیه خبر داد به آنجا حمله شده است. فرمانده پادگان و چند نفری که بودند در رفتند تا جانشان را حفظ کنند. گرد و غبار اطراف را گرفته بود. در حالی که هیچ نظامی به فکرش نرسید، فقط او بود که در آن فاصله کم، متوجه اهمیت اطلاع‌رسانی شد.

اصغر آقا در تمامی روزها و شب‌های مقاومت خرمشهر، پیوسته به آنجا می‌رفت و می‌آمد. با توجه به شرایطی که آبادان و ساختمان فرمانداری داشت، و ما زیر آتش توپخانه دشمن بودیم، پالایشگاه در آتش زبانه می‌کشید، هیچ جا امن نبود و ما همه اش جا عوض می‌کردیم... با همه این‌ها هر وقت او از خرمشهر می‌آمد - هر چند وضعیت خرمشهر بدتر از ما بود – می‌کوشید، ما را دلداری دهد و با شوخ‌طبعی زبانزدش، ما را آرام کند.

دوستان هم اشاره کردند، یک بار که صورتش سوخته بود به او گفتم با این کاری که با خودت کردی، دیگر کسی به تو زن نمی‌دهد! خندید و گفت این مشکل شماست، کسی که ما را می‌خواهد با همین صورت سوخته هم می‌خواهد... پس از سوم آبان، ما دیگر او را ندیدیم.

یک بار در جریان یکی از همان دست به دست شدن‌های خرمشهر میان ایران و عراق که خرمشهر، خونین شهر نام گرفته بود، خبر دادند - به گمانم - “ناخدا ...” نامی که فرمانده تکاورها بود، خودسرانه به نیروهایش دستور داده که به خواسته بنی‌صدر عقب نشینی کنند. این کار بدون هماهنگی با نیروهای  شهر انجام شد. وقتی آنها آمدند، ما دو قایق موتوری را که در سازمان آب داشتیم راه انداختیم تا بتوانیم نیروها را برگردانیم. چون پل در تسلط دشمن بود، شب را در کوت شیخ ماندیم. هر چند شهر کامل سقوط کرده بود، اما نیمه‌های شب صدای تیراندازی قطع نمی‌شد. معلوم بود هنوز افرادی از بچه‌های خودمان داخل شهر هستند و خانه به خانه می‌جنگند. بعدها کسانی گفتند صداها تا صبح هم ادامه داشته است، اما نفهمیدیم چه برسر آنها آمد که مانده بودند... یاد همه آن عزیزان گرامی باد.

راوی: محسن دانشخواه، همکلاسی شهید در دانشگاه صنعت نفت آبادان. 

 برخوردهایش قاطع بود

من هم شاهد حادثه ای بودم که دوستان تعریف کردند که صورت و موی اصغر آقا در اثر آتش سوخت.

روزجمعه سوم مهر پس از 72 ساعت بی خوابی، در وضعیت حساس و بحرانی برای سرکشی به پادگان دژ رفتیم. فرمانده پادگان سرگرد زارعی که فهمیده بود، عراقی‌ها تا نزدیک پلیس راه آمده‌اند، گفت اگر 3 قبضه آر پی جی 7 باشد، ما عراقی ها را به عقب می‌رانیم. ما در منطقه، سلاح سنگین نداشتیم. فقط چند قبضه خمپاره 60 در برخی از پادگان‌ها بود. رفتیم سمت اروند و به پاسگاه‌های حاشیه اروند سر زدیم تا آر پی جی 7 پیدا کنیم. آن وقت هم جابه جایی سلاح در ارتش، تابع قوانین و دستور از مقامهای بالا و خیلی سخت بود. اما با همان برخورد قاطعی که اصغر آقا داشت، توانستیم با 11 قبضه آر پی جی 7 و گلوله‌هایش به پادگان دژ برگردیم.

وقتی رسیدیم سرگرد با دیدن آن همه اسلحه شوکه شد، اما هر کسی را که برای تحویل دادن، صدا می‌زد نبود! خیلی از افسران و نیروها فرار کرده بودند. ناچار هریک از ما (من و اصغر آقا و سرگرد زارع) یک قبضه آر پی جی 7 برداشتیم تا وارد نبرد شویم. همان وقت از مخابرات ارتش اعلام کردند، حجم آتش دشمن کم شده، عراقی‌ها تانک‌هایشان را گذاشته‌اند و دارند فرار می‌کنند. ما با ماشینی که سلاح‌ها را آورده بودیم، رفتیم تا ببینیم چه خبر است. آخر پادگان، حدود 5-4 متر مانده به پایان یک خاکریز، در زاویه‌ای نشستیم تا از دو سو بر منطقه اشراف داشته باشیم. ناگهان دیدیم 8 عراقی پشت خاکریز هستند. ابتدا برق نوک گلوله آرپی جی 7 شان را دیدم و سپس پیامد‌های شلیک را حس کردم. گلوله به ماشین خورد و ماشین آتش گرفت. جراحت من، چون در همان سمتی بودم که شلیک انجام شده بود، بقیه بیشتر بود و سوختگی صورت اصغرآقا همان جا رخ داد.

راوی: رضا اصغرزاده، همرزم و دوست شهید و فعال در انجمن اسلامی پالایشگاه نفت آبادان.|

 


 
شهید صالح
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦  
 
 
 
 

ه از  زندگی سردار شهید صالح شریعتی؛ 


ناگفته های خواندنی از  « شهید صالح»


گروه عشقستان - شهید مهندس سید علی اصغر صالح شریعتی، فرزند استاد گرامی حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی مشهور به صالحی مدرس (دامت افاضاته) در 1338 هجری شمسی و در نیمه ماه رمضان و هم‌زمان با ولادت امام مجتبی (ع) زاده شد.

 

در سال 1353-1352 (در 15 سالگی) در کنکور دانشگاه شرکت کرد و در مراکز تحصیلی عالیه‌و معتبری همچون دانشگاه صنعتی شریف ، دانشگاه تهران (دانشکده فنی) و دانشکده نفت آبادان و... قبول شد، اما دانشکده نفت آبادان را برای آینده تحصیلی خود برگزید.

شهید جاویدالاثرصالح یکی از فرماندهان مقاومت 34 روزه (و به روایتی 45 روزة) خرمشهر است که در آخرین روز مقاومت به شهادت رسید.

این شهید را هیچکس بهتر از پدرگرانقدرشان نمی تواند بشناساند.پدر این شهید حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی ، پیش از فوتشان خاطراتی را از شهید روایت کرده اند که اینک پیش روی شماست.

 

 پدر شهید

حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی (مشهور به صالحی)  پدرشهید صالح در سال‌1306 شمسی در روستای رخنه از توابع فریمان زاده شد و تحت آموزه‌های پدر و مادر خود بزرگ شد. در دوران کودکی شاهد جریان کشف حجاب و نهضت گوهرشاد بود. در آبان 1323 در حوزه علمیه مشهد مقدس از خدمت استادانی چون مرحوم شیخ محمدتقی ادیب نیشابوری و آیت ا… حاج شیخ هاشم قزوینی و آیت ا… العظمی حاج سیدمحمد هادی میلانی – رحمت ا... علیهم اجمعین – و بزرگانی دیگر بهره‌مند شد و به مدت بیش از نیم قرن به تدریس علوم دینی در شبستان‌های مسجد جامع گوهرشاد و مراکز دیگر پرداخت. تأثیر ایشان تنها از بُعد علمی نبوده است، بلکه تا کنون به لحاظ اخلاقی و معنوی نیز تأثیری ماندگار روی طلاب و فضلای حوزه داشته است. ایشان در زمینه تربیت فرزندانی صالح و نام‌آور نیز عالمی موفق و سرافراز بوده و هستند. چون شهید جاویدالاثر مهندس سید علی اصغر صالح شریعتی (صالحی) یکی از فرماندهان مقاومت 34 روزه (و به روایتی 45 روزة) خرمشهر که در آخرین روز مقاومت به رفیق اعلی متصل شدند.

 

 اویک طرف واهل علم یک طرف

حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی درباره فرازهایی از زندگی پرافتخار فرزند برومند و سرافرازش چنین می‌گوید: «در نیمه ماه رمضان سال 1338 هجری شمسی بود که خداوند پسرم اصغر را به ما عنایت کرد. او فرزند دوم از اولاد ذکورم بود. در 5/4 سالگی ایشان را برای تحصیل به مدرسه جوادیه فرستادم. پیشرفت تحصیلی خوب و حافظه‌ای خیلی قوی داشت. سال اوّل که در جوادیه بود، در مدت 6 ماه جزء سی‌ام قرآن را حفظ کرد. یک روز تابستانی که در کلاس سوم یا چهارم درس می‌خواند، به یکی از دهات قلندرآباد به نام «اره کمر» رفتیم. چند نفر از آقایان اهل علم هم آن‌جا آمده بودند. بنا شد مشاعره کنند، تمام آقایان اهل علم یک طرف قرار گرفتند، این بچه یک طرف. آن‌قدر اشعار از حفظ داشت که بر تمام آنها غالب شد و همه را شگفت‌زده کرد. این،


کلمات کلیدی: مدافعین شهر ،شهید صالح
 
شهید صالح.مهندس شهید «سید علی اصغر صالحی»
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦  

در گستره شخصیت جهادی و اخلاقی مهندس شهید «سید علی اصغر صالحی» فرزند آیت ا... استاد صالحی مدرس

 

عبدالهی- هنگام غروب خسته و کوفته به ستاد هماهنگی فرمانداری آبادان آمد و خیلی جدی گفت: تا فردا صبح 700 نفر نیروی رزمنده می خواهم. به شوخی به او گفتیم مگر خم رنگرزی است؟! خیلی جدی گفت کار ندارم، تا فردا صبح 700 نفر نیروی رزمنده با اسلحه و تجهیزات می خواهم. ما تا کی باید با ۴ سرباز از پادگان دژ دفاع کنیم . مگر خرمشهر مال این مملکت نیست! زنگ بزنید نیرو بفرستند … دوستان و همرزمانش با خواندن این چند جمله خوب به یاد می آورند از چه روزهایی سخن به میان آمد و چه کسی با آن ها چنین سخن می گفت. این خاطرات مربوط به حدود 34 سال قبل است، در جنوب ایران، در خرمشهر و در روزهایی که بخشی از خاک وطن به دست دشمنان بعثی افتاده بود. آن روزها هنوز مدت زیادی از پا گرفتن انقلاب اسلامی در کشور نمی گذشت و ساختارهای نظامی و دفاعی مان انسجام کاملی نداشت، اما مردانی از همین آب و خاک دست به کار شدند و با جان و دل برای ایستادگی در برابر تجاوز دشمن قد علم کردند. مردانی همچون شهید «سید علی اصغر صالحی» که همچون بسیاری دیگر از رزمندگان بی ادعا ایستادند و جان دادند تا ایران بایستد و جان بگیرد ...

او فرزند استاد صالحی مدرس بود

مهندس شهید «سید علی اصغر صالح شریعتی»، فرزند حضرت آیت ا... سید میرزا  حسن صالحی شریعتی مشهور به صالحی مدرس بود. آیت ا... صالحی شریعتی در دوران کودکی شاهد جریان کشف حجاب و نهضت گوهرشاد بود و در آبان ماه سال 1323 در حوزه علمیه مشهد مقدس مستقر شد. تأثیر ایشان تنها از بُعد علمی نبوده است بلکه تاکنون به لحاظ اخلاقی و معنوی نیز تأثیری ماندگار بر طلاب و فضلای حوزه داشته است. ایشان در زمینه تربیت فرزندانی صالح و نام آور نیز عالمی موفق و سرافراز بوده اند. فرزندانی همچون شهید جاویدالاثر مهندس سید علی اصغر صالح شریعتی (صالحی) یکی از فرماندهان مقاومت 34 روزه خرمشهر.

روایت فرماندار سابق آبادان از جسارت شهید صالح

«فریور باتمانقلیچ»، فرماندار آبادان در دوران پیش از شروع جنگ تحمیلی و روزهای آغازین دفاع مقدس، همان مردی است که خاطره ابتدایی این مطلب را از او نقل کردیم. خاطره ای از روزهای حضور شهید صالحی در شهرهای خرمشهر و آبادان و تلاش او برای جلب حمایت ها در دفاع از خرمشهر. خاطرات او درباره درخواست علی اصغر برای اعزام نیرو به خرمشهر، این گونه ادامه می یابد:

درخواست شهید صالحی در شورا به بحث گذاشته شد . هر کسی پیشنهادی داد . یکی گفت باید با دفتر امام تماس گرفت و موضوع را رک و پوست کنده به ایشان توضیح داد. دیگری گفت به بنی صدر زنگ بزنیم، فرماندهی کل قوا به رئیس جمهور تفویض شده است. یکی گفت باید به نخست وزیر رجایی خبر دهیم، او با امام در تماس است. دیگری گفت اصلا باید با همه مسئولان تماس بگیریم؛ شهید بهشتی رئیس قوه قضائیه، آقای ری شهری دادستان، ارتش و نمایندگان مجلس شورای اسلامی. یکی هم گفت باید مستقیما با فرماندهی نیروی هوایی و هوانیروز تماس گرفت و از آن ها کمک خواست. دیگری گفت با چمران تماس بگیریم، او وزیر دفاع است درد ما را خوب می فهمد چون تاکنون در چنین شرایطی قرار گرفته است و می داند ما چه می گوییم. دیگری گفت با روزنامه ها و خبرگزاری پارس و صدا و سیما تماس بگیریم آنها می توانند درد ما را منعکس کنند. یکی گفت اگر استاندار و معاونانش دلخور شدند چه باید کرد؟ دیگری گفت کار از این حرف ها گذشته و خرمشهر در حال سقوط است، بعدش هم نوبت آبادان است. اگر صدام دستش به ما برسد تکه بزرگ مان گوش مان است. یکی گفت آخرش این است که سر فرماندار را می برند! دیگری گفت وای به حال فرماندار که هم در عزا و هم در عروسی سرش را می برند. اصغر گفت این حرف ها برای ما نیرو نمی شود. فردا باید 700 نفر نیرو در خرمشهر مستقر کنیم . این جا بود که به یاد نیروهای اعزامی از تهران و شهرستان های دیگر افتادیم. نیروهایی که از مساجد جمع کرده و آنها را بدون هیچ گونه آموزش نظامی فرستاده بودند....

و او جاویدالاثر شد ...

فرماندار سابق آبادان از این شهید صالح خاطره ای دیگر را هم خوب به یاد دارد: یک روز به ستاد هماهنگی اطلاع دادند که بنی صدر دستور عقب نشینی داده است. همه ناراحت و خشمگین شدیم. اما اصغر آخر کار خودش را کرد. معلوم نبود کجاست و هیچ کس از او خبری نداشت؟ یکی می گفت روز قبل او را دیده است. دیگری می گفت به او اطلاع نداده اند و به طور حتم اسیر شده است. یکی می گفت درحال عقب نشینی و عبور دادن نیروهایش از رودخانه دیده شده است. اما دیگر از اصغرمان خبری نشد. اصغر که هر روز در جبهه های مختلف دیده می شد، دیگر دیده نشد، اصغر که همیشه در حال نظارت و پشتیبانی و تجهیز رزمندگان جبهه های خرمشهر و آبادان بود دیگر دیده نشد. سرهنگ صمدی فرمانده تکاوران، آخرین لحظات دیدن اصغر را این گونه تعریف کرده است: می خواستند خرمشهر را بمباران کنند که دستور آمد ما عقب نشینی کنیم. هنگام برگشتن اصغر را با نفراتش دیدیم. گفتم دستور آمده است برگردید، گفت دستوری برای ما نیامده است. از آن جا به بعد کسی از او خبری نداشت، ولی گزارشگر خبر داده بود دیده است که او نفراتش را کنار شط آورد، آن ها را سوار قایق کرد و به طرف آبادان فرستاد خودش نیز مثل این که چیزی را گم کرده بود برگشت و از آن جا به بعد ما دیگر اثری از او ندیدیم. این گونه بود که اصغر جاوید الاثر شد ... . اصغر برای خوش آمد فرماندار نمی جنگید . برای خوش آمد دوستان هم نمی جنگید . برای خوش آمد هیچ کس نمی جنگید . اصغر سرشار از ایمان بود . ایمانی پاک و مخلصانه، ایمان به خدا .

پسر در کلام پدر

حضرت آیت ا... سید میرزا  حسن صالحی شریعتی درباره فرازهایی از زندگی پرافتخار فرزند برومند و سرافرازش چنین می گوید: در نامه هایی که برای ما می نوشت به نام خانوادگی اش اشاره ای نمی کرد. فقط می نوشت فرزند شما اصغر. یادم هست وقتی یکی از بستگان، نامه ای برایش نوشت و «مهندس سید علی اصغر صالحی شریعتی» خطابش قرار داده بود، خیلی ناراحت شد و در پاسخ نوشته بود که راضی نیستم از کلمه مهندس و این گونه عبارت ها برای من استفاده کنید. گفته بود جز کلمه اصغر، لفظ دیگری را دوست ندارم. به همین دلیل در آبادان فقط به اصغر شهرت داشت نه اصغر صالحی و می گفت نمی خواهم از نام خانوادگی و موقعیت پدرم استفاده کنم. به همین دلیل در دیداری که با حضرت آیت ا... خامنه ای داشت (در زلزله ایرانشهر به آن منطقه رفته بود)، معظمٌ له تا آخر متوجه نشدند که اصغر پسر من است....

باید راهی خوزستان شوم

تا دی ماه 1357 در مشهد بود و در همین ایام حدود یک ماه به زندان افتاد. پس از آزادی از بند عمال رژیم ستمشاهی، راهی آبادان شد. در روزهای پیروزی انقلاب آن جا بود و شبانه روز فعالیت فرهنگی داشت. در همین ایام مدرک مهندسی خود را گرفت و در پالایشگاه مشغول به کار شد. یک روز هم خبرداد به تهران آمده ام و مشغول خدمت سربازی هستم. وقتی 4 ماه خدمت آموزشی اش تمام شد اصرار کردیم 2 سال خدمتش را به مشهد مقدس بیاید ولی گفت نمی شود... علت را که پرسیدیم گفت اگر شما می دانستید که خوزستان الان جرقه آتش است، این سخن را نمی گفتید. این بود که پس از ۴ ماه دوباره راهی خوزستان شد.

روایت برادر از برادر شهید

برادر این شهید هم خاطراتی از وی به یاد دارد: یادم هست اواخر سال 56 بود که به مشهد آمد و به کلاس های حوزوی رفت. «جامع المقدمات» را شروع کرد. آن وقت چند سالی بود که من درس طلبگی را آغاز کرده بودم و امکان حضور در درس برخی اساتید را برایش فراهم می کردم. او هم مثل یک طلبه نوآموز جامع المقدمات را زیر بغل می زد و می رفت دم حجره ها برای آموختن. در عین تعلق به مسائل سیاسی اجتماعی به مبادی فکری اش هم اهمیت می داد. سال 57 اصول فلسفه و روش رئالیسم را با هم مباحثه می کردیم. ماه مبارک رمضان بود و تا نیمه های شب مشغول درس و بحث بودیم. خاطرات زیادی از این دوران دارم اما در مجموع باید بگویم برای تفکر و ایمانش ارزش قائل بود و آن را جدی می گرفت. دومین نکته ای که در ایشان بارز بود تعلق خاطرش به شناخت جامعه و مردمی بود که با آن ها زندگی می کرد. تا آن جا که در مرخصی هایش که دو روز بیشتر نمی شد به حاشیه و جنوب شهر می رفت، می خواست زندگی مردم و مستضعفان را ببیند و بشناسد و نمی خواست از آنها منفصل باشد.

شلیک با آر.پی. جی 7

سرهنگ جانباز «علی قمری»، تنها بازمانده افسران پادگان دژ است که مدتی با شهید صالحی هم نفس بوده است. او هم خاطراتی برای بازگو کردن دارد: درجه این شهید بزرگوار ستوان بود و در عقیدتی سیاسی گردان دژ انجام وظیفه می کرد. جنگ که شروع شد همه کارکنان گردان اعم از پیاده، ستادی، موتوری، عقیدتی و حفاظت، سلاح به دست گرفتند و به نبرد با مزدوران عراقی پرداختند. شهید صالحی به اتفاق فریبرز اسدی دانشجوی دانشکده افسری، با یک قبضه 106 که روی جیپ مستقر بود به شکار تانک  های بعثی هامی رفتند. من که پیش از آغاز جنگ فرمانده شلمچه بودم از 7/7/1359 به من ابلاغ شد که به علت از هم  پاشیدگی گردان و شهید شدن افسران، شما مسئول هدایت رزمندگان هستید. 38 قبضه 106 باقی مانده بود و 38 گروه تعیین کردم. آن ها از پلیس راه تا جنوب گمرک و راه آهن جلوی پیشروی بعثی ها را سد  کردند. در هر گروه چند قبضه آر.پی. جی 7 وجود داشت و هر گروه شامل 50 تا 80 نفر می شد. کارکنان دژ شامل دانشجویان، هوانیروز، تکاوران نیروی دریایی، شهربانی، ژاندارمری، دژبان، سپاه و بسیج و مردم عادی بودند و همگی در کنار هم می جنگیدند. شرایط دشواری بود و آب و غذا و به ویژه مهمات دیر به دست ما می رسید. از طرفی ستون پنجم و گروهک موسوم به «خلق عرب» وارد منطقه شده بودند و در بین راه رزمندگان ما را از پشت سر هدف قرار می دادند. به همین علت شهید شریعتی را صدا کردم و گفتم نیازی نیست شما بجنگید، فقط 40 یا 50 نفر را که می شناسید سازمان بدهید و مسئول آوردن مهمات باشید تا به دست منافقان و ستون پنجم نیفتد. شهید شریعتی قبول کرد و با کمک عده ای از همرزمان مسئول رساندن مهمات به رزمندگان شد. بعد از آن هر موقع شهید شریعتی وقت می یافت سریع یک آر.پی. جی 7 برمی داشت و با چند نفر از دانشجویان افسری یا سربازان گردان دژ به شکار تانک ها می رفت. وقتی معاون گروهان دوم یعنی ستوان انصاریان شهید شد، ستوان شریعتی را به جای ایشان فرستادم و یگان را خیلی عالی جمع و جور کرد. بعد خبر رسید که تانک های دشمن از غرب پادگان وارد شده اند. علی اصغر چند نفر را آماده کرد و سریع به کمک شهید سرگرد مصطفی کبریایی رفتند و تانک های دشمن را از غرب پادگان بیرون راندند. ایشان انسانی مؤمن و انقلابی بود و به حضرت امام (ره) علاقه خاصی داشت. زیر باران گلوله ها همانند بیشتر رزمندگان نمازش را به موقع می خواند.

 


 
شهید علی‌‌اصغر صالحی معلم مقاومت بود
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦  

  شهید بزرگوار مهندس سید علی‌ اصغر صالحی به ما و ملت ایران درس ایثار و مقاومت آموخت .

آیت‌ا… محسن اراکی با اشاره به شرایط ویژه روزهای آغازین جنگ در منطقه جنوب کشور و بویژه خرمشهر و آبادان تصریح کرد: امثال شهید صالحی در آن روزها با جانفشانی و ایثار خود نقش بسیار ویژه‌ای را در تاریخ انقلاب ایفا کردند و توانستند این آب و خاک را از وجود دشمنان پاک کنند.

وی افزود: انقلاب اسلامی بر اساس عقل و منطق شکل گرفته است و شهدای ما برای دفاع از آرمانهای ارزشمند اسلامی به صحنه آمدند و در این راه، همچون شهید علی‌‌اصغر صالح شریعتی با قامتی استوار مقاومت کردند.   

  نقش ویژه‌ شهدادر تاریخ 

آیت‌ا… محسن اراکی با تأکید بر لزوم گرامیداشت یاد شهدا، خطاب به برگزارکنندگان یادمان سردار شهید خرمشهر و آبادان، مهندس سید علی‌اصغر صالحی فرزند آیت‌ا… سید میرزا حسن صالحی مدرس  که پس از گذشت ۳۴ سال انتظاربرگزار
 می شود، اظهار داشت: شهدا نقش ویژه‌ای در تاریخ ملت ما ایفا کردند و شهید سید علی‌اصغر صالحی یکی از این بزرگواران بود.

دبیرکل مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی با تبیین جایگاه شهید و شهادت، هدف شهدا را رسیدن به قرب الهی عنوان کرد و افزود: شهیدان پرچمداران مبارزه علیه ظلم و ستم وشهادت طلبی و چراغ هدایت و ستاره فروزان جامعه اسلامی هستند و باید از راه آنان درس بگیریم.

وی با بیان اینکه انبیای الهی یک لحظه از مبارزه با طاغوت دست نکشیدند، افزود: شهیدان با تأسی از انبیا و اولیای الهی، بویژه سرور و سالار شهدا، حضرت اباعبدا… الحسین(ع) درس جهاد در راه حق، بندگی، پاکبازی، ایثار و شجاعت را به همگان آموختند.

  عمل به سیره شهدا در زندگی

دبیرکل مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی بابیان اینکه انتقال پیام شهدا به نسل جوان و تجلیل از مقام شامخ شهید ، وظیفه همگانی محسوب می شود، خاطرنشان کرد: یاد و خاطره این شهدا همیشه در دل ما جاری است و رفتار و سیره آنها را باید در زندگی خود عملی کنیم.

وی با بیان اینکه ثواب بزرگداشت شهدا، کمتر از شهادت نیست و تجلیل از شهدا و پیگیری اهداف آنها، تجلیل از خوبی ها، فضیلتها و ارزشهاست، اضافه کرد: شهدا با تفکر و اندیشه الهی، راه خود را تعیین کردند و با جانفشانی ها و ایثارگری ها در این راه مقدس، به سوی حق شتافتند.وی بیان کرد: شهدا راه چگونه زندگی کردن ابدی را به ما آموختند و اوج بندگی را در عالم معنا تفسیر کردند و نشان دادند که ارزش حرکت به سوی خداوند، از بندگی مادی بالاتر است و هرکسی این مسیر را دنبال کند، خداوند به او عزت می دهد

  برادرم با خداوند معامله‌خاصی داشت

دکترسید عباس صالحی،برادر شهید ومعاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز در اولین مراسم یادمان شهید مفقودالاثر سیدعلی‌‌اصغر صالح شریعتی، با بیان اینکه نمی‌دانم برادرم چه معامله خاصی با خداوند کرد که این گونه پاداش گرفته و به مقام شهدای گمنام نایل آمده است، یادآور شد: مراسم امشب به درخواست همرزمان و دوستان شهید و با تأخیر سی‌وچهار ساله برگزار شده است.وی با تشکر از برگزارکنندگان مراسم یادمان شهید سیدعلی‌اصغر صالحی ، با اشاره به زندگی این شهید گفت: ایشان در ۱۵ سالگی به دانشگاه نفت آبادان رفت و در ۱۹ سالگی نیز از این دانشگاه با مدرک مهندسی دانش آموخته شد و به عنوان یک نخبه به مدارج علمی، اخلاقی ، نظامی و مهندسی بالایی دست یافت.

 برادر شهید سیدعلی‌اصغر صالحی با اشاره به ویژگی‌های این شهید مفقود‌الاثر، تصریح کرد: ایشان در دانشگاه به علم‌آموزی و بعد از آن نیز به مدیریت جهادی مشهور بود و اکنون نیز نه تنها به مشهد، بلکه به خرمشهر، آبادان و حتی تهران نیز تعلق دارد و در سال آینده در این شهرها برای این شهید مراسم و یادمان برگزار می‌شود.

  بیان حالات خانواده‌ ایثارگر در شیار ۱۴۳

 معاون وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی با اشاره به حضور خانواده های دارای مفقود الاثر و دوستان همرزم شهید صالحی و جمعی از خانواده‌های شهدای گرانقدر جنگ تحمیلی در این محفل نورانی اظهار داشت: خانواده‌هایی که پیکر فرزندان خود را بازنیافتند، همواره در حال و هوای خاصی بودند که با بی‌خبری و دلواپسی همراه بود و فیلم سینمایی شیار ۱۴۳ نیز به خوبی بخشی از این فضا را ترسیم کرد.

 دکترصالحی با یادآوری دوران خاطره‌انگیز جنگ تحمیلی، افزود: خبر زخمی شدن شهید صالحی در آبان ۱۳۵۹ به خانواده ما رسید و با هر بار اعلام آزادی اسرای جنگ تحمیلی، امیدها در دل ما زنده می‌شد، اما امروز و بعد از گذشت ۳۴ سال از مفقود شدنش، هنوز هیچ اطلاعی از او نداریم.

 وی با بیان اینکه شاید خیلی‌ها برای ورودی فکر و  ایمانشان ارزش قایل نباشند، اما برادرم اصغر آقا برای این مسأله یک جایگاه اساسی قایل بود، افزود:  سال ۵۷ ایشان یک ترم از دانشگاه مرخصی گرفت تا یک سیر مطالعاتی داشته باشد و درست زمان پیروزی انقلاب آمد. در شرایط خاصی بود که ذهنشان در حال شکل‌گیری فکری و باورهای خاص و جدی بود؛ باورهایی که بعدها جدی‌تر و عمیق‌تر شد.

  فرمانده دژ یا راننده ساده

دکتر معصومه آباد (از معدود اسرای زن جنگ تحمیلی و نویسنده کتاب تحسین شده «من زنده ام» و نماینده فعلی شورای شهر تهران)، نیز با بیان خاطراتی از آن شهید گفت:روزی که اولین بار سردارسیدعلی‌اصغر صالحی را دیدم، به دلیل سادگی رفتار ونجابتی که داشت، فکر کردم راننده ساده است و نمی دانستم یک نابغه جنگ و فرمانده “دژ”و یک محور عملیاتی جنگ تحمیلی است.

 وی افزود: شهدا برای بزرگ شدن روح خود و اطرافیانشان در جهت قرب الهی تلاش کرده اند و وقتی این رنج و سختی توأم با هدف است و هدف هم متعالی باشد واگر این تلاش با اندیشه، فکر و جهان بینی انسان همراه باشد، موجب تعالی روح انسان می شود، ضمن اینکه عقب گرد ندارد، پیشرفت هم دارد و شهید صالح شریعتی از این گونه افراد بود.

این یادگار دفاع مقدس  با بیان اینکه شهدا، جانبازان، آزادگان، ایثارگران و خانواده‌های عزیز آنان با پیشتازی و پیشگامی‌خود راه سعادت و افتخار را در تاریخ این سرزمین گشوده‌اند.افزود: گرامیداشت یاد شهدا وظیفه تمام اقشار جامعه است واینکه افراد و گروه‌های مختلف جامعه مقام شهید را گرامی می‌دارند، باعث تعالی روح جامعه و شکوفایی روحیه ایثارگری در کشور می گردد که باید قدر این نعمت را 
بدانیم.لازم به ذکر است، اولین یادمان سردار شهید خرمشهر و آبادان، مهندس سید علی‌اصغر صالحی به همت شرکت ملی گاز ایران، شرکت ملی نفت ایران ونیز شرکت ملی گاز استان خراسان رضوی با حضور جمعی از مسؤولان، مردم، همرزمان شهید که از مدیران ارشد کشورند و خانواده معظم شهدا و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس شهر مشهد در تالار ابن سینای این شهر برگزار شدو رزمندگان دیروز و رفقای  امروزبا یادآوری سالهای دفاع مقدس دیدارها را تازه کردند و به خاطره گویی از این شهید پرداختند که در صفحات بعدی عشقستان از نظر خوانندگان محترم خواهد گذشت.


 
بزرگداشت شهید صالح ز در مشهد
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦  

یادمان سردار شهید مهندس «سیدعلی اصغر صالحی» باحضور آیت ا... محسن اراکی، دبیر کل مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی و برخی از همرزمان و یاران آن شهید، امروز در مشهد برگزار می شود.

تالار ابن سینای مشهد در تقاطع دکترا، بعد از نماز مغرب و عشاء امروز شاهد برپایی محفلی است که بعد از 34 سال و برای اولین بار برگزار می شود؛محفلی به یاد شهید مهندس «سیدعلی اصغر صالحی». در یادمان این سردار شهید که همزمان با ایام عزاداری حضرت صدیقه اطهر(س) برگزار می شود دوستانی که روزهای رشادت او را به خاطر دارند، حضور می یابند و از او سخن می گویند.

آیت ا... محسن اراکی (حاکم شرع دادگاه های انقلاب خرمشهر و آبادان در روزگار دفاع مقدس و دبیر کل فعلی مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی) سخنران این محفل خواهد بود و برخی از همرزمان و یاران آن شهید، از جمله دکتر معصومه آباد (از معدود اسرای زن جنگ تحمیلی و نویسنده کتاب تحسین شده «من زنده ام» و نماینده فعلی شورای شهر تهران)، دکتر عبدالحسن مقتدایی (استاندار فعلی خوزستان)، مهندس رکن الدین جوادی (معاون فعلی وزیر نفت و مدیرعامل شرکت ملی نفت ایران)، دکتر اصغر زارعی (نماینده فعلی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی)، سردار مهدی کیانی (فرمانده سپاه آبادان در آغاز دفاع مقدس)، مهندس رضا اصغرزاده، دکتر نادر نجف پور و ... از خاطرات ناگفته و نانوشته او خواهند گفت.

زندگی به سبک شهید صالحی

برگزاری یادواره های شهدا شاید مهمترین برکتش شناخت بیشتر این اسوه های شهید به سبب رسیدن به سبک زندگی شهدا و زندگی به سبک شهداست که امروز ناظر ما هستند و امنیت و سرفرازی امروزمان را مدیونشان هستیم.

بنابراین برش هایی کوتاه از زندگی این شهید بزرگوار را به امید رهروی مسیر سرخش تقدیم می‌داریم.

شهید صالحی که بود ؟!

شهید مهندس سید علی اصغر صالح شریعتی، فرزند استاد گرامی حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی مشهور به صالحی مدرس (دامت افاضاته) در 1338 هجری شمسی و در نیمه ماه رمضان و هم‌زمان با ولادت امام مجتبی (ع) زاده شد.

در سال 1353-1352 (در 15 سالگی) در کنکور دانشگاه شرکت کرد و در مراکز تحصیلی عالیه‌و معتبری همچون دانشگاه صنعتی شریف ، دانشگاه تهران (دانشکده فنی) و دانشکده نفت آبادان و... قبول شد، اما دانشکده نفت آبادان را برای آینده تحصیلی خود برگزید.

شهید جاویدالاثرصالح یکی از فرماندهان مقاومت 34 روزه (و به روایتی 45 روزة) خرمشهر است که در آخرین روز مقاومت به شهادت رسید.

این شهید را هیچکس بهتر از پدرگرانقدرشان نمی تواند بشناساند.پدر این شهید حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی ، پیش از فوتشان خاطراتی را از شهید روایت کرده اند که اینک پیش روی شماست.

پسری که نشان پدر داشت

حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی (مشهور به صالحی)  پدرشهید صالح در سال‌1306 شمسی در روستای رخنه از توابع فریمان زاده شد و تحت آموزه‌های پدر و مادر خود بزرگ شد. در دوران کودکی شاهد جریان کشف حجاب و نهضت گوهرشاد بود. در آبان 1323 در حوزه علمیه مشهد مقدس از خدمت استادانی چون مرحوم شیخ محمدتقی ادیب نیشابوری و آیت ا… حاج شیخ هاشم قزوینی و آیت ا… العظمی حاج سیدمحمد هادی میلانی – رحمت ا... علیهم اجمعین – و بزرگانی دیگر بهره‌مند شد و به مدت بیش از نیم قرن به تدریس علوم دینی در شبستان‌های مسجد جامع گوهرشاد و مراکز دیگر پرداخت. تأثیر ایشان تنها از بُعد علمی نبوده است، بلکه تا کنون به لحاظ اخلاقی و معنوی نیز تأثیری ماندگار روی طلاب و فضلای حوزه داشته است. ایشان در زمینه تربیت فرزندانی صالح و نام‌آور نیز عالمی موفق و سرافراز بوده و هستند. چون شهید جاویدالاثر مهندس سید علی اصغر صالح شریعتی (صالحی) یکی از فرماندهان مقاومت 34 روزه (و به روایتی 45 روزة) خرمشهر که در آخرین روز مقاومت به رفیق اعلی متصل شدند.

 او یک طرف واهل علم یک طرف

حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی درباره فرازهایی از زندگی پرافتخار فرزند برومند و سرافرازش چنین می‌گوید: «در نیمه ماه رمضان سال 1338 هجری شمسی بود که خداوند پسرم اصغر را به ما عنایت کرد. او فرزند دوم از اولاد ذکورم بود. در 5/4 سالگی ایشان را برای تحصیل به مدرسه جوادیه فرستادم. پیشرفت تحصیلی خوب و حافظه‌ای خیلی قوی داشت. سال اوّل که در جوادیه بود، در مدت 6 ماه جزء سی‌ام قرآن را حفظ کرد. یک روز تابستانی که در کلاس سوم یا چهارم درس می‌خواند، به یکی از دهات قلندرآباد به نام «اره کمر» رفتیم. چند نفر از آقایان اهل علم هم آن‌جا آمده بودند. بنا شد مشاعره کنند، تمام آقایان اهل علم یک طرف قرار گرفتند، این بچه یک طرف. آن‌قدر اشعار از حفظ داشت که بر تمام آنها غالب شد و همه را شگفت‌زده کرد. این، کاشف از حافظه و استعداد عجیب ایشان بود. اصغر کلاس پنجم را که تمام کرد، در امتحانات متفرقه ششم شرکت جست. در آن‌جا هم با معدل خیلی بالایی قبول شد و کارنامه کلاس ششم را از امتحانات متفرقه دریافت کرد؛ سپس برای ادامه تحصیل در دبیرستان فردوسی (خیابان دانش) مشغول شد و سیکل اول را در این دبیرستان تمام کرد. این ایام مصادف بود با موقعی که حضرت آیت ا… خامنه‌ای – دام عزّه - در مسجد امام حسن (ع) (نزدیک دبیرستان فردوسی)‌نماز می‌خواندند و اصغر، ارتباط نزدیکی با مسجد و پیش‌نماز عالی‌مقامش پیدا کرده بود.

او سیکل اول را که تمام کرد، اعلام شد دبیرستانی در خیابان کوهسنگی تأسیس شده به نام دبیرستان علم و از شاگرد اول‌ها ثبت نام می‌کند. این دبیرستان زیر نظر دانشگاه بود و تحصیل‌کردگان آنجا مستقیم وارد دانشگاه می‌شدند. ایشان را در آن‌جا ثبت نام کردیم. روش تحصیل آن‌جا از آمریکا گرفته شده بود. بعد از آن‌که نیمی از سال گذشت، آموزش و پرورش اعلام کرد که این روش را قبول نداریم و دومرتبه اوضاع به همان روال سابق برگشت.

فرزند شما اصغر!

اصغر در ۱۵ سالگی در دانشگاه نفت آبادان ثبت نام کرد. یک سال گذشت و من در تهران بودم که برای ایشان نامه نوشتم تا اگر می‌تواند تابستان را به تهران بیاید. اصغر هم آمد. ایشان از مفاسدی که در شرکت نفت رخ می‌دهد، صحبت کرد و ‌گفت بی‌بند و باری در آبادان فراوان است و من دیگر نمی‌توانم آن‌جا بمانم. بعد هم تلاش زیادی کرد تا وسایل انتقالش به تهران را مهیا کند، اما نشد و مجبور شد در آبادان بماند. در اواسط سال دوم بود که دیدیم ایشان دیگر شکوه‌ای از وضع موجود در آبادان نمی‌کند. خوشبختانه با انقلابیون ارتباط پیدا کرده و مشغول فعالیت شده بود، به طوری که در بیشتر مساجد آن‌جا برای قشرهای مختلف کلاس گذاشته بود.

سال سوم تحصیل را می‌گذراند که از دانشگاه برای ما نامه آمد به این مضمون: «بدین وسیله به شما ابلاغ می‌شود که فرزند شما چند روزی است در دانشگاه حضور نمی‌یابد...» اصغر از سال سوم فعالیت گسترده‌ای را شروع کرده بود و ما هیچ اطلاعی نداشتیم. در این خلال ایشان نیاز کامل به دروس عربی پیدا کرده بود و دلش می‌خواست درس‌های حوزوی را بهتر از پیش بداند. در نامه‌هایی که برای ما می‌نوشت اشاره‌ای به فامیلی‌اش نمی‌کرد. فقط می‌نوشت فرزند شما اصغر. یادم است که وقتی یکی از بستگان، نامه‌ای برایشان نوشته و "مهندس سید علی اصغر صالحی شریعتی" خطابش قرار داده بود، ایشان خیلی ناراحت شده و در پاسخ نوشته بود که من راضی نیستم که از کلمه مهندس و این‌گونه عبارت‌ها برای من استفاده کنید. گفته بود که بیشتر از کلمه اصغر، لفظ دیگری را دوست ندارم. برهمین منوال در آبادان فقط مشهور به اصغر بود نه اصغر صالحی و می‌گفت من از فامیلی و موقعیت پدرم نمی‌خواهم استفاده کنم. به همین دلیل در رابطه‌ای که ایشان با حضرت
 آیت ا… خامنه‌ای داشت (در زلزله ایرانشهر به آن منطقه رفته بود)، معظمٌ له تا آخر متوجه نشدند که اصغر پسر من است.

خوزستان جرقه آتش است

پسرم از ابراز شخصیت، و هر عنوانی خوشش نمی‌آمد. او باید امتحان می‌داد و گواهی مهندسی‌اش را می‌گرفت، ولی یک ترم شرکت نکرد و در سال 1356 به مشهد آمد و کتابهای حوزه را ‌خواند و فصل تابستان نیز به همین منوال گذشت. وقتی ما کربلا رفتیم ایشان در مشهد بود، تا اینکه مسأله فعالیت‌های پس از شهریورماه در مشهد شروع شد. ایشان تا دی 1357 در مشهد بود و در همین ایام حدود یک ماه به زندان افتاد. پس از آزادی از بند عمال رژیم ستم‌شاهی، بلیت گرفت و با ماشین به آبادان رفت. در روزهای پیروزی انقلاب آن‌جا بود و به طور شبانه‌روزی فعالیت فرهنگی داشت. در همین ایام لیسانس مهندسی خود را گرفت و در پالایشگاه مشغول به کار شد. یک روز هم خبرداد که به تهران آمده‌ام و برای سربازی ثبت نام کرده‌ام و در تهران مشغول خدمت هستم. چهار ماه خدمت آموزشی‌اش که تمام شد ما به ایشان اصرار کردیم این دو سال را به مشهد مقدس بیاید، ولی جواب داد که نمی‌شود... علت را که پرسیدیم گفت شما اگر می‌دانستید الان خوزستان جرقه آتش است، این سخن را نمی‌گفتید. در آن محیط ما 10، 15 نفر هستیم که فعالیت مذهبی می‌کنیم. این بود که بعد از چهار ماه آموزشی به خوزستان رفت.

در بازگشت به خوزستان وظایف گوناگونی را برعهده گرفت. آقای ری‌شهری ایشان را به عنوان دادستان ارتش در خوزستان منصوب کرد. در ضمن، مسؤولیت سیاسی عقیدتی ارتش و نیز فرماندهی دژ خرمشهر را به عهده داشت و عضو مؤثر دادگاه انقلاب هم بود. فرماندار آبادان هم ایشان را معاون سیاسی خود قرار داده بود و علاوه بر این‌ها مسؤولیت تشکل‌های دینی آبادان را هم بر عهده داشت.

  پسر شما اسیر شده است!

چند روز به اول مهر باقی مانده بود که دامادم آقای حسینی و دخترم برای دیدن او عازم آبادان شدند. اصغر به من پیغام داد و گفت اگر ممکن است این‌ها را منصرف کن. ما از قضا یا خبر نداشتیم و فقط می‌دانستیم که عراق به قصر شیرین حمله کرده است. آقای حسینی رفتند و از فعالیت‌های متراکم و شدید ایشان در آن‌جا در آغاز جنگ باخبر شدند. اوایل آبان به ما گفتند که ایشان زخمی شده و گفتند برویم ستاد ارتش. حجت‌الاسلام و المسلمین صفایی مسؤول سیاسی- عقیدتی ارتش تا عکس ایشان را دید خیلی متأثر شد؛ زیرا آقای صفایی مرا به خوبی می‌شناخت، ولی اصغر نسبت خودش را با من با ایشان در میان نگذاشته بود. او دستور داد بیمارستان‌ها را تجسس کنند تا ببینند اصغر را به کجا منتقل کرده‌اند. ما دو سه روز در تهران به دنبالش بودیم و نشانی از او به دست نیاوردیم. در اصفهان و اراک هم پسرم را پیدا نکردیم؛ سپس رفتیم قم، منزل حضرت آیت ا… وحید خراسانی و به کمک ایشان با جاهای مختلفی تماس گرفتیم. آخرالامر به آقای صفایی تلفن زدیم که گفت طبق آن‌چه به نظر ما آمده، این است که فرزند شما به دست بعثی‌ها اسیر شده است؛ در ضمن در ایامی که ما قم بودیم خبر آمد که حجت‌الاسلام ربانی از آبادان برگشته، ایشان را پیدا کردیم و از فعالیت‌های اصغر خیلی تعریف کرد که چه شجاعت‌هایی در آبادان و خرمشهر از خود نشان داده بود. به هر حال بعد از آن‌که به ما گفتند پسرمان اسیرشده، از گشتن مأیوس شدیم و برگشتیم.

یادم هست، آقایی به نام حاج شیخ محمد روحانی - از قضات دادگستری - رفته بود، آبادان و آن‌جا پرس و جو کرده بود، در دادگاه انقلاب، این قصه را به چشم خودش دیده بود، که در پرونده یک نفر که به نام ستون پنجم دادگاه انقلاب بازداشت شده بود، چنین منعکس شده بود که در تمام گزارش‌های این شخص به عراق به فعالیت‌های اصغر شریعتی اشاره می‌شده است؛ مثل این‌که ماموریت خبرچینی از پسرم را بر عهده داشته و از ایشان به دشمن خبر می‌داده است.

آقای روحانی از سرهنگ صمدی فرمانده تکاوران نقل کرد، خرمشهر را می‌خواستند بمباران کنند، که دستور آمد ما عقب نشینی کنیم. هنگام برگشتن اصغر را با نفراتش دیدیم. گفتم دستور آمده است که برگردید، گفت برای ما دستوری نیامده است. از آن‌جا به بعد کسی از ایشان خبری نداشت، ولی گزارشگر خبر داده بود که بعد از این ما دیدیم ایشان نفراتش را کنار شط آورد و آن‌ها را سوار قایق کرد و به طرف آبادان فرستاد و خودش مثل این‌که چیزی را گم کرده بود برگشت و از آن‌جا به بعد ما دیگر اثری از او ندیدیم.

اصغر شریعتی با 50 نفرنیرو

هنگامی که خوزستان در محاصره بود، آقای دکتر شیبانی به آبادان رفته بود، با اصغر رفیق شده و علاقه خاصی به او پیدا کرده بود. در سالگرد رفع حصر آبادان آقای شیبانی در روزنامه جمهوری اسلامی مقاله‌ای نوشت که هدفش از این مقاله، بیان چگونگی سقوط خرمشهر به بنی صدر بود. در آن‌جا آورده بود که بنی صدر هیچ نیرویی به خوزستان گسیل نداشت، با آن‌که از هدف نهایی صدام که فتح خرمشهر و خوزستان بود آگاهی داشت. بعد هم چنین آورده بود در خرمشهر اصغر شریعتی با همان 50 نفر نیرویی که در اختیار داشت با عراقی‌ها می‌جنگید. ایشان در مقاله‌اش تصریح می‌کند که او سه مرتبه خرمشهر را از دست عراقی‌ها پس گرفت و در اثر کمبود نیروهای مقاوم و امکانات لازم، عراقی‌ها بار دیگر خرمشهر را اشغال کردند. این‌ها آخرین اخباری بود که ما از اصغر به دست آوردیم و از آن به بعد، ایشان مفقود شد... .

 برای تفکر و ایمانش ارزش قایل بود

برادر شهید روایت می کند: «با توجه به فاصله سنی 5 ساله‌ای که بین ما و اصغر آقا بود، ایشان در حقیقت دو نقش را برای من ایفا می‌کردند. با توجه به ویژگی‌هایی که داشتند نسبت به دیگران با مهربانی ویژه با اهل خانه و من برخورد می‌کردند. نقش دومشان هم نقش معلمی بود که خیلی خوب ایفاکردند. من کلاس 5 ابتدایی بودم که ایشان رفتند. علی‌رغم فاصله‌ای که بین ما به واسطه دانشجویی ایشان و حضور درآبادان به وجود آمد، اما هر وقت که به مشهد می‌آمدند تابستان یا فاصله بین دو ترم هر دو نقش را به خوبی ایفا می‌کردند و تاثیر خوبی در شکل‌گیری شخصیت من و خانواده داشتند. ایشان برای فکر و ایمانش ارزش و اهمیت زیادی قایل بود. شاید خیلی‌ها برای ورودی فکر و  ایمانشان ارزش قایل نباشند، اما اصغر آقا برای این مساله یک جایگاه اساسی قایل بود.

 سال 57 ایشان یک ترم از دانشگاه مرخصی گرفت تا بیاید یک سیر مطالعاتی داشته باشد. درست زمان پیروزی انقلاب آمد. در شرایط خاصی بود که ذهن‌شان در حال شکل‌گیری فکری و باورهای خاص و جدی بود؛ باورهایی که بعدها جدی‌تر و عمیق‌تر شد. یادم هست آخر سال 56 این نوع نگاه به مسایل فکری بسیار برایشان با اهمیت شده بود، به همین خاطر آمدند مشهد و به کلاس‌های حوزوی رفتند. جامع‌المقدمات را شروع کردند. آن وقت چند سالی بود که من طلبگی را آغاز کرده بودم و حضور در درس برخی استادان را برایشان فراهم می کردم. ایشان مانند یک طلبه نوآموز و جدی جامع‌المقدمات را زیر بغل می‌زد و می‌رفت دم حجره‌ها برای آموختن. در عین تعلق به مسایل سیاسی اجتماعی به مبادی فکری‌اش اینقدر اهمیت می‌داد. سال 57 اصول فلسفه و روش رئالیسم را با هم مباحثه می‌کردیم. ماه مبارک رمضان بود و تا نیمه‌های شب ما مشغول درس و بحث بودیم. خاطرات زیادی از این دوران دارم، اما در مجموع باید بگویم برای تفکر و ایمانش ارزش قائل بود و آن را جدی می‌گرفت چون می‌خواست نسبت به آن اقدام کند. دومین نکته‌ای که در ایشان بارز بود تعلقش به شناخت جامعه و مردمی بود که با آنها زندگی می‌کرد. جایی که در آن زندگی می کرد. مرخصی‌های محدودش را که شامل یکی دو روز بیشتر نبود می‌گفت به حاشیه شهر و جنوب شهر برویم. می‌خواست زندگی مردم و مستضعفان را ببیند و بشناسد. نمی‌خواست از آنها منفصل باشد. در این بخش هم خاطراتی از ایشان دارم که بماند این را جهت اینکه درسی برای من بود عنوان کردم. مجالست و مصاحبت ایشان درس‌های زیادی دارد. ایشان باور داشت که نه تفکر و ایمانش را سهل بگیرد، نه از جامعه منفصل باشد و یا نسبت به آنها بی‌تعلق باشد.

در 19 سالگی مدرک مهندسی گرفت

سردار شهید سیدعلی‌اصغر صالحی (صالح‌شریعتی) در استعداد و هوشمندی کم نظیر بود، در سن ۱۵ سالگی، در دانشگاه‌های مطرح و رشته‌های مهم آن روز قبول شد، به گونه‌ای که طبق یکی از نامه‌هایی که اخیراً به دستمان رسید، از گروهان ژاندارمری آبادان – حوزه وظیفه به ریاست امور اداری دانشکده نفت آبادان درباره او، چنین پاسخ داده بودند:

بازگشت به نامه شماره .... با توجه به این‌که دانشجوی فوق متولد ۱۳۳۸ بوده و صغیر می‌باشد، لذا نمی‌توان برای نامبرده  تا سن مشمولیت کارت معافیت صادر نمود.

او با این همه در درس و تحصیل کوشا بود و در سال ۱۳۵۷ و در سن ۱۹ سالگی (علی رغم فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی) مدرک مهندسی خود را دریافت کرد و در آبان ۱۳۵۹ در دفاع از خرمشهر و آبادان جاوید الاثر شد.


 
بزرگداشت شهید سید علی اصغر صالح شریعتی
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۳  

پس از سی سال انتظار.مقدرات الهی براین قرار گرفت که مراسم بزرگداشت برادر شهید سید علی اصغر صالح شریتعی توسط همرزمان و دوستان ایشان بر گزار گردد

این مراسم چهار دهم اسفد در مشهد مقدس برقرار می شود

شهید از اعضای فعال انجمن اسلامی دانشکده نفت ابادان .و در زمان جنگ دادستان نظامی ارتش بودند که در دفاع از پادگان نظامی دژ خرمشهر بشهادت رسیدند


 
سفر حجت الاسلام حسنی از بنیاد شهید به خطه شهیدپرور آبادان
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٤  
 
سفر حجت الاسلام حسنی به خطه شهیدپرور آبادان
 
 
       به گزارش "ایثار"، قائم مقام نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید در سوم اسفند ماه 92 در ادامه سفر به استان خوزستان، وارد آبادان شد و ضمن زیارت قبور منوّر شهدای این شهرستان با قرائت فاتحه و تقدیم گل، نسبت به شهیدان خفته در این گلزار، ادای احترام کرد.

وی سپس بر مزار حجت الاسلام و المسلمین شهید "شریف قنوتی"، اولین روحانی شهید دفاع مقدس حضور یافت و در ادامه از قطعه شهدای واقعه سینما رکس آبادان بازدید کرد.



حجت الاسلام و المسلمین حسنی در جریان بازدید از گلزار شهدای آبادان، با همسر شهید والامقام "علیرضا والا آزادپور" دیدار و از صبوری و تلاش این همسر شهید برای تربیت فرزندانی صالح و شایسته قدردانی کرد.

پس از آن حجت الاسلام حسنی به منزل "حاج ملا صالح قاری" آزاده مقاوم و تلاشگر دفاع مقدس رفت و وی را به خاطر تحمل سال ها رنج و مرارت در زندان های دوران سیاه طاغوت و دوران دفاع مقدس ستود و از این اسوه بردباری و صبوری تجلیل و ضمن ابلاغ پیام ولی امر مسلمین به ایثارگران با تقدیم لوح سپاس و هدیه ای از "حاج ملا صالح قاری" قدردانی کرد.

این آزاده مقاوم از فعالان دوران انقلاب و دفاع مقدس بوده و دارای سابقه دستگیری و حبس در دوران طاغوت، حضور در عملیات ها‌و مأموریت های مختلف و اسارت به دست نیروهای متجاوز بعثی است.

در ادامه حجت الاسلام و المسلمین حسنی در دیدار با خانواده معظم جانباز "شولی" و پنج شهید و ایثارگر، گفت: خدا را شاکریم که به زیارت شما آمدیم و من  حامل پیام مقام معظم رهبری (مد ظله العالی) خطاب به شما عزیزان بوده و بنا به فرمان ایشان انجام وظیفه کرده و به خدمت شما رسیدم.

وی افزود: شما شناسنامه روشن و ارزشمندی در پیشگاه خداوند دارید و اسناد زنده و زبان گویای شهدا هستید، بنابراین با وجود مشکلات فراوان نزد خداوند مقرّب تر هستید، لذا پاسدار حریم اسلام باشید.

حجت الاسلام حسنی ضمن اهدای لوح تقدیر از ایثارگری های این خانواده   قدرشناسی به عمل آورد و خطاب به همسر این جانباز قطع پا که خود، خواهر یک جانباز و سه شهید والامقام "کارکوب زاده" است، اظهار داشت: شما نیز خودتان جایگاه مستقل و رفیعی نزد خدا دارید و در پیشگاه خداوند مقرّب هستید.


 
به بهانه پایان تألیف کتاب خاطرات ملا صالح قاری.«نجات‌دهنده‌ای در سایه»
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٤  
«نجات‌دهنده‌ای در سایه» سرانجام یک همیشه رزمنده

رزمنده، در پس هر شرح حالی و در کوران تنهایی‌ها و انزوای ناجوانمردانه، باز هم همان رزمنده مخلص است که برای امام خود جانش بر کف بود.

خبرگزاری فارس: «نجات‌دهنده‌ای در سایه» سرانجام یک همیشه رزمنده
    •  
 

به گزارش خبرگزاری فارس از آبادان، سرنوشت جنگ را مردان و زنانی که عشق به مام میهن داشتند با ایثارهای کوچک و بزرگشان رقم زدند.

برخی در پشت جبهه و در شهرهای کوچک، بزرگ و روستاها و بعضی در خط مقدم و هرکس به فرا خور حالش، خدماتی انجام می‌داد که خیلی از این عزیزان هنوز در گمنامی و بعضاً در فراموشی به سر می‌برند و بعضی سال‌ها بعد شناخته شدند و نامشان جزو تاریخ پر حماسهٔ دفاع مقدس شد.

ابتدای جنگ، و چند روز بعد از شکست محاصرهٔ آبادان، ضمن مأموریتی برون مرزی از طرف سپاه لنج حاملشان به محاصرهٔ قایق‌های گشتی عراق در آب‌های بین‌المللی خلیج فارس در آمد و همگی به اسارت نیروهای بعثی درآمدند.

بعد از انتقال به بصره و بعد از آن به استخبارات بغداد واقع در وزارت دفاع، او و همراهانش تحت شکنجه‌های بسیاری قرار گرفتند.

در یکی از روزهایی که مورد شکنجه قرار گرفته بود، خداوند اسم سرهنگ عراقی «محمد جاسم العزاوی» که قبل از انقلاب با او در زندان همدان و قصر بود، را بر ذهنش جاری کرد، و به طور معجزه آسایی به دست سرهنگ دیروزی و مشاور کنونی صدام در زمان جنگ، نجات پیدا کرد.

با وساطت سرهنگ عزاوی، به عنوان مترجم در همان استخبارات می‌ماند، هر زمان که اسرا می‌آمدند، ملا صالح هم به عنوان مترجم در کنارشان حضور پیدا می‌کرد، نخست آن‌ها را تخلیه اطلاعاتی و توجیه می‌کرد و در زمان بازجویی هم با ترفندهایی به آن‌ها کمک می‌کرد.

بارها دیده شده که باعث نجات جان اسیران شده بود، به گفته خودش یک بار که گروهی از اسیران را آوردند و از آنجایی که بعثی‌ها پاسداران را در جا شهید می‌کردند، وقتی کنارشان قرار گرفت با صدایی بلند که حرف‌های فرمانده زندان استخبارات را برای آن‌ها ترجمه می‌کرد گفت: ایشون می‌گه، ارتشیا، یه طرف بایستن، بسیجیا هم یه طرف، پاسدار که نداریم هم یه طرف بایستند.

دو بار این جمله را تکرار کرد به طوری که اسیران متوجه طرفند او برای نجات جان اسیران شدند، اما حضور مهم او زمانی بود که اسیران نوجوان را برای دیدار صدام بردند، و او در کنارشان به عنوان مترجم نقش آفرینی کرد.

مدتی بعد به وسیله منافقی دستش رو می‌شود و به عنوان خائن نزد بعثی‌ها بار دیگر مورد شکنجه قرار می‌گیرد، و باز هم به وسیله همان سرهنگ عراقی محمد جاسم العزاوی نجات پیدا می‌کند. و بالاخره با وساطت همان سرهنگ عراقی، به همراه 500 اسیر معلول و پیر و مریضی که رژیم صدام یک جانبه و به مناسبت عید قربان آزاد می‌کند، او هم به کشور باز می‌گردد.

اما این بار به مدت 2 سال در زندان حفاظت اطلاعات اهواز به اتهام همکاری با بعثی‌ها و شکنجه اسرا زندانی می‌شود. و بالاخره در بعد از دو سال با ضمانت آزاد و بعد از بازگشت اسرا در سال 69 و آمدن مرحوم سید مرحوم ابوترابی، و نوشتن نامه‌ای به برادران حفاظت اطلاعات، ملا صالح از تمام اتهامات تبرئه می‌شود.

اما همچنان این برچسب اتهام جاسوسی و خیانت به اسیران بر او می‌ماند، تا اینکه در سال87 با آمدن گروه آن 23 نفر اسیران نوجوان به منزلش ورق برمی‌گردد، و کم کم هالهٔ خیانت از دور ملا صالح زدوده می‌شود.

او امروز مردی خسته و تنی بیمار و پرونده‌ای سفید نزد خداوند دارد و زحماتش بر اسیرانی که او را می‌شناسند پوشیده نیست.

او در واقع فرشته‌ای نجات دهنده اسیران و همدمی در سایه برای آن‌ها که در استخبارات و عقبه اول اسیر بودند نقش مهمی ایفا کرد، تا بهانه‌ای بزرگ برای ایستادگی و پایمردی آزادگان سرافراز میهن اسلامیمان باشد.

به گزارش خبرگزاری فارس، ملاصالح قاری که خاطرات تمام نشدنی‌اش از دوران دفاع مقدس تا چندی دیگر در معرض نمایش در خواهد آمد، پنجشنبه شب در مراسم بزرگداشت حماسه ذوالفقاری آبادان، لوح یادبودی به نشانه ایستادگی و ایثار و شهامت را از دستان چند تن از پیشکسوتان خون و شهادت دریافت کرد، وی پس از دریافت این جایزه به شکرانه فریاد عربی سر داد و گفت: "من المحیط الاطلسی الی‌خلیج‌الفارسی لبیک یا خامنه‌ای


کلمات کلیدی:
 
خاطرات عجیب ملاصالح قاری؛ جانباز و آزاده دفاع مقدس مترجم صدام؛ فدایی خمینی
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٤  
فرض‌کن پای علاقه‌ای در میان بوده که این کلمه‌ها قدر شاتوت‌های باغ شما سرخ است. سرخ؛ مثل وقتی که خبرنگار سال‌های پس از جنگ روبه‌رویش نشست و پرسید: «چه شد که رفتی طرف صدام؟» تا «یکی» با غلظت لهجه خوزستانی بگوید: «حقیقت این است که سرنوشت ما را به آنجا کشاند و تا اینجا روبه‌روی شما آورده!»؛ «یکی» یعنی طلبه جوان آبادانی حوزه نجف که تازه اول راه است، طلبه جوان یعنی دستگیر شده سال۴٧ به جرم‌آوردن اعلامیه‌های امام، دستگیرشده یعنی یک زندانی سیاسی ٨ساله که خبر ندارد با انقلاب می‌رود رادیو خرمشهر و اسمش را می‌گذارند: «بلبل خمینی!»، بلبل خمینی یعنی همان که نمی‌داند اگر جنگ شروع شود سال‌های زیادی را به اسارت در استخبارات عراق می‌رود، اسیر یعنی کسی که قرار است مترجم سوال‌های صدام باشد جلوی دوربین‌های جهانی، مترجم صدام یعنی معتمد رژیم بعث و بریده از ایران، معتمد دشمن یعنی یک خائن به کشور، خائن یعنی کسی که سال ۶۶ در دادگاه انقلاب محاکمه می‌شود و دو سال روزهای بازداشتگاه اوین را می‌شمارد تا نوبت به بازگشت اسرا برسد و آن «یکی» اسم بگیرد. بشود ملاصالح قاری، فرزند مهدی، جانباز و آزاده این مرز و بوم؛ همانی که امروز یکی از ٧٠ساله‌های این کشور است و گاهی به گذشته فکر می‌کند.
�پرسیدند «مال کجایید و چه کاره‌؟»
دشداشه به تن داشتیم و گفتیم: «ما صیاد عربیم. به کویت می‌رفتیم که ما را گرفتند.» خوشبختانه اسلحه‌ها را پیدا نکرده بودند، گویا همان طوفان عجیبی که هنگام دستگیری‌مان پیش آمد، سبب شد که به دیگر موارد لنج توجه چندانی نشود.
فردای همان روز ما را بردند زبیر و بعد بصره؛ درست شب عملیات ثامن‌الائمه بود. در بصره بازجویی شدیم و گفتیم: «ما را چه به جنگ! صیادیم و عازم کویت بوده‌ایم!» فردای آن روز ما را با قطار به بغداد بردند و بعد هم وزارت دفاع عراق. معمولا رسم بر این بود هر ایرانی را از هر نقطه‌ای که می‌گرفتند، می‌بردند وزارت دفاع برای مشخص‌شدن چند و چون ماجرا که از همانجا تقسیم می‌شدند به اردوگاه‌های مختلف. حالا چه فرق می‌کند موصل باشد یا رمادی؟
بعد از یک بازجویی ساده دیگر کاری به ما نداشتند. روزهای بی‌شکنجه‌ای را گذراندیم و از آنجا که تسلط کاملی به زبان عربی داشتم با نگهبانان و خدمه دوست شده بودم. ۴٠روز به همین منوال گذشت تا اینکه سر و کله «فواد سلسبیل» پیدا شد. از بچه‌های خرمشهر بود و گوینده رادیو تلویزیون فارسی‌زبان عراق!
من چهره گمی نبودم، بچه‌ها می‌دانستند اگر فواد مرا ببیند حتما می‌شناسد و کار آن‌طور که به نفع ما نیست بالا می‌گیرد. جمع شدند و مرا زیر پتوهای کنج همان اتاقی که در آن بودیم، مخفی کردند. اتاق ما اولین جایی بود که فواد سلسبیل به آن پا گذاشت و با پوتین زد به پتوها. فهمیده بود کسی زیر آن‌ها مخفی شده. مرا که دید یزله و پایکوبی کرد که «آی ملا صالح قاری را گرفته‌ایم!» «بلبل خمینی را گرفته‌ایم.» شبش هم از رادیو پخش کردند: «خمینی کجایی که بلبل‌ات را گرفته‌ایم؟»
دو سه روزی به معرفی ما توی رادیوی عراق گذشت تا اینکه خبر به سران خلق عرب رسید که «ملاصالح در بغداد است» و آن‌ها نیز آمدند به وزارت دفاع که ملاصالح را به ما بدهید. هنوز دلشان از گذشته‌ای که در خوزستان داشتیم، چرکین بود و این زخم کهنه سر واکردن داشت.
�این زخم کهنه....
این زخم کهنه که می‌گویم یعنی زخمی از سال١٣٣٧. بغض می‌کند و آیه «رب السجن أحب الى مما یدعوننى الیه و لا تصرف عنى کیدهن أصب الیهن و أکن من الجاهلین» را زیر لب زمزمه می‌کند. آن‌طور که فکر می‌کنی یوسف گوشه زندانِ تهمت ناروا نشسته و ذکر می‌گوید. «بچه بودم که درس طلبگی می‌خواندم. دست چپ و راستم را که شناختم، پدرم فرستادم نجف اشرف. رفتم و ماه‌های محرم و صفر که حوزه تعطیل می‌شد به‌عنوان مبلغ برمی‌گشتم ایران و تبلیغ دین می‌کردم، در نجف پای کرسی آیت‌ا.. شیخ محسن حکیم و شیخ محمود بطاد تلمذ کردم. در مسجدی به نام هندی. شب‌ها را هم در خوابگاهی متعلق به آیت‌ا.. شیرازی بودیم و با چند کوپن نان و ربع دینار شهریه در ماه گذران زندگی می‌کردیم. از همین فضا وارد جریانات انقلابی شدم. رساله امام را از نجف می‌آوردم محضر آیت‌ا..جمیل در آبادان تا ایشان به دست اهلش برساند. ١٧ساله بودم که به‌خاطر به همراه داشتن چند رساله از آقای خمینی توسط ساواک دستگیر شدم. مرا به جرم اقدام برعلیه امنیت کشور در دادگاهی که قضاوت آن را تیمسارخاوری، رئیس ساواک آبادان برعهده داشت به١۵سال زندان محکوم کردند. یک‌سال مرا می‌زدند که با کی در ارتباطی. آبادان بودم. مدتی هم اهواز و بعد هم به همدان تبعید شدم. آنجا هم آرام نبودم و بین زندانیان بدِ رژیم را زیاد می‌گفتم. خبر به گوششان رسید و دوباره محاکمه‌ام کردند. این‌بار نه١۵سال که حکم حبس ابد خوردم و بودم تا اینکه دستور رسید همه زندانیان سیاسی را در زندان‌های قصر و اوین سامان‌دهی کنند. این شد که همه را منتقل تهران کردند و من در زندان قصر شدم هم‌بند آدم‌های سرشناس زیادی از جمله آیت‌ا... انوری، آیت ا..شیرازی، دکتر جواد منصوری سفیرحالای ایران در چین و خیلی های دیگر. اگر بپرسید حتما یادشان هست مرا.»
�اسمم توی شناسنامه‌ پدرم نیست
زندگی بازی‌های زیادی دارد. مثلا بچه آبادان باشی و سجلت را سال‌ها بعد از همدان بگیری. می‌گوید: پدرم کارگر شرکت نفت بود. ساواکی‌ها آن‌قدر که اذیتش کردند اسم مرا از شناسنامه‌اش پاک کرد. الان شناسنامه من در همدان صادر شده.
ردش را شاید میان انگشت‌هایش پیدا نکنی اما در یکی از زخم‌های روحش، حتما. «یادم هست با کابل می‌زدند و خیلی شکنجه‌ام کردند.»
�زندگی هنوز جریان دارد
همه چیز ِزندگی پشت میله‌های زندان نفس‌نفس می‌زد تا اول فروردین۵۶، وقتی اولین فشارها نسبت به سرنوشت زندانیان از طرف صلیب سرخ جهانی به ایران وارد شد. شاه زندانیانی را که برایش خطری نداشتند، آزاد کرد. «من هم جزو همین گروه بودم. اول فروردین بود تعهد گرفتند که دیگر وارد جریانات سیاسی نشویم و خواستند که مدام گزارش کار بدهیم. آمدم آبادان و به‌عنوان حسابدار در مجموعه هتل‌های بین‌المللی«آبادان هتل» مشغول کار شدم. اما فعالیت‌های سیاسی‌ام را کم نکردم بلکه بر اساس تجربیاتی که پیدا کرده بودم به‌طور هوشمندانه‌ای ادامه دادم تا اینکه انقلاب پیروز شد و کمیته۴٨ به‌صورت خودبه‌خودی تشکیل شد رئیس کمیته آقای فلاحیان بود و من معاون او بودم. یکی‌یکی مراکز مهم شهری را فتح کردیم و رادیو یکی از آن‌ها بود. جایی که سرنوشت تازه‌تری را برایم رقم زد. فتح آنجا بهانه‌ای شد برای حضور من در رادیو. اوایل جنگ بود. عراقی‌ها خرمشهر را خیابان به خیابان می‌گرفتند اما ما در رادیو از امام و انقلاب می‌گفتیم و به نیروهای خودی روحیه می‌دادیم.
�شهر در قرق زوزه‌ها شکست
این‌ها که می‌گوید را تا حوالی سال۵٩ عقب ببرید. وقتی شهر در قرق خون بود و شیون. «هم گزارشگر جنگ بودم و هم گوینده خبر. هم گزارش تصویری می‌گرفتیم. گفتم به زبان عربی تسلط کامل داشتم و همیشه از رادیو عرب زبان، رژیم بعث را به تمسخر می‌گرفتم همین‌ها بود که میان عراقی‌ها به «بلبل خمینی» معروف شده بودم و بعثی‌ها چشم دیدن من را نداشتند. همان سال ماموریت داشتیم به مجاهدان عراقی که در واقع رزمنده‌های ایرانی را پشتیبانی می‌کردند، اسلحه برسانیم. تدارکاتچی بودیم و مهمات را بعد از منطقه فاو در خور عبدا...، به مجاهدین می‌رساندیم. در یکی از همین ماموریت‌ها بود که لنج ما اشتباهی به سمتی رفت که نباید می‌رفت و این شد که دستگیر شدیم. چهار سپاهی عرب زبان، ناخدا و دو نفر خدمه بودیم . قبل از رسیدن عراقی‌ها طوفان شد و نفهمیدیم چه بلایی سر لنجمان آمد اما خودمان را به زبیر و بصره بردند. آن هم درست در شب عملیات ثامن الائمه.»
�بی تفنگ با انبان باروتی در سینه
این قصه را همین‌جا داشته باشید و برگردید به اردوگاه بغداد. درست شانه به شانه فواد سلسبیل وقتی چشم در چشم ملا صالح نشسته، بایستید. سران خلق عرب هنوز منتظرند گفتگوهای انجام‌شده به سرانجام برسد و آن‌ها ملاصالح را تحویل بگیرند اما خودش فکر دیگری دارد. «دیدم صبر جایز نیست. رفتم گفتم: من نه با شما جنگیده‌ام نه اسلحه دست گرفتم تنها یک کارمند معمولی بودم در رادیو. قبل از همه این سال‌ها هم زندانی رژِم شاه بودم و خیلی از این سران خلق عرب که حالا مدافع شما شده‌اند آنجا مخالف ما بودند. من شاهد دارم و بروید از جاسم محمد ازواری بپرسید.
�زیر تیغ
باور کنید زندگی با همه اتفاقات کاملا جدی، بازی‌های غریبی دارد. مثل وقتی که بردن یک نام می‌تواند گلویت را از زیر تیغ بردارد. «انگارخدا خواست اسم یک جاسوس عراقی را در زندان رژیم شاه به خاطر بیاورم کسی که ما زندانی‌ها در آن زمان خیلی به او محبت می‌کردیم. گفتم: بروید از جاسم محمد ازواری بپرسید که من کجا بودم و چه کردم. یکی تشر زد که جاسم محمد را می‌شناسی؟ گفتند : جاسم محمد مشاور صدام حسین است». می‌گوید: می‌دانید وقتی خدا می‌خواهد کاری بکند دیگر نگاه نمی‌کند و چرتکه نمی‌اندازد که ببیند وسط بهشت نشسته‌ای یا در جهنم صدام. افسر عالی رتبه ای که از من بازجویی می‌کرد زنگ زد به جاسم و او سریع آمد به اردوگاه. مرا بغل گرفت و گفت: اینجا چه می‌کنی؟ گفتم: برای تهیه آذوقه رفته بودم عراق و مرا اشتباهی گرفتند. گفت: اگر بخواهی می‌برمت کویت و برو به کشورت اگر هم که بخواهی بیا در رادیو عرب زبان و خانواده‌ات را هم می‌آوریم. گفتم: فقط مرا ببر پیش اسرا تا وقتی که جنگ تمام شود و بگو ما را شکنجه ندهند. جاسم محمد به آن افسر عالی‌رتبه گفت که به‌عنوان مترجم از من استفاده کنند و من هم تا سال‌ها بعد از این موقعیتم به نفع اسرای ایرانی استفاده کردم. وقتی اسیری را می‌آوردند. به آن‌ها می‌گفتم چه بگویند و چه نگویند تا شرایط برایشان سخت نشود. و این ماموریتم شد تا مدتی گذشت و مرا شناسایی کردند و گفتند که او دارد در اینجا به نفع خمینی کار می‌کند. در حقیقت لو رفتم. بدشان نمی‌آمد سرم را بیخ تا بیخ ببرنداما صلیب می‌دانست من آنجایم و نمی توانستند مرا بکشند. برای همین نقشه دیگری کشیدند تا نابودم کنند. یک‌روز گفتند: می‌خواهیم شما را ببریم صلیب سرخ. اما به‌جای صلیب، سر از مهمانی صدام در آوردم. آن هم درست وسط یک برنامه زنده تلویزیونی که در خیلی از کشورهای جهان پخش می‌شد».
�فقط خدا می‌داند در قلب‌ها چه می‌گذرد
رب اسجنی.... یعنی خدا می‌داند در قلب‌ها چه می‌گذرد و هر کسی چه نیتی دارد. وقتی یکی خودش را به دست‌های او می‌سپارد یقین درست جایی که نمی‌داند به ساحل مقصود می‌رسد. «این‌ها که می‌گویم گمانم حوالی سال‌های١٣۶۴است. ریشمان بلند شده بود و چرک سر و رویمان را گرفته بود. یک‌روز در سلول باز شد و مرا فرستادند حمام، ریشم را تراشیدم و کت و شلوار پوشیدم. بعد بی آنکه بدانم مرا کجا می‌برند همراهشان رفتم. چند دقیقه بعد از من٢٣بچه‌ را آوردند که همگی در جنگ اسیر شده بودند. چند دقیقه بعد از بچه‌ها هم صدام و دخترش درحالی که چند شاخه گل به دست داشت، وارد شدند. آنجا بود که فهمیدم قرار است در این برنامه زنده تلویزیونی مترجم صدام باشم. می‌دانستم این برنامه که روی آنتن برود برگشتنم به ایران مساوی با اعدام است. می‌دانستم حالا همه نشسته‌اند و مرا می‌بیند منی که همه سابقه مبارزاتی و رنج زندانم زیرسوال رفته بود. بیچاره خانواده‌ام. بیچاره زنم که باید بعد این برنامه با سرشکستگی توی کوچه و خیابان‌های آبادان چشم در چشم یک قریه بماند. اما چاره‌ای نداشتم. خودم را به خدا سپردم و کلمه به کلمه‌اش را ترجمه کردم.
�بچه‌ها فقط ابزار دیپلماسی بودند
«یادش هست که صدام با بچه‌ها خوش و بش می‌کرد. لبخند می‌زد و دخترش در پایان به آن‌ها گل داد. می‌خواست بگوید ایرانی‌ها به بچه‌هایشان هم رحم نمی‌کنند و آنان را به جنگ می‌فرستند. بعد هم که قرار بود آن‌ها را در یک حرکت یک‌طرفه بی هیچ مبادله‌ای راهی ایران کند تا وجهه انسان دوستانه‌ای را از خود در مجامع بین المللی به تماشا بگذارد».
�دستی از غیب برون آید و کاری بکند
پر بیراه حدسش به غلط نبود که اگر به ایران بیاید باید پیه تهمت‌های زیادی را به تن بمالد و دم نزند تا وقتی که شاهدی از غیب برون آید و کاری بکند مثل وقتی که نفسش به شماره می‌افتد: « سال‌های اواخر جنگ بود که آزاد شدم اما پایم که به ایران نرسیده از وزارت اطلاعات آمدند سراغم. خودم را آماده کرده بودم و می‌دانستم این اتفاق می‌افتد. دوسال سین جیم شدم. و مدام گفتم که من نفوذی نبوده و نیستم. آقای فلاحیان آن روزها معاون رئیس وزارت اطلاعات و مسئول دادگاه ویژه روحانیون بود. مرا به‌عنوان یک فرد ملبس محاکمه کردند ۴٠روزی استراحت دادند و بعد از این زمان کوتاه منتقلم کردند اوین و فلاحیان گفت: تعارف که نداریم. درست است که ما دوستیم اما پای صیانت از انقلاب که به میان بیاید با تو هم شوخی ندارم. اگر مجرمی باید محاکمه شوی و اگر محرمی که هیچ، غم به دلت راه نده. گفتم آقای وزیر اگر قصد خیانت داشتم اصلا برنمی‌گشتم و می‌نشستم همانجا جلوی تلویزیون برعلیه ایران حرف می‌زدم. مگر آمریکا دنبال همین نیست؟ شما می‌پرسید خیانت کردی و من ثابت می‌کنم که خدمت کردم. مابیشتر از ٣٠تیم در کویت داشتیم آیا بعد از دستگیری من یکی‌شان لو رفت؟ گفتنم: باشد بگذارید اسرا بیایند از اسرا بپرسید من چه‌کاره بودم و بر ما چه گذشت».
�تا کی برآید آفتاب صبح راستی
راست است که مرد را باید در گیرودار چرخ فلک بشناسی. باید برای این روزها هم که شده طاقتش را اندازه زخمش می‌کرد آن هم گوشه زندان خودی‌ها «دو سالی زندانی بودم تا اینکه خدا خواست و ستاره صدام افول کرد و جنگ تمام شد. اسرا با سربلندی برگشتند اسرایی مثل حجه‌الاسلام سیدعلی‌اکبر ابوترابی که همه به اسم سید آزادگان می‌شناسندش. من در اردوگاه‌های عراق دوسال در یک اتاق کوچک با او زندگی کرده بودم و او در جریان کامل ماجرا بود. همان روزها آقای فلاحیان می‌رود پیش ابوترابی و اولین سوالی که می‌پرسد راجع به من است. ابوترابی هم نامه‌ای می‌نویسد و من تنها چند خط از آن را به خاطر دارم که در آن گفته بود: «برادران شما می‌دانید ماجرا چیست یا ما که عمری در آنجا اسیر بودیم؟ قسم به حرمت خون پاک شهیدان، ایشان کمترین خیانت، همکاری یا همیاری را با بعثی‌های کافر نداشته. بلکه آبروی نظام و اسرا را در اسارت حفظ کرده، پس آبرویش را حفظ کنید».این‌طور است که حالا ملا صالح زنده، بیرون از زندان و بازنشسته سپاه پاسدارن است.
�یک نفر از ٢۴ نفر
سال‌ها بعد ازآزادی ملاصالح، درست در روزهایی که شاید هیچ‌کسی بلبل خمینی و زندان عراق را یادش نبود. همان وقت‌ها که فیلم زنده دیپلماسی صدام داشت کنج آرشیو تاریک خانه‌ها خاک می‌خورد یعنی ساعتی که هیچ‌کس انتظارش نداشت درب خانه ملاصالح زده می‌شود. در که باز می‌شود ٢٢نفر پشت در ایستاده‌اند؛ یکی‌شان از دنیا رفته.
مهدی جعفری از کارگردانان مستندساز به‌دنبال روایت خاطرات اسارت ٢٣ نوجوان اسیر در اردوگاه١۶ تکریت عراق و مترجم آن‌ها همه را کشانده به آبادان و خانه ملاصالح!
ملا بیشترشان را می‌شناسد و با اسم کوچک صدا می‌زند و بلبل خمینی و خاطراتش دوباره زنده می‌شوند. ملا صالح همان یک نفر فیلم مستند «٢٣ و آن یک نفر» مهدی جعفری است؛ فیلمی که از آن به‌عنوان روایتگر عجیب‌ترین ماجرای واقعی جنگ از آن یاد می‌شود. بگذریم ملا صالح آدم گمی است و حقیقتش را باید توی حرف‌های ٢٣نفر بازآمده از اردوگاه ١۶ تکریت عراق جست که همین تازگی‌های کتاب خاطرات یکی‌شان هم چاپ شد.
بیات - سعادتمند


 
اهدای تندیس مقاومت ;دریا قلی سورانی به خانواده امام جمعه فقید
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٤  

مومنی شریف: حماسه کوی ذوالفقاری در تقویم ملی ثبت شود

مراسم اهدای تندیس مقاومت شهید «دریا قلی سورانی» به خانواده شیخ غلامحسین جمی، امام جمعه فقید آبادان، پنج شنبه 8 آبان 1393 در بهشت زهرای تهران برگزار شد. 

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری حوزه هنری، مراسم اهدای تندیس مقاومت شهید «دریا قلی سورانی» به خانواده شیخ غلامحسین جمی، امام جمعه فقید آبادن، روز پنجشنبه 8 آبان بر سر مزار شهید «دریا قلی سورانی» در بهشت زهرای تهران برگزار شد.

در ایتدای این مراسم، محسن مومنی شریف رئیس حوزه هنری و از نویسندگان برجسته کشور طی سخنانی درخصوص واقعه کوی ذوالفقاری گفت: از حدود دو سال قبل که از خاطره حماسه 9 آبان کوی ذوالفقاری آبادان غبار فراموشی زدوده شده است، مراسم هر سال در همین شهر برگزار می شد. امسال توفیق داشتیم که این مراسم بر سر مزار شهید « دریا قلی سورانی» حادثه ساز این حماسه در تهران برگزار شود.

وی ادامه داد: باید به این مسئله فکر بکنیم و یاد آن را گرامی بداریم؛ چرا که اگر ایشان مطلع نمی شدند، اگر آبادان سقوط می کرد، اگر مردم آبادان حماسه نمی آفریدند، سرنوشت جنگ و چه بسا تاریخ ما عوض می شد. سقوط آبادان شبیه سقوط خرمشهر نبود. در صورت وقوع چنین سقوطی، یک فاجعه انسانی رقم می خورد و این فرصت برای تصرف شهرهای دیگر خوزستان در اختیار دشمن قرار می گرفت. امید داریم این روز بزرگ و حماسه آفرین در تاریخ روزها در تقویم ملی ما ثبت شود؛ زیرا این ثبت یک معنویت بزرگ است.

رئیس حوزه هنری در ادامه سخنان خود با اشاره به مترادف بودن مظلومیت مردم آبادان با نام آیت الله جمی، تصریح کرد: حضور این مرد بزرگ که نماد مظلومیت و مقاومت مردم شهر آبادان است، به رزمنده ها و مردم شهر روحیه خاصی می بخشیده است. از نشانه ها و نمادهای این عالم گرانقدر خطبه های ایشان است که از تلویزیون پخش می شدند و شخص حضرت امام (ره) علاقه خاصی به این خطبه ها داشتند.

وی افزود: مقاومت و پایمردی این مرد بزرگ در خلال همین یادداشت ها در کتابشان قابل لمس است. شاید همه روزها سپری شده در آن دوران یادداشت نشده باشند اما از همین مقدار هم می توان پی به مظلومیت مردم آبادان برد. ایشان تمام مدت به مردم و رزمنده سرکشی می کردند، تشویق می کردند و مهم تر از همه با روحی بزرگ و مقاوم دست به مقاومتی بزرگ زدند. حتی ماجرای شهادت برادر ایشان و مراسم تیمم و دفن این شهید نشان از غربت ایشان و اوضاع وخیم و روح بزرگ این مرد والامقام دارد. خدواند متعال روحشان را شاد کند.

مومنی شریف در ادامه گفت: با خواندن تاریخ متوجه می شویم که آبادان کانون بزرگان و مقاومان بوده است و نام های بسیاری در عرصه به چشم می خورد. ما امروز وظیفه داریم نقش آبادان را در پیروزی انقلاب اسلامی بداینم نقشی که شاید کمی فراموش شده است. امید داریم که آبادن به روزهای بزرگ و شادمانی خویش بازگردد و چهره این شهر تغییر کند.

پس از سخنان رئیس حوزه هنری، مجری برنامه دکلمه ای در مورد آیت الله شیخ غلامحسین جمی خواندند که با استقبال حاضران رو به رو شد.

پس از اجرای دکلمه،حجت الاسلام علی ابراهیمی پور، امام جمعه آبادان، طی سخنانی درخصوص آیت الله شیخ غلامحسین جمی گفت: شخصیت این مرد بزرگ از دو بعد تشکیل شده است؛ شخصیت حقیقی و شخصیت حقوقی ایشان. ابتدا باید درخصوص حماسه کوی ذوالفقاری بگویم که در این حماسه بزرگ نقش مردم، رزمندگان و به خصوص علما بسیار پررنگ و همدلانه است. مردمی که با دست خالی رفتند و پیروزی و ماندگاری آبادان را آوردند، هر کدام از آنها صفحه ای از تاریخ را ورق زدند. آبادان شخصیت های بزرگی دارد که فقط یکی از این بزرگان در این کتاب قابل مطالعه است و باید بر سایر چهره های بزرگ نیز تمرکز شود. این چهره ها کم معرفی شده اند.

وی درمورد شخصیت حقیقی آیت الله جمی گفت: شخصیت حقیقی ایشان آبادانی است و یکی از افتخارات مردم آبادان است که تا آخرین لحظه پای امام، انقلاب، رهبری و دفاع مقدس ایستادند که لحظه لحظه آن هنر و هنرمندی است.

وی درخصوص شخصیت حقوقی ایشان نیز گفت: شخصیت حقوقی ایشان فراملی است. در یک نگاه ایشان در کنار رزمندگان ایستادند و با دشمن جنگیدند. باید نگاهی به مبارزات قبل از انقلاب ایشان هم داشته باشیم که شاگرد لبیک گوی سید الشهدا (ع) و امام بودند و همه توان و نیروی خود را برای اسلام و انقلاب گذاشتند. بیت ایشان، تمامی آحاد جامعه و حتی شخص من وظیف سنگینی در شناخت ایشان به مردم داریم. بسیاری از جوانان ایران و آبادان با شخصیت ها و برجستگان آبادان ناآشنا هستند و هر کس با بضاعت علمی، هنری و قلمی خود، وظیفه شناساندن این افراد را به جامعه دارد. نباید فراموش کنیم آبادان قلب تپنده ایران است.

ابراهیمی پور افزود: حضرت امام و مقام معظم رهبری علاقه و نگاه ویژه ای به آیت الله جمی داشتند. باید بزرگان خود را به مردم جامعه معرفی و تقدیس کنیم در غیر این صورت دشمن قدم به میدان می گذارد و چهره های مورد نظر خود را به مردم معرفی می کند. امروز به برکت همین چهره ها، ما امن ترین نقطه دنیا هستیم و در آرامش زندگی می کنیم و این از برکات استقامت و جانفشانی مردان و زنان بزرگ است. ما به ایشان و تمام یارانشان که ایستادند شهید شدند و یا حضور دارند درود می فرستیم.

در ادامه این مراسم، مجری برنامه بخشی از خاطرات آیت الله جمی را از کتاب «نوشتم تا بماند» به روایت محسن کاظمی و از کتاب های منتشر شده انتشارات سوره مهر، برای حاضران قرائت کرد.

کاظمی: باید با اسناد مقاومت طلایی آبدان را ماندگار کنیم

 

پس از قرائت خاطرات آیت الله جمی، محسن کاظمی نویسنده کتاب «نوشتم تا بماند» درباره نگارش این اثر گفت: نعمتی بزرگ است که توانستم در کنار این اثر باشم، هر چند به علت مشغله در ابتدا تمایلی برای نگارش یک اثر جدید نداشتم اما با خواندن یادداشت های آیت الله جمی به عظمت این اثر پی بردم و  تصمیم من عوض شد. این خود زمینه ساز پدید آمدن این اثر گرانقدر شد که در مقدمه کتاب نیز به این موضوع اشاره کرده ام.

وی افزود: من به شخصه تنها با خطبه های آیت الله جمی آشنا بودم، زمانی که برای پرسش سوالاتی خدمت ایشان رسیدم، به علت بیماری، شنوایی مناسبی نداشتند و در جواب نخستین سوال من، ایشان فرمودند، جنگ کی شروع شد و من جواب تمامی سوالات خود را در همین جواب یافتم. حضرت امام (ره) با معرفت به سمت برپایی انقلاب رفتند، آیت الله جمی نیز این گونه بودند، پیش از انقلاب برای به ثمر نشستن آن و پس از پیروزی انقلاب در تثبیت آن با مبارزه با ضد انقلاب تلاش کردند و در نهایت نیز به جنگ دشمن بعثی رفتند.

کاظمی در مورد حادثه کوی ذوالفقاری و بینش آیت الله جمی گفت: ایشان در پاسخ به پرسش طرح شده در مورد ترک آبادان این گونه گفتند که شما اگر می خواهید بروید، من اینجا می مانم، اینجا خانه من است. ایشان در حادثه کوی ذوالفقاری که از سوی شهید دریا قلی سورانی مطرح می شود با بینش عمل می کند. شاید دانش کافی در این خصوص وجود نداشته اما با بینش خود تمامی امور را به درستی هدایت می کنند.

وی ادامه داد: در آن زمان به علت این که در بطن حادثه بودیم متوجه بزرگی واقعه نبودیم، خطبه ایشان صدام را ناراحت و عصبانی کرده بود که بسیار قدم بزرگی بود. هم اکنون نیز به علت فاصله ها با زمان و ماجرای اصلی، ذهن هایمان در حال تحلیل رفتن است باید با همین کتاب ها و اسناد، مقاومت طلایی آبادان را برای تمامی نسل ها به یادگار بگذاریم.

در ادامه، مجری برنامه به خواندن بخش دیگری از خاطرات آیت الله جمی در مورد شهادت برادرشان پرداختند که مورد توجه حاضران قرار گرفت.

رحماندوست : وظیفه ما امروز نگارش برای آیندگان است

پس از آن، مجتبی رحماندوست، نماینده مجلس شوراس اسلامی و از رزمندگان و جانبازان هشت سال دفاع مقدس، طی سخنانی در مورد کتاب آیت الله جمی گفت: زمانی که آیت الله جمی این کتاب را می نوشتند به دنبال منافع شخصی و نشان دادن خود نبودند و می خواستند تنها فداکاری مردم آبادان را ثبت کنند و در این بین افسوس نیز می خوردند که چرا گاهی قلم را زمین گذاشته اند. خداوند به همه ما توفیق دهد که به وظایفمان، در هر مقامی عمل کنیم و قلم را از خود دور نکنیم. وظیفه ما امروز نگارش برای آیندگان است.

در ادامه این مراسم، آقایان عبدالحسین مقتدایی استاندار خوزستان و احمد جمی فرزند آیت الله جمی به ذکر خاطراتی از شهید «دریا قلی سورانی» و آیت الله جمی پرداختند.

در پایان این مراسم، تندیس مقاومت شهید «دریا قلی سورانی» با حضور چهره هایی چون حجت الاسلام علی ابراهیمی پور،، امام جمعه آبادان، آیت الله سید علی دشتی، رئیس حوزه علمیه آبادان، محسن مومنی شریف رئیس حوزه هنری، محمدرضا جعفری جلوه رئیس بنیاد فارابی، عبدالحسین دهدشتی، محمدرضا شرف الدین رئیس انجمن سینمای دفاع مقدس، محمدعلی باشه آهنگر فیلم ساز و حمید فرخ نژاد بازیگر به احمد جمی فرزند آیت الله شیخ غلامحسین جمی اهدا شد.

همچنین لوح های تقدیر و یادبودی به محسن کاظمی (نویسنده کتاب «نوشتم تا بمانم»)، مصعومه آباد (نویسنده)، ملا صالح قاری ( از مبارزان پیش از انقلاب و دفاع مقدس)، مکی یازه (از سرداران دفاع مقدس)، سعید طاهری (فرمانده بسیج در دوران دفاع مقدس)، سعد ادهم (مجاهد عراقی که علیه ارتش بعث عراق می جنگیده است) از سوی مهمانان یاد شده اهدا شد.

شایان ذکر است، طراحی تندیش مقاومت شهید «دریا قلی سورانی» و مجسمه بزرگ این شهید که در شهر آبادان نصب شده است توسط طاهر شیخ الحکمایی از هنرمندان برجسته مجسمه سازی حوزه هنری طراحی و ساخته شده است.

تندیس مقاومت شهید «دریا قلی سورانی»، هر ساله به شخصی اهدا می شود که به شهر آبادان و مقاومت آن پرداخته باشد.

دریاقلی سورانی