نور چشم آبادان

پاسداشت مجاهدات و پایمردیهای ایت الله جمی ره

شهید صالح شریعتی و هم رزمانش، پیام آور دلاوری و ایثار برای آیندگان.معصومه آباد
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦  
 یک دو، سه، چهار، پنج، شش و ... نوزده، این تنها باقی مانده گردان 151 پیاده پادگان دژ است که علی اصغر شمرد، روز 24 آبان ماه 57 بیست و چهار روز است که این پادگان در مقابل ورود دشمن مقاومت می‌کند.
خبرگزاری فارس: شهید صالح شریعتی و هم رزمانش، پیام آور دلاوری و ایثار برای آیندگان
    •  
 

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش و ...  نوزده، این تنها باقی مانده گردان 151 پیاده پادگان دژ است که علی اصغر شمرد، روز 24 آبان ماه 57 بیست و چهار روز است که این پادگان در مقابل ورود دشمن مقاومت می‌کند. سقوط دژ یعنی سقوط شهر، از داخل شهر پیام می‌فرستند که دشمن اکثر خیابان‌ها و محله‌ها را گرفته و در تلاش است که از پل عبور کند و امکان پشتیبانی از دژ وجود ندارد بهتر است عقب‌نشینی کنید و به داخل شهر بیایید.

ستوان امیری لحظه‌ای درنگ نمی‌کند و می‌گوید ایران کشور بزرگی است، اما جایی برای عقب‌نشینی ندارد، ما تا آخرین فشنگ و تا آخرین قطره خون و تا آخرین نفر همین جا خواهیم ماند . علی‌اصغر نیز مانند بقیه نیروها حتی لحظه‌ای تردید در همراهی با فرمانده به خود راه نمی‌دهد، او همیشه روحیه ای با نشاط داشت و شوخ طبعی اش گرمابخش جمع خانواده و دوستان بود اما در آن لحظات آتش و خون آنها تنها یک اندیشه دارند انجام تکلیف الهی، جهاد در مقابل دشمن متجاوز، تکلیفی که سر مشق و الگوی آن عاشورای سال 61 هجری است.

شاید بیش از 1300 سال از آن دوران می‌گذرد اما گویی تاریخ تونل زمان را در نوردیده است و در مکانی دیگر دلدادگان مکتب حسینی را ظاهر می‌کند، علی‌اصغر صالح شریعتی جوان است اما قفس تن را شکسته و پای در راهی نهاده که همراه دیگر همرزمانش او را به مرجع و منزل ازلی و ابدی که همان جوار و قرب الهی است باز می‌گرداند، برای او مرگ تنها یک معنا دارد زندگی ابدی که هر کس توفیق درک آن را نخواهد یافت، علی‌اصغر در سایه پدری روحانی و عالم و مادری فاضله از طفولیت گام به گام مسیری را پیمود که او را به بلندای رفیع‌ترین قله معنویت و سعادت رساند و چه سعادتی بالاتر از شهادت در لبیک به ندای هل من ناصر ولایت در دفاع از عزت و شرف و اعتلای اسلام ناب محمدی (ص) و سر بلندی و افتخار وطن.

نشستن زیر سایه سلامت و عافیت و دوری از خطر و حادثه و فراموش کردن وظیفه و بی‌اعتنایی به تکلیف، لحظه‌ای گوشه‌ای از ذهن او را نتوانست اشغال کند بلکه بیرون راندن دشمن همۀ ذهن او را اشغال کرده بود. شهید شریعتی که همزمان عنوان دادستان ارتش و معاونت سیاسی فرمانداری آبادان را بر عهده داشت می‌توانست با ترک میدان جنگ تن به تن در نقطه‌ای دورتر و امن‌تر نظاره‌گر باشد و به عنوان تیزهوشی که در شانزده سالگی دیپلم گرفته و فارغ‌التحصیل دانشکده صنعت نفت است ، آینده خود را باژستی از رزمندگی تضمین کند، ولی آنان که تضمین الهی را ضامن سعادت ابدی می‌دانند کی زندگی جاویدان را بر زیستن موقت فانی ترجیح می‌دادند. پادگان دژ تنها ابنیه نظامی نیست بلکه تبدیل به معراج آنانی که باقی مانده‌اند شده است. علی‌اصغر نگاهش را به افق می‌دوزد آنجا که زمین و آسمان به هم می‌رسند و در آستانه غروب رنگ خون می‌گیرد.

دشمن دیگر تقریباً وارد پادگان شده است همه در قسمت ترابری با حداقل تجهیزات در حال دفاع هستند، جنگ زمینی بسیار فراتر از پیش‌بینی‌های دشمن طول کشیده و نقشه تسخیر سه روزه خوزستان به لطیفه‌ای تبدیل شده است و آبروی سردار قادسیه در خطر است، نیروهای کمکی از زمین و هوا گسیل می‌شوند، هلیکوپتری در حال ورود به فضای پادگان و زیر آتش گرفتن آخرین سنگر مدافعین است که ناگهان در کمال تعجب مورد هدف قرار می‌گیرد و سقوط می‌کند. شهید محبی که فرصت نکرده بود همراه بقیه به قسمت ترابری برود تنها با یک قبضه ژسه هلیکوپتر را سرنگون کرد و در حالی که فشنگی برایش باقی نمانده بود او را اسیر کردند و به فجیح‌ترین شکل به شهادت رساندند. شهید صالح شریعتی و هم رزمانش شاهد این لحظه بودند و دیگر مرغ جانشان از قفس خاکی جماد به باغ شهود در قرب الهی پرواز کرده بود و شروع به نوشتن وصیت‌نامه‌هایشان بر پشت لباسهایشان کردنداگرچه آنان خود تجسم حقیقتی بزرگ برای آیندگان بودند.

حملات هر لحظه شدت بیشتری پیدا می‌کرد و هر لحظه‌ یکی از آنها به شهادت می‌رسید. لشکر دشمن کینه‌ای عمیق از این محدود مدافعان به دل گرفته بود اما چه باک که شیعه به اقل نفرات وفادار در برابر کثرت دشمنان قدار خو دارد. تانکهایشان از روی تن مجروحان عبور می‌کرد و گوشت و خونشان را با خاک وطنشان در هم می‌آمیخت و آخرین فریادها و شلیک گلوله‌ها با بمباران هواپیماهای دشمن خاموش شد. حماسۀ پادگان دژ آن چنان حیرت و کینه دشمن را بر انگیخته بود که صدام خود شخصاً به آنجا رفت و در پناه ساختمانی مستحکم و به خیال خودشان بدون نفوذ برای ارتش متجاوز سخنرانی کرد و به همه ترفیع درجه داد و سلاح کمری هدیه کرد. همان کاخی که شهید زارعیان بر روی آن نوشت:

خرمشهر، باز خواهیم گشت

 و چه بازگشت پرافتخاری بود. با عزّت و سربلندی که حاصل خون علی‌اصغر صالح شریعتی‌ها و هزاران شهید و جانباز و آزاده این کشور بود.

پادگان دژ حالا برگ زرینی است از دفتر بزرگ شهادت و ایثارگری که تمام اولیا از ازل تا ابد آن را امضاء کرده‌اند، حالا این ستارگان فروزان از میان ما هجرت کرده‌اند. زنده نگه داشتن نام و خاطره آنان وظیفه مهمی بر عهده همه ما و نزدیکان و همرزمان آنان است و بر تمام وارثان خون شهیدان واجب است فرهنگ غنی ایثار و شهادت را در جامعه اسلامی گسترش داده و از آرمان های انقلاب اسلامی که با خون بهترین جوانان این مملکت رنگین گردیده تحت زعامت فرماندهی مقام معظم کل قوا حضرت آیت ا... عظمی خامنه‌ای مدظله‌العالی پاسداری نماییم.

خوش بحال مجاهدان راه خدا و کشته شدگان راه طاعت او که گرامی‌ترین مرگ‌ها کشته شدن در راه خدا است.

امروز  همه دوستان و همرزمان و هم شاگردی‌های علی اصغر صالح‌شریعتی در حرم امام رئوف، امام هشتم گرد هم جمع آمده‌ایم تا بگوییم: آقا!! اگرچه ما هم زائر و عاشق توایم، اما خجل از آنیم که خادم و نقاره‌زن حرم تو را گم کرده‌ایم.

خادم حرم تو، سیداصغر صالح‌شریعتی هم مراد بود و هم مرید، هم شاهد بود و هم شهید.

 هرچند جسم خاکی او با خاک دژ ممزوج شد و از دیده ها پنهان ،امادر شهری او را گم کردیم که همه از او خاطره دارند، نه خاطره غم، بلکه چهره متبسم و گلواژه‌های شیرینی که از زبان او می‌شکفت، راه را برای ما روشن و روشن‌تر می‌کرد و ما فکر می‌کردیم ما تا پایان راه با او هستیم. غافل از این که این یار خراسانی دل خوشی‌ها و خنده‌هایش را با ما تقسیم می‌کرد و دلهره‌ها و دردهایش فقط برای خودش بود و هر آنچه از صفات او گفتم تنها یک قصه‌ی نیمه تمام است که باید بگویم نقطه سرخط...


 
شهید صالح از منظر همرزمان
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦  

 هیچ وقت یادم نمی‌رود...

خرداد 57، یعنی زمان تعطیلات تابستانی، می‌رفتیم برای کارآموزی. آن‌سال قرار بود من به کارخانه‌ای در تهران بروم.

یک شب سید اصغر به من گفت، موافقید در آبادان بمانید؟ فکر می‌کنم ما که از عدالت در اسلام دم می زنیم باید اقتصاد را که مظهر عدالت اسلامی است، بشناسیم. دلم می‌خواهد در این زمینه مطالعه کنیم. چون یکی از وجوه مباحث بین ما و کمونیست‌ها و چپی‌ها بحث عدالت اجتماعی بود و در کنار بحث‌های خرده بورژوازی و اسلام و بقیه موضوعات، بحث روز بود. با توجه به خلق و خوی سید اصغر که در کنار شوخ‌طبعی‌هایش در این زمینه‌ها خیلی جدی بود، گفتم؛ باشد. من هم بدم نمی‌آید که با هم درباره عدالت صحبت کنیم. دوسه بار که صحبت کردیم به این جمع‌بندی رسیدم که قرار کارآموزی را در پالایشگاه آبادان بگذارم، نه در تهران! آن زمان، من با دو نفر دیگر، خانه‌ای در بهمن‌شیر 3E16 داشتم، آنها که رفتند، سید علی اصغر پیشم آمد و 32 کتاب را فهرست کردیم و دو سه ماهی کتاب‌ها را خواندیم. وقت‌مان را طوری تنظیم کرده بودیم که هر یک از ما یک کتاب را در روز بخوانیم و نت‌برداری کنیم و شب‌ها پس از شام، برنامه مقابله و مباحثه و رفع ابهام داشته باشیم. کتاب‌ها نوشته شهید مطهری، صدر و دیگران بودند. شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماندیم. شاید در هر شبانه‌روز 15-14ساعت، کتاب می‌خواندیم؛ البته در تظاهرات‌خرمشهر و آبادان هم شرکت می‌کردیم. چون تا دیروقت بیدار بودیم برای نماز صبح ساعت می‌گذاشتیم. من زودتر بیدار می‌شدم و می‌گفتم سیدعلی‌اصغر! پاشو، الان است که آفتاب بزند. اما سیدعلی‌اصغر با همان شوخ‌طبعی‌ای که همیشه داشت، می‌گفت: شاید خورشید دلش بخواهد ساعت دو و نیم طلوع کند، من ساعت  شش پا می‌شوم و نمازم را می‌خوانم!

راوی: رکن‌الدین جوادی،  از همرزمان شهید و معاون وزیر نفت و مدیرعامل شرکت ملی نفت ایران.

 در کنار جدیتش، همیشه شوخ‌بود

روحیات عجیب او را فراموش نمی‌کنم. همین روحیه را پس ازپیروزی انقلاب و در زمان جنگ هم داشت. دو سه روز پیش از سقوط خرمشهر بود و نظارت بر بخش مهمی از تحرکات ارتش به دوش وی بود. کار من هم توزیع و تجهیز نیروهای مردمی در آبادان بود. یادم است 1000 تفنگ  «ام- یک» از آقای غرضی گرفته بودیم و حدود 500-400 نیرو را مسلح کرده بودیم که آنها هر روز صبح می‌رفتند خرمشهر، می‌جنگیدند و غروب، خسته به آبادان برمی‌گشتند. آنجا کمی استراحت می‌کردند و دوباره فردا صبح می‌رفتند. یک شب در باشگاه ایران که کنار مرکز سپاه بود، سید اصغر با چهره‌ای خسته آمد و گفت: من فردا 700 نفر نیروی مسلح می‌خواهم. من گفتم، سید جان! تجهیز کردن 700 نفر نیرو در این شرایط خیلی مشکل است. او گفت: همان طور که گفتم ساعت 6 صبح، نمازم را که خواندم 700 نیروی مسلح باید آماده باشد، مشکل شماست که آنها را تجهیز کنی! آنقدر خستگی و سختی از چهره‌اش می‌بارید که نمی‌شد حرفش را نپذیرفت.

در دوران دانشجویی با دوچرخه راه می‌افتادیم و با سید اصغر به جزیره مینو می‌رفتیم. آنجا بحث‌های سیاسی و فرهنگی را می‌کردیم .پیش از جنگ هم دعوت کردیم از سیداصغر که به فرمانداری بیاید. او معاونت سیاسی را پذیرفت. در آن دوران، بمب‌گذاری‌ها زیاد و لازم بود، امنیت منطقه تأمین شود. یک بار با سید اصغر آمدیم تهران و رفتیم خدمت آقای ری‌شهری که ایشان حکم دادستانی ارتش را به سید اصغر داد . آن روز نمی‌فهمیدیم این مسؤولیت چقدر اهمیت دارد. جنگ که شروع شد، اهمیت این حکم را متوجه شدیم. برخی از ارتشی‌ها سایه اصغر آقا را که می‌دیدند، حواس‌شان را جمع می‌کردند. هرگاه به  پادگان خسروآباد می‌رفتیم، بیش از آنکه به من احترام بگذارند، از اصغر آقا حساب می‌بردند. یک بار گفتم، اصغرآقا! همین یک قبضه کاتیوشا که داریم، از مقر خسروآباد به سمت دشمن شلیک می‌کند. شما که زورت می‌رسد بگو بیایند عقب‌تر تا گلوله‌هایش به نیروهای خودی برخورد نکند، به عراقی‌ها بخورد. او سریع به خدمه کاتیوشا دستور داد که جابه جا شوند. به گمانم آمدند و در ایستگاه هفت مستقر شدند. یک بار هم در ستاد فرمانداری بودیم که سید اصغر با جناب سرهنگ زارع آمد و گفت: من ماشین می خواهم. گفتم، تو هرچی ماشین بود بردی جلوی تیر و تفنگ دشمن! حالا هم بگذار این لندرور برای ما بمانَد. برایش توضیح دادم که فرمانداری این ماشین را می‌خواهد. گفت: در پادگان دژ بیشتر به آن نیاز داریم. دست آخر، زورش چربید و ماشین را گرفت و با خودش برد. ویژگی مهم دیگرش که کمتر کسی داشت، درجه بالای اخلاصش بود وهمین اخلاص او سبب شده بود، همه از او تأثیر می‌گرفتند.

راوی: فریور باتمانقلیچ، از دوستان و همرزمان شهید و فرمانده آبادان در آغاز پیروزی انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی

  با این ریخت و قیافه این طرف‌ها پیدایت نشود!

من و آقایان دانشخواه و باتمانقلیچ بیشتر با هم حشر و نشر داشتیم. البته شمار بچه‌های مذهبی محدود بود. 8-7 تا از بچه‌های مشهد در میان ما بودند، 2 تن از دوستان اهل قم بودند و آقای صادقی و ما چند سال اولی با سید اصغر که سال دومی بود، با همدیگر همدل بودیم. روزهای نخست در دانشکده هر کس به گونه‌ای خودش را نشان می‌داد که چه هنری دارد و چه کاری بلد است. سید اصغر خوب پینگ‌پنگ بازی می‌کرد. من علاقه‌زیادی به ورزش نداشتم و در این زمینه به جایی هم نرسیدم. یادم است در یک مسابقه فینال، سید اصغر با یکی از بچه‌های کمونیست و چپی رقابت می‌کرد. این مسابقه، جنگ بچه‌مسلمان‌ها و چپی‌ها دیده می‌شد و با حرارت خاصی آن را دنبال می‌کردیم. خوشبختانه اصغر آقا با همان جدیت همیشگی‌اش در پینگ‌پنگ برد و ما به فال نیک گرفتیم که توانسته‌ایم بر آنها غلبه کنیم.

پس از پایان درس دانشگاه مدتی به درازا کشید تا وی به خدمت وظیفه رفت. ما سه چهار ماه با بچه‌های پالایشگاه زندگی کردیم.

هنگامی که جنگ آغاز شد، ناخواسته در گیر جنگی شدیم که چندان آداب آن را نمی‌دانستیم. تا روزی که هنوز به طوررسمی جنگ آغاز نشده بود، اصغر آقا در پادگان دژ افسر بود و من را چندین جلسه برای سخنرانی دعوت کرد. یکی دو جلسه که رفتم، دیدم نیروهایش هم بچه‌های خوبی هستند. یک روز اصغر آقا از خرمشهر آمد. دیدم بخشی از جلوی موهای سرش سوخته و صورتش سرخ شده است. چون پوست صورتش لطیف و سفید بود، این آسیب‌ها خیلی به چشم می‌آمد. پرسیدم چه شده؟ گفت دشمن، خمسه‌خمسه زد و شعله‌اش به صورتم خورد. هرکاری کردم بماند و مدتی به منطقه نرود تا صورتش را مداوا کنم، قبول نکرد .گفت امشب بچه‌ها عملیات دارند و منتظر من هستند، باید بروم. گفتم پس صبر کن دارویی بگیرم تا با خودت ببری. سرانجام با زحمت در همان ماشین جیپ نگهش داشتم، پماد سوختگی گرفتم، بر صورتش مالیدم و به شوخی گفتم دیگر با این ریخت و قیافه این طرف‌ها پیدایت نشود.

 راوی: محمد بخشی، همکلاسی شهید در دانشگاه صنعت نفت آبادان

 تواضع با توانمندی

 بیشتر دوستان از دوران دانشجویی‌با سید اصغر آشنا بوده‌اند، اما من پس از دانش آموختگی از دانشکده شرکت نفت، او را شناختم. ... سال چهارم دبیرستان که بودم، سید علی اصغر مسؤول سیاسی پادگان دژ و معاون سیاسی فرمانداری و نیز دادستان ارتش بود. سید دو خصوصیت آشکار داشت. توانمندی و تخصص همراه با  خضوع و خشوع که از او یک شخصیت برجسته در منطقه ساخته بود.

بزرگان بهتر از من آگاهی دارند که کمتر کسی در توانمندی تخصصی و عبادی به این پایه از معرفت و معنویت رسیده است. اصغر آقا در 17 سالگیِ من، معلمم بود. من نکته‌های بسیاری را از او آموختم. یک بار پرسیدم، شما که چندین مسؤولیت را پذیرفته‌اید، چگونه به همه این کارها می رسید؟ پاسخ داد: اگر کار دیگری هم باشد در خدمتگزاری حاضرم و همه می دیدیم که در جاهای مختلف بخوبی انجام وظیفه می‌کرد و از عهده همه کارها  برمی‌آمد. سیدعلی اصغر الگوی همه ما بود.

  راوی: نادر نجف‌پور،  همرزم و دوست شهید و فعال در انجمن اسلامی پالایشگاه نفت آبادان

 متدین، خالص و کارامد

به خاطر تربیت چنین فرزندی که برای همه ما الگو بود و از وجود مبارکش درس‌ها می‌گرفتیم، خدمت خانواده محترم و پدر بزرگوارش تبریک عرض می‌کنم.

ما در دوران دانشجویی با این عزیز آشنا شدیم و پس از انقلاب و جنگ خاطرات فراوان با او داشتیم.

سید علی اصغر پاک، متدین، خالص و کارآمد بود. این کلمات فقط تعارف و تعریف و تمجید نیست، بلکه واقعیتی است که همه به آن اذعان دارند. درباره پاکی و مقاوم بودن او باید عرض کنم، یک بار که بشدت بیمار و بدحال بود، ما پافشاری کردیم محل کار را ترک و استراحت کند. آن زمان، شهر در محاصره و خلوت بود. فقط شمار کمی از همسران برادران هم در شهر بودند.

آخرین بار که سید را دیدار کردم، زمانی بود که به خرمشهر می‌رفت. به او گفتم این رسم جوانمردی نیست، باید من هم با شما بیایم. گفت به چه زبانی بگویم شما باید اینجا بمانید و من باید در پادگان دژ باشم. اگر می خواهی کاری بکنی برو عکس شهدا را بردار، عکس من را هم بردار. همین عکسی که از او مانده، یادگار آن روز است. هرچند اصغر آقا را دیگر ندیدم، ولی آن عکس‌ها بسیار مفید بودند. همه مدتی که با سید بودیم برایمان خاطره و درس بود.

ازدیگر ویژگی های اصغر آقا توانمندی‌اش در بحث‌های دینی و علمی بود. آن زمان، برخورد مسلمان ها و کمونیست‌ها در دانشکده زیاد بود. امثال من با افراد تازه‌وارد بحث می‌کردیم و اصغر آقا با دانشجویان سال بالا گفت و گو داشت. هر بار کسی در بحث کم می‌آورد به نزد اصغر آقا می‌رفت.

... و من باز به پدر گرانقدر اصغر آقا تبریک می گویم به خاطر تربیت چنین فرزندی. او برای همه ما الگو بود و خدا را شاکریم که مدتی از عمرمان را در خدمت آن بزرگوار بودیم.

 راوی: محمود یاوراحمدی، همرزم و دوست شهید و فعال در انجمن اسلامی پالایشگاه نفت آبادان.

   نزیه که سهل است، بالاتر از نزیه باید برود

اصغر آقا از نظر جسم و جثه فیزیکی چیزی نبود، اما از نظر توان و کار و اندیشه بسیار ژرف و بزرگ بود. یادش بخیر، درسهای فراوان از او آموختیم. از فعالیت های پیش از پیروزی انقلاب، در تهییج کارکنان پالایشگاه شرکت نفت آبادان برای اعتصاب و پیروزی انقلاب بود. وی بسیار مؤثر خط می داد. طرف مشورت همه او بود و همه موارد را با او بررسی و نهایی می کردیم. خاطرم هست وقتی مشکلی پیش می آمد تا با او مشورت نمی کردیم، به این اطمینان نمی‌رسیدیم که کار به نتیجه می رسد. در انقلاب، ژرف نگر و صاحب تحلیل بود و مسایل را از چند بعد نگاه می کرد. از باب تعارف، عرض نمی کنم. هر یک از بچه های انجمن اسلامی ویژگی خاصی داشتند. اما سید اصغر چند بعدی بود و در مصاحبت با او، راهکارهای خوبی پیدا می شد.

این نکته را هم بگویم که زمان و مکان و قومیت، محدودش نمی‌کرد. به هیچ وجه، با او احساس غریبی نمی کردیم که دانشجویی بیرون از آبادان است و آبادانی نیست. اورا از خود و با خود و همشهری خودمان می دیدیم.

حرص می خورد، چرا در خرمشهر حرکتی برای انقلاب نیست. شبها ساعت دو و سه با چند نفر از بچه ها کوکتل مولوتف و سه راهی برمی داشتند، می رفتند مشروب فروشی های خرمشهر را آتش می زدند. شعله انقلاب و اعتصاب‌ها را تشدید می کردند و  نزدیک صبح برمی گشتند. ما اعضای انجمن اسلامی در ساختمان سپنتا زندگی می کردیم. من، شهید ایراندوست و آقایان بخشی و تیرانداز، مجرد بودیم. با وجود همه  مسؤولیت هایی که داشت، آشپزی و تهیه شام با اصغر آقا بود و الحق که خوب از پس این قصه بر می آمد. همکلامی با او دلنشین بود و خستگی را از تن آدم بیرون می برد. ما جنگ بلد نبودیم، مانند اداره رفتن رفتار می کردیم. صبح می رفتیم خرمشهر می جنگیدیم و عصر برمی گشتیم آبادان و دوباره فردا.

شهید در پادگان دژ بود. خیلی ها از پادگان رفته بودند، فقط اصغر آقا مانده بود و چند سرباز دزفولی که بسیار هم وی را دوست داشتند و به حق که خیلی هم مجاهدت کردند. اصغر آقا می آمد آبادان وبه خرمشهر مهمات می برد. هرچه می خواستیم بماند تا کمی استراحت کند نمی پذیرفت . آخرین بار، او را روز سوم آبان، پیش از سقوط خرمشهر در نوفل لوشاتو- این‌طرف خرمشهر- دیدم که سه تا از بچه های دزفول همراهش بودند. شب گفت من دارم می روم به خرمشهر. گفتم نرو، وضع آنجا خیلی خراب است. رفت وشب به فرمانداری پیش ما برگشت. گفتم آنجا دیگر جنگ تن به تن و کوچه به کوچه و رو در رو با عراقی ها شده، نرو. وقتی کوی شاه عباس سقوط کرد، درگیر شدیم و در خیابان آرش که چند تا از بچه ها شهید شدند، خرمشهر را ترک کردیم. دیگر آخرین خانه ها را هم عراقی ها اشغال کرده بودند . ما هیچ وسیله ای نداشتیم. پس از 45 روز جنگ، اسلحه مدرن ما شده بود ژ۳  با کمی فشنگ که آمدیم، جاده آبادان خرمشهر. یک کیلومتری خرمشهر، شد مقر ما و می توانستیم توی شهر را ببینیم. همان روز اصغر آقا گفت من می روم بچه‌ها را جمع کنم، چند تای شان نیستند .گفتم خطر دارد، نرو. پافشاری کردم، اما رفت .بچه های دزفول را که دیدم سراغش را گرفتم. خبر نداشتند. به آنها هم گفته بود می رود دنبال بچه هایی که ازشان خبری نبود.

یک خاطره دیگر از اصغرآقا درباره اولین وزیر نفت دولت موقت- آقای نزیه - دارم. نزیه خیلی داستان برای نفت کشور درست کرده بود. روزی که آقای نزیه و بازرگان و مدنی برای بازدید و سخنرانی به استادیوم آمده بودند، اصغر آقا گفت باید به مهندس بازرگان برسانیم که نزیه چه خصوصیاتی دارد. او نفت را می بخشید و شیرازه نفت کشور را از هم پاشیده بود. آقایان نجف پور، یاوراحمدی و رحمان راشدی با شهید ایراندوست و حاجی ابولپور- پدر دو شهید -و چند تای دیگر نشستیم، پلاکارد نوشتیم و با شعار مرگ بر نزیه و توضیح کارهایش، سپس آنها را بردیم که وقت سخنرانی بازرگان در استادیوم نشان دهیم. با عنوان انجمن اسلامی و شعار مرگ بر نزیه افشاگری کردیم که بازرگان گفت مرگ بر شما ساواکی ها. مردم که ما را به عنوان بچه های انجمن اسلامی می شناختند برایشان تعارض پیش آمد. همین حرکت سبب شد، فردایش همه ارگان ها زیر یک اعلامیه مشترک را امضا کنند و سپاه آبادان، دادگاه انقلاب و همه آمدند، علیه نزیه راهپیمایی کردند. با انگیزه همین افشاگری، خدمت امام رحمت ا... رسیدیم و در یک جلسه خودمانی، موارد را به ایشان منتقل کردیم. امام گفتند، نزیه که سهل است بالاتر از نزیه باید برود. مرحوم اشراقی را مامور کردند تا وضعیت نزیه را در شرکت نفت بررسی کند. همان حرکت سبب شد کارهای نزیه فاش شود. منشأ این حرکت، اصغر آقا بود. به هر حال، ما با یاد او زنده ایم و بازگشتش را باور داریم وتسلیم هستیم به آنچه  خداوند مقدر کرده است.

 راوی: جعفر مدنی‌زادگان، همرزم و دوست شهید و فعال در انجمن اسلامی پالایشگاه نفت آبادان.

 پس از سوم آبان، دیگر او را ندیدیم

من و اصغر در دوره دانشجویی زمانهای زیادی را با هم گذراندیم.  در تعطیلات بین دو ترم و در مسیر خرمشهر – تهران، یا تهران - مشهد با هم بودیم. او طبعی شوخ داشت و مسایلی را که می خواست به دیگران بگوید، مستقیم نمی‌گفت که ناراحت شوند، بلکه منظورش را با شوخی و کنایه می‌گفت که هم دلنشین بود و هم اثرگذار. رفتار او در جمع برادران دینی، خیلی خوب جواب می‌داد و با همین شیوه امر به معروف می‌کرد . او در برخوردهایش با چپی‌ها هم همینطور بود. طوری رفتار می‌کرد که کسی ناراحت نشود، اما حرفش را می‌زد، با همه هم رابطه داشت و هم‌ سخن می‌شد. هیچ وقت کاری نمی‌کرد که کسی را حذف کند. این ویژگی‌اش سبب شده بود تا آنها که گرایش انحرافی داشتند، جذب مذهبی‌ها شوند. اخلاق اصغر آقا کمک زیادی به رویکردهای اسلامی در دانشگاه می‌کرد.

از خاطراتم با او، روز 30 شهریور 1359 را به یاد دارم که با اصغر آقا به فرمانداری آبادان رفتیم. فرماندار وقت، آقای باتمانقلیچ بود. قرار شد با یکدیگر برویم، پادگان خسروآباد برای سرکشی. آنجا مشکلات زیادی داشت و یک جورهایی هم معلوم بود که جنگ آغاز شده است. در پادگان با فرمانده جلسه داشتیم که همان وقت چند ناوچه عراقی به اروند آمدند و پادگان را به توپ بستند. شاید 30-20 ثانیه بیشتر به درازا نکشید که اصغر آقا با بی‌سیم به بقیه خبر داد به آنجا حمله شده است. فرمانده پادگان و چند نفری که بودند در رفتند تا جانشان را حفظ کنند. گرد و غبار اطراف را گرفته بود. در حالی که هیچ نظامی به فکرش نرسید، فقط او بود که در آن فاصله کم، متوجه اهمیت اطلاع‌رسانی شد.

اصغر آقا در تمامی روزها و شب‌های مقاومت خرمشهر، پیوسته به آنجا می‌رفت و می‌آمد. با توجه به شرایطی که آبادان و ساختمان فرمانداری داشت، و ما زیر آتش توپخانه دشمن بودیم، پالایشگاه در آتش زبانه می‌کشید، هیچ جا امن نبود و ما همه اش جا عوض می‌کردیم... با همه این‌ها هر وقت او از خرمشهر می‌آمد - هر چند وضعیت خرمشهر بدتر از ما بود – می‌کوشید، ما را دلداری دهد و با شوخ‌طبعی زبانزدش، ما را آرام کند.

دوستان هم اشاره کردند، یک بار که صورتش سوخته بود به او گفتم با این کاری که با خودت کردی، دیگر کسی به تو زن نمی‌دهد! خندید و گفت این مشکل شماست، کسی که ما را می‌خواهد با همین صورت سوخته هم می‌خواهد... پس از سوم آبان، ما دیگر او را ندیدیم.

یک بار در جریان یکی از همان دست به دست شدن‌های خرمشهر میان ایران و عراق که خرمشهر، خونین شهر نام گرفته بود، خبر دادند - به گمانم - “ناخدا ...” نامی که فرمانده تکاورها بود، خودسرانه به نیروهایش دستور داده که به خواسته بنی‌صدر عقب نشینی کنند. این کار بدون هماهنگی با نیروهای  شهر انجام شد. وقتی آنها آمدند، ما دو قایق موتوری را که در سازمان آب داشتیم راه انداختیم تا بتوانیم نیروها را برگردانیم. چون پل در تسلط دشمن بود، شب را در کوت شیخ ماندیم. هر چند شهر کامل سقوط کرده بود، اما نیمه‌های شب صدای تیراندازی قطع نمی‌شد. معلوم بود هنوز افرادی از بچه‌های خودمان داخل شهر هستند و خانه به خانه می‌جنگند. بعدها کسانی گفتند صداها تا صبح هم ادامه داشته است، اما نفهمیدیم چه برسر آنها آمد که مانده بودند... یاد همه آن عزیزان گرامی باد.

راوی: محسن دانشخواه، همکلاسی شهید در دانشگاه صنعت نفت آبادان. 

 برخوردهایش قاطع بود

من هم شاهد حادثه ای بودم که دوستان تعریف کردند که صورت و موی اصغر آقا در اثر آتش سوخت.

روزجمعه سوم مهر پس از 72 ساعت بی خوابی، در وضعیت حساس و بحرانی برای سرکشی به پادگان دژ رفتیم. فرمانده پادگان سرگرد زارعی که فهمیده بود، عراقی‌ها تا نزدیک پلیس راه آمده‌اند، گفت اگر 3 قبضه آر پی جی 7 باشد، ما عراقی ها را به عقب می‌رانیم. ما در منطقه، سلاح سنگین نداشتیم. فقط چند قبضه خمپاره 60 در برخی از پادگان‌ها بود. رفتیم سمت اروند و به پاسگاه‌های حاشیه اروند سر زدیم تا آر پی جی 7 پیدا کنیم. آن وقت هم جابه جایی سلاح در ارتش، تابع قوانین و دستور از مقامهای بالا و خیلی سخت بود. اما با همان برخورد قاطعی که اصغر آقا داشت، توانستیم با 11 قبضه آر پی جی 7 و گلوله‌هایش به پادگان دژ برگردیم.

وقتی رسیدیم سرگرد با دیدن آن همه اسلحه شوکه شد، اما هر کسی را که برای تحویل دادن، صدا می‌زد نبود! خیلی از افسران و نیروها فرار کرده بودند. ناچار هریک از ما (من و اصغر آقا و سرگرد زارع) یک قبضه آر پی جی 7 برداشتیم تا وارد نبرد شویم. همان وقت از مخابرات ارتش اعلام کردند، حجم آتش دشمن کم شده، عراقی‌ها تانک‌هایشان را گذاشته‌اند و دارند فرار می‌کنند. ما با ماشینی که سلاح‌ها را آورده بودیم، رفتیم تا ببینیم چه خبر است. آخر پادگان، حدود 5-4 متر مانده به پایان یک خاکریز، در زاویه‌ای نشستیم تا از دو سو بر منطقه اشراف داشته باشیم. ناگهان دیدیم 8 عراقی پشت خاکریز هستند. ابتدا برق نوک گلوله آرپی جی 7 شان را دیدم و سپس پیامد‌های شلیک را حس کردم. گلوله به ماشین خورد و ماشین آتش گرفت. جراحت من، چون در همان سمتی بودم که شلیک انجام شده بود، بقیه بیشتر بود و سوختگی صورت اصغرآقا همان جا رخ داد.

راوی: رضا اصغرزاده، همرزم و دوست شهید و فعال در انجمن اسلامی پالایشگاه نفت آبادان.|

 


 
شهید صالح
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦  
 
 
 
 

ه از  زندگی سردار شهید صالح شریعتی؛ 


ناگفته های خواندنی از  « شهید صالح»


گروه عشقستان - شهید مهندس سید علی اصغر صالح شریعتی، فرزند استاد گرامی حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی مشهور به صالحی مدرس (دامت افاضاته) در 1338 هجری شمسی و در نیمه ماه رمضان و هم‌زمان با ولادت امام مجتبی (ع) زاده شد.

 

در سال 1353-1352 (در 15 سالگی) در کنکور دانشگاه شرکت کرد و در مراکز تحصیلی عالیه‌و معتبری همچون دانشگاه صنعتی شریف ، دانشگاه تهران (دانشکده فنی) و دانشکده نفت آبادان و... قبول شد، اما دانشکده نفت آبادان را برای آینده تحصیلی خود برگزید.

شهید جاویدالاثرصالح یکی از فرماندهان مقاومت 34 روزه (و به روایتی 45 روزة) خرمشهر است که در آخرین روز مقاومت به شهادت رسید.

این شهید را هیچکس بهتر از پدرگرانقدرشان نمی تواند بشناساند.پدر این شهید حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی ، پیش از فوتشان خاطراتی را از شهید روایت کرده اند که اینک پیش روی شماست.

 

 پدر شهید

حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی (مشهور به صالحی)  پدرشهید صالح در سال‌1306 شمسی در روستای رخنه از توابع فریمان زاده شد و تحت آموزه‌های پدر و مادر خود بزرگ شد. در دوران کودکی شاهد جریان کشف حجاب و نهضت گوهرشاد بود. در آبان 1323 در حوزه علمیه مشهد مقدس از خدمت استادانی چون مرحوم شیخ محمدتقی ادیب نیشابوری و آیت ا… حاج شیخ هاشم قزوینی و آیت ا… العظمی حاج سیدمحمد هادی میلانی – رحمت ا... علیهم اجمعین – و بزرگانی دیگر بهره‌مند شد و به مدت بیش از نیم قرن به تدریس علوم دینی در شبستان‌های مسجد جامع گوهرشاد و مراکز دیگر پرداخت. تأثیر ایشان تنها از بُعد علمی نبوده است، بلکه تا کنون به لحاظ اخلاقی و معنوی نیز تأثیری ماندگار روی طلاب و فضلای حوزه داشته است. ایشان در زمینه تربیت فرزندانی صالح و نام‌آور نیز عالمی موفق و سرافراز بوده و هستند. چون شهید جاویدالاثر مهندس سید علی اصغر صالح شریعتی (صالحی) یکی از فرماندهان مقاومت 34 روزه (و به روایتی 45 روزة) خرمشهر که در آخرین روز مقاومت به رفیق اعلی متصل شدند.

 

 اویک طرف واهل علم یک طرف

حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی درباره فرازهایی از زندگی پرافتخار فرزند برومند و سرافرازش چنین می‌گوید: «در نیمه ماه رمضان سال 1338 هجری شمسی بود که خداوند پسرم اصغر را به ما عنایت کرد. او فرزند دوم از اولاد ذکورم بود. در 5/4 سالگی ایشان را برای تحصیل به مدرسه جوادیه فرستادم. پیشرفت تحصیلی خوب و حافظه‌ای خیلی قوی داشت. سال اوّل که در جوادیه بود، در مدت 6 ماه جزء سی‌ام قرآن را حفظ کرد. یک روز تابستانی که در کلاس سوم یا چهارم درس می‌خواند، به یکی از دهات قلندرآباد به نام «اره کمر» رفتیم. چند نفر از آقایان اهل علم هم آن‌جا آمده بودند. بنا شد مشاعره کنند، تمام آقایان اهل علم یک طرف قرار گرفتند، این بچه یک طرف. آن‌قدر اشعار از حفظ داشت که بر تمام آنها غالب شد و همه را شگفت‌زده کرد. این،


کلمات کلیدی: مدافعین شهر ،شهید صالح
 
شهید صالح.مهندس شهید «سید علی اصغر صالحی»
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦  

در گستره شخصیت جهادی و اخلاقی مهندس شهید «سید علی اصغر صالحی» فرزند آیت ا... استاد صالحی مدرس

 

عبدالهی- هنگام غروب خسته و کوفته به ستاد هماهنگی فرمانداری آبادان آمد و خیلی جدی گفت: تا فردا صبح 700 نفر نیروی رزمنده می خواهم. به شوخی به او گفتیم مگر خم رنگرزی است؟! خیلی جدی گفت کار ندارم، تا فردا صبح 700 نفر نیروی رزمنده با اسلحه و تجهیزات می خواهم. ما تا کی باید با ۴ سرباز از پادگان دژ دفاع کنیم . مگر خرمشهر مال این مملکت نیست! زنگ بزنید نیرو بفرستند … دوستان و همرزمانش با خواندن این چند جمله خوب به یاد می آورند از چه روزهایی سخن به میان آمد و چه کسی با آن ها چنین سخن می گفت. این خاطرات مربوط به حدود 34 سال قبل است، در جنوب ایران، در خرمشهر و در روزهایی که بخشی از خاک وطن به دست دشمنان بعثی افتاده بود. آن روزها هنوز مدت زیادی از پا گرفتن انقلاب اسلامی در کشور نمی گذشت و ساختارهای نظامی و دفاعی مان انسجام کاملی نداشت، اما مردانی از همین آب و خاک دست به کار شدند و با جان و دل برای ایستادگی در برابر تجاوز دشمن قد علم کردند. مردانی همچون شهید «سید علی اصغر صالحی» که همچون بسیاری دیگر از رزمندگان بی ادعا ایستادند و جان دادند تا ایران بایستد و جان بگیرد ...

او فرزند استاد صالحی مدرس بود

مهندس شهید «سید علی اصغر صالح شریعتی»، فرزند حضرت آیت ا... سید میرزا  حسن صالحی شریعتی مشهور به صالحی مدرس بود. آیت ا... صالحی شریعتی در دوران کودکی شاهد جریان کشف حجاب و نهضت گوهرشاد بود و در آبان ماه سال 1323 در حوزه علمیه مشهد مقدس مستقر شد. تأثیر ایشان تنها از بُعد علمی نبوده است بلکه تاکنون به لحاظ اخلاقی و معنوی نیز تأثیری ماندگار بر طلاب و فضلای حوزه داشته است. ایشان در زمینه تربیت فرزندانی صالح و نام آور نیز عالمی موفق و سرافراز بوده اند. فرزندانی همچون شهید جاویدالاثر مهندس سید علی اصغر صالح شریعتی (صالحی) یکی از فرماندهان مقاومت 34 روزه خرمشهر.

روایت فرماندار سابق آبادان از جسارت شهید صالح

«فریور باتمانقلیچ»، فرماندار آبادان در دوران پیش از شروع جنگ تحمیلی و روزهای آغازین دفاع مقدس، همان مردی است که خاطره ابتدایی این مطلب را از او نقل کردیم. خاطره ای از روزهای حضور شهید صالحی در شهرهای خرمشهر و آبادان و تلاش او برای جلب حمایت ها در دفاع از خرمشهر. خاطرات او درباره درخواست علی اصغر برای اعزام نیرو به خرمشهر، این گونه ادامه می یابد:

درخواست شهید صالحی در شورا به بحث گذاشته شد . هر کسی پیشنهادی داد . یکی گفت باید با دفتر امام تماس گرفت و موضوع را رک و پوست کنده به ایشان توضیح داد. دیگری گفت به بنی صدر زنگ بزنیم، فرماندهی کل قوا به رئیس جمهور تفویض شده است. یکی گفت باید به نخست وزیر رجایی خبر دهیم، او با امام در تماس است. دیگری گفت اصلا باید با همه مسئولان تماس بگیریم؛ شهید بهشتی رئیس قوه قضائیه، آقای ری شهری دادستان، ارتش و نمایندگان مجلس شورای اسلامی. یکی هم گفت باید مستقیما با فرماندهی نیروی هوایی و هوانیروز تماس گرفت و از آن ها کمک خواست. دیگری گفت با چمران تماس بگیریم، او وزیر دفاع است درد ما را خوب می فهمد چون تاکنون در چنین شرایطی قرار گرفته است و می داند ما چه می گوییم. دیگری گفت با روزنامه ها و خبرگزاری پارس و صدا و سیما تماس بگیریم آنها می توانند درد ما را منعکس کنند. یکی گفت اگر استاندار و معاونانش دلخور شدند چه باید کرد؟ دیگری گفت کار از این حرف ها گذشته و خرمشهر در حال سقوط است، بعدش هم نوبت آبادان است. اگر صدام دستش به ما برسد تکه بزرگ مان گوش مان است. یکی گفت آخرش این است که سر فرماندار را می برند! دیگری گفت وای به حال فرماندار که هم در عزا و هم در عروسی سرش را می برند. اصغر گفت این حرف ها برای ما نیرو نمی شود. فردا باید 700 نفر نیرو در خرمشهر مستقر کنیم . این جا بود که به یاد نیروهای اعزامی از تهران و شهرستان های دیگر افتادیم. نیروهایی که از مساجد جمع کرده و آنها را بدون هیچ گونه آموزش نظامی فرستاده بودند....

و او جاویدالاثر شد ...

فرماندار سابق آبادان از این شهید صالح خاطره ای دیگر را هم خوب به یاد دارد: یک روز به ستاد هماهنگی اطلاع دادند که بنی صدر دستور عقب نشینی داده است. همه ناراحت و خشمگین شدیم. اما اصغر آخر کار خودش را کرد. معلوم نبود کجاست و هیچ کس از او خبری نداشت؟ یکی می گفت روز قبل او را دیده است. دیگری می گفت به او اطلاع نداده اند و به طور حتم اسیر شده است. یکی می گفت درحال عقب نشینی و عبور دادن نیروهایش از رودخانه دیده شده است. اما دیگر از اصغرمان خبری نشد. اصغر که هر روز در جبهه های مختلف دیده می شد، دیگر دیده نشد، اصغر که همیشه در حال نظارت و پشتیبانی و تجهیز رزمندگان جبهه های خرمشهر و آبادان بود دیگر دیده نشد. سرهنگ صمدی فرمانده تکاوران، آخرین لحظات دیدن اصغر را این گونه تعریف کرده است: می خواستند خرمشهر را بمباران کنند که دستور آمد ما عقب نشینی کنیم. هنگام برگشتن اصغر را با نفراتش دیدیم. گفتم دستور آمده است برگردید، گفت دستوری برای ما نیامده است. از آن جا به بعد کسی از او خبری نداشت، ولی گزارشگر خبر داده بود دیده است که او نفراتش را کنار شط آورد، آن ها را سوار قایق کرد و به طرف آبادان فرستاد خودش نیز مثل این که چیزی را گم کرده بود برگشت و از آن جا به بعد ما دیگر اثری از او ندیدیم. این گونه بود که اصغر جاوید الاثر شد ... . اصغر برای خوش آمد فرماندار نمی جنگید . برای خوش آمد دوستان هم نمی جنگید . برای خوش آمد هیچ کس نمی جنگید . اصغر سرشار از ایمان بود . ایمانی پاک و مخلصانه، ایمان به خدا .

پسر در کلام پدر

حضرت آیت ا... سید میرزا  حسن صالحی شریعتی درباره فرازهایی از زندگی پرافتخار فرزند برومند و سرافرازش چنین می گوید: در نامه هایی که برای ما می نوشت به نام خانوادگی اش اشاره ای نمی کرد. فقط می نوشت فرزند شما اصغر. یادم هست وقتی یکی از بستگان، نامه ای برایش نوشت و «مهندس سید علی اصغر صالحی شریعتی» خطابش قرار داده بود، خیلی ناراحت شد و در پاسخ نوشته بود که راضی نیستم از کلمه مهندس و این گونه عبارت ها برای من استفاده کنید. گفته بود جز کلمه اصغر، لفظ دیگری را دوست ندارم. به همین دلیل در آبادان فقط به اصغر شهرت داشت نه اصغر صالحی و می گفت نمی خواهم از نام خانوادگی و موقعیت پدرم استفاده کنم. به همین دلیل در دیداری که با حضرت آیت ا... خامنه ای داشت (در زلزله ایرانشهر به آن منطقه رفته بود)، معظمٌ له تا آخر متوجه نشدند که اصغر پسر من است....

باید راهی خوزستان شوم

تا دی ماه 1357 در مشهد بود و در همین ایام حدود یک ماه به زندان افتاد. پس از آزادی از بند عمال رژیم ستمشاهی، راهی آبادان شد. در روزهای پیروزی انقلاب آن جا بود و شبانه روز فعالیت فرهنگی داشت. در همین ایام مدرک مهندسی خود را گرفت و در پالایشگاه مشغول به کار شد. یک روز هم خبرداد به تهران آمده ام و مشغول خدمت سربازی هستم. وقتی 4 ماه خدمت آموزشی اش تمام شد اصرار کردیم 2 سال خدمتش را به مشهد مقدس بیاید ولی گفت نمی شود... علت را که پرسیدیم گفت اگر شما می دانستید که خوزستان الان جرقه آتش است، این سخن را نمی گفتید. این بود که پس از ۴ ماه دوباره راهی خوزستان شد.

روایت برادر از برادر شهید

برادر این شهید هم خاطراتی از وی به یاد دارد: یادم هست اواخر سال 56 بود که به مشهد آمد و به کلاس های حوزوی رفت. «جامع المقدمات» را شروع کرد. آن وقت چند سالی بود که من درس طلبگی را آغاز کرده بودم و امکان حضور در درس برخی اساتید را برایش فراهم می کردم. او هم مثل یک طلبه نوآموز جامع المقدمات را زیر بغل می زد و می رفت دم حجره ها برای آموختن. در عین تعلق به مسائل سیاسی اجتماعی به مبادی فکری اش هم اهمیت می داد. سال 57 اصول فلسفه و روش رئالیسم را با هم مباحثه می کردیم. ماه مبارک رمضان بود و تا نیمه های شب مشغول درس و بحث بودیم. خاطرات زیادی از این دوران دارم اما در مجموع باید بگویم برای تفکر و ایمانش ارزش قائل بود و آن را جدی می گرفت. دومین نکته ای که در ایشان بارز بود تعلق خاطرش به شناخت جامعه و مردمی بود که با آن ها زندگی می کرد. تا آن جا که در مرخصی هایش که دو روز بیشتر نمی شد به حاشیه و جنوب شهر می رفت، می خواست زندگی مردم و مستضعفان را ببیند و بشناسد و نمی خواست از آنها منفصل باشد.

شلیک با آر.پی. جی 7

سرهنگ جانباز «علی قمری»، تنها بازمانده افسران پادگان دژ است که مدتی با شهید صالحی هم نفس بوده است. او هم خاطراتی برای بازگو کردن دارد: درجه این شهید بزرگوار ستوان بود و در عقیدتی سیاسی گردان دژ انجام وظیفه می کرد. جنگ که شروع شد همه کارکنان گردان اعم از پیاده، ستادی، موتوری، عقیدتی و حفاظت، سلاح به دست گرفتند و به نبرد با مزدوران عراقی پرداختند. شهید صالحی به اتفاق فریبرز اسدی دانشجوی دانشکده افسری، با یک قبضه 106 که روی جیپ مستقر بود به شکار تانک  های بعثی هامی رفتند. من که پیش از آغاز جنگ فرمانده شلمچه بودم از 7/7/1359 به من ابلاغ شد که به علت از هم  پاشیدگی گردان و شهید شدن افسران، شما مسئول هدایت رزمندگان هستید. 38 قبضه 106 باقی مانده بود و 38 گروه تعیین کردم. آن ها از پلیس راه تا جنوب گمرک و راه آهن جلوی پیشروی بعثی ها را سد  کردند. در هر گروه چند قبضه آر.پی. جی 7 وجود داشت و هر گروه شامل 50 تا 80 نفر می شد. کارکنان دژ شامل دانشجویان، هوانیروز، تکاوران نیروی دریایی، شهربانی، ژاندارمری، دژبان، سپاه و بسیج و مردم عادی بودند و همگی در کنار هم می جنگیدند. شرایط دشواری بود و آب و غذا و به ویژه مهمات دیر به دست ما می رسید. از طرفی ستون پنجم و گروهک موسوم به «خلق عرب» وارد منطقه شده بودند و در بین راه رزمندگان ما را از پشت سر هدف قرار می دادند. به همین علت شهید شریعتی را صدا کردم و گفتم نیازی نیست شما بجنگید، فقط 40 یا 50 نفر را که می شناسید سازمان بدهید و مسئول آوردن مهمات باشید تا به دست منافقان و ستون پنجم نیفتد. شهید شریعتی قبول کرد و با کمک عده ای از همرزمان مسئول رساندن مهمات به رزمندگان شد. بعد از آن هر موقع شهید شریعتی وقت می یافت سریع یک آر.پی. جی 7 برمی داشت و با چند نفر از دانشجویان افسری یا سربازان گردان دژ به شکار تانک ها می رفت. وقتی معاون گروهان دوم یعنی ستوان انصاریان شهید شد، ستوان شریعتی را به جای ایشان فرستادم و یگان را خیلی عالی جمع و جور کرد. بعد خبر رسید که تانک های دشمن از غرب پادگان وارد شده اند. علی اصغر چند نفر را آماده کرد و سریع به کمک شهید سرگرد مصطفی کبریایی رفتند و تانک های دشمن را از غرب پادگان بیرون راندند. ایشان انسانی مؤمن و انقلابی بود و به حضرت امام (ره) علاقه خاصی داشت. زیر باران گلوله ها همانند بیشتر رزمندگان نمازش را به موقع می خواند.

 


 
شهید علی‌‌اصغر صالحی معلم مقاومت بود
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦  

  شهید بزرگوار مهندس سید علی‌ اصغر صالحی به ما و ملت ایران درس ایثار و مقاومت آموخت .

آیت‌ا… محسن اراکی با اشاره به شرایط ویژه روزهای آغازین جنگ در منطقه جنوب کشور و بویژه خرمشهر و آبادان تصریح کرد: امثال شهید صالحی در آن روزها با جانفشانی و ایثار خود نقش بسیار ویژه‌ای را در تاریخ انقلاب ایفا کردند و توانستند این آب و خاک را از وجود دشمنان پاک کنند.

وی افزود: انقلاب اسلامی بر اساس عقل و منطق شکل گرفته است و شهدای ما برای دفاع از آرمانهای ارزشمند اسلامی به صحنه آمدند و در این راه، همچون شهید علی‌‌اصغر صالح شریعتی با قامتی استوار مقاومت کردند.   

  نقش ویژه‌ شهدادر تاریخ 

آیت‌ا… محسن اراکی با تأکید بر لزوم گرامیداشت یاد شهدا، خطاب به برگزارکنندگان یادمان سردار شهید خرمشهر و آبادان، مهندس سید علی‌اصغر صالحی فرزند آیت‌ا… سید میرزا حسن صالحی مدرس  که پس از گذشت ۳۴ سال انتظاربرگزار
 می شود، اظهار داشت: شهدا نقش ویژه‌ای در تاریخ ملت ما ایفا کردند و شهید سید علی‌اصغر صالحی یکی از این بزرگواران بود.

دبیرکل مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی با تبیین جایگاه شهید و شهادت، هدف شهدا را رسیدن به قرب الهی عنوان کرد و افزود: شهیدان پرچمداران مبارزه علیه ظلم و ستم وشهادت طلبی و چراغ هدایت و ستاره فروزان جامعه اسلامی هستند و باید از راه آنان درس بگیریم.

وی با بیان اینکه انبیای الهی یک لحظه از مبارزه با طاغوت دست نکشیدند، افزود: شهیدان با تأسی از انبیا و اولیای الهی، بویژه سرور و سالار شهدا، حضرت اباعبدا… الحسین(ع) درس جهاد در راه حق، بندگی، پاکبازی، ایثار و شجاعت را به همگان آموختند.

  عمل به سیره شهدا در زندگی

دبیرکل مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی بابیان اینکه انتقال پیام شهدا به نسل جوان و تجلیل از مقام شامخ شهید ، وظیفه همگانی محسوب می شود، خاطرنشان کرد: یاد و خاطره این شهدا همیشه در دل ما جاری است و رفتار و سیره آنها را باید در زندگی خود عملی کنیم.

وی با بیان اینکه ثواب بزرگداشت شهدا، کمتر از شهادت نیست و تجلیل از شهدا و پیگیری اهداف آنها، تجلیل از خوبی ها، فضیلتها و ارزشهاست، اضافه کرد: شهدا با تفکر و اندیشه الهی، راه خود را تعیین کردند و با جانفشانی ها و ایثارگری ها در این راه مقدس، به سوی حق شتافتند.وی بیان کرد: شهدا راه چگونه زندگی کردن ابدی را به ما آموختند و اوج بندگی را در عالم معنا تفسیر کردند و نشان دادند که ارزش حرکت به سوی خداوند، از بندگی مادی بالاتر است و هرکسی این مسیر را دنبال کند، خداوند به او عزت می دهد

  برادرم با خداوند معامله‌خاصی داشت

دکترسید عباس صالحی،برادر شهید ومعاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز در اولین مراسم یادمان شهید مفقودالاثر سیدعلی‌‌اصغر صالح شریعتی، با بیان اینکه نمی‌دانم برادرم چه معامله خاصی با خداوند کرد که این گونه پاداش گرفته و به مقام شهدای گمنام نایل آمده است، یادآور شد: مراسم امشب به درخواست همرزمان و دوستان شهید و با تأخیر سی‌وچهار ساله برگزار شده است.وی با تشکر از برگزارکنندگان مراسم یادمان شهید سیدعلی‌اصغر صالحی ، با اشاره به زندگی این شهید گفت: ایشان در ۱۵ سالگی به دانشگاه نفت آبادان رفت و در ۱۹ سالگی نیز از این دانشگاه با مدرک مهندسی دانش آموخته شد و به عنوان یک نخبه به مدارج علمی، اخلاقی ، نظامی و مهندسی بالایی دست یافت.

 برادر شهید سیدعلی‌اصغر صالحی با اشاره به ویژگی‌های این شهید مفقود‌الاثر، تصریح کرد: ایشان در دانشگاه به علم‌آموزی و بعد از آن نیز به مدیریت جهادی مشهور بود و اکنون نیز نه تنها به مشهد، بلکه به خرمشهر، آبادان و حتی تهران نیز تعلق دارد و در سال آینده در این شهرها برای این شهید مراسم و یادمان برگزار می‌شود.

  بیان حالات خانواده‌ ایثارگر در شیار ۱۴۳

 معاون وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی با اشاره به حضور خانواده های دارای مفقود الاثر و دوستان همرزم شهید صالحی و جمعی از خانواده‌های شهدای گرانقدر جنگ تحمیلی در این محفل نورانی اظهار داشت: خانواده‌هایی که پیکر فرزندان خود را بازنیافتند، همواره در حال و هوای خاصی بودند که با بی‌خبری و دلواپسی همراه بود و فیلم سینمایی شیار ۱۴۳ نیز به خوبی بخشی از این فضا را ترسیم کرد.

 دکترصالحی با یادآوری دوران خاطره‌انگیز جنگ تحمیلی، افزود: خبر زخمی شدن شهید صالحی در آبان ۱۳۵۹ به خانواده ما رسید و با هر بار اعلام آزادی اسرای جنگ تحمیلی، امیدها در دل ما زنده می‌شد، اما امروز و بعد از گذشت ۳۴ سال از مفقود شدنش، هنوز هیچ اطلاعی از او نداریم.

 وی با بیان اینکه شاید خیلی‌ها برای ورودی فکر و  ایمانشان ارزش قایل نباشند، اما برادرم اصغر آقا برای این مسأله یک جایگاه اساسی قایل بود، افزود:  سال ۵۷ ایشان یک ترم از دانشگاه مرخصی گرفت تا یک سیر مطالعاتی داشته باشد و درست زمان پیروزی انقلاب آمد. در شرایط خاصی بود که ذهنشان در حال شکل‌گیری فکری و باورهای خاص و جدی بود؛ باورهایی که بعدها جدی‌تر و عمیق‌تر شد.

  فرمانده دژ یا راننده ساده

دکتر معصومه آباد (از معدود اسرای زن جنگ تحمیلی و نویسنده کتاب تحسین شده «من زنده ام» و نماینده فعلی شورای شهر تهران)، نیز با بیان خاطراتی از آن شهید گفت:روزی که اولین بار سردارسیدعلی‌اصغر صالحی را دیدم، به دلیل سادگی رفتار ونجابتی که داشت، فکر کردم راننده ساده است و نمی دانستم یک نابغه جنگ و فرمانده “دژ”و یک محور عملیاتی جنگ تحمیلی است.

 وی افزود: شهدا برای بزرگ شدن روح خود و اطرافیانشان در جهت قرب الهی تلاش کرده اند و وقتی این رنج و سختی توأم با هدف است و هدف هم متعالی باشد واگر این تلاش با اندیشه، فکر و جهان بینی انسان همراه باشد، موجب تعالی روح انسان می شود، ضمن اینکه عقب گرد ندارد، پیشرفت هم دارد و شهید صالح شریعتی از این گونه افراد بود.

این یادگار دفاع مقدس  با بیان اینکه شهدا، جانبازان، آزادگان، ایثارگران و خانواده‌های عزیز آنان با پیشتازی و پیشگامی‌خود راه سعادت و افتخار را در تاریخ این سرزمین گشوده‌اند.افزود: گرامیداشت یاد شهدا وظیفه تمام اقشار جامعه است واینکه افراد و گروه‌های مختلف جامعه مقام شهید را گرامی می‌دارند، باعث تعالی روح جامعه و شکوفایی روحیه ایثارگری در کشور می گردد که باید قدر این نعمت را 
بدانیم.لازم به ذکر است، اولین یادمان سردار شهید خرمشهر و آبادان، مهندس سید علی‌اصغر صالحی به همت شرکت ملی گاز ایران، شرکت ملی نفت ایران ونیز شرکت ملی گاز استان خراسان رضوی با حضور جمعی از مسؤولان، مردم، همرزمان شهید که از مدیران ارشد کشورند و خانواده معظم شهدا و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس شهر مشهد در تالار ابن سینای این شهر برگزار شدو رزمندگان دیروز و رفقای  امروزبا یادآوری سالهای دفاع مقدس دیدارها را تازه کردند و به خاطره گویی از این شهید پرداختند که در صفحات بعدی عشقستان از نظر خوانندگان محترم خواهد گذشت.


 
بزرگداشت شهید صالح ز در مشهد
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦  

یادمان سردار شهید مهندس «سیدعلی اصغر صالحی» باحضور آیت ا... محسن اراکی، دبیر کل مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی و برخی از همرزمان و یاران آن شهید، امروز در مشهد برگزار می شود.

تالار ابن سینای مشهد در تقاطع دکترا، بعد از نماز مغرب و عشاء امروز شاهد برپایی محفلی است که بعد از 34 سال و برای اولین بار برگزار می شود؛محفلی به یاد شهید مهندس «سیدعلی اصغر صالحی». در یادمان این سردار شهید که همزمان با ایام عزاداری حضرت صدیقه اطهر(س) برگزار می شود دوستانی که روزهای رشادت او را به خاطر دارند، حضور می یابند و از او سخن می گویند.

آیت ا... محسن اراکی (حاکم شرع دادگاه های انقلاب خرمشهر و آبادان در روزگار دفاع مقدس و دبیر کل فعلی مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی) سخنران این محفل خواهد بود و برخی از همرزمان و یاران آن شهید، از جمله دکتر معصومه آباد (از معدود اسرای زن جنگ تحمیلی و نویسنده کتاب تحسین شده «من زنده ام» و نماینده فعلی شورای شهر تهران)، دکتر عبدالحسن مقتدایی (استاندار فعلی خوزستان)، مهندس رکن الدین جوادی (معاون فعلی وزیر نفت و مدیرعامل شرکت ملی نفت ایران)، دکتر اصغر زارعی (نماینده فعلی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی)، سردار مهدی کیانی (فرمانده سپاه آبادان در آغاز دفاع مقدس)، مهندس رضا اصغرزاده، دکتر نادر نجف پور و ... از خاطرات ناگفته و نانوشته او خواهند گفت.

زندگی به سبک شهید صالحی

برگزاری یادواره های شهدا شاید مهمترین برکتش شناخت بیشتر این اسوه های شهید به سبب رسیدن به سبک زندگی شهدا و زندگی به سبک شهداست که امروز ناظر ما هستند و امنیت و سرفرازی امروزمان را مدیونشان هستیم.

بنابراین برش هایی کوتاه از زندگی این شهید بزرگوار را به امید رهروی مسیر سرخش تقدیم می‌داریم.

شهید صالحی که بود ؟!

شهید مهندس سید علی اصغر صالح شریعتی، فرزند استاد گرامی حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی مشهور به صالحی مدرس (دامت افاضاته) در 1338 هجری شمسی و در نیمه ماه رمضان و هم‌زمان با ولادت امام مجتبی (ع) زاده شد.

در سال 1353-1352 (در 15 سالگی) در کنکور دانشگاه شرکت کرد و در مراکز تحصیلی عالیه‌و معتبری همچون دانشگاه صنعتی شریف ، دانشگاه تهران (دانشکده فنی) و دانشکده نفت آبادان و... قبول شد، اما دانشکده نفت آبادان را برای آینده تحصیلی خود برگزید.

شهید جاویدالاثرصالح یکی از فرماندهان مقاومت 34 روزه (و به روایتی 45 روزة) خرمشهر است که در آخرین روز مقاومت به شهادت رسید.

این شهید را هیچکس بهتر از پدرگرانقدرشان نمی تواند بشناساند.پدر این شهید حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی ، پیش از فوتشان خاطراتی را از شهید روایت کرده اند که اینک پیش روی شماست.

پسری که نشان پدر داشت

حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی (مشهور به صالحی)  پدرشهید صالح در سال‌1306 شمسی در روستای رخنه از توابع فریمان زاده شد و تحت آموزه‌های پدر و مادر خود بزرگ شد. در دوران کودکی شاهد جریان کشف حجاب و نهضت گوهرشاد بود. در آبان 1323 در حوزه علمیه مشهد مقدس از خدمت استادانی چون مرحوم شیخ محمدتقی ادیب نیشابوری و آیت ا… حاج شیخ هاشم قزوینی و آیت ا… العظمی حاج سیدمحمد هادی میلانی – رحمت ا... علیهم اجمعین – و بزرگانی دیگر بهره‌مند شد و به مدت بیش از نیم قرن به تدریس علوم دینی در شبستان‌های مسجد جامع گوهرشاد و مراکز دیگر پرداخت. تأثیر ایشان تنها از بُعد علمی نبوده است، بلکه تا کنون به لحاظ اخلاقی و معنوی نیز تأثیری ماندگار روی طلاب و فضلای حوزه داشته است. ایشان در زمینه تربیت فرزندانی صالح و نام‌آور نیز عالمی موفق و سرافراز بوده و هستند. چون شهید جاویدالاثر مهندس سید علی اصغر صالح شریعتی (صالحی) یکی از فرماندهان مقاومت 34 روزه (و به روایتی 45 روزة) خرمشهر که در آخرین روز مقاومت به رفیق اعلی متصل شدند.

 او یک طرف واهل علم یک طرف

حضرت آیت ا… سید میرزا‌حسن صالح شریعتی درباره فرازهایی از زندگی پرافتخار فرزند برومند و سرافرازش چنین می‌گوید: «در نیمه ماه رمضان سال 1338 هجری شمسی بود که خداوند پسرم اصغر را به ما عنایت کرد. او فرزند دوم از اولاد ذکورم بود. در 5/4 سالگی ایشان را برای تحصیل به مدرسه جوادیه فرستادم. پیشرفت تحصیلی خوب و حافظه‌ای خیلی قوی داشت. سال اوّل که در جوادیه بود، در مدت 6 ماه جزء سی‌ام قرآن را حفظ کرد. یک روز تابستانی که در کلاس سوم یا چهارم درس می‌خواند، به یکی از دهات قلندرآباد به نام «اره کمر» رفتیم. چند نفر از آقایان اهل علم هم آن‌جا آمده بودند. بنا شد مشاعره کنند، تمام آقایان اهل علم یک طرف قرار گرفتند، این بچه یک طرف. آن‌قدر اشعار از حفظ داشت که بر تمام آنها غالب شد و همه را شگفت‌زده کرد. این، کاشف از حافظه و استعداد عجیب ایشان بود. اصغر کلاس پنجم را که تمام کرد، در امتحانات متفرقه ششم شرکت جست. در آن‌جا هم با معدل خیلی بالایی قبول شد و کارنامه کلاس ششم را از امتحانات متفرقه دریافت کرد؛ سپس برای ادامه تحصیل در دبیرستان فردوسی (خیابان دانش) مشغول شد و سیکل اول را در این دبیرستان تمام کرد. این ایام مصادف بود با موقعی که حضرت آیت ا… خامنه‌ای – دام عزّه - در مسجد امام حسن (ع) (نزدیک دبیرستان فردوسی)‌نماز می‌خواندند و اصغر، ارتباط نزدیکی با مسجد و پیش‌نماز عالی‌مقامش پیدا کرده بود.

او سیکل اول را که تمام کرد، اعلام شد دبیرستانی در خیابان کوهسنگی تأسیس شده به نام دبیرستان علم و از شاگرد اول‌ها ثبت نام می‌کند. این دبیرستان زیر نظر دانشگاه بود و تحصیل‌کردگان آنجا مستقیم وارد دانشگاه می‌شدند. ایشان را در آن‌جا ثبت نام کردیم. روش تحصیل آن‌جا از آمریکا گرفته شده بود. بعد از آن‌که نیمی از سال گذشت، آموزش و پرورش اعلام کرد که این روش را قبول نداریم و دومرتبه اوضاع به همان روال سابق برگشت.

فرزند شما اصغر!

اصغر در ۱۵ سالگی در دانشگاه نفت آبادان ثبت نام کرد. یک سال گذشت و من در تهران بودم که برای ایشان نامه نوشتم تا اگر می‌تواند تابستان را به تهران بیاید. اصغر هم آمد. ایشان از مفاسدی که در شرکت نفت رخ می‌دهد، صحبت کرد و ‌گفت بی‌بند و باری در آبادان فراوان است و من دیگر نمی‌توانم آن‌جا بمانم. بعد هم تلاش زیادی کرد تا وسایل انتقالش به تهران را مهیا کند، اما نشد و مجبور شد در آبادان بماند. در اواسط سال دوم بود که دیدیم ایشان دیگر شکوه‌ای از وضع موجود در آبادان نمی‌کند. خوشبختانه با انقلابیون ارتباط پیدا کرده و مشغول فعالیت شده بود، به طوری که در بیشتر مساجد آن‌جا برای قشرهای مختلف کلاس گذاشته بود.

سال سوم تحصیل را می‌گذراند که از دانشگاه برای ما نامه آمد به این مضمون: «بدین وسیله به شما ابلاغ می‌شود که فرزند شما چند روزی است در دانشگاه حضور نمی‌یابد...» اصغر از سال سوم فعالیت گسترده‌ای را شروع کرده بود و ما هیچ اطلاعی نداشتیم. در این خلال ایشان نیاز کامل به دروس عربی پیدا کرده بود و دلش می‌خواست درس‌های حوزوی را بهتر از پیش بداند. در نامه‌هایی که برای ما می‌نوشت اشاره‌ای به فامیلی‌اش نمی‌کرد. فقط می‌نوشت فرزند شما اصغر. یادم است که وقتی یکی از بستگان، نامه‌ای برایشان نوشته و "مهندس سید علی اصغر صالحی شریعتی" خطابش قرار داده بود، ایشان خیلی ناراحت شده و در پاسخ نوشته بود که من راضی نیستم که از کلمه مهندس و این‌گونه عبارت‌ها برای من استفاده کنید. گفته بود که بیشتر از کلمه اصغر، لفظ دیگری را دوست ندارم. برهمین منوال در آبادان فقط مشهور به اصغر بود نه اصغر صالحی و می‌گفت من از فامیلی و موقعیت پدرم نمی‌خواهم استفاده کنم. به همین دلیل در رابطه‌ای که ایشان با حضرت
 آیت ا… خامنه‌ای داشت (در زلزله ایرانشهر به آن منطقه رفته بود)، معظمٌ له تا آخر متوجه نشدند که اصغر پسر من است.

خوزستان جرقه آتش است

پسرم از ابراز شخصیت، و هر عنوانی خوشش نمی‌آمد. او باید امتحان می‌داد و گواهی مهندسی‌اش را می‌گرفت، ولی یک ترم شرکت نکرد و در سال 1356 به مشهد آمد و کتابهای حوزه را ‌خواند و فصل تابستان نیز به همین منوال گذشت. وقتی ما کربلا رفتیم ایشان در مشهد بود، تا اینکه مسأله فعالیت‌های پس از شهریورماه در مشهد شروع شد. ایشان تا دی 1357 در مشهد بود و در همین ایام حدود یک ماه به زندان افتاد. پس از آزادی از بند عمال رژیم ستم‌شاهی، بلیت گرفت و با ماشین به آبادان رفت. در روزهای پیروزی انقلاب آن‌جا بود و به طور شبانه‌روزی فعالیت فرهنگی داشت. در همین ایام لیسانس مهندسی خود را گرفت و در پالایشگاه مشغول به کار شد. یک روز هم خبرداد که به تهران آمده‌ام و برای سربازی ثبت نام کرده‌ام و در تهران مشغول خدمت هستم. چهار ماه خدمت آموزشی‌اش که تمام شد ما به ایشان اصرار کردیم این دو سال را به مشهد مقدس بیاید، ولی جواب داد که نمی‌شود... علت را که پرسیدیم گفت شما اگر می‌دانستید الان خوزستان جرقه آتش است، این سخن را نمی‌گفتید. در آن محیط ما 10، 15 نفر هستیم که فعالیت مذهبی می‌کنیم. این بود که بعد از چهار ماه آموزشی به خوزستان رفت.

در بازگشت به خوزستان وظایف گوناگونی را برعهده گرفت. آقای ری‌شهری ایشان را به عنوان دادستان ارتش در خوزستان منصوب کرد. در ضمن، مسؤولیت سیاسی عقیدتی ارتش و نیز فرماندهی دژ خرمشهر را به عهده داشت و عضو مؤثر دادگاه انقلاب هم بود. فرماندار آبادان هم ایشان را معاون سیاسی خود قرار داده بود و علاوه بر این‌ها مسؤولیت تشکل‌های دینی آبادان را هم بر عهده داشت.

  پسر شما اسیر شده است!

چند روز به اول مهر باقی مانده بود که دامادم آقای حسینی و دخترم برای دیدن او عازم آبادان شدند. اصغر به من پیغام داد و گفت اگر ممکن است این‌ها را منصرف کن. ما از قضا یا خبر نداشتیم و فقط می‌دانستیم که عراق به قصر شیرین حمله کرده است. آقای حسینی رفتند و از فعالیت‌های متراکم و شدید ایشان در آن‌جا در آغاز جنگ باخبر شدند. اوایل آبان به ما گفتند که ایشان زخمی شده و گفتند برویم ستاد ارتش. حجت‌الاسلام و المسلمین صفایی مسؤول سیاسی- عقیدتی ارتش تا عکس ایشان را دید خیلی متأثر شد؛ زیرا آقای صفایی مرا به خوبی می‌شناخت، ولی اصغر نسبت خودش را با من با ایشان در میان نگذاشته بود. او دستور داد بیمارستان‌ها را تجسس کنند تا ببینند اصغر را به کجا منتقل کرده‌اند. ما دو سه روز در تهران به دنبالش بودیم و نشانی از او به دست نیاوردیم. در اصفهان و اراک هم پسرم را پیدا نکردیم؛ سپس رفتیم قم، منزل حضرت آیت ا… وحید خراسانی و به کمک ایشان با جاهای مختلفی تماس گرفتیم. آخرالامر به آقای صفایی تلفن زدیم که گفت طبق آن‌چه به نظر ما آمده، این است که فرزند شما به دست بعثی‌ها اسیر شده است؛ در ضمن در ایامی که ما قم بودیم خبر آمد که حجت‌الاسلام ربانی از آبادان برگشته، ایشان را پیدا کردیم و از فعالیت‌های اصغر خیلی تعریف کرد که چه شجاعت‌هایی در آبادان و خرمشهر از خود نشان داده بود. به هر حال بعد از آن‌که به ما گفتند پسرمان اسیرشده، از گشتن مأیوس شدیم و برگشتیم.

یادم هست، آقایی به نام حاج شیخ محمد روحانی - از قضات دادگستری - رفته بود، آبادان و آن‌جا پرس و جو کرده بود، در دادگاه انقلاب، این قصه را به چشم خودش دیده بود، که در پرونده یک نفر که به نام ستون پنجم دادگاه انقلاب بازداشت شده بود، چنین منعکس شده بود که در تمام گزارش‌های این شخص به عراق به فعالیت‌های اصغر شریعتی اشاره می‌شده است؛ مثل این‌که ماموریت خبرچینی از پسرم را بر عهده داشته و از ایشان به دشمن خبر می‌داده است.

آقای روحانی از سرهنگ صمدی فرمانده تکاوران نقل کرد، خرمشهر را می‌خواستند بمباران کنند، که دستور آمد ما عقب نشینی کنیم. هنگام برگشتن اصغر را با نفراتش دیدیم. گفتم دستور آمده است که برگردید، گفت برای ما دستوری نیامده است. از آن‌جا به بعد کسی از ایشان خبری نداشت، ولی گزارشگر خبر داده بود که بعد از این ما دیدیم ایشان نفراتش را کنار شط آورد و آن‌ها را سوار قایق کرد و به طرف آبادان فرستاد و خودش مثل این‌که چیزی را گم کرده بود برگشت و از آن‌جا به بعد ما دیگر اثری از او ندیدیم.

اصغر شریعتی با 50 نفرنیرو

هنگامی که خوزستان در محاصره بود، آقای دکتر شیبانی به آبادان رفته بود، با اصغر رفیق شده و علاقه خاصی به او پیدا کرده بود. در سالگرد رفع حصر آبادان آقای شیبانی در روزنامه جمهوری اسلامی مقاله‌ای نوشت که هدفش از این مقاله، بیان چگونگی سقوط خرمشهر به بنی صدر بود. در آن‌جا آورده بود که بنی صدر هیچ نیرویی به خوزستان گسیل نداشت، با آن‌که از هدف نهایی صدام که فتح خرمشهر و خوزستان بود آگاهی داشت. بعد هم چنین آورده بود در خرمشهر اصغر شریعتی با همان 50 نفر نیرویی که در اختیار داشت با عراقی‌ها می‌جنگید. ایشان در مقاله‌اش تصریح می‌کند که او سه مرتبه خرمشهر را از دست عراقی‌ها پس گرفت و در اثر کمبود نیروهای مقاوم و امکانات لازم، عراقی‌ها بار دیگر خرمشهر را اشغال کردند. این‌ها آخرین اخباری بود که ما از اصغر به دست آوردیم و از آن به بعد، ایشان مفقود شد... .

 برای تفکر و ایمانش ارزش قایل بود

برادر شهید روایت می کند: «با توجه به فاصله سنی 5 ساله‌ای که بین ما و اصغر آقا بود، ایشان در حقیقت دو نقش را برای من ایفا می‌کردند. با توجه به ویژگی‌هایی که داشتند نسبت به دیگران با مهربانی ویژه با اهل خانه و من برخورد می‌کردند. نقش دومشان هم نقش معلمی بود که خیلی خوب ایفاکردند. من کلاس 5 ابتدایی بودم که ایشان رفتند. علی‌رغم فاصله‌ای که بین ما به واسطه دانشجویی ایشان و حضور درآبادان به وجود آمد، اما هر وقت که به مشهد می‌آمدند تابستان یا فاصله بین دو ترم هر دو نقش را به خوبی ایفا می‌کردند و تاثیر خوبی در شکل‌گیری شخصیت من و خانواده داشتند. ایشان برای فکر و ایمانش ارزش و اهمیت زیادی قایل بود. شاید خیلی‌ها برای ورودی فکر و  ایمانشان ارزش قایل نباشند، اما اصغر آقا برای این مساله یک جایگاه اساسی قایل بود.

 سال 57 ایشان یک ترم از دانشگاه مرخصی گرفت تا بیاید یک سیر مطالعاتی داشته باشد. درست زمان پیروزی انقلاب آمد. در شرایط خاصی بود که ذهن‌شان در حال شکل‌گیری فکری و باورهای خاص و جدی بود؛ باورهایی که بعدها جدی‌تر و عمیق‌تر شد. یادم هست آخر سال 56 این نوع نگاه به مسایل فکری بسیار برایشان با اهمیت شده بود، به همین خاطر آمدند مشهد و به کلاس‌های حوزوی رفتند. جامع‌المقدمات را شروع کردند. آن وقت چند سالی بود که من طلبگی را آغاز کرده بودم و حضور در درس برخی استادان را برایشان فراهم می کردم. ایشان مانند یک طلبه نوآموز و جدی جامع‌المقدمات را زیر بغل می‌زد و می‌رفت دم حجره‌ها برای آموختن. در عین تعلق به مسایل سیاسی اجتماعی به مبادی فکری‌اش اینقدر اهمیت می‌داد. سال 57 اصول فلسفه و روش رئالیسم را با هم مباحثه می‌کردیم. ماه مبارک رمضان بود و تا نیمه‌های شب ما مشغول درس و بحث بودیم. خاطرات زیادی از این دوران دارم، اما در مجموع باید بگویم برای تفکر و ایمانش ارزش قائل بود و آن را جدی می‌گرفت چون می‌خواست نسبت به آن اقدام کند. دومین نکته‌ای که در ایشان بارز بود تعلقش به شناخت جامعه و مردمی بود که با آنها زندگی می‌کرد. جایی که در آن زندگی می کرد. مرخصی‌های محدودش را که شامل یکی دو روز بیشتر نبود می‌گفت به حاشیه شهر و جنوب شهر برویم. می‌خواست زندگی مردم و مستضعفان را ببیند و بشناسد. نمی‌خواست از آنها منفصل باشد. در این بخش هم خاطراتی از ایشان دارم که بماند این را جهت اینکه درسی برای من بود عنوان کردم. مجالست و مصاحبت ایشان درس‌های زیادی دارد. ایشان باور داشت که نه تفکر و ایمانش را سهل بگیرد، نه از جامعه منفصل باشد و یا نسبت به آنها بی‌تعلق باشد.

در 19 سالگی مدرک مهندسی گرفت

سردار شهید سیدعلی‌اصغر صالحی (صالح‌شریعتی) در استعداد و هوشمندی کم نظیر بود، در سن ۱۵ سالگی، در دانشگاه‌های مطرح و رشته‌های مهم آن روز قبول شد، به گونه‌ای که طبق یکی از نامه‌هایی که اخیراً به دستمان رسید، از گروهان ژاندارمری آبادان – حوزه وظیفه به ریاست امور اداری دانشکده نفت آبادان درباره او، چنین پاسخ داده بودند:

بازگشت به نامه شماره .... با توجه به این‌که دانشجوی فوق متولد ۱۳۳۸ بوده و صغیر می‌باشد، لذا نمی‌توان برای نامبرده  تا سن مشمولیت کارت معافیت صادر نمود.

او با این همه در درس و تحصیل کوشا بود و در سال ۱۳۵۷ و در سن ۱۹ سالگی (علی رغم فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی) مدرک مهندسی خود را دریافت کرد و در آبان ۱۳۵۹ در دفاع از خرمشهر و آبادان جاوید الاثر شد.


 
بزرگداشت شهید سید علی اصغر صالح شریعتی
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۳  

پس از سی سال انتظار.مقدرات الهی براین قرار گرفت که مراسم بزرگداشت برادر شهید سید علی اصغر صالح شریتعی توسط همرزمان و دوستان ایشان بر گزار گردد

این مراسم چهار دهم اسفد در مشهد مقدس برقرار می شود

شهید از اعضای فعال انجمن اسلامی دانشکده نفت ابادان .و در زمان جنگ دادستان نظامی ارتش بودند که در دفاع از پادگان نظامی دژ خرمشهر بشهادت رسیدند


 
سفر حجت الاسلام حسنی از بنیاد شهید به خطه شهیدپرور آبادان
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٤  
 
سفر حجت الاسلام حسنی به خطه شهیدپرور آبادان
 
 
       به گزارش "ایثار"، قائم مقام نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید در سوم اسفند ماه 92 در ادامه سفر به استان خوزستان، وارد آبادان شد و ضمن زیارت قبور منوّر شهدای این شهرستان با قرائت فاتحه و تقدیم گل، نسبت به شهیدان خفته در این گلزار، ادای احترام کرد.

وی سپس بر مزار حجت الاسلام و المسلمین شهید "شریف قنوتی"، اولین روحانی شهید دفاع مقدس حضور یافت و در ادامه از قطعه شهدای واقعه سینما رکس آبادان بازدید کرد.



حجت الاسلام و المسلمین حسنی در جریان بازدید از گلزار شهدای آبادان، با همسر شهید والامقام "علیرضا والا آزادپور" دیدار و از صبوری و تلاش این همسر شهید برای تربیت فرزندانی صالح و شایسته قدردانی کرد.

پس از آن حجت الاسلام حسنی به منزل "حاج ملا صالح قاری" آزاده مقاوم و تلاشگر دفاع مقدس رفت و وی را به خاطر تحمل سال ها رنج و مرارت در زندان های دوران سیاه طاغوت و دوران دفاع مقدس ستود و از این اسوه بردباری و صبوری تجلیل و ضمن ابلاغ پیام ولی امر مسلمین به ایثارگران با تقدیم لوح سپاس و هدیه ای از "حاج ملا صالح قاری" قدردانی کرد.

این آزاده مقاوم از فعالان دوران انقلاب و دفاع مقدس بوده و دارای سابقه دستگیری و حبس در دوران طاغوت، حضور در عملیات ها‌و مأموریت های مختلف و اسارت به دست نیروهای متجاوز بعثی است.

در ادامه حجت الاسلام و المسلمین حسنی در دیدار با خانواده معظم جانباز "شولی" و پنج شهید و ایثارگر، گفت: خدا را شاکریم که به زیارت شما آمدیم و من  حامل پیام مقام معظم رهبری (مد ظله العالی) خطاب به شما عزیزان بوده و بنا به فرمان ایشان انجام وظیفه کرده و به خدمت شما رسیدم.

وی افزود: شما شناسنامه روشن و ارزشمندی در پیشگاه خداوند دارید و اسناد زنده و زبان گویای شهدا هستید، بنابراین با وجود مشکلات فراوان نزد خداوند مقرّب تر هستید، لذا پاسدار حریم اسلام باشید.

حجت الاسلام حسنی ضمن اهدای لوح تقدیر از ایثارگری های این خانواده   قدرشناسی به عمل آورد و خطاب به همسر این جانباز قطع پا که خود، خواهر یک جانباز و سه شهید والامقام "کارکوب زاده" است، اظهار داشت: شما نیز خودتان جایگاه مستقل و رفیعی نزد خدا دارید و در پیشگاه خداوند مقرّب هستید.


 
به بهانه پایان تألیف کتاب خاطرات ملا صالح قاری.«نجات‌دهنده‌ای در سایه»
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٤  
«نجات‌دهنده‌ای در سایه» سرانجام یک همیشه رزمنده

رزمنده، در پس هر شرح حالی و در کوران تنهایی‌ها و انزوای ناجوانمردانه، باز هم همان رزمنده مخلص است که برای امام خود جانش بر کف بود.

خبرگزاری فارس: «نجات‌دهنده‌ای در سایه» سرانجام یک همیشه رزمنده
    •  
 

به گزارش خبرگزاری فارس از آبادان، سرنوشت جنگ را مردان و زنانی که عشق به مام میهن داشتند با ایثارهای کوچک و بزرگشان رقم زدند.

برخی در پشت جبهه و در شهرهای کوچک، بزرگ و روستاها و بعضی در خط مقدم و هرکس به فرا خور حالش، خدماتی انجام می‌داد که خیلی از این عزیزان هنوز در گمنامی و بعضاً در فراموشی به سر می‌برند و بعضی سال‌ها بعد شناخته شدند و نامشان جزو تاریخ پر حماسهٔ دفاع مقدس شد.

ابتدای جنگ، و چند روز بعد از شکست محاصرهٔ آبادان، ضمن مأموریتی برون مرزی از طرف سپاه لنج حاملشان به محاصرهٔ قایق‌های گشتی عراق در آب‌های بین‌المللی خلیج فارس در آمد و همگی به اسارت نیروهای بعثی درآمدند.

بعد از انتقال به بصره و بعد از آن به استخبارات بغداد واقع در وزارت دفاع، او و همراهانش تحت شکنجه‌های بسیاری قرار گرفتند.

در یکی از روزهایی که مورد شکنجه قرار گرفته بود، خداوند اسم سرهنگ عراقی «محمد جاسم العزاوی» که قبل از انقلاب با او در زندان همدان و قصر بود، را بر ذهنش جاری کرد، و به طور معجزه آسایی به دست سرهنگ دیروزی و مشاور کنونی صدام در زمان جنگ، نجات پیدا کرد.

با وساطت سرهنگ عزاوی، به عنوان مترجم در همان استخبارات می‌ماند، هر زمان که اسرا می‌آمدند، ملا صالح هم به عنوان مترجم در کنارشان حضور پیدا می‌کرد، نخست آن‌ها را تخلیه اطلاعاتی و توجیه می‌کرد و در زمان بازجویی هم با ترفندهایی به آن‌ها کمک می‌کرد.

بارها دیده شده که باعث نجات جان اسیران شده بود، به گفته خودش یک بار که گروهی از اسیران را آوردند و از آنجایی که بعثی‌ها پاسداران را در جا شهید می‌کردند، وقتی کنارشان قرار گرفت با صدایی بلند که حرف‌های فرمانده زندان استخبارات را برای آن‌ها ترجمه می‌کرد گفت: ایشون می‌گه، ارتشیا، یه طرف بایستن، بسیجیا هم یه طرف، پاسدار که نداریم هم یه طرف بایستند.

دو بار این جمله را تکرار کرد به طوری که اسیران متوجه طرفند او برای نجات جان اسیران شدند، اما حضور مهم او زمانی بود که اسیران نوجوان را برای دیدار صدام بردند، و او در کنارشان به عنوان مترجم نقش آفرینی کرد.

مدتی بعد به وسیله منافقی دستش رو می‌شود و به عنوان خائن نزد بعثی‌ها بار دیگر مورد شکنجه قرار می‌گیرد، و باز هم به وسیله همان سرهنگ عراقی محمد جاسم العزاوی نجات پیدا می‌کند. و بالاخره با وساطت همان سرهنگ عراقی، به همراه 500 اسیر معلول و پیر و مریضی که رژیم صدام یک جانبه و به مناسبت عید قربان آزاد می‌کند، او هم به کشور باز می‌گردد.

اما این بار به مدت 2 سال در زندان حفاظت اطلاعات اهواز به اتهام همکاری با بعثی‌ها و شکنجه اسرا زندانی می‌شود. و بالاخره در بعد از دو سال با ضمانت آزاد و بعد از بازگشت اسرا در سال 69 و آمدن مرحوم سید مرحوم ابوترابی، و نوشتن نامه‌ای به برادران حفاظت اطلاعات، ملا صالح از تمام اتهامات تبرئه می‌شود.

اما همچنان این برچسب اتهام جاسوسی و خیانت به اسیران بر او می‌ماند، تا اینکه در سال87 با آمدن گروه آن 23 نفر اسیران نوجوان به منزلش ورق برمی‌گردد، و کم کم هالهٔ خیانت از دور ملا صالح زدوده می‌شود.

او امروز مردی خسته و تنی بیمار و پرونده‌ای سفید نزد خداوند دارد و زحماتش بر اسیرانی که او را می‌شناسند پوشیده نیست.

او در واقع فرشته‌ای نجات دهنده اسیران و همدمی در سایه برای آن‌ها که در استخبارات و عقبه اول اسیر بودند نقش مهمی ایفا کرد، تا بهانه‌ای بزرگ برای ایستادگی و پایمردی آزادگان سرافراز میهن اسلامیمان باشد.

به گزارش خبرگزاری فارس، ملاصالح قاری که خاطرات تمام نشدنی‌اش از دوران دفاع مقدس تا چندی دیگر در معرض نمایش در خواهد آمد، پنجشنبه شب در مراسم بزرگداشت حماسه ذوالفقاری آبادان، لوح یادبودی به نشانه ایستادگی و ایثار و شهامت را از دستان چند تن از پیشکسوتان خون و شهادت دریافت کرد، وی پس از دریافت این جایزه به شکرانه فریاد عربی سر داد و گفت: "من المحیط الاطلسی الی‌خلیج‌الفارسی لبیک یا خامنه‌ای


کلمات کلیدی:
 
خاطرات عجیب ملاصالح قاری؛ جانباز و آزاده دفاع مقدس مترجم صدام؛ فدایی خمینی
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٤  
فرض‌کن پای علاقه‌ای در میان بوده که این کلمه‌ها قدر شاتوت‌های باغ شما سرخ است. سرخ؛ مثل وقتی که خبرنگار سال‌های پس از جنگ روبه‌رویش نشست و پرسید: «چه شد که رفتی طرف صدام؟» تا «یکی» با غلظت لهجه خوزستانی بگوید: «حقیقت این است که سرنوشت ما را به آنجا کشاند و تا اینجا روبه‌روی شما آورده!»؛ «یکی» یعنی طلبه جوان آبادانی حوزه نجف که تازه اول راه است، طلبه جوان یعنی دستگیر شده سال۴٧ به جرم‌آوردن اعلامیه‌های امام، دستگیرشده یعنی یک زندانی سیاسی ٨ساله که خبر ندارد با انقلاب می‌رود رادیو خرمشهر و اسمش را می‌گذارند: «بلبل خمینی!»، بلبل خمینی یعنی همان که نمی‌داند اگر جنگ شروع شود سال‌های زیادی را به اسارت در استخبارات عراق می‌رود، اسیر یعنی کسی که قرار است مترجم سوال‌های صدام باشد جلوی دوربین‌های جهانی، مترجم صدام یعنی معتمد رژیم بعث و بریده از ایران، معتمد دشمن یعنی یک خائن به کشور، خائن یعنی کسی که سال ۶۶ در دادگاه انقلاب محاکمه می‌شود و دو سال روزهای بازداشتگاه اوین را می‌شمارد تا نوبت به بازگشت اسرا برسد و آن «یکی» اسم بگیرد. بشود ملاصالح قاری، فرزند مهدی، جانباز و آزاده این مرز و بوم؛ همانی که امروز یکی از ٧٠ساله‌های این کشور است و گاهی به گذشته فکر می‌کند.
�پرسیدند «مال کجایید و چه کاره‌؟»
دشداشه به تن داشتیم و گفتیم: «ما صیاد عربیم. به کویت می‌رفتیم که ما را گرفتند.» خوشبختانه اسلحه‌ها را پیدا نکرده بودند، گویا همان طوفان عجیبی که هنگام دستگیری‌مان پیش آمد، سبب شد که به دیگر موارد لنج توجه چندانی نشود.
فردای همان روز ما را بردند زبیر و بعد بصره؛ درست شب عملیات ثامن‌الائمه بود. در بصره بازجویی شدیم و گفتیم: «ما را چه به جنگ! صیادیم و عازم کویت بوده‌ایم!» فردای آن روز ما را با قطار به بغداد بردند و بعد هم وزارت دفاع عراق. معمولا رسم بر این بود هر ایرانی را از هر نقطه‌ای که می‌گرفتند، می‌بردند وزارت دفاع برای مشخص‌شدن چند و چون ماجرا که از همانجا تقسیم می‌شدند به اردوگاه‌های مختلف. حالا چه فرق می‌کند موصل باشد یا رمادی؟
بعد از یک بازجویی ساده دیگر کاری به ما نداشتند. روزهای بی‌شکنجه‌ای را گذراندیم و از آنجا که تسلط کاملی به زبان عربی داشتم با نگهبانان و خدمه دوست شده بودم. ۴٠روز به همین منوال گذشت تا اینکه سر و کله «فواد سلسبیل» پیدا شد. از بچه‌های خرمشهر بود و گوینده رادیو تلویزیون فارسی‌زبان عراق!
من چهره گمی نبودم، بچه‌ها می‌دانستند اگر فواد مرا ببیند حتما می‌شناسد و کار آن‌طور که به نفع ما نیست بالا می‌گیرد. جمع شدند و مرا زیر پتوهای کنج همان اتاقی که در آن بودیم، مخفی کردند. اتاق ما اولین جایی بود که فواد سلسبیل به آن پا گذاشت و با پوتین زد به پتوها. فهمیده بود کسی زیر آن‌ها مخفی شده. مرا که دید یزله و پایکوبی کرد که «آی ملا صالح قاری را گرفته‌ایم!» «بلبل خمینی را گرفته‌ایم.» شبش هم از رادیو پخش کردند: «خمینی کجایی که بلبل‌ات را گرفته‌ایم؟»
دو سه روزی به معرفی ما توی رادیوی عراق گذشت تا اینکه خبر به سران خلق عرب رسید که «ملاصالح در بغداد است» و آن‌ها نیز آمدند به وزارت دفاع که ملاصالح را به ما بدهید. هنوز دلشان از گذشته‌ای که در خوزستان داشتیم، چرکین بود و این زخم کهنه سر واکردن داشت.
�این زخم کهنه....
این زخم کهنه که می‌گویم یعنی زخمی از سال١٣٣٧. بغض می‌کند و آیه «رب السجن أحب الى مما یدعوننى الیه و لا تصرف عنى کیدهن أصب الیهن و أکن من الجاهلین» را زیر لب زمزمه می‌کند. آن‌طور که فکر می‌کنی یوسف گوشه زندانِ تهمت ناروا نشسته و ذکر می‌گوید. «بچه بودم که درس طلبگی می‌خواندم. دست چپ و راستم را که شناختم، پدرم فرستادم نجف اشرف. رفتم و ماه‌های محرم و صفر که حوزه تعطیل می‌شد به‌عنوان مبلغ برمی‌گشتم ایران و تبلیغ دین می‌کردم، در نجف پای کرسی آیت‌ا.. شیخ محسن حکیم و شیخ محمود بطاد تلمذ کردم. در مسجدی به نام هندی. شب‌ها را هم در خوابگاهی متعلق به آیت‌ا.. شیرازی بودیم و با چند کوپن نان و ربع دینار شهریه در ماه گذران زندگی می‌کردیم. از همین فضا وارد جریانات انقلابی شدم. رساله امام را از نجف می‌آوردم محضر آیت‌ا..جمیل در آبادان تا ایشان به دست اهلش برساند. ١٧ساله بودم که به‌خاطر به همراه داشتن چند رساله از آقای خمینی توسط ساواک دستگیر شدم. مرا به جرم اقدام برعلیه امنیت کشور در دادگاهی که قضاوت آن را تیمسارخاوری، رئیس ساواک آبادان برعهده داشت به١۵سال زندان محکوم کردند. یک‌سال مرا می‌زدند که با کی در ارتباطی. آبادان بودم. مدتی هم اهواز و بعد هم به همدان تبعید شدم. آنجا هم آرام نبودم و بین زندانیان بدِ رژیم را زیاد می‌گفتم. خبر به گوششان رسید و دوباره محاکمه‌ام کردند. این‌بار نه١۵سال که حکم حبس ابد خوردم و بودم تا اینکه دستور رسید همه زندانیان سیاسی را در زندان‌های قصر و اوین سامان‌دهی کنند. این شد که همه را منتقل تهران کردند و من در زندان قصر شدم هم‌بند آدم‌های سرشناس زیادی از جمله آیت‌ا... انوری، آیت ا..شیرازی، دکتر جواد منصوری سفیرحالای ایران در چین و خیلی های دیگر. اگر بپرسید حتما یادشان هست مرا.»
�اسمم توی شناسنامه‌ پدرم نیست
زندگی بازی‌های زیادی دارد. مثلا بچه آبادان باشی و سجلت را سال‌ها بعد از همدان بگیری. می‌گوید: پدرم کارگر شرکت نفت بود. ساواکی‌ها آن‌قدر که اذیتش کردند اسم مرا از شناسنامه‌اش پاک کرد. الان شناسنامه من در همدان صادر شده.
ردش را شاید میان انگشت‌هایش پیدا نکنی اما در یکی از زخم‌های روحش، حتما. «یادم هست با کابل می‌زدند و خیلی شکنجه‌ام کردند.»
�زندگی هنوز جریان دارد
همه چیز ِزندگی پشت میله‌های زندان نفس‌نفس می‌زد تا اول فروردین۵۶، وقتی اولین فشارها نسبت به سرنوشت زندانیان از طرف صلیب سرخ جهانی به ایران وارد شد. شاه زندانیانی را که برایش خطری نداشتند، آزاد کرد. «من هم جزو همین گروه بودم. اول فروردین بود تعهد گرفتند که دیگر وارد جریانات سیاسی نشویم و خواستند که مدام گزارش کار بدهیم. آمدم آبادان و به‌عنوان حسابدار در مجموعه هتل‌های بین‌المللی«آبادان هتل» مشغول کار شدم. اما فعالیت‌های سیاسی‌ام را کم نکردم بلکه بر اساس تجربیاتی که پیدا کرده بودم به‌طور هوشمندانه‌ای ادامه دادم تا اینکه انقلاب پیروز شد و کمیته۴٨ به‌صورت خودبه‌خودی تشکیل شد رئیس کمیته آقای فلاحیان بود و من معاون او بودم. یکی‌یکی مراکز مهم شهری را فتح کردیم و رادیو یکی از آن‌ها بود. جایی که سرنوشت تازه‌تری را برایم رقم زد. فتح آنجا بهانه‌ای شد برای حضور من در رادیو. اوایل جنگ بود. عراقی‌ها خرمشهر را خیابان به خیابان می‌گرفتند اما ما در رادیو از امام و انقلاب می‌گفتیم و به نیروهای خودی روحیه می‌دادیم.
�شهر در قرق زوزه‌ها شکست
این‌ها که می‌گوید را تا حوالی سال۵٩ عقب ببرید. وقتی شهر در قرق خون بود و شیون. «هم گزارشگر جنگ بودم و هم گوینده خبر. هم گزارش تصویری می‌گرفتیم. گفتم به زبان عربی تسلط کامل داشتم و همیشه از رادیو عرب زبان، رژیم بعث را به تمسخر می‌گرفتم همین‌ها بود که میان عراقی‌ها به «بلبل خمینی» معروف شده بودم و بعثی‌ها چشم دیدن من را نداشتند. همان سال ماموریت داشتیم به مجاهدان عراقی که در واقع رزمنده‌های ایرانی را پشتیبانی می‌کردند، اسلحه برسانیم. تدارکاتچی بودیم و مهمات را بعد از منطقه فاو در خور عبدا...، به مجاهدین می‌رساندیم. در یکی از همین ماموریت‌ها بود که لنج ما اشتباهی به سمتی رفت که نباید می‌رفت و این شد که دستگیر شدیم. چهار سپاهی عرب زبان، ناخدا و دو نفر خدمه بودیم . قبل از رسیدن عراقی‌ها طوفان شد و نفهمیدیم چه بلایی سر لنجمان آمد اما خودمان را به زبیر و بصره بردند. آن هم درست در شب عملیات ثامن الائمه.»
�بی تفنگ با انبان باروتی در سینه
این قصه را همین‌جا داشته باشید و برگردید به اردوگاه بغداد. درست شانه به شانه فواد سلسبیل وقتی چشم در چشم ملا صالح نشسته، بایستید. سران خلق عرب هنوز منتظرند گفتگوهای انجام‌شده به سرانجام برسد و آن‌ها ملاصالح را تحویل بگیرند اما خودش فکر دیگری دارد. «دیدم صبر جایز نیست. رفتم گفتم: من نه با شما جنگیده‌ام نه اسلحه دست گرفتم تنها یک کارمند معمولی بودم در رادیو. قبل از همه این سال‌ها هم زندانی رژِم شاه بودم و خیلی از این سران خلق عرب که حالا مدافع شما شده‌اند آنجا مخالف ما بودند. من شاهد دارم و بروید از جاسم محمد ازواری بپرسید.
�زیر تیغ
باور کنید زندگی با همه اتفاقات کاملا جدی، بازی‌های غریبی دارد. مثل وقتی که بردن یک نام می‌تواند گلویت را از زیر تیغ بردارد. «انگارخدا خواست اسم یک جاسوس عراقی را در زندان رژیم شاه به خاطر بیاورم کسی که ما زندانی‌ها در آن زمان خیلی به او محبت می‌کردیم. گفتم: بروید از جاسم محمد ازواری بپرسید که من کجا بودم و چه کردم. یکی تشر زد که جاسم محمد را می‌شناسی؟ گفتند : جاسم محمد مشاور صدام حسین است». می‌گوید: می‌دانید وقتی خدا می‌خواهد کاری بکند دیگر نگاه نمی‌کند و چرتکه نمی‌اندازد که ببیند وسط بهشت نشسته‌ای یا در جهنم صدام. افسر عالی رتبه ای که از من بازجویی می‌کرد زنگ زد به جاسم و او سریع آمد به اردوگاه. مرا بغل گرفت و گفت: اینجا چه می‌کنی؟ گفتم: برای تهیه آذوقه رفته بودم عراق و مرا اشتباهی گرفتند. گفت: اگر بخواهی می‌برمت کویت و برو به کشورت اگر هم که بخواهی بیا در رادیو عرب زبان و خانواده‌ات را هم می‌آوریم. گفتم: فقط مرا ببر پیش اسرا تا وقتی که جنگ تمام شود و بگو ما را شکنجه ندهند. جاسم محمد به آن افسر عالی‌رتبه گفت که به‌عنوان مترجم از من استفاده کنند و من هم تا سال‌ها بعد از این موقعیتم به نفع اسرای ایرانی استفاده کردم. وقتی اسیری را می‌آوردند. به آن‌ها می‌گفتم چه بگویند و چه نگویند تا شرایط برایشان سخت نشود. و این ماموریتم شد تا مدتی گذشت و مرا شناسایی کردند و گفتند که او دارد در اینجا به نفع خمینی کار می‌کند. در حقیقت لو رفتم. بدشان نمی‌آمد سرم را بیخ تا بیخ ببرنداما صلیب می‌دانست من آنجایم و نمی توانستند مرا بکشند. برای همین نقشه دیگری کشیدند تا نابودم کنند. یک‌روز گفتند: می‌خواهیم شما را ببریم صلیب سرخ. اما به‌جای صلیب، سر از مهمانی صدام در آوردم. آن هم درست وسط یک برنامه زنده تلویزیونی که در خیلی از کشورهای جهان پخش می‌شد».
�فقط خدا می‌داند در قلب‌ها چه می‌گذرد
رب اسجنی.... یعنی خدا می‌داند در قلب‌ها چه می‌گذرد و هر کسی چه نیتی دارد. وقتی یکی خودش را به دست‌های او می‌سپارد یقین درست جایی که نمی‌داند به ساحل مقصود می‌رسد. «این‌ها که می‌گویم گمانم حوالی سال‌های١٣۶۴است. ریشمان بلند شده بود و چرک سر و رویمان را گرفته بود. یک‌روز در سلول باز شد و مرا فرستادند حمام، ریشم را تراشیدم و کت و شلوار پوشیدم. بعد بی آنکه بدانم مرا کجا می‌برند همراهشان رفتم. چند دقیقه بعد از من٢٣بچه‌ را آوردند که همگی در جنگ اسیر شده بودند. چند دقیقه بعد از بچه‌ها هم صدام و دخترش درحالی که چند شاخه گل به دست داشت، وارد شدند. آنجا بود که فهمیدم قرار است در این برنامه زنده تلویزیونی مترجم صدام باشم. می‌دانستم این برنامه که روی آنتن برود برگشتنم به ایران مساوی با اعدام است. می‌دانستم حالا همه نشسته‌اند و مرا می‌بیند منی که همه سابقه مبارزاتی و رنج زندانم زیرسوال رفته بود. بیچاره خانواده‌ام. بیچاره زنم که باید بعد این برنامه با سرشکستگی توی کوچه و خیابان‌های آبادان چشم در چشم یک قریه بماند. اما چاره‌ای نداشتم. خودم را به خدا سپردم و کلمه به کلمه‌اش را ترجمه کردم.
�بچه‌ها فقط ابزار دیپلماسی بودند
«یادش هست که صدام با بچه‌ها خوش و بش می‌کرد. لبخند می‌زد و دخترش در پایان به آن‌ها گل داد. می‌خواست بگوید ایرانی‌ها به بچه‌هایشان هم رحم نمی‌کنند و آنان را به جنگ می‌فرستند. بعد هم که قرار بود آن‌ها را در یک حرکت یک‌طرفه بی هیچ مبادله‌ای راهی ایران کند تا وجهه انسان دوستانه‌ای را از خود در مجامع بین المللی به تماشا بگذارد».
�دستی از غیب برون آید و کاری بکند
پر بیراه حدسش به غلط نبود که اگر به ایران بیاید باید پیه تهمت‌های زیادی را به تن بمالد و دم نزند تا وقتی که شاهدی از غیب برون آید و کاری بکند مثل وقتی که نفسش به شماره می‌افتد: « سال‌های اواخر جنگ بود که آزاد شدم اما پایم که به ایران نرسیده از وزارت اطلاعات آمدند سراغم. خودم را آماده کرده بودم و می‌دانستم این اتفاق می‌افتد. دوسال سین جیم شدم. و مدام گفتم که من نفوذی نبوده و نیستم. آقای فلاحیان آن روزها معاون رئیس وزارت اطلاعات و مسئول دادگاه ویژه روحانیون بود. مرا به‌عنوان یک فرد ملبس محاکمه کردند ۴٠روزی استراحت دادند و بعد از این زمان کوتاه منتقلم کردند اوین و فلاحیان گفت: تعارف که نداریم. درست است که ما دوستیم اما پای صیانت از انقلاب که به میان بیاید با تو هم شوخی ندارم. اگر مجرمی باید محاکمه شوی و اگر محرمی که هیچ، غم به دلت راه نده. گفتم آقای وزیر اگر قصد خیانت داشتم اصلا برنمی‌گشتم و می‌نشستم همانجا جلوی تلویزیون برعلیه ایران حرف می‌زدم. مگر آمریکا دنبال همین نیست؟ شما می‌پرسید خیانت کردی و من ثابت می‌کنم که خدمت کردم. مابیشتر از ٣٠تیم در کویت داشتیم آیا بعد از دستگیری من یکی‌شان لو رفت؟ گفتنم: باشد بگذارید اسرا بیایند از اسرا بپرسید من چه‌کاره بودم و بر ما چه گذشت».
�تا کی برآید آفتاب صبح راستی
راست است که مرد را باید در گیرودار چرخ فلک بشناسی. باید برای این روزها هم که شده طاقتش را اندازه زخمش می‌کرد آن هم گوشه زندان خودی‌ها «دو سالی زندانی بودم تا اینکه خدا خواست و ستاره صدام افول کرد و جنگ تمام شد. اسرا با سربلندی برگشتند اسرایی مثل حجه‌الاسلام سیدعلی‌اکبر ابوترابی که همه به اسم سید آزادگان می‌شناسندش. من در اردوگاه‌های عراق دوسال در یک اتاق کوچک با او زندگی کرده بودم و او در جریان کامل ماجرا بود. همان روزها آقای فلاحیان می‌رود پیش ابوترابی و اولین سوالی که می‌پرسد راجع به من است. ابوترابی هم نامه‌ای می‌نویسد و من تنها چند خط از آن را به خاطر دارم که در آن گفته بود: «برادران شما می‌دانید ماجرا چیست یا ما که عمری در آنجا اسیر بودیم؟ قسم به حرمت خون پاک شهیدان، ایشان کمترین خیانت، همکاری یا همیاری را با بعثی‌های کافر نداشته. بلکه آبروی نظام و اسرا را در اسارت حفظ کرده، پس آبرویش را حفظ کنید».این‌طور است که حالا ملا صالح زنده، بیرون از زندان و بازنشسته سپاه پاسدارن است.
�یک نفر از ٢۴ نفر
سال‌ها بعد ازآزادی ملاصالح، درست در روزهایی که شاید هیچ‌کسی بلبل خمینی و زندان عراق را یادش نبود. همان وقت‌ها که فیلم زنده دیپلماسی صدام داشت کنج آرشیو تاریک خانه‌ها خاک می‌خورد یعنی ساعتی که هیچ‌کس انتظارش نداشت درب خانه ملاصالح زده می‌شود. در که باز می‌شود ٢٢نفر پشت در ایستاده‌اند؛ یکی‌شان از دنیا رفته.
مهدی جعفری از کارگردانان مستندساز به‌دنبال روایت خاطرات اسارت ٢٣ نوجوان اسیر در اردوگاه١۶ تکریت عراق و مترجم آن‌ها همه را کشانده به آبادان و خانه ملاصالح!
ملا بیشترشان را می‌شناسد و با اسم کوچک صدا می‌زند و بلبل خمینی و خاطراتش دوباره زنده می‌شوند. ملا صالح همان یک نفر فیلم مستند «٢٣ و آن یک نفر» مهدی جعفری است؛ فیلمی که از آن به‌عنوان روایتگر عجیب‌ترین ماجرای واقعی جنگ از آن یاد می‌شود. بگذریم ملا صالح آدم گمی است و حقیقتش را باید توی حرف‌های ٢٣نفر بازآمده از اردوگاه ١۶ تکریت عراق جست که همین تازگی‌های کتاب خاطرات یکی‌شان هم چاپ شد.
بیات - سعادتمند


 
اهدای تندیس مقاومت ;دریا قلی سورانی به خانواده امام جمعه فقید
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٤  

مومنی شریف: حماسه کوی ذوالفقاری در تقویم ملی ثبت شود

مراسم اهدای تندیس مقاومت شهید «دریا قلی سورانی» به خانواده شیخ غلامحسین جمی، امام جمعه فقید آبادان، پنج شنبه 8 آبان 1393 در بهشت زهرای تهران برگزار شد. 

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری حوزه هنری، مراسم اهدای تندیس مقاومت شهید «دریا قلی سورانی» به خانواده شیخ غلامحسین جمی، امام جمعه فقید آبادن، روز پنجشنبه 8 آبان بر سر مزار شهید «دریا قلی سورانی» در بهشت زهرای تهران برگزار شد.

در ایتدای این مراسم، محسن مومنی شریف رئیس حوزه هنری و از نویسندگان برجسته کشور طی سخنانی درخصوص واقعه کوی ذوالفقاری گفت: از حدود دو سال قبل که از خاطره حماسه 9 آبان کوی ذوالفقاری آبادان غبار فراموشی زدوده شده است، مراسم هر سال در همین شهر برگزار می شد. امسال توفیق داشتیم که این مراسم بر سر مزار شهید « دریا قلی سورانی» حادثه ساز این حماسه در تهران برگزار شود.

وی ادامه داد: باید به این مسئله فکر بکنیم و یاد آن را گرامی بداریم؛ چرا که اگر ایشان مطلع نمی شدند، اگر آبادان سقوط می کرد، اگر مردم آبادان حماسه نمی آفریدند، سرنوشت جنگ و چه بسا تاریخ ما عوض می شد. سقوط آبادان شبیه سقوط خرمشهر نبود. در صورت وقوع چنین سقوطی، یک فاجعه انسانی رقم می خورد و این فرصت برای تصرف شهرهای دیگر خوزستان در اختیار دشمن قرار می گرفت. امید داریم این روز بزرگ و حماسه آفرین در تاریخ روزها در تقویم ملی ما ثبت شود؛ زیرا این ثبت یک معنویت بزرگ است.

رئیس حوزه هنری در ادامه سخنان خود با اشاره به مترادف بودن مظلومیت مردم آبادان با نام آیت الله جمی، تصریح کرد: حضور این مرد بزرگ که نماد مظلومیت و مقاومت مردم شهر آبادان است، به رزمنده ها و مردم شهر روحیه خاصی می بخشیده است. از نشانه ها و نمادهای این عالم گرانقدر خطبه های ایشان است که از تلویزیون پخش می شدند و شخص حضرت امام (ره) علاقه خاصی به این خطبه ها داشتند.

وی افزود: مقاومت و پایمردی این مرد بزرگ در خلال همین یادداشت ها در کتابشان قابل لمس است. شاید همه روزها سپری شده در آن دوران یادداشت نشده باشند اما از همین مقدار هم می توان پی به مظلومیت مردم آبادان برد. ایشان تمام مدت به مردم و رزمنده سرکشی می کردند، تشویق می کردند و مهم تر از همه با روحی بزرگ و مقاوم دست به مقاومتی بزرگ زدند. حتی ماجرای شهادت برادر ایشان و مراسم تیمم و دفن این شهید نشان از غربت ایشان و اوضاع وخیم و روح بزرگ این مرد والامقام دارد. خدواند متعال روحشان را شاد کند.

مومنی شریف در ادامه گفت: با خواندن تاریخ متوجه می شویم که آبادان کانون بزرگان و مقاومان بوده است و نام های بسیاری در عرصه به چشم می خورد. ما امروز وظیفه داریم نقش آبادان را در پیروزی انقلاب اسلامی بداینم نقشی که شاید کمی فراموش شده است. امید داریم که آبادن به روزهای بزرگ و شادمانی خویش بازگردد و چهره این شهر تغییر کند.

پس از سخنان رئیس حوزه هنری، مجری برنامه دکلمه ای در مورد آیت الله شیخ غلامحسین جمی خواندند که با استقبال حاضران رو به رو شد.

پس از اجرای دکلمه،حجت الاسلام علی ابراهیمی پور، امام جمعه آبادان، طی سخنانی درخصوص آیت الله شیخ غلامحسین جمی گفت: شخصیت این مرد بزرگ از دو بعد تشکیل شده است؛ شخصیت حقیقی و شخصیت حقوقی ایشان. ابتدا باید درخصوص حماسه کوی ذوالفقاری بگویم که در این حماسه بزرگ نقش مردم، رزمندگان و به خصوص علما بسیار پررنگ و همدلانه است. مردمی که با دست خالی رفتند و پیروزی و ماندگاری آبادان را آوردند، هر کدام از آنها صفحه ای از تاریخ را ورق زدند. آبادان شخصیت های بزرگی دارد که فقط یکی از این بزرگان در این کتاب قابل مطالعه است و باید بر سایر چهره های بزرگ نیز تمرکز شود. این چهره ها کم معرفی شده اند.

وی درمورد شخصیت حقیقی آیت الله جمی گفت: شخصیت حقیقی ایشان آبادانی است و یکی از افتخارات مردم آبادان است که تا آخرین لحظه پای امام، انقلاب، رهبری و دفاع مقدس ایستادند که لحظه لحظه آن هنر و هنرمندی است.

وی درخصوص شخصیت حقوقی ایشان نیز گفت: شخصیت حقوقی ایشان فراملی است. در یک نگاه ایشان در کنار رزمندگان ایستادند و با دشمن جنگیدند. باید نگاهی به مبارزات قبل از انقلاب ایشان هم داشته باشیم که شاگرد لبیک گوی سید الشهدا (ع) و امام بودند و همه توان و نیروی خود را برای اسلام و انقلاب گذاشتند. بیت ایشان، تمامی آحاد جامعه و حتی شخص من وظیف سنگینی در شناخت ایشان به مردم داریم. بسیاری از جوانان ایران و آبادان با شخصیت ها و برجستگان آبادان ناآشنا هستند و هر کس با بضاعت علمی، هنری و قلمی خود، وظیفه شناساندن این افراد را به جامعه دارد. نباید فراموش کنیم آبادان قلب تپنده ایران است.

ابراهیمی پور افزود: حضرت امام و مقام معظم رهبری علاقه و نگاه ویژه ای به آیت الله جمی داشتند. باید بزرگان خود را به مردم جامعه معرفی و تقدیس کنیم در غیر این صورت دشمن قدم به میدان می گذارد و چهره های مورد نظر خود را به مردم معرفی می کند. امروز به برکت همین چهره ها، ما امن ترین نقطه دنیا هستیم و در آرامش زندگی می کنیم و این از برکات استقامت و جانفشانی مردان و زنان بزرگ است. ما به ایشان و تمام یارانشان که ایستادند شهید شدند و یا حضور دارند درود می فرستیم.

در ادامه این مراسم، مجری برنامه بخشی از خاطرات آیت الله جمی را از کتاب «نوشتم تا بماند» به روایت محسن کاظمی و از کتاب های منتشر شده انتشارات سوره مهر، برای حاضران قرائت کرد.

کاظمی: باید با اسناد مقاومت طلایی آبدان را ماندگار کنیم

 

پس از قرائت خاطرات آیت الله جمی، محسن کاظمی نویسنده کتاب «نوشتم تا بماند» درباره نگارش این اثر گفت: نعمتی بزرگ است که توانستم در کنار این اثر باشم، هر چند به علت مشغله در ابتدا تمایلی برای نگارش یک اثر جدید نداشتم اما با خواندن یادداشت های آیت الله جمی به عظمت این اثر پی بردم و  تصمیم من عوض شد. این خود زمینه ساز پدید آمدن این اثر گرانقدر شد که در مقدمه کتاب نیز به این موضوع اشاره کرده ام.

وی افزود: من به شخصه تنها با خطبه های آیت الله جمی آشنا بودم، زمانی که برای پرسش سوالاتی خدمت ایشان رسیدم، به علت بیماری، شنوایی مناسبی نداشتند و در جواب نخستین سوال من، ایشان فرمودند، جنگ کی شروع شد و من جواب تمامی سوالات خود را در همین جواب یافتم. حضرت امام (ره) با معرفت به سمت برپایی انقلاب رفتند، آیت الله جمی نیز این گونه بودند، پیش از انقلاب برای به ثمر نشستن آن و پس از پیروزی انقلاب در تثبیت آن با مبارزه با ضد انقلاب تلاش کردند و در نهایت نیز به جنگ دشمن بعثی رفتند.

کاظمی در مورد حادثه کوی ذوالفقاری و بینش آیت الله جمی گفت: ایشان در پاسخ به پرسش طرح شده در مورد ترک آبادان این گونه گفتند که شما اگر می خواهید بروید، من اینجا می مانم، اینجا خانه من است. ایشان در حادثه کوی ذوالفقاری که از سوی شهید دریا قلی سورانی مطرح می شود با بینش عمل می کند. شاید دانش کافی در این خصوص وجود نداشته اما با بینش خود تمامی امور را به درستی هدایت می کنند.

وی ادامه داد: در آن زمان به علت این که در بطن حادثه بودیم متوجه بزرگی واقعه نبودیم، خطبه ایشان صدام را ناراحت و عصبانی کرده بود که بسیار قدم بزرگی بود. هم اکنون نیز به علت فاصله ها با زمان و ماجرای اصلی، ذهن هایمان در حال تحلیل رفتن است باید با همین کتاب ها و اسناد، مقاومت طلایی آبادان را برای تمامی نسل ها به یادگار بگذاریم.

در ادامه، مجری برنامه به خواندن بخش دیگری از خاطرات آیت الله جمی در مورد شهادت برادرشان پرداختند که مورد توجه حاضران قرار گرفت.

رحماندوست : وظیفه ما امروز نگارش برای آیندگان است

پس از آن، مجتبی رحماندوست، نماینده مجلس شوراس اسلامی و از رزمندگان و جانبازان هشت سال دفاع مقدس، طی سخنانی در مورد کتاب آیت الله جمی گفت: زمانی که آیت الله جمی این کتاب را می نوشتند به دنبال منافع شخصی و نشان دادن خود نبودند و می خواستند تنها فداکاری مردم آبادان را ثبت کنند و در این بین افسوس نیز می خوردند که چرا گاهی قلم را زمین گذاشته اند. خداوند به همه ما توفیق دهد که به وظایفمان، در هر مقامی عمل کنیم و قلم را از خود دور نکنیم. وظیفه ما امروز نگارش برای آیندگان است.

در ادامه این مراسم، آقایان عبدالحسین مقتدایی استاندار خوزستان و احمد جمی فرزند آیت الله جمی به ذکر خاطراتی از شهید «دریا قلی سورانی» و آیت الله جمی پرداختند.

در پایان این مراسم، تندیس مقاومت شهید «دریا قلی سورانی» با حضور چهره هایی چون حجت الاسلام علی ابراهیمی پور،، امام جمعه آبادان، آیت الله سید علی دشتی، رئیس حوزه علمیه آبادان، محسن مومنی شریف رئیس حوزه هنری، محمدرضا جعفری جلوه رئیس بنیاد فارابی، عبدالحسین دهدشتی، محمدرضا شرف الدین رئیس انجمن سینمای دفاع مقدس، محمدعلی باشه آهنگر فیلم ساز و حمید فرخ نژاد بازیگر به احمد جمی فرزند آیت الله شیخ غلامحسین جمی اهدا شد.

همچنین لوح های تقدیر و یادبودی به محسن کاظمی (نویسنده کتاب «نوشتم تا بمانم»)، مصعومه آباد (نویسنده)، ملا صالح قاری ( از مبارزان پیش از انقلاب و دفاع مقدس)، مکی یازه (از سرداران دفاع مقدس)، سعید طاهری (فرمانده بسیج در دوران دفاع مقدس)، سعد ادهم (مجاهد عراقی که علیه ارتش بعث عراق می جنگیده است) از سوی مهمانان یاد شده اهدا شد.

شایان ذکر است، طراحی تندیش مقاومت شهید «دریا قلی سورانی» و مجسمه بزرگ این شهید که در شهر آبادان نصب شده است توسط طاهر شیخ الحکمایی از هنرمندان برجسته مجسمه سازی حوزه هنری طراحی و ساخته شده است.

تندیس مقاومت شهید «دریا قلی سورانی»، هر ساله به شخصی اهدا می شود که به شهر آبادان و مقاومت آن پرداخته باشد.

دریاقلی سورانی


 
تاریخ شفاهی
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٩  
 

گفت‌وگو با علی‌رضا کمری درباره ظرفیتها و ضرورتهای تاریخ شفاهی در ایران

اشاره:
امروز وقتی سخن از تاریخ شفاهی در میان است یکی از برجسته‌ترین نام‌ها، «استاد علیرضا کمری» است. کتاب‌ها و مقالات و دیدگاه‌های ایشان همیشه برای گروه‌های مختلفی که درگیر این حوزه از فعالیت علمی و فرهنگی در کشور هستند، آموزنده و خط‌شکن بوده است. توجه و دقت ایشان به موضوع تاریخ شفاهی هم به کار آسیب‌شناسی این‌گونه از فعالیت‌ها توسط افراد و نهادهای مختلف آمده است و هم بی‌وقفه در رشد علمی و آشناسازی با روش‌های جدید مطالعاتی مفید بوده است. آنچه همواره از ایشان دیده و شنیده‌ایم جز پرهیز از نگاه تبلیغاتی و دردمندی نسبت به عمق فرهنگی مطالعات جنگ / دفاع مقدس نبوده است. وقتی انتشار نشریه با چنین موضوع ویژه‌ای را با ایشان درمیان گذاشتیم. با روی باز استقبال نمودند. پیشنهادهای بسیاری برای هرچه کامل‌تر شدن آن دادند و خود نیز پذیرای سؤالات ما شدند. اینک، گفت‌وگوی ما با ایشان پیش‌روی شماست
س: در سالهای اخیر چه در داخل ایران و چهایرانیان خارج از ایران(عمدتا از سوی وابستگان فرهنگی و سیاسی قبل از انقلاب)تلاش های جهت تنقیح تاریخ شفاهی معاصر ایران در جریان است. جنابعالی به عنوان پژوهشگری که در چند سال گذشته در این حوزه ممحض بوده اید ارزیابی تان را درباره تاریخچه این تلاش ها بفرمایید.

ج: بسم‌الله الرحمن الرحیم. تاریخ شفاهی در ایران به دلایلی عمدتاً پس از انقلاب محل توجه و اعتنای گسترده واقع شد. انقلاب و جنگ برای مطرح‌شدن و شکوفاشدن و روی زبان افتادن این اصطلاح دو بستر و زمینه‌ی بسیار مهم بودند. اگر بخواهم از نمونه‌های نخست و ابتدایی این شگرد نام ببرم باید به گفتگوی با شهید عراقی در نوفل‌لوشاتو اشاره کنم که تحت عنوان «ناگفته‌ها» چاپ شده است. کاری هم که بی‌بی‌سی راجع به انقلاب ایران در قالب نوارهای مصاحبه با شخصیت‌های انقلاب انجام داد و در داخل هم به دو یا سه‌ شکل مختلف منتشر شد جزو کارهای اولیه در این حوزه، در خارج از ایران و مربوط به انقلاب محسوب می‌شود.
س: قسمت عمده‌ای از تجربیات تاریخی ما بعد از انقلاب به دلایل مختلف ثبت و ضبط نشده است. از دلایل معرفتی آن که می‌تواند رویکرد غیر تاریخی ما باشد تا دلایل فرهنگی و سیاسی و درگیری های مختلفی که داشته ایم. الآن شاید کم‌کم ضرورت تاریخ شفاهی مشخص می‌شود و یک سری تلاشهایی صورت می گیرد. به هر حال ما با توجه به محدودیت منابعی که داریم، نمی‌توانیم  به همه موقعیتهای تاریخی از نهادها و ساختارها گرفته تا آدمها ورود کنیم. در این صورت  اولویت‌بندی ما باید چطور باشد؟
ج: به نظر من نیم قرن گذشته‌ی ایران، یک دوره‌ی به تمام معنا متکثر و متنوع از مسأله‌ها و موضوعات بسیار قابل اعتنا است و باید این مسئله‌ها و موضوعات را از طریق مصاحبه، مبتنی بر شیوه تاریخ شفاهی از منابع و‌ مجاری اطلاعاتی استحصال کرد. در این تردیدی ندارم که اگر این پنجاه سال به درستی شناسایی، استحصال و گردآوری شود، زمینه‌های پیدایی یک تحول بنیادین یا انقلاب فرهنگی و علمی رخ می‌دهد. این پنجاه دوره‌ای است که بسیاری از امور تغییرات عجیب و غریبی پیدا می‌کنند، ایجاد می‌شوند، شکل می‌گیرند. شاید این پنجاه سال از سده‌های قبل، از نظر کم و کیف تحولات اجتماعی سیاسی فرهنگی تاریخی تغییرات فراتر و شگفت‌‌تر باشد.
ما با استفاده از تاریخ شفاهی می‌توانیم به حجم انبوه و گسترده و متنوع رویدادها و تجربه‌های از سر گذرانده دسترسی پیدا کنیم که مطالعه‌ی دقیق آن‌ها می‌تواند الگوی مطلوب عمل ما را در شکل‌گیری تمدن ایرانی اسلامی نشان دهد. این کار به یک نظام معرفتی سنجیده و نهادهای علمی فعال نیاز دارد. نهادهایی که اکنون در این حوزه انجام وظیفه می‌کنند، پراکنده و از هم گُسسته هستند. جبهه فرهنگی انقلاب به عنوان یک مجموعه چریکی سبک سلاح فرهنگی کاری انجام می‌دهد. مرکز اسناد انقلاب اسلامی یک جور، مرکز مطالعات و تحقیقات ادب پایداری حوزه هنری جور دیگر و دیگر جاها به شرح ایضاً. این نهادها ارتباط معنامند و سازمان‌وار و متشکلی هم با هم ندارند و این اصلاً خوب نیست. این حرفها به این معنا نیست که اینها تعطیل بشوند. رأس همه‌ی نهادهای مطالعاتی علمی فرهنگی آموزشی در ایران شورای عالی انقلاب فرهنگی است، شما تا قاعده مطالعه کنید تا دریابید وضع ده‌ها مرکز و مجموعه و نهاد علمی فرهنگی مطالعاتی را با هم و سهم مطالعات مربوط به پژوهش‌های تاریخی مُعاصر و انقلاب اسلامی را.

س: چون با مرگ افراد هم ممکن است که اینها را با خودشان ببرند.

ج: بله، همین طور است. به تعبیر من تاریخ شفاهی تاریخ اورژانسی است. یعنی من و شما که الآن داریم صحبت می‌کنیم، به گردش دقیقه‌ها کسانی به مثابه صفحاتی از این کتاب کنده می‌شوند و باد آنها را می‌بَرد و تجربیات باارزششان نابود می‌شود. من سال‌ها پیش طرحی برای آموزش و پرورش نوشتم. گفتم یک معلم سی سال از روز اول تدریس می‌کند تا آخر. این سی سال، سی سال تجربه است. آموزش و پرورش این‌قدر باهوش باشد که سال بیست و نهم یا سی‌ام یک آموزش ضمنی برای این شخص بگذارد. بگوید ما می‌خواهیم این بیست و هشت سالی که شما تا الآن تدریس کردی، داشته‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها و تجربیاتت را کنسرو کنی و برای بعدی‌ها بگذاری، به مثابه یک پایان‌نامه و رساله. یعنی ما در آموزش و پرورش یک نهاد تاریخ شفاهی داشته باشیم که بعد از رفتن هر معلم تجربه‌ی سی ساله‌ی او ثبت بشود. بررسی و تحلیلِ انباشت این تجربیات برای پویایی و تداوم آموزش و پرورش یک ضرورت انکارنشدنی است. این طرح را می‌شود در اکثر، بلکه همه‌ی نهادها و سازمان‌ها و ادارات طرح و اجرا کرد. یکی از نتایج این عمل حفظ و صیانت از هویت است؛ از هویت فردی گرفته تا هویت ملی.
بماند از این که الآن ما داریم شرایط گذار و شتابانی را سپری می‌کنیم و برای جلوگیری از شکاف نسلی نیاز داریم که ارتباطات نسلی شکل بگیرد. بنابراین حتی علاوه بر تجربیات معلمان نیاز داریم که داشته‌های پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها هم ثبت و ضبط شود. در بعضی مدارس دنیا این مساله جدی گرفته شده است و دانش آموزان به عنوان یک کار درسی موظف هستند خاطرات شفاهی معمرین و بزرگترهای فامیل را جمع‌آوری کنند. به واسطه این آموزش‌ها و سرمایه‌گذاری‌ها «حافظه تاریخی» حفظ و حراست می‌شود.
باید این کارها را انجام دهیم تادچار انقطاع و گسست نشویم. چون اگر دچار انقطاع و گسست بشویم، ناچار می‌شویم هر دوره را از نو تجربه کنیم و هزینه کنیم. اگر ما تجربه تاریخ جنگ‌های ایران و روس را می‌داشتیم، قطعاً حضور ما در جنگ ایران و عراق به شکل دیگری بود. و ما از آن تجربه تاریخی می‌فهمیدیم که اینجا باید چگونه ورود کنیم و چگونه خارج شویم.
به نظر من مسأله‌شناسی و موضوع‌یابی مطالعات تاریخی به مفهوم گسترده کلمه از طریق تاریخ شفاهی، خودش موضوع رساله‌ها و پایان‌نامه‌ها و مطالعات مفصل است. رسیدن به این فهرست‌واره لازم است و پیدا کردن درختواره موضوعات تاریخی در پنجاه سال گذشته، برای فهمیدن ترتیب و تراجح و تقدم و تأخر آن‌ها.
متاسفانه نهادهای رسمی آموزشی پژوهشی از جمله دانشگاه‌های ما از توجه و اهتمام به این مسأله عقب هستند. انقلاب که شد رشته جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی تا مدت‌ها گیج بود. من دانشجوی این رشته بوده‌ام و آن زمان را تا حدودی درک کرده‌ام و دیده‌ام آن فضا را. این عقب‌ماندگی دانشگاه نسبت به وضع موجود هنوز جبران نشده است. ما غالباً در فضای ترجمه داریم به سر می‌بریم یا سپری کردن همان راه‌های سنتی گذشته. این امری است که نهادهای انقلاب باید به آن خوب توجه کنند. تصمیم بایسته‌ای که می‌تواند از وضع فعلی ما را به یک مرحله‌ی جهشی برساند تقریب و تفاهم نهادهای مشغول به تاریخ شفاهی با دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی، خصوصاً آموزش و پرورش است. از سرمایه‌ی عظیم دانشجویی و دانش‌آموزی هم نباید غافل بود. مع‌الوصف فعال‌کردن و به کارگیری این طیف وسیع در حوزه تاریخ شفاهی نیازمند برنامه است.
به نظر من حتی اگر بخواهیم قضیه را جدی‌تر بگیریم، این مساله‌شناسی و موضوع‌شناسی تاریخ شفاهی می‌تواند یکی از کارهای اساسی شورای عالی انقلاب فرهنگی باشد. یعنی پیشنهادی که می‌شود کرد این است که شورای عالی انقلاب فرهنگی ببیند در نیم قرن اخیر، ما چه مسأله‌ها و موضوعاتی در حوزه اتفاقات تاریخی، اجتماعی، علمی و فرهنگی هنری و ادبی داریم که قابل تحقیق هستند و ما می‌توانیم از طریق گفتگو به روش تاریخ شفاهی به آن برسیم و آنها را جمع‌آوری و تدوین کنیم. حاصل این کار می‌تواند به تأسیس بانک یا آرشیو تاریخ شفاهی ایران به معنی واقعی کلمه بینجامد. یکی از عللی که موجب می‌شود ما نسبت به این قضایا و مسائل و داشته‌ها وقوف پیدا نکنیم شناوربودن در حجاب معاصرت و قرب نسبت به واقعه یا حضور در متن است. و دیگر، کم‌جانی ما در حوزه‌ی اندیشه‌ی خلاق و غلبه‌ی روند و پسند روزمره‌انگاری و اغتنام حال در کارها.
زمینه‌ها، علل و چگونگی پیدایی انقلاب به‌واسطه تاریخ شفاهی روشن‌تر و کاربردی‌تر معلوم می‌شود. این که شخصیت تاریخی امام (ره) چگونه شکل می‌گیرند، می‌بالند و موجب این رخداد بزرگ می‌شوند از جمله‌ی موضوعات است. منشاء اندیشه‌ی امام چه بوده است و قس علی هذا. برخی قائل‌اند به صدرایی بودن آبشخور معرفتی امام. خود من هم قائل هستم به این که دوران جنگ، کل تاریخ و فرهنگ ایران تداعی و احیا و بازنمایی و بازخوانی می‌شود.

س: شاید اگر بخواهیم تعریف فرهنگ را بیان کنیم باید بگوییم فرهنگ ساختاری است که بر جامعه محاط می‌شود و جامعه را هدایت می‌کند. این ساختار در حقیقت تجربیات ته نشست شده گذشتگان است که ما را جهت می‌کند. این که ما چطور لباس بپوشیم، چی بخوریم، چطور صحبت کنیم. برای تبدیل شدن یک مقوله به فرهنگ باید آن پدیده برای مدت طولانی تداوم داشته باشد و تکرار شود تا ته نشست کند و تبدیل به ساختار شود. از این جهت شاید بتوان گفت که کار تاریخ شفاهی که نوعی تنقیح تجربیات است در نهایت باعث تداوم تجربیات و تبدیل شدن آن به فرهنگ می شود.
ج: حرف قابل قبولی است؛ می‌شود فرض کرد فرهنگ صورت ایستا یا انقطاعی و تکه‌پاره شده پیدا کند یا فرهنگ متداوم و به‌ هم‌ پیوسته و شاکله‌مند باشد. این تداوم که شما هم اشاره کردید خیلی مهم است. یعنی ضمن این که شما در دنیای مدرن سیر می‌کنی بفهمی از کجا به اینجا رسیده‌ای. به همین دلیل است که در جاهایی مثل انگلیس، اینهایی که مدرن و امروزی هستند و با آخرین فناوری‌ها سرو کار دارند، سخت به سنت پایبند هستند. من از دوستان شنیده‌ام در لندن و در حلقه اول مرکزی شهر کسی نمی‌تواند نمای خانه‌اش را عوض بکند. در حالی که ما دائم به تمدن و سنت خودمان می‌نازیم. اما شما به وضع معماری شهرها وقتی که نگاه می‌کنید متوجه می‌شوید هیچ اندیشه و نظام فرهنگی مدونی در شهرسازی ما نیست و قدم‌زدن در شهر نشان می‌دهد که جامعه چطور فکر می‌کند و چگونه اداره می‌شود. معماری نُمود خیلی مهمی است برای دانستن فرهنگ و اندیشه‌ی یک جامعه.

س: ما اگر بخواهیم نگاه وجود‌شناختی به مساله معرفت و دانش عمومی و تخصصی داشته باشیم، باید این تجربیات را منقح کنیم. به قول دکتر کچویان انقلاب اسلامی یک انفتاح تاریخی بود. یعنی گشایشی بود فارغ از رویکردهای جهانی چپ و راست موجود. این نگاه جدید خودش را در کنش  انسانها نشان می دهد. وقتی یک نظم گذشته‌ای از بین می‌رود و نظم جدید هم شکل نگرفته  کنشگران آزادترین نوع کنش خودشان را دارند. یعنی تقریباً تحت هیچ ساختاری نیستند. اینجا به تمامه خودشان هستند. یعنی «وجود» اینجا دارد به تمامه خودش را ارائه و نشان می‌دهد. پس اینجا و این برهه که هنوز نظم جدیدی شکل نگرفته را می‌خواهیم عینی کنیم،  باید ببینیم که این وجود چه چیز ساخته و بنا کرده. چطور عمل کرده. از همین جهت است که تاریخ شفاهی دهه اول انقلاب برای ساخت الگوی اصیل و مطلوب عمل بسیار حائز اهمیت است.

ج: بله بنیاد آن بر معرفت منِ فعال است.

س:  ما یک سری تجربه‌هایی داریم. انقلاب که اتفاق افتاد، تأثیر خودش را نه در عقول معرفت‌شناختی که در عقول عملی گذاشت. ما یک عقل عملی داریم و یک عقل نظری داریم. عقل نظری این است که در کتابها مثلا می‌گوییم که انقلاب اسلامی طبق نظریه صدرایی و اینها اتفاق افتاده که نقد و بررسی هم شده است. ولی می توان به عقل عملی هم توجه کرد که تا حالا کمتر شده است.در فرایند و صیروت انقلاب عقل جدیدی شکل گرفته که این عقل جدید را نمی‌شود با هیچ کدام از نظریات و مکاتب پیشین توضیح داد. این عقل جدید عقل عملی بوده که خودش را در زندگی روزمره کنشگران فعال انقلابی نشان داده است. در جهاد، در جنگ، در هنر، در ادبیات.تاریخ شفاهی به ما کمک می کند که  ما آن عقل عملی را بیرون بکشیم. همان کاری که فوکو راجع به تاریخ جنون انجام می‌دهد. می‌خواهد توضیح بدهد که این عقل جدید چطور شکل گرفته است. بر روی سرحدات و مرزهای عقل کار می کند و برای همین به پدیده مدرن تیمارستان می رسد و سعی می کند نشان دهد که عقل جدید غربی چگونه با تعریف مفهوم جنون خود را هویت می بخشد. برای همین به کمک تاریخ شفاهی می توانیم دریابیم که آن جایی که ما بعد از انقلاب داریم خودمان را از جهان موجود متمایز می‌کنیم کجاست. عینیات این تلاش در هنر و ادبیات و فعالیت های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی نمودار می شود.

ج: همین است. درست است. تاریخ شفاهی می‌تواند در حقیقت به دنبال بنیاد این"وقوف بر من آگاه" و  تحقق پیدا کردن "من" هم باشد. "من" که می‌گویم، منِ نفسانی نیست. منِ فهیم است. منِ عارف است. عارف نه به معنای عارفانه‌اش، بلکه به معنی انسانِ شناسا. یعنی آگاهی به مُدرِک بودن و مؤثر بودن و مسؤول بودن و دانستن و ایفای نقش کردن، و این اتفاقی است که در انقلاب افتاده است. این خودآگاهی و خودباوری به توانستن است که منجر به عمل می‌شود. البته اتکا این خودآگاهی و خودباوری یا ایقان و عمل، بازگشت به دین و احیای ایمان دینی بود. منشاء تأسیس نهادهای انقلاب و نقش‌آفرینی آنها همین بود. این جهش چگونه به وجود آمد این سئوال بزرگ را می‌شود از طریق تاریخ شفاهی جواب داد. کارهای جهاد سازندگی از اول تأسیس تا پایان جنگ نمایشگاهی از همین خودیافتگی انقلابی و باور سرشار است. پشت این رخداد، اتفاقاتی روی داده که آنها خوب دیده و مطالعه نشده است.
بگذارید مثالی برای شما بزنم. می‌دانید شمارگان نشریه «مکتب اسلام» چقدر بوده. بنابر نقل آقای محمود حکیمی در سال‌های 1355ـ1356 حدود 000/130 نسخه از این نشریه توزیع می‌شده در سراسر ایران و در سال 48 تا 1352 بیش از ده هزار نسخه فقط در تهران خواهان داشته. زمانی است که جمعیت ایران به‌مراتب کمتر از حالا و تعداد بیسواد بسیار بیشتر بوده است. این علامت بسیار بزرگی است که این تشکیلات توانسته خودش را ذره‌ذره جان ببخشد و هویت بدهد. اینکه چگونه یک جریان فرهنگی سرکوب شده در دوره رضاخانی در دوره محمدرضا احیا می‌شود، پردازش می‌شود و بالا می‌آید و اندک اندک مفهوم و معنا پیدا و می تواند یک انقلاب وسیع مردمی را هدایت کند خود تجربه گران‌مایه‌ای است که تاریخ شفاهی می‌تواند ابعاد این تجربه را روشن و ماندگار سازد. نقش هیأت‌ها، گعده‌ها، مسجدها، حسینیه‌ها، مجموعه‌ها، انتشاراتی‌ها و آدم‌های شاخص در این دوران هنوز به راستی و بایستگی معلوم نشده است. انقلاب اسلامی حاصل رخدادهای خاموش فرهنگی بسیاری قبل از رخداد انقلاب اسلامی است.

س: در همین اثنا که شما دارید جاهایی که باید دیده بشوند و خاطراتشان ثبت بشودردیف می‌کنید نگاهی هم داشته باشیم به بحبوحه انقلاب و مهمتر از آن بعد از انقلاب.مثلاً جهاد سازندگی و فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی آن زمان جهاد سازندگی. همینطور فعالیت های فرهنگی بعد از انقلاب در مساجد مثل گروههای تئاتر و سرود و ادبیات و تعزیه و کتابخانه های مساجد و همینطور فضای جنگ وفضای پشت جبهه ها...

ج: اینها بسیار مهم هستند. عرض کردم آنی که شما در انقلاب دیدید، حاصل و شکوفه‌ی حرکت‌های قبل است. یعنی اگر آنها نبود اینها شکل نمی‌گرفت. چون امر متداوم است. تداوم و پیوسته است و ما آن را نمی‌بینیم. این که جهادی‌ها یکباره کنار هم جمع می‌شوند، این در یک فضای فکری دینی و اخوت و ایثار شکل می‌گیرد. نیاز اساسی جامعه امروز ما شناخت و مهم‌تر ـ اگر بشود ـ احیای همین‌هاست. خصوصاً تجربیات دهه اول ...

س: دهه اول از  چه نظر؟

ج: چون دهه‌ی اول دهه‌ی جوشش و زایش انقلاب است. ما اندک اندک از آنجا فاصله می‌گیریم. می‌آییم وارد فضای سازندگی می‌شویم و گرایش‌های تکنوکراتی بر ما حاکم می‌شود و مواجهه‌ها و انتزاع‌ها شکل می‌گیرد. این روند می‌آید تا حال حاضر. شما جو انقلابی خودجوش مردمانه دهه اول را الآن نمی‌بینید. آن زمان هر کاری که روی زمین مانده بود همه می‌رفتند و به آن اهتمام می‌کردند. الآن می‌گویند فلان نهاد بیاید و این کار را بکند. این تغییر نگرش خیلی مهم است.

س: الآن اگر بخواهیم به صورت عملیاتی تر بحث کنیم روش مسأله‌شناسی ما چطور باید باشد؟ به هر حال امکانات و فضای ما محدود است. می‌خواهیم بدانیم که الآن از کجا شروع کنیم بهتر است.

ج: نیاز به یک کار مقدم مطالعاتی دارد. کارگروه‌هایی می‌تواند شکل بگیرد. این کارگروه‌ها می‌تواند تلفیقی باشد از بچه‌هایی که در حوزه مطالعات فرهنگی تاملاتی دارند و کسانی که در آن دوره تجربه عینی عملیاتی در حوزه‌های متنوع شهرها و مجموعه‌ها و سازمان‌ها را سپری کرده‌اند. لازم است سابقه‌ی شُد و نشد این کار پیگیری و پرسش شود.

س: ارزیابی تان از کارهایی که تا حالا در تاریخ شفاهی ایران و انقلاب اسلامی و جنگ انجام شده چیست؟

ج: درباره‌ی این موضوع مفصل تا به حال حرف زده‌ام و مطلب نوشته‌ام و تکرار نمی‌کنم اما اختصاراً باید بگویم غالباً میان خاطرات شفاهی و تاریخ شفاهی خلط مبحث شده است. در حقیقت گستره‌ی موضوعی محتوایی تاریخ شفاهی را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: 1- موضوع محور بودن 2- شخصیت محور بودن. اصل مسأله در تاریخ شفاهی عطف به موضوع است و اگر سراغ شخص می‌روند بر حسب این است که ارتباط این شخص با موضوع موضوعیت دارد.
غالب آن چیزی که تحت عنوان تاریخ شفاهی در ایران اتفاق می‌افتد شخص محور است و در حقیقت نوعی خاطرات شفاهی است و نه "تاریخ شفاهی".
بین تاریخ شفاهی و خاطره‌گیری شفاهی و تدوین آن مشابهت‌ها و همانندی‌ها و نیز تفاوت‌هایی هست. اگر چه هر دو مبتنی بر عنصر "یاد" یا "به خاطر‌ داشته‌های ذهنی" مرجع روایت یا صاحب خاطره یا گوینده شکل می‌گیرند. هر دو غالباً اظهارات لسانی هستند. منتها یکی از جنبه‌های متفاوت‌کننده مهم این است که مسأله تاریخ شفاهی "تاریخ" است. شفاهی ناظر به رویکرد و روش است؛ ما در تاریخ شفاهی با تاریخ سروکار داریم. منتها به جای این که سراغ اسناد و مدارک کتبی و غیرکتبی برویم، سراغ کسانی می‌رویم که حادثه‌ها را آفریده‌اند یعنی کنشگران فعال یا شاهد و سامع رویداد بوده‌اند که البته همین هم شرایط و مراتبی دارد که آیا دیده‌اند و یا فقط شنیده‌اند! آیا بلاواسطه شنیده‌اند یا با واسطه؟که البته درباره این فقرات هنوز دقیق صحبت نشده است.
بنابراین وقتی که ما درباره تاریخ صحبت می‌کنیم، مسأله اساسی مورخ شفاهی دستیابی به چند و چون زمینه‌هایی پیدایی رخداد است، آن‌گاه خود رخداد و سپس آثار و پیامدهای آن رخداد. یعنی مسأله مورخ شفاهی مسأله تاریخ است. منتها در این جا به جای این که مستقیم به سراغ اسناد و مدارک کتبی و کاغذی و تصویری و غیره و ذالک برود، متن اساسی کار او مبتنی بر گفتگو با کسانی است که خود آنها مرجع آگاهی و حیّ هستند. یعنی خود آنها کنشگران یا شاهدان و ناظران رخداد هستند. در واقع کانه گویی در نبود این افرادی که باید این حرفها را می‌گفتند، اسناد در گفتن نیابت داشتند.
پس ما می‌توانیم بگوییم نسبت بین شناخت و واقعه در تاریخ شفاهی مستقیم‌تر است تا در رجوع به سند. اگر چه در کار تاریخ شفاهی این طور نیست که مورخ شفاهی به اسناد کتبی و اسناد تصویری و غیره ذالک رجوع یا از آنها استفاده نکند بلکه متن و بطن اساسی کارش بر اساس گفتگو با کسانی است که مستقیم یا غیر مستقیم در آن رویداد حضور داشته‌اند.
من در این‌باره نکاتی را عرض می‌کنم: اول اینکه هر گفتگو و مصاحبه و دیالوگی تاریخ شفاهی نیست. وقتی که مورخ شفاهی با مرجع روایت گفتگو می‌کند، خودش باید یک تاریخ‌شناس تاریخ‌نگار باشد. مسأله او متوجه تاریخ است. درک عمیق تاریخ مستلزم تعقل است. تعقل، نه توهمِ تعقل. خِردمرد درمی‌یابد هیبت تاریخ را. کسانی که خلقیات رمانتیک و شاعرانه دارند بهتر است بروند دنبال ادبیات.
چقدر از کسانی که رکوردر به دست می‌گیرند و گفتگو می‌کنند تاریخ بلد هستند؟ غالب اینها تاریخ‌شناس و تاریخ خوانده نیستند. این حرف‌ها به این معنا نیست که ما آن کارها را نادیده بگیریم یا بی‌اهمیت بدانیم. آن کارها هم سر جای خودش محل اعتنا است ولی آنها "تاریخ شفاهی" نیستند. چرا؟ چون مورخ در گفتگو با شخص در اصل به مسأله توجه دارد، نه به راوی. ما در خاطره به گوینده توجه می‌کنیم ولی در تاریخ (شفاهی و غیر شفاهی) به گفته توجه می‌کنیم. این یک تفاوت است.
در تاریخ شفاهی مصاحبه‌کننده می‌تواند و باید در دیالوگ فعال باشد و در جای لازم به چالش بکشد مصاحبه‌شونده را و او را راهنمایی کند .... چون مصاحبه‌کننده به دنبال موضوع است و نه شخص. به عبارت روشن‌تر این‌که، مورخ تاریخ شفاهی برای تاریخ کار می‌کند و برای آن موضوع تاریخی که خودش دارد دنبال می‌کند، ما در خاطره‌نویسی برای خاطره شخص کار می‌کنیم ولی در تاریخ‌نگاری شفاهی با چرایی و چگونگی و تحلیل و استدلال و استنباط سروکار داریم.
البته بعضاً کارهایی هم شده است که صرفاً خاطره‌گیری هم نبوده و معمولاً بین این دو گشتاگشتی هم صورت می‌گیرد. در خاطره‌گیری ما فقط ثبت می‌کنیم که البته درگیر احساس و عاطفه می‌شویم و کار ریختار ادبی و روایی نیز پیدا می‌کند.
مساله ای که ما در «خاطره» داریم این است که ما از اکنون به گذشته می‌رویم در حالی که در «تاریخ» گذشته را به اکنون می‌آوریم. یکی از آسیب‌های خاطره‌خوانی و خاطره‌کاری این است که شما را از وضع واقع موجود به گذشته پرتاب می‌کند. در شما حس نوستالژیک را تقویت می‌کند که آثار و تبعات این عقب‌گرد خلسه است، اینجا نشئگی و خلسه و خوشی و گریز از وضعیت موجود ممکن است پیش بیاید. در حالی که تاریخ ماجرایی است که شما را به اندیشیدن وامی‌دارد. می‌خواهید گذشته را به اکنون بیاورید. تاریخ (شفاهی یا مکتوب) دردانگیز و خردمحور است. خاطره‌خوانی و خاطره‌دوستی مفرط یا محسوس در یک جامعه‌ می‌تواند نشانی باشد از گریز یا ستیز با وضع موجود؛ نوعی انفعال است در برابر واقعیت حاضر. در این صورت خاطره پناهگاه گذشته‌گرایان و افسوس‌مندان می‌شود. مسائل زیاد است و جای طرح همه‌ی آنها نیست اینجا. در حالی که در تاریخ شفاهی مسأله «اکنون» است که پیش روی ماست. پاسخ به مساله کنونی بر اساس آنچه گذشته و شناخت درست گذشته نه احساس‌مندانه و مخیّل.

س: ضرورت تاریخ شفاهی را از لحاظ معرفت‌شناختی چه می‌دانید؟ توجه به تاریخ شفاهی چقدر مهم است؟ یعنی ما الآن باید تاریخ اسنادی را بیشتر مد نظر خودمان قرار بدهیم یا تاریخ شفاهی را؟ تفاوت حوزه‌های تاریخ شفاهی یا تاریخ اسنادی یا خاطره‌نگاری کجا است؟ با توجه به همین مسائل و مشکلات و دغدغه‌هایی که این روزها داریم.

ج: اصل تاریخ است، یعنی مطالعه‌ی دقیق و روشمند گذشته و حال برای حال و آینده. اصل مطالعات تاریخی است. چرا ما سراغ تاریخ شفاهی می‌رویم؟ به خاطر این که این روش و این رویکرد ما را به داده‌ها و یافته‌هایی می‌رساند که تاریخ کتبی یا اسناد و مدارک نمی‌رسانند. بنابراین اگر ما به کسانی مراجعه می‌کنیم و از آنها سؤال می‌کنیم. به این دلیل است که به مجاری و منابع اطلاعاتی دسترسی پیدا کرده‌ایم که نو هستند و ما نمی‌توانیم یافته‌ها و داده‌های آنها را از طریق یافته‌های اسنادی پیدا کنیم. تاریخ‌پژوهی و تاریخ شفاهی نیاز به مطالعات مفصل پیشینی دارد که زمینه را برای یک مصاحبه و گفتگوی فعال و غنی فراهم می‌کند. در حالی که در خاطره نویسی خیلی به این مطالعات نیازی نیست. چون خاطره به عوالم فردی فرد مربوط می‌شود حتی در جایی که این فرد دارد گزارش می‌دهد رویدادها را.
بنابراین گویی که ما با تاریخ شفاهی یک مجرا و مسیر جدید بسیار قابل اعتنا برای دستیابی به اطلاعات پیدا می‌کنیم. البته انجام تاریخ شفاهی امری سهل و ممتنع است و همانطور که اشاره کردم غالباً خاطره‌نویسی را با تاریخ شفاهی خلط می‌کنند. داشتن دانش، خردمندی و حریّت از مختصات وجودی مورخ شفاهی است چون باید موضوع از زوایای مختلف و طرف‌های مختلف درگیر بررسی شود.
یکی از مبانی و مقاصد تاریخ شفاهی این است که صداهای پنهان و رانده شده، یعنی تاریخ‌های گمشده و شنیده‌نشده روایت شود. معمولاً در خاطره‌نویسی‌ها سراغ افراد مشهور و معروف می‌روند در حالی که تاریخ شفاهی به صداهای حاشیه‌ای و کمتر شنیده شده نیز می‌پردازد. چون این طیف حاشیه‌ای کمتر امکان این را داشته‌اند که زندگی خود را روایت و مکتوب کنند و اسناد و مدارک برای روایت تاریخی زندگی این طبقات و افراد به حاشیه رانده‌شده کمتر موجود است و اینجا تاریخ شفاهی به کمک می‌آید. با این روش می‌شود با باربران بازار هم طرف صحبت شد و نکته‌های شنیدنی و قابل ثبت را از آن‌ها گرفت، شما از این طریق می‌توانید سراغ کارگران ساختمانی بناهای خشتی و آجری یزد بروید تا بدانید چگونه گل درست می‌کردند، ورز می‌دادند، قالب می‌زدند، خشت می‌کردند و بعد به کار می‌بردند. می‌توانم تعبیر دیگری برای تاریخ شفاهی به کار ببرم یا بسازم، این تاریخ به روش مطالعه‌ی سلولی عمل می‌کند، یعنی تن را شامل اعضا و اعضا را شامل اجزا و اجزا را شکل یافته از سلول‌ها می‌داند. تاریخ شفاهی تاریخ سلول شناخت هم هست تا برسد به جز و پیکر و تن که مردمان یک عصر و نسل باشند.

س: می‌توانیم بگوییم که خاطره‌نویسی یا خاطره‌نگاری پیش از تاریخ شفاهی است. ما می‌گوییم خاطره‌نویسی معطوف به چیزهایی هستند که اسنادی نیستند و در ذهنیت افراد وجود دارند. ما از خاطره‌نگاری استفاده می‌کنیم که اینها را استحصال بکنیم. مرحله بعد ممکن است که تاریخ شفاهی باشد که با توجه به سؤالاتی که دارد،‌ اینها را پردازش می‌کند. یعنی ممکن است که حتی از دل آنها سؤالات جدیدی مطرح کند

ج:خاطره یعنی «منِ او»ی گوینده. شما می‌خواهید «منِ او» را بشناسید. در حالی که ما در تاریخ می‌خواهیم «من او» را در حوزه بیرونی و در روابط با جمع و درگیر با حوادث نگاه بکنیم. ما در «تاریخ شفاهی» شخص را در پیکر و بدنه اجتماع می‌بینیم، در صورتی که در«خاطره» شخص را به عنوان یک عنصر فقط در خودش می‌بینیم. به همین دلیل عمده آن چیزی که در خاطرات انقلاب و خصوصاً جنگ شکل گرفته، بیانگر ذهنیت و آرمان و درونیات و جهان شخص هستند. این خاطرات به ما نمی‌گویند که در جنگ چه گذشته اما به ما می‌گویند که انسان جنگ چگونه فکر می‌کرده. البته می‌شود بین این دو، پل ایجاد کرد. و اینها بیشتر موادی هستند که به درد انسان‌شناسی جنگ می‌خورند، نه شناخت واقعیات و رویدادهای تاریخ جنگ از بعد نظامی و سیاسی. علاوه بر این خاطرات عمدتاً مواد مفیدی برای مطالعات تاریخ فرهنگی هستند البته به شرط این که دست نخورند. که معمولاً متأسفانه صاف‌کاری می‌شوند، دستکاری و کم و زیاد می‌شوند، و این مصیبت بزرگی است که در واقع مخدوش‌کردن و ایجاد پارازیت و از اعتبار انداختن اینها است، تا کی و چگونه و کجا این حرف‌ها اثر کند و به ثمر برسد. واللهُ اَعلم.

منبع: نشریه فرهنگی تحلیلی راه، ش 59، آذر 93، ویژه نامه تاریخ شفاهی جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی، ص 66


کلمات کلیدی: کمری علیرضا ،تاریخ شفاهی
 
دیدار منصورون با آیت الله هاشمی
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۳٠  

دیدار منصورون با آیت الله هاشمی

 آیت‌الله هاشمی رفسنجانی صبح امروز در دیدار اعضای ستاد بزرگداشت شهدای منصورون که از مبارزان تشکیلاتی سال‌های قبل از انقلاب هستند، پیشتازان انقلاب اسلامی را سرمایه‌ای برای کشور و یادآور روزهای پرشکوه دهه فجر خواند و گفت: خوب است که جوانان با سوابق مبارزان و ماهیت انقلابی آشنا شوند.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام آشنایی جوانان با اوضاع و شرایط قبل از پیروزی انقلاب را ضرورت سیاسی و اجتماعی اندیشه‌های آنان دانست و گفت: نقطه آغاز مبارزه تصویب انجمن‌های ایالتی و ولایتی در دولت رژیم پهلوی بود که نیروی خفته و سرکوب شده از رژیم پهلوی اول را بیدار کرد.
آیت‌الله هاشمی رفسنجانی آگاهی و رهبری امام و حضور بی‌نظیر مردم برای مبارزه با مصوبه پهلوی را عامل شکست رژیم در آن مقطع خواند و گفت: با حضور پر هیمنه مردم و اجماع روحانیون و طلبه‌ها و هدایت امام(ره) اولین شکست را در زمان خفقان تجربه کرد.
ایشان با ارائه تحلیلی از شرایط سیاسی آن روزها و اهداف سلطنت، انقلاب سفید را تلاش رژیم برای جبران شکست در ماجرای انجمن‌های ایالتی و ولایتی توصیف کرد و گفت: آن شعارها هم، برنامه غربی‌ها برای اجرا در مقابل کشور‌های کمونیستی بود که امام(ره) اهداف فریبکارانه آنها را درباره هر بند افشا می‌کرد.
آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، رفراندوم انقلاب سفید را دسیسه رژیم پهلوی برای فریب مردم خواند و با تمجید از اقدامات امام و مبارزین، به یادآوری اتفاقات مهم تاریخی تا 15 خرداد پرداخت و گفت: یکی از کارهای آنها سربازی اجباری طلبه‌های معاف بود که شاید آن روزها برای مردم و مبارزین تلخ بود، اما به قول امام، جوانان روشن ضمیر ما سربازخانه‌ها را متحول کرده‌اند.
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، پانزده خرداد و حضور انبوه و مؤثر مردم را از مقاطع حساس تاریخ انقلاب دانست و گفت: حضور مردم در آن روز، مصداق تکیه و تأکید همیشگی امام بر مردم بود که تا آخر عمر و در همه مراحل به آن پایبند بودند.
ایشان حبس و حصر امام از سوی رژیم پهلوی و حاکمیت خفقان در جامعه را موجب سازماندهی جوانان در گروه‌های فرهنگی، مذهبی و سیاسی دانست و گفت: در آن شرایط احساسات سیاسی و عواطف انسانی، تفکر مبارزات مسلحانه را در بین مبارزین زنده کرد، اما امام همچنان بر مردم تأکید می‌کردند.
آیت‌الله هاشمی رفسنجانی با ذکر خاطره‌ای که یکی از افسران رژیم پهلوی از امام برای ترور شاه در یکی از برنامه‌ها اجازه می‌خواست و امام اجازه ندادند، گفت: کم کم گروه‌های مسلحانه مرکب از جوانان در سنین مختلف شکل گرفتند که به مرور شناخته و کشف می‌شدند.
آیت‌الله هاشمی رفسنجانی در ادامه تحلیل دوره‌های مختلف، به دهه چهل و تشکیل گروه‌های فراوان در نقاط مختلف کشور اشاره کرد و گفت: متأسفانه بسیاری از آن گروه‌ها به خاطر افکار کمونیستی و تلاش‌های التقاطی، به انحراف کشیده شدند.
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با سخت توصیف کردن شرایط مبارزه در سال‌های اول دهه 50، گفت: امام در تبعید و بزرگان مبارزه در زندان بودند، اما آتش زیر خاکستر روحیات انقلابی جوانان، تبلیغات مسلحانه را به راه انداخت تا به رژیم پهلوی بگویند مردم ایران در همه اعصار بخار و بخارایی دارند.
ایشان با تشریح اوضاع نفس‌گیر زندان‌ها و شکنجه‌های جسمی و روحی مبارزان، به خاطره‌ای از زندانی ‌شدن آیت‌الله خامنه‌ای اشاره کرد و گفت: 8 ماه از ایشان خبر نداشتیم و در سفر مبارزاتی به اروپا و آمریکا، مقابل سازمان ملل بودم که خبر آزادی‌اش را شنیدم و از همانجا کارت پستالی حاوی نمادی از زندان و آزادی برایشان فرستادم.
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، فضای بازسیاسی سال‌های آخر مبارزه را فرصتی برای مبارزین، اشتباه رژیم پهلوی و برنامه غربی‌ها دانست و گفت: نتیجه آن، راهپیمایی بزرگ قیطریه در روز عید فطر بود که نشان داد آتش مبارزه در کوچه پس کوچه‌های سراسر کشور زنده است.
آیت‌الله هاشمی رفسنجانی جنایت‌های ددمنشانه رژیم پهلوی در حمله‌های نظامی به صفوف مردم و کشتار آنان را تقبیح کرد و گفت: خون شهیدان، اراده مردم را در رگ غیرت به جوش آورد و به صحنه‌های میلیونی در راهپیمایی‌ها رسیدیم.
ایشان با یادآوری جمله از سر پشیمانی شاه خطاب به مردم که «صدای انقلاب شما را شنیدم»، آن را دیر هنگام دانست و گفت: زمانی بود که مردم و مبارزین خود را برای استقبال از امام عزیز آماده می‌کردند.
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام به مقطع 12 بهمن و نگرانی مبارزین برای سرنوشت اشاره کرد و گفت: وقتی هواپیمای حامل امام در فرودگاه مهر‌آباد نشست، فریاد شوق، شکر و اشتیاق مبارزین و مردم برخاست.
آیت‌الله هاشمی رفسنجانی با ذکر خاطراتی از استقبال امام در 12 بهمن گفت: تلخ‌ترین لحظه آن روز شیرین، پرواز هلی‌کوپتر حامل امام از بهشت زهرا بود و تا رسیدن خبر حضور ایشان در منزل برادرشان نبض انقلابیون و مردم کند می‌زد.
ایشان حضور مردم در حمایت از انقلاب را «کوهکن» توصیف کرد و گفت: رهبری بی‌نظیر امام و زبرالحدیدهای مقاوم، انقلابی را در تاریخ ایران، تشیع و اسلام ثبت کرده‌اند که پس از حکومت کوتاه امام علی(ع)، بی‌نظیر است.
آیت‌الله هاشمی رفسنجانی با تجلیل از زحمات گروه‌های متعدد انقلابی، مانند منصورون، گفت: در مقابل آنها گروه ولایتیون بودند که مبارزه را بر افراشته‌ کردن پرچم ضلالت می‌دانستند و شگفتا که الان خود را وارث انقلاب می‌دانند و از مردم طلبکارند.
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با تأکید موکد بر نقش مردم در همه مراحل انقلاب، گفت: نباید با تشکیل گروه‌های جعلی و شعارهای انحرافی و توخالی صف اتحاد مردم تضعیف شود که مهم‌ترین سرمایه نظام است.
ایشان تفرقه‌افکنی بین مردم را برنامه تاریخی استبداد و استعمار و فرعون‌های ستمگر دانست و گفت: باید با اتحاد به استقبال دهه فجر برویم و راهپیمایی 22 بهمن امسال را به عنوان تابلوی وحدت مردم به جهانیان نشان بدهیم.
در ابتدای این دیدار، حجت‌الاسلام والمسلمین پهلوانی، آقای احمدی و خانم صدیقه زمانی همسر شهید عبدالرضا موسوی، از اعضای گروه منصورون، ضمن تشریح فعالیت‌های این گروه، به بیان دیدگاه‌ها و نظرات خویش درباره نقش خانواده‌های شهدا در شرایط فعلی جامعه پرداختند.عکسهای کامل این دیدار را درسایت آنا نیوز به این ادرس ببینید


 
اولین معلمی که سرخودراتراشید
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٧  

اولین معلمی که سرخودراتراشید
====

باسلام .
امروز می خواهم باتوجه به موجی که اخیرادرهمراهی بادانش اموزسرطانی بوجود امده است .اولین معلمی راکه درایران سرخودراتراشید معرفی کنم .
راوی این مستند مرحوم حاج قاسم امیری دبیردبیرستانهای ابادان است .
ایشان تعریف می کنندکه درسال 1334 مدیردبیرستان فرخی ابادان دستور دادکه همه دانش اموزان باید موهای خودراصلاح کنند .
دانش اموزان چندنفررا نزد جناب سیدمحمد کیاوش (علوی تبار) که شرح زندگی او بطور خلاصه درزیرمی اید فرستادند . اوگفت من با اقای فروغی ( مرحوم فروغی ) دراین مورد صحبت می کنم ورضایت اوراجلب می کنم که موهای سرشما کوتاه نشود .
سیدمحمدکیاوش بااقای فروغی صحبت می کنند و ایشان هم مخالفت می کنند وبر تراشیدن موی دانش اموزان اصرارمی ورزند
سیدمحمد کیاوش برای همکاری بادانش اموزان موهای سرخودرامی تراشندو باهمان موهای تراشیده به کارخود وتدریس ادامه میدهند
یادش همیشه گرامی باد


کلمات کلیدی:
 
امیر سرتیپ منوچهر کهتری یا ناجی آبادان
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٠  

ناجی آبادان را مردم آبادان بهتر از همه می شناسند و شاید فقط مردم آبادان می دانند که امیر کهتری فرمانده جوانی بود که در آن روزهای سخت یکی از بزرگترین حماسه های دفاع مقدس را آفرید.

همیشه در ذهن خود می پنداشتم امیر حتماً باید مدرس دانشکده های نظامی باشد و به دانشجویان درس دهد تا تجربیات نظامی خود را به آنان منتقل کند، اما امیر را در بنیاد تعاون لشکر ملاقات می کنم!

وقتی وارد ساختمان می شوم، با استقبال گرم ناجی آبادان روبه رو می شوم. مرا به اتاقش راهنمایی می کند. اتاقی جالب و دیدنی است. در نگاه اول پرچمهای جمهوری اسلامی ایران را می بینی و بعد تابلوهای زیادی از عکس شهدا و توضیح عملیاتهاو...
لحظاتی در اتاق می چرخم. غرق در آثار موجود در اتاق می شوم. لحظه ای به خود می آیم که زمانی گذشته است. 

از امیر عذرخواهی می کنم و اجازه می گیرم مصاحبه را شروع کنیم و امیر کهتری با خوشرویی استقبال می کند.
اعطای لقب ناجی

می پرسم امیر، تا آن جا که من اطلاع دارم لقب ناجی آبادان به شما اعطا شده است. این لقب را چه کسانی به شما دادند، مردم، مسؤولان و یا...؟

چهره امیر پر از نشاط می شود و می گوید:

داستانش طولانی است، حوصله می کنید؟

با علاقه می گویم: البته!

و امیر شروع می کند به گفتن خاطرات خود که شبیه یک داستان هیجان انگیز به نظر می رسد. وی می گوید:

حماسه خرمشهر حماسه بزرگی است که داستانی جدا دارد و جایش این جا نیست. اما در چهارم آبان 1359 خرمشهر سقوط کرد. در نهم آبان، عراق با احداث پلی بر روی رود کارون به قصد تصرف آبادان از کارون عبور کرد و یک تیپ خود را وارد ذوالفقاریه کرد. گردان ما در آبادان مستقر بود.

بعد از اینکه به ما خبر دادند عراق از بهمنشیر وارد ذوالفقاریه شده، من با گردان خود حرکت کردم و خداوند هم کمک کرد و ما تا شب تیپ مجهز عراقی را که وارد ذوالفقاریه شده بود، بیرون راندیم.

می پرسم شما فرمانده گردان بودید؟

می گوید: بله، من فرمانده گردان 153 از لشکر 77 خراسان بودم که از قوچان به آبادان اعزام شده بودیم.

می گویم، خب بعد چه اتفاقی افتاد؟

 ادامه می دهد: ما تعداد قابل توجهی اسیر و غنایم گرفتیم و این اولین شکستی بود که بعد از آن همه تلاشهای دشمن و تبلیغاتی که کرده بود، متوجهش شد و این شد که مردم خوب آبادان این لقب را به من دادند.

می گویم امیر !من شنیده ام که حتی خیلی ها اسم فرزندانشان را بعد از این حادثه کهتر گذاشتند؟

می خندد و می گوید: ما به وظیفه خود عمل کردیم و همه پیروزیها لطف و کرم خداوند بود. ما فقط وسیله بودیم و توانستیم دشمن را از ذوالفقاریه بیرون برانیم. خوب است این را هم بگویم که من وقتی به قرارگاهمان در ماهشهر وارد شدم، روحانی سیدی را در آن جا دیدم که بعدها فهمیدم مقام معظم رهبری است که آن زمان رئیس جمهور ایران بودند و این دیدار را به فال نیک گرفتم. ایشان با من صحبت کردند و پرسیدند که چه کم داریم، چه لازم داریم و.....

 صدام: در آبادان همه چیز هست!

بعدها در بازجویی که از اسرا کردیم معلوم شد صدام با آنها قرار گذاشته بود که در

آبادان از نیروهایش سان ببیند و دستور داده بود که نیروهای عراقی مهمات و سوخت و امکانات زیادی با خود نیاورند، چون در آبادان همه چیز هست. یعنی ما را خیلی دست کم گرفته بود.

امیر کهتری از خیانتهای منافقین علیه ایران در هشت سال دفاع مقدس خاطرات زیاد و تلخی را به یاد دارد و دوست دارد به این قضیه اشاره کند. او می گوید:

در ماجرای ورود تیپ عراقی به ذوالفقاریه، منافقین سهم بسزایی داشتند. آنها تمام ساختمانهای ذوالفقاریه را اشغال و تأمینی برای عراقی ها برقرار کرده بودند و عامل اصلی پیشروی عراق به آن جا بودند.

می گویم: من شنیده ام در همان زمان بنی صدر شما را به خلع درجه تهدید کرده بود، درست است؟

می گوید: جریان این بود که بعد از بیرون راندن دشمن از بهمنشیر، ما یک خط پدافند دفاعی درست کردیم که در این خط از نیروهای شهربانی، فداییان اسلام و نیروهای مردمی که توسط امام جمعه های هر استانی انتخاب و به منطقه اعزام می شدند، استفاده می کردیم.

من مجبور بودم همه این افراد را مسلح کنم و به اسلحه و مهمات تجهیز کنم. بنی صدر به صورت کتبی به من نوشته بود که اگر اسلحه به سپاهی ها و نیروهای مردمی بدهید شما را تسلیم دادگاه جنگ خواهم کرد و من چون می دانستم که این دادگاه نمی تواند قانونی باشد و هیچ وقت کسی را محکوم نمی کند، به کار خود ادامه دادم، چون من اسلحه به دست کسی می دادم که از وطنش و خاکش دفاع می کرد و کدام دادگاه می توانست چنین کسی را محکوم کند؟ از این لحاظ بنی صدر خیلی با من در ستیز افتاده بود.
حق شناسی مردم آبادان

از امیر درباره ارتباط مردم آبادان با وی و ارتباط او با مردم آبادان در جنگ و بعد از جنگ می پرسم؟

امیر می گوید: من راوی هستم و جنگ را برای راهیان نور روایت می کنم. گاهی هم به درخواست صدا و سیمای آبادان از همین جا با مردم آبادان صحبت می کنم. مردم آبادان چه در زمان دفاع و چه بعد از پایان جنگ مردمی بسیار حق شناس بوده اند.

می گویم: حتی شنیده ام می خواستند بهمنشیر را به کهتر شیر تغییر نام دهند

! امیر می خندد و می گوید: بله، مردم آبادان آن قدر جدی پیگیر این تغییر نام بودند که به مجلس هم رفت، اما چون ماه بهمن، ماه پیروزی انقلاب اسلامی است و مهمتر هم هست، بهمنشیر به همان نام باقی ماند و من یقین دارم که همه پیروزی ها از جانب خدا بود و این همه محبت لطف مردم آبادان است.
دریافت مدال فتح یک

از امیر درباره تغییر درجه شان بعد از فتح ذوالفقاریه می پرسم.

وی می گوید: بله، خدمت آقا(مقام معظم رهبری) رسیدم و ترفیع درجه گرفتم.

می پرسم، بعد از جنگ هم از شما قدردانی شد؟

با افتخار می گوید: من از دست آقا مدال فتح یک را گرفتم. برای من افتخار بزرگی است و متواضعانه عرض می کنم، وقتی به پشت سر خود نگاه می کنم و می بینم تا آن جا که توان و امکان داشتم به وظیفه ام عمل کرده ام و خداوند هم پشتیبان من بود و همین که امروز دشمن در خاک ما نیست، برای من ارتقای درجه و مدال و همه چیز است، یعنی کسی که به وظیفه اش عمل کرده نیاز به تشویق ندارد.



فرمانده این جاست

می پرسم: امیر !آن طور که قبلاً توضیح دادید، بنی صدر به عنوان جانشین فرمانده کل قوا اجازه حرکت به ارتش و کلا نیروهای نظامی را نمی داد، پس شما برای اعزام از چه کسی دستور گرفتید؟

امیر می گوید: بهتر است کمی به عقب برگردیم. وقتی «امریه» شهید سرلشگر فلاحی به دست من رسید، بلافاصله حرکت کردیم.

به گردان ما، گردان 153 پیاده با یک گردان تانک و یک آتشبار مأموریت حرکت به سمت خرمشهر داده شد. وقتی ما به فولی آباد اهواز رسیدیم، به دستور بنی صدر ما را در آن جا مستقر کردند.

در فولی آباد هر روز چندین بار هواپیماهای عراقی می آمدند و روی سر ما شیرجه می

رفتند و بمباران می کردند. من در آن جا نفری داشتم که پنجاه و ششی بود. او ستوان یک و پزشک بود. خیلی آدم شجاعی بود. یک روز به من گفت: این جا تلفن نیست؟ من فکر کردم شاید می خواهد به خانواده اش زنگ بزند. آدم فعالی بود بردمش قرارگاه جنوب و تلفن در اختیارش گذاشتم. بعد از اینکه شماره را گرفت، می گفت: «ما را آوردند و گذاشتند توی فولی آباد و چه و چه ...!» من زدم به پهلویش که چیزی نگو ! او

 گفت: فرمانده این جاست با خودش صحبت کنید!» گوشی را به من داد.

شهید بهشتی بود. ایشان پرسیدند: «او درست می گوید؟» گفتم: بله درست می گوید و بعد خداحافظی کردیم.

وقتی به فولی آباد برگشتیم، دیدیم دستور آمده که بالگرد در اختیار ما بگذارند تا به ماهشهر برویم و واحدمان در آبادان مستقر شود. ما زمانی به آبادان رسیدیم و در آن جا مستقر شدیم که یک روز بعد خرمشهر سقوط کرد. اگر ما زود می رسیدیم شاید می شد خرمشهر را نگه داشت، اما...!

لشکر پیروز ثامن الائمه

از امیر می پرسم، شهرت لشکر 77 به لشکر پیروز ثامن الائمه خراسان به چه علت بود؟

 وی می گوید: لشکر 77 در مناطق مختلف پراکنده بود. برای این عملیات همه در منطقه جمع و در ماهشهر و آبادان مستقر شدند.

برای نامگذاری عملیات، فرماندهان اسمهای زیادی را پیشنهاد کردند، اما چون لشکر 77 منصوب به امام علی بن موسی الرضا(ع) بود، عملیات، ثامن الائمه(ع) نامیده شد. عشق سربازان و کادر درجه دار ارتش به امام هشتم حرکت عجیب و معجزه آسایی را سبب شد. این لشکر که مأموریت شکستن حصر آبادان را بر عهده داشت، بعد از پیروزی عملیات، لقب «لشکر 77 پیروز ثامن الائمه(ع)» را دریافت کرد.


بعد از آن عراق از نام لشکر 77 وحشت زیادی پیدا کرد و تبلیغات زیادی هم علیه لشکر انجام می داد.

لشکر 77 بعد از آن پیروزی در هر عملیاتی که شرکت می کرد، پیروز می شد.

آبادان قلب جنگ بود

از امیر درباره تأثیر این عملیات در سرنوشت جنگ می پرسم.

امیر می گوید: دشمن به هدف خود که تصرف آبادان بود، نرسید. آبادان قلب جنگ بود و تمام سعی دشمن تصرف آبادان بود، اما شکر خدا با شکست مفتضحانه ای عقب نشینی کرد.

فکر می کنم حدود سه ساعت است که با امیر گفتگو می کنم.

صدای اذان در فضای اتاق زیبای امیر منوچهر کهتری، ناجی آبادان، می پیچد. دلم می خواهد قبل از خداحافظی یک سؤال دیگر را از امیر بپرسم و می گویم:

امیر موقع عملیات چه حسی نسبت به آبادان داشتید و امروز چه حسی دارید؟

 امیر می گوید: من همین حالا اگر حتی کلمه آبادان را روی ماشین ببینم، آن قدر چشمم آن را دنبال می کند تا از نظرم برود. آبادان قلب جنگ بود که با چنگ و دندان حفظش کردیم. علاقه من به آبادان وصف ناپذیر است. وصف ناپذیر!

هنگام خداحافظی، امیر با محبت مرا تا پایین پله ها بدرقه می کند و ماشین شخصی خود را در اختیار سرباز قرار می دهد تا مرا به مقصد برساند. امیر عقیده دارد که کار ما اهالی مطبوعات خیلی مهم است، چون انعکاس تلاشهای رزمندگان برای جوانان که کار بسیار مهم و ارزشمندی است، وظیفه ما محسوب می شود.

 


کلمات کلیدی: سرهنگ کهتری